• مرگ‌های بی‌پاسخ؛ پرونده‌هایی که جمهوری اسلامی هرگز شفاف نکرد

 

س. روزبه

مقدمه

در هر جامعه‌ای مرگ باید روشن‌ترین واقعه باشد؛ آغاز یک پرونده، نه پایان آن. امّا در جمهوری اسلامی، مرگ برای بسیاری از شهروندان تبدیل به «راز دولتی» شده است. از ۱۳۷۸ تا ۱۴۰۱ و امروز، ده‌ها و صدها مرگ با روایت‌هایی یکسان بسته شده‌اند: «خودکشی»، «سقوط»، «ایست قلبی»، «بیماری زمینه‌ای». این انباشت مرگ‌های بی‌پاسخ، اعتماد عمومی را از میان برده است. مردم دیگر نه به تکذیب‌ها باور دارند و نه به گزارش‌های رسمی. این همان زمینه‌ای است که باعث شد ماجرای «۷۴ پیکر در سد کرج» — حتی اگر جعلی باشد — در چشم جامعه باورپذیر جلوه کند.

تعریف یک الگو

«مرگ بی‌پاسخ» در ایران یعنی مرگی که علت واقعی آن روشن نمی‌شود، پزشکی قانونی یا گزارش دقیق نمی‌دهد یا بخشی از اطلاعات را منتشر نمی‌کند، خانواده تحت فشار قرار می‌گیرد و حق برگزاری مراسم آزادانه ندارد، رسانه‌ها اجازهٔ پیگیری ندارند و پرونده بدون شفافیت بسته می‌شود. این یک اتفاق نیست؛ یک الگوست.

پرونده‌هایی که هرگز شفاف نشدند

در دو دههٔ گذشته، جامعه ده‌ها نمونه را به یاد دارد، بدون اینکه یک‌بار روایت رسمی توانسته باشد مردم را قانع کند.

ندا آقاسلطان (۱۳۸۸)

جهان صحنهٔ شلیک را دید، اما پرونده در ایران با روایت‌های متناقض بسته شد. نه قاتل معرفی شد، نه دادگاهی تشکیل شد، نه حکمی صادر شد.

ستار بهشتی (۱۳۹۱)

کارگری که در بازداشت جان داد. آثار ضرب‌وجرح بر بدن او ثبت شد، اما حکم صادرشده با واقعیت نمی‌خواند و علت مرگ همچنان مبهم باقی ماند.

نوید افکاری (۱۳۹۹)

پرونده‌ای پر از تناقض: اعتراف‌گیری زیر فشار، عدم دسترسی به وکیل، شتاب در اجرای حکم. روایت رسمی هرگز از سوی افکار عمومی پذیرفته نشد.

جنبش آبان ۱۳۹۸ و خیزش ۱۴۰۱

در هر دو موج، صدها نفر با شلیک مستقیم کشته شدند. اما ده‌ها پرونده با عبارات «بیماری زمینه‌ای»، «تصادف»، «خودکشی» و «سقوط» بسته شد. پروندهٔ نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیل‌زاده، مهسا (ژینا) امینی و ده‌ها نام دیگر، برای همیشه در حافظهٔ مردم ثبت شد؛ نه به‌عنوان خبر، بلکه به‌عنوان زخم.

کودکان کشته‌شده مانند کیان پیرفلک

روایت رسمی با آنچه خانواده و شاهدان دیده بودند تناقض آشکار داشت. هنوز هم حقیقت این مرگ‌ها از سوی دولت بیان نشده است.

تکنیک‌های رسمی برای تغییر روایت

روند برخورد حکومت با مرگ‌های مشکوک در چهار تکنیک تکرار می‌شود:

۱) برچسب «بیماری زمینه‌ای»؛ عبارتی که در سال ۱۴۰۱ به یک ابزار سیاسی تبدیل شد.

۲) نسبت‌دادن مرگ به سقوط یا خودکشی؛ حتی در مواردی که آثار ضرب‌وجرح مشهود بود.

۳) فشار بر خانواده‌ها؛ تهدید، بازداشت، ممنوعیت مراسم خاکسپاری و کنترل رسانه‌ای.

۴) سانسور مدارک بالینی؛ عدم انتشار گزارش پزشکی قانونی، حذف تصاویر و جلوگیری از کالبدشکافی مستقل.

چرا مردم هیچ تکذیبیه‌ای را باور نمی‌کنند؟

پاسخ ساده است: حکومت در بزرگ‌ترین پرونده‌های تاریخی خود حقیقت را پنهان کرده است. از سقوط هواپیمای اوکراینی تا فاجعهٔ آبان، از مرگ‌های بازداشتگاهی تا اعتراضات ۱۴۰۱؛ تجربهٔ مردم پر است از انکارهایی که بعداً دروغ از آب درآمدند. بنابراین امروز هر تکذیبیهٔ دولتی پیشاپیش بی‌اعتبار است.

ماجرای سد کرج در همین بستر فهمیده شد

خبر «پیدا شدن ۷۴ پیکر مجهول‌الهویه» — با وجود تکذیب — به‌سرعت پذیرفته شد، چون مردم سابقهٔ پنهان‌کاری دیده‌اند، تجربهٔ انکار در مرگ‌های سیاسی را داشته‌اند، روایت‌های رسمی را متناقض یافته‌اند و مهم‌تر از همه، هیچ سازوکار شفافیت و حقیقت‌یابی وجود ندارد. نتیجه این شد که مردم روایت رسمی را کنار می‌گذارند و به چشم خود بیشتر از زبان دولت اعتماد می‌کنند.

پیامدهای اجتماعی

انباشت مرگ‌های بی‌پاسخ پیامدهای بزرگی دارد: کم‌شدن سرمایهٔ اجتماعی، افزایش اضطراب جمعی، گسترش شایعه، کاهش مشروعیت حکومت و آمادگی مردم برای باور کردن هر روایت آلترناتیو—even اگر نادرست باشد. وقتی حقیقت از سوی حاکمیت بیان نمی‌شود، جامعه حقیقت خود را می‌سازد.

راهی برای خروج

برای بازگرداندن اعتماد، تنها راه، شفافیت مطلق است: انتشار عمومی گزارش‌های پزشکی قانونی، تشکیل نهاد حقیقت‌یاب مستقل، احترام به حق خانواده‌ها در اطلاع‌رسانی و پایان دادن به سانسور مرگ. هر مرگ توضیح می‌خواهد. توضیح‌ندادن، خود بزرگ‌ترین اتهام است.

نتیجه‌گیری

مرگ‌های بی‌پاسخ در ایران فقط خطای یک سیستم نیست؛ بحران یک نظام است. تا زمانی که حقیقت دربارهٔ مرگ شهروندان روشن نشود، هیچ تکذیبیه‌ای پذیرفته نخواهد شد. در کشوری که مردم زخم گلوله، باتوم و پیکر عزیزانشان را با چشم دیده‌اند، اعتماد با دستور و تهدید بازنمی‌گردد. آنچه مردم می‌خواهند پیچیده نیست: حقیقت. و حقیقت، مثل سد کرج، اگر پنهان شود، دیر یا زود از ترک‌های زمین بیرون خواهد زد.

س.روزبه 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)