برای فهم وضعیت کنونیِ فضای مجازی کوردستان، باید هم‌زمان سه سطح را در نظر گرفت: سطح روان‌ـ‌سیاسیِ اقتدار درون احزاب کلاسیک، میدان فلسفی‌ـ‌تمدنیِ تقابل میان منطق دولت‌محور و افق مدرنیتۀ دموکراتیک، و سطح نمادین‌ـ‌رسانه‌ای که در آن حافظۀ جمعی مهندسی می‌شود و نوستالژی بدل به آخرین پناهگاه گفتمان‌های فرسوده می‌گردد. آنچه در ظاهر به شکل رقابت‌های حزبی، جابه‌جایی‌های امنیتی یا هیاهوی شبکه‌ای دیده می‌شود، در عمق، ستیز دو جهان‌بینی است: از یک سو نظم مردسالار و دولت‌محور که سیاست را فن تصرف و نگهداشت قدرت می‌فهمد، و از سوی دیگر بدیلی که سیاست را به زندگی بازمی‌گرداند، قدرت را در جامعه پخش می‌کند، زن را به جایگاه فاعل آزادی می‌نشاند و اخلاق و اکولوژی را شرط رهایی می‌گیرد.

هر جا این دو نگاه به هم می‌رسند، نوعی اتحاد نامیمون میان قدرت‌های ناهمگون شکل می‌گیرد: شبکه‌های امنیتی، رسانه‌ای و احزاب کلاسیک — با همه تضادهایشان — برای حفظ منطق سلطه هم‌جهت می‌شوند. از همین‌رو، حملات «کارتلی» که ظاهراً متوجه پژاک، هه‌وال مزدک و جریان‌های همسو با مدرنیتۀ دموکراتیک است، در واقع تلاشی ساختاری برای محاصره و بی‌اعتبارسازیِ خودِ فلسفۀ رهایی است.

در دل این رویارویی، مفهوم «حزب کلاسیک» کلیدی است: سازمانی سلسله‌مراتبی، منجمد در گذشته، بالا‌به‌پایین و مردسالار که مشروعیتش را نه از جامعه، بلکه از خاطره و اسطوره می‌گیرد. زبان این احزاب، زبان سیاستِ قدرت است، نه سازمان‌یابیِ زندگی روزمره؛ نسبتشان با مردم، بسیج مقطعی و برانگیختن احساسات است، نه پرورش سوژگی و خودگردانی پایدار. برای بقا به «توده‌های بی‌شکل» نیاز دارند: انبوهی از هواداران عاطفی‌ـ‌هویتی که در بزنگاه‌ها، با فحاشی و ترساندن افکار عمومی، تنها ابزاری برای نمایش اقتدارند. چنین وضعی، سلطه را بازتولید می‌کند و درست مقابل افق مدرنیتۀ دموکراتیک می‌ایستد که جامعه را از انفعال به خودمدیری می‌برد.

اگر این منطق احزاب کلاسیک را از دریچۀ روان‌شناسی سیاسی ببینیم، الگویی پایدار از «شخصیت اقتدارگرا» آشکار می‌شود: آمیزه‌ای از میل به تسلط، میراث طولانی پدرسالاری سیاسی و درونی‌سازی فرهنگ حذف. رهبران چنین احزابی خود را حافظ ملت و حامل تاریخ می‌دانند، اما در واقع گرفتار نوعی «خودشیفتگی سیاسی»‌اند؛  بی‌آن‌که افقی تازه نشان دهند.

در سطح نظری، آنچه پیر بوردیو «سرمایۀ نمادین» می‌نامد، ستون اقتدارشان است: تکیه بر نام‌ها، پرچم‌ها، یادمان‌ها و اسطوره‌ها برای پنهان کردن خلأ مشروعیت اخلاقی و اجتماعی. اگر با استیفن لوکس سخن بگوییم، آن‌ها در «بُعد سوم قدرت» عمل می‌کنند: شکل دادن به ادراک و میل پیروان از طریق اسطوره‌سازی تا اطاعت داوطلبانه تولید شود. در میان پیروان نیز، همان‌طور که اریک فروم گفته، «گریز از آزادی» و «هم‌پیوندی با سلطه» دیده می‌شود؛ پذیرش خشونت نمادین به‌عنوان بخشی از هویت (در خوانش‌های باتلر و فریزر)، و فروریختن مرزهای اخلاقی در قالب «ابتذال شر»: استقبال از حذف رقیب، ترور شخصیت و فحاشی سازمان‌یافته به جای گفت‌وگو. این‌ها نشانه‌های یک پاتولوژی روانی‌ـ‌اجتماعی‌اند: آمیزه‌ای از میل به سلطه، ترس از آزادی و فرافکنی شکست تاریخی.

اما این بن‌بست فقط روانی نیست؛ ریشه در فقر اندیشه هم دارد. احزاب کلاسیک سال‌هاست پروژه‌ای فکری و تحول‌گرایانه عرضه نکرده‌اند. طرح‌ها و بیانیه‌هایشان بازتولید الگوهای کهنه و از بالا به پایین‌اند؛ رقابتشان نه میان برنامه‌های اجتماعی و دموکراتیک، بلکه میان «اسطوره‌های پدرسالار قدرت» جریان دارد.

با تغییر جامعه و دیجیتالی شدن نسل‌ها، انتقال برخی ساختارها به کمپ‌های بسته، استعاره‌ای شد از پایان یک دوران: حفظ نام بی‌آن‌که نقشی در زیست واقعی مردم داشته باشند. فروپاشی از درون رخ داد؛ فرسایش گفتمان، ایستایی رهبری، گسست از جامعه و تبدیل سیاست به «تئاتر خشم»؛ جایی که فحاشی و خشونت نمادین با چاشنی میهن‌پرستی عادی می‌شود و «اینفلوئنسر حزبی» جای کنشگر اجتماعی را می‌گیرد.

در همین میان، پدیده‌ای معنادار رخ نمود که مرگ گفتمان کهنه را آشکارتر کرد: بخشی از کادرها و اعضای قدیمی احزاب کلاسیک — که امروز خانه‌نشین و دل‌زده‌اند — با شنیدن یک فایل صوتی قدیمی از گفت‌وگوی بیش از ده سال پیش هه‌وال مزدک، بی‌آن‌که در آن افق تازه‌ای بیابند، دوباره برای تهاجم و توجیه تجاوز کلامی به نوستالژی گذشته پناه می‌برند، تا حملات و حتی تجاوز کلامی را مشروع جلوه دهند. این بازگشت احساسی، همچون نشست‌های ذهنی نیروهای سلطنت‌طلب در خاطرات یک نظم ازدست‌رفته، نشانه «بازایستایی در نوستالژی» است؛ یعنی ناتوانی از گفتن سخنی برای امروز — و در نتیجه، مرگ گفتمان در ذهنیت‌هایی که میان جهان واقعی و مجازی سرگردان مانده‌اند و حتی «حقیقت» را انکار می‌کنند.

نوستالژی، وقتی از یادگیری تاریخی تهی شود، بدل به داروی بی‌حس‌کننده‌ای می‌شود که درد اکنون را می‌پوشاند و راه آینده را می‌بندد.

از سوی دیگر، تلاش می‌شود با خاک پاشیدن بر چشم شعور جمعی، حافظۀ تاریخی مهندسی شود: صفحات تاریک فراموش شوند و علیه حقیقت اعلام جنگ شود. مهم نیست از چه نام و عنوانی استفاده کنند؛ منطق عمل همان است: حفظ قدرت به هر قیمت — حتی با وارونه‌سازی تاریخ و انکار حقیقت. آن‌ها هنوز در میدان پوسیدۀ رقابت و نمایش رسانه‌ای دست‌وپا می‌زنند.

در کنار این مهندسی حافظه، کارزارهای شبکه‌ای با حساب‌های ناشناس به دنبال «اتمیزه‌سازی جامعه»‌اند: تبدیل همبستگی به تنهایی، گفت‌وگو به فحاشی، سازمان به هشتگ، و در ادامه، «کالایی‌سازی مقاومت» رخ می‌دهد: رهایی به نمایش پرلایک تقلیل می‌یابد، تندی گفتار جای عمق برنامه را می‌گیرد و سیاست از زندگی جمعی جدا می‌شود. این همان مرگ گفتار سیاسی است: وقتی واژه‌های عدالت و آزادی و حقیقت به پوسته‌های خالی بدل می‌شوند و تضاد گفتار و کردار، اعتماد عمومی را می‌فرساید.

راه عبور، بازگشت به اخلاق و جامعه است — همان‌جایی که «امکان ناتمام» آغاز شد و افق دموکراتیک آن را تئوریزه کرد. یعنی باید از منطق تصرف قدرت به منطق مراقبت از زندگی کوچ کرد؛ از پدرسالاری به زن‌محوری، از تمرکز به توزیع و از گفتن حقیقت ابایی نداشت. وگرنه تاریخ، همان‌طور که همیشه نشان داده، راه خود را باز خواهد کرد: جایی که اخلاق و سیاست دوباره با زندگی گره می‌خورد و رهایی از دل همبستگی می‌روید.

در نهایت، آنچه امروز به شکل هم‌سویی پدرسالاری و کارتل‌های فحاش علیه فلسفۀ رهایی می‌بینیم، شاید بتواند آهنگ تغییر را اندکی کُند کند، اما نمی‌تواند نیروی آگاهی را متوقف سازد. فلسفۀ رهایی چون بر اخلاق، زن و جامعه تکیه دارد، از دل مقاومت و یادگیری جمعی خود را بازتولید می‌کند. «امکان ناتمام رهایی» که جرقه زد و در افق مدرنیتۀ دموکراتیک صورت‌بندی شد، هنوز باز است: راهی برای گذر از قدرت به زندگی، از مطیع‌سازی حزبی به اخلاق جمعی، و از سیاست حذف به گفت‌وگوی آزاد انسان‌ها. هرچه نوستالژیِ بی‌افق بلندتر فریاد بزند، ژن ژیان ئازادی، پُرخروش و پیگیر، اخلاق و سیاست را دوباره به خانۀ مردم بازخواهد گرداند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)