مقدمه: فواد در مقام امکان ناتمام رهایی

در هر دوره‌ای از تاریخ اندیشه، چهره‌هایی وجود دارند که بیش از آن‌که نمایندهٔ یک ایدئولوژی باشند، امکان یک گسست فکری را مجسم می‌کنند. کاک فواد مصطفی سلطانی از همین جنس است: انسانی میان دو جهان، در آستانهٔ گذار از سنت مارکسیسم حزبی به فلسفه‌ای اخلاقی و جامعه‌محور. او در روزگاری زیست که «انقلاب» هنوز به معنای تصرف قدرت بود، اما خود در جست‌وجوی رهایی از قدرت بود.

مرگ زودهنگامش، تنها پایان یک زندگی نبود؛ بلکه گسست اندیشه‌ای بود که هنوز فرصت نداشت از درون خود بیرون آید. آنچه از فواد باقی ماند، بیش از هر چیز، دو پرسش است:

آیا می‌توان عدالت را بدون بازتولید قدرت طلبید؟

آیا ممکن است رهایی، نه از مسیر حزب و طبقه، بلکه از مسیر جامعه و اخلاق تحقق یابد؟

این پرسش‌ها، در دل خود دانه‌ای از آن چیزی دارد که دهه‌ها بعد در فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک عبدالله اوجالان بالید. به همین معناست که بازخوانی فواد در پرتو فلسفهٔ اوجالان، تحمیل یک قرائت بیرونی نیست؛ بلکه ادامهٔ منطقی مسیری است که آغاز کرده بود و ناتمام ماند و بە انحراف کشیدەشد.

 

فواد و دوران گسست از مارکسیسم حزبی

دههٔ پنجاه خورشیدی در شرق کوردستان و ایران، دوران هم‌زمانِ شور انقلابی و بن‌بست نظری بود. مارکسیسمِ آن زمان، ترجمه‌ای از جهان‌شناسی روسی بود: حزب پیشاهنگ، طبقهٔ کارگر، و دولت سوسیالیستی. اما برای جامعه‌ای چندملیتی، پیش‌سرمایه‌داری و عمیقاً اخلاق‌محور، این زبانِ ایدئولوژیک بیگانه می‌نمود.

فواد مصطفی سلطانی، برخلاف بسیاری از هم‌عصرانش، این ناسازگاری را حس کرده بود. در جلسات، نوشته‌ها و گفتارهایش (که امروز تنها از خلال روایت‌ها بازسازی می‌شود) نشانه‌هایی از شک نسبت به منطق حزب–دولت دیده می‌شود.

او از حزب سخن می‌گفت، اما نه به‌عنوان ماشین قدرت، بلکه به‌عنوان وجدان جمعی زحمتکشان.

او از طبقه حرف می‌زد، اما در نهایت دغدغه‌اش انسان بود، نه ابزار انقلاب.

به همین دلیل می‌توان گفت که فواد در واقع، در حال خروج از مارکسیسم لنینیستی بود، بی‌آنکه هنوز واژگان تازه‌ای برای آن یافته باشد. او به زبانی دیگر می‌اندیشید اما با زبانی قدیم سخن می‌گفت. این وضعیت «فلسفهٔ ناتمام» است: اندیشه‌ای در حال تولد، در بطن زبانی که دیگر پاسخ‌گو نیست.

 

از حزب به جامعه: آغاز فلسفه‌ای که ادامه یافت

اگر بخواهیم فواد را در دستگاه فلسفی تعریف کنیم، باید بگوییم او در حال گذار از منطق قدرت به منطق جامعه بود.

درک او از سیاست، برخلاف مارکسیسم حزبی، نه از بالا به پایین بلکه از پایین به بالا بود. او باور داشت که مردمان شرق کوردستان و ایران باید خود سرنوشت خویش را رقم بزنند، اما نه در قالب دولت جدید، بلکه در قالب جامعه‌ای آگاه و آزاد.

اینجا نخستین نشانه از هم‌سویی عمیق او با آن چیزی پدیدار می‌شود که بعدها اوجالان «خودمدیریتی دموکراتیک» نامید و آنرا تئوریزە نمود. در واقع، فواد با زبان عصر خود سخن می‌گفت اما در افق فلسفه‌ای می‌اندیشید که هنوز نام نداشت.

او از «رهایی طبقاتی» عبور می‌کرد بی‌آنکه از عدالت اجتماعی دست بشوید.

او از «قدرت حزبی» فاصله می‌گرفت بی‌آنکه از سازمان‌یابی صرف‌نظر کند.

او در حال خلق افقی بود که می‌توان آن را جامعه‌گرایی اخلاقی نامید—افقی که در فلسفهٔ اوجالان به مدرنیتهٔ دموکراتیک تبدیل شد. در این معنا، بازخوانی فواد در پرتو اندیشهٔ آپوئیستی، یعنی ادامه دادن گفت‌وگویی که او ناتمام گذاشت؛ گفت‌وگویی میان آزادی، عدالت و اخلاق.

 

پیوستگی در گسست: اوجالان و تکمیل پروژهٔ فواد

اگر فواد مصطفی سلطانی، انسان در آستانهٔ گذار بود، عبدالله اوجالان همان گذار را به زبان فلسفهٔ تاریخ ترجمه کرد. در دههٔ ۱۹۸۰، زمانی که فواد دیگر در میان نبود، جنبش‌های کوردی و چپ خاورمیانه در بن‌بست قرار گرفته بودند: انقلاب‌ها یا به دولت‌های اقتدارگرا تبدیل شده بودند یا در خشونت فرسوده شده بودند.
اوجالان، برخلاف جریان غالب، جرأت کرد تا به «مفهوم انقلاب» شک کند. او همان پرسشی را مطرح کرد که فواد ناتمام گذاشته بود:

آیا قدرت، هرچند در دست انقلابیون، همچنان قدرتِ سلطه نیست؟

از این نقطه، فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک آغاز می‌شود؛ فلسفه‌ای که در سطح تاریخی، تداوم همان گسست اخلاقی فواد است، اما این‌بار با دستگاه نظری منسجم‌تر.

در این نظام فکری، آزادی نه در تصرف دولت، بلکه در بازگشت جامعه به خویش تعریف می‌شود. اوجالان از بوکچین می‌آموزد که شهر و کمون، سلول‌های واقعی سیاست‌اند؛ اما او از سنت اخلاقی شرق می‌آموزد که جامعه بدون وجدان و عشق جمعی، به ماشین جدیدی از قدرت بدل می‌شود.
بدین ترتیب، فلسفهٔ اوجالان ترکیبی است از خرد انتقادی مدرن و اخلاق تاریخی شرق.

در این میان، آنچه فواد به‌شکلی شهودی حس کرده بود، اوجالان به‌شکلی نظری صورت‌بندی کرد:
عبور از مارکسیسمِ ساختاری به انسان‌گرایی دموکراتیک؛
عبور از حزب به خودمدیریتی؛
و عبور از سیاست قدرت‌محور به سیاست گفت‌وگویی و اخلاقی و جامعەمحور.

 

فواد و اوجالان: دو لحظه از یک پویش تمدنی

در نگاه سطحی، فواد و اوجالان از دو جهان متفاوت‌اند: یکی در دههٔ پنجاه در شرق کوردستان  و جغرافیای سیاسی ایران و دیگری در دههٔ هشتاد در شمال کوردستان و جغرافیای سیاسی ترکیه‌ی جدید. اما اگر افق را نه جغرافیایی، بلکه معرفت‌شناختی ببینیم، درمی‌یابیم که هر دو از دل یک بحران واحد برخاستند — بحران چپ اقتدارگرا.
مارکسیسم در خاورمیانه، از عدالت گفت اما نتوانست از قدرت دل بکند. ناسیونالیسم، از آزادی ملی سخن گفت اما در نهایت به دولت‌سازی و حذف «دیگری» انجامید.

در شرق کوردستان و ایران فواد نخستین نشانهٔ اعتراض به این دو بود؛ اوجالان آن اعتراض را به فلسفه بدل کرد.
ێعنی هر دو، در برابر دولت به‌مثابه «پدر»، از جامعه به‌مثابه «مادر» سخن گفتند؛ هر دو، در برابر انقلاب به‌مثابه خشونت، از رهایی به‌مثابه اخلاق سخن گفتند؛ و هر دو، از “رهایی” انسان آغاز کردند، نه از تصرف قدرت.

اگر فواد را به‌مثابه «پرسش» و اوجالان را به‌مثابه «پاسخ» بخوانیم، درمی‌یابیم که میان آن دو، رشته‌ای از تداوم تاریخی وجود دارد؛ تداومی که خود کومەله -با تمام طیف‌هایش تا کنون- نتوانست آن را دریابد، چون در میانهٔ مسیر و پس از شهادت کاک فواد، به زبان سیاست کلاسیک برای دستیابی قدرت بازگشت.

 

کومەله و بحران بازشناسی فواد

پس از شهادت فواد، کومەله راهی دوگانه پیش گرفت: از سویی در پی تثبیت سازمان به‌عنوان نیروی سیاسی باقی ماند، از سوی دیگر، میراث اخلاقی او را در روایت رسمی فروکاست.
در دههٔ ۱۳۶۰، کومەله عملاً در چارچوب حزب کمونیست ایران حل شد و ایدئولوژی را جای اخلاق نشاند، کاملا در تضاد با فلسفەی اوجالان کە ایدئولوژی و اخلاق را در هم تنید.

اما مسئلهٔ اصلی این بود که کومەله هرگز نتوانست به پرسش فواد پاسخ دهد: چگونه می‌توان انقلابی بود بی‌آنکه بازتولیدگر قدرت شوی؟ پاسخ کومله، بازگشت به همان چارچوب حزبی بود؛ اما پاسخ اوجالان، خروج از آن بود.

اینجاست که شکاف تاریخی پدید می‌آید: کومەله، فواد را به نماد وفاداری سازمانی فروکاست؛ اوجالان، اندیشهٔ او را به افق فلسفی آزادی گسترش داد.

در نتیجه، فواد در حافظهٔ رسمی کومەله، «شهید بنیان‌گذار» است، اما در حافظهٔ فلسفی خاورمیانه، می‌تواند «نخستین متفکر اخلاقیِ چپ» باشد؛ کسی که از قدرت روی‌گردان شد تا آزادی را نجات دهد.

 

از مارکسیسم به اخلاق: لحظهٔ تولد فلسفهٔ جدید

فواد و اوجالان، هر دو از درون شکست مارکسیسم سخن گفتند، نه از بیرون آن. مارکسیسم برای هر دو، مدرسهٔ عدالت بود اما نه خانهٔ آزادی. فواد در عمل و اوجالان در نظر، کوشیدند از درون همان سنت، راهی به بیرون باز کنند. در این عبور، یک عنصر کلیدی وجود دارد: اخلاق به‌مثابه بنیان سیاست.
بە عبارتی اوجالان همان چیزی را نظریه‌پردازی کرد که فواد شهودی حس کرده بود: انقلاب بدون اخلاق، تکرار نظم کهنه است و حزب بدون وجدان جمعی، صورت جدید اقتدار است، و جامعه بدون آزادی زن، نیمی از خود را از دست می‌دهد و بە آزادی نخواهد رسید.

این سه اصل، در کنار اکولوژی اجتماعی، بنیان مدرنیتهٔ دموکراتیک را ساختند—مدرنیته‌ای که می‌توان آن را تداوم طبیعی وجدان فواد دانست.

 

فواد در آینهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک: از قدرت به اخلاق

مدرنیتهٔ دموکراتیک در فلسفهٔ اوجالان، پاسخی است به بن‌بست سه‌گانهٔ مدرنیتهٔ سرمایه‌داری، دولت‌محوری و مردسالاری. این فلسفه بر سه ستون استوار است:
۱. دموکراسی مستقیم و کنفدرالیسم دموکراتیک،
۲. اکولوژی اجتماعی و زیست‌بنیادی،
۳. رهایی زن به‌عنوان بنیان هر آزادی.

در این چارچوب، جامعه نه در قالب دولت، بلکه به‌صورت شبکه‌ای از کمون‌ها، شوراها و نهادهای محلی خودگردان سازمان می‌یابد. قدرت به‌جای تمرکز در رأس، در بطن جامعه پخش می‌شود.
این همان چیزی است که فواد در سطح شهودی، اما عمیق، در دههٔ پنجاه حس کرده بود:
عدالت بدون مرکزیت قدرت، و رهایی بدون بازتولید سلطه. چراکه دغدغهٔ اصلی‌اش نه تصرف قدرت، بلکه رهایی انسان از سلطهٔ هر نوع قدرت بود. به این معنا، می‌توان گفت که فلسفهٔ اوجالان نه جایگزین یا رقیب فواد، بلکه زبان تئوریک اندیشهٔ فواد است.

 

رهایی زن، اخلاق و جامعه: سه محور مشترک

از مهم‌ترین نقاط پیوند میان اندیشهٔ فواد و فلسفهٔ اوجالان، محور «اخلاق و آزادی زن» است. فواد، در گفتار و منش خود، تصویر روشنفکری مردسالار ارائه نمی‌داد. برای او «انسان انقلابی»، همواره در پیوند با فضیلت، صداقت و ایثار معنا داشت—مفاهیمی که در فلسفهٔ قدرت‌محور چپ کلاسیک جایی نداشتند.
در اندیشهٔ اوجالان، این مفاهیم به سطح نظری ارتقا یافتند: آزادی و رهایی زن، معیار سنجش آزادی کل جامعه است؛ و اخلاق، نه زینت سیاست، بلکه شرط وجود آن است.

اوجالان می‌گوید: “جامعه‌ای که زن را آزاد نکند، هرگز آزاد نمی‌شود”، ین جمله در بطن خود، نقدی است به همان منطق قدرت که فواد نیز از آن گریزان بود—قدرتی که حتی در شکل انقلابی خود، به بازتولید سلطه می‌انجامد.

در فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک، آزادی زن، اکولوژی و خودگردانی سه چهرهٔ یک پیکرند. همان‌طور که طبیعت باید از سلطهٔ انسان آزاد شود، زن نیز باید از سلطهٔ ساختارهای مردسالار رها گردد، و جامعه باید از سلطهٔ دولت خلاصی یابد.
در این سه‌گانه، می‌توان پژواک اندیشهٔ فواد را شنید:
او نیز عدالت را در پیوند با اخلاق و انسان‌گرایی می‌فهمید، نه در قالب دیکتاتوری پرولتاریا یا تمرکز حزبی یا جنگ قدرت.

 

از حزب به جامعه: فواد به‌عنوان الگوی اخلاقی سیاست

کاک فواد، حتی زمانی که در بطن سازمان چپ کلاسیک می‌زیست، حزب را نه ماشین قدرت بلکه خانهٔ وجدان می‌دید. از همین‌رو، او در تاریخ چپ شرق کوردستان و ایران، یگانه نمونه‌ای است که سیاست را با اخلاق گره زد، نه با انضباط و مطیع‌سازی. این ویژگی او، همان چیزی است که در فلسفهٔ اوجالان، به سطح تئوریک ارتقا یافت: سیاست باید اخلاقی باشد، یعنی بر پایهٔ اعتماد، گفت‌وگو و همزیستی، نه ترس و اطاعت.

در کنفدرالیسم دموکراتیک، سیاست نه رقابت برای تسلط، بلکه گفت‌وگوی دائمی برای توازن است. اینجا سیاست به جامعه بازمی‌گردد، همان‌گونه که فواد خواسته بود حزب به انسان بازگردد. به همین دلیل، می‌توان گفت که فواد و اوجالان هر دو به‌نوعی بازسازی سیاست به‌مثابه اخلاق را هدف گرفته‌اند—رهایی از ماشین قدرت به‌سوی اجتماعِ معنا و مسئولیت.

 

کومەله و شکست در تداوم اخلاقی فواد

کومەلەها در دهه‌های پس از فواد تا کنون، گرفتار بحران‌های ساختاری و اندیشەای شدند، اما بحران اصلی نه سیاسی بلکه فلسفی بود:
عدم توانایی در تداوم آن وجدان اخلاقی که فواد در بنیانش نهاده بود. سازمان‌های سیاسی معمولاً از بنیان‌گذاران خود میراثی از ساختار می‌گیرند، نه از روح. اما کومەله -تمام طیف‌هایش-، دقیقاً برعکس، ساختار فواد را حفظ نکرد، بلکه روح او را از یاد برد. در نتیجه، فواد در کومەله به نماد فروکاستەشد، نه به ایده و اندیشە، در حالی که در فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک، او می‌تواند به ایدهٔ زندهٔ رهایی اخلاقی بدل شود—فواد نه به‌عنوان گذشتهٔ کومەله، بلکه به‌عنوان آیندهٔ تفکر آزادی در شرق کوردستان و ایران.

 

بازگشت فواد به اکنون: معنا و پیام برای امروز

خواندن دوبارهٔ فواد در پرتو مدرنیتهٔ دموکراتیک، تنها یک بازخوانی تاریخی نیست؛ بلکه راهی برای اندیشیدن به بحران امروز سیاست در احزاب کلاسیک از جملە کومەلە -تمام طیف‌- در شرق کوردستان و ایران است.
در جامعه‌ای که قدرت همه‌چیز را بلعیده و سیاست به تکنیک بقا فروکاسته شده است، بازگشت به اندیشه‌ای که سیاست را با اخلاق و انسان‌گرایی پیوند می‌زند، ضرورتی وجودی است.

فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک، از طریق تجربهٔ خودگردانی‌های محلی، شوراها و کمون‌های اجتماعی، نشان داده است که رهایی می‌تواند با سوژگی جامعه محقق شود و نیازی بە دولت و تجمیع قدرت نداشتەباشد. این همان رؤیایی بود که فواد در دههٔ پنجاه، بی‌آنکه واژه‌ای برایش داشته باشد، در ذهن داشت: عدالت بی‌دولت، آزادی بی‌سلطه.

از این منظر، فواد را باید با فلسفەی اوجالان تحلیل کرد—متفکری که از دل شکست انقلاب‌ها، فلسفهٔ رهایی را بازسازی کرد.
در حالی‌که کومەله در منطق گذشته منجمد ماند و در تونل نوستالژی فریز گشتە، فلسفهٔ اوجالان افق آینده را گشود: جامعه‌ای چندملیتی، چندصدایی، زن‌محور، اکولوژیک و خودگردان، و فواد، در این چشم‌انداز، نه گذشتهٔ ما، بلکه نقطهٔ آغازِ تفکری است که هنوز ادامه دارد.

 

فواد به‌مثابه فلسفهٔ ناتمام آزادی

فواد مصطفی سلطانی را باید نه به‌عنوان «بنیان‌گذار سازمان زحمتکشان» یا «بنیان‌گذار کومەله» شناخت و از نقش او فروکاستە شود، بلکه او را باید به‌عنوان بنیان‌گذار اخلاق رهایی در سیاست شرق کوردستان وایران بازشناخت. او در دهه‌ای که همه از انقلاب به‌مثابه تصرف قدرت سخن می‌گفتند، از انقلاب به‌مثابه بازسازی انسان سخن گفت. او در زمانی که سازمان‌های چپ در پی تمرکز و انضباط بودند، از اعتماد و صداقت گفت و او در لحظه‌ای که مارکسیسم می‌خواست جهان را تغییر دهد، نخست خواست انسان را نجات دهد.

فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک، این امکان ناتمام را به تئوری بدل کرد. اگر فواد بذر رهایی را کاشت، اوجالان درخت آن را پروراند. میان این دو، تاریخی از درد و پرسش نهفته است: پرسش از این‌که چگونه می‌توان عدالت‌خواه بود بی‌آنکه سلطه‌گر شد؟ چگونه می‌توان انقلابی بود بی‌آنکه در دام قدرت افتاد؟

در جهان امروز، بازخوانی فواد در پرتو مدرنیتهٔ دموکراتیک، دعوتی است به بازسازی سیاست بر پایهٔ وجدان، جامعه و زن—سه عنصری که می‌توانند سیاست را از خشونت رها کنند و آن را به قلمرو زندگی بازگردانند. فواد و اوجالان دو نام از یک اندیشه‌اند—اندیشه‌ای که از کوه و رنج برخاست تا انسان را از بند قدرت رها کند.

مرگ سیاسی کومەله‌ها و فروپاشی میراث فواد

چپ در شرق کوردستان و ایران، پس از فواد، از افق رهایی اخلاقی و جامعه‌محور فاصله گرفت و به میدان سیاست قدرت بازگشت. آنچه در دههٔ پنجاه با فواد آغاز شد—جنبشی برای عدالت همراه با وجدان انسانی—در دهه‌های بعد در درون خود منجمد شد.
سه شاخهٔ اصلی کومەله، هر یک به نوعی، از آن روح فلسفی و اخلاقی تهی گشتند و در نتیجه از تاریخ اندیشه حذف شدند، هرچند به ظاهر در سطح سازمانی باقی ماندند.

نخست، کوملهٔ شورشگران زحمتکشان کردستان ایران به رهبری عبدالله مهتدی، با عبور از مواضع سوسیالیستی رادیکال و گرایش به سوسیال‌دموکراسی لیبرال و اندیشەهای نێولیبرالی، در واقع از پارادایم مبارزهٔ طبقاتی و اجتماعی فواد فاصله گرفت و در مدار سیاست ائتلافی و قدرت‌محور جذب شد. این دگردیسی، نه نشانهٔ پویایی نظری بلکه نتیجهٔ ازهم‌گسیختگی ایدئولوژیک بود؛ گذار از رهایی انسان به مدیریت قدرت.

در سوی دیگر، کوملهٔ زحمتکشان کوردستان به رهبری سابق عمر ایلخانی‌زاده و سپس رضا کعبی، پس از جنگ خونین میان دو کومەله که به کشته‌شدن دو پیشمرگ انجامید، عملاً وارد چرخهٔ نزاع درونی شد. این رخداد، نماد فروپاشی اخلاق سیاسی در درون چپ بود-هر چند این گروە دهەهاست کە کاملا از ارزشهای مبارزاتی چپ فاصلە گرفتەاند؛ جایی که انقلابیون، به‌جای بازتولید گفت‌وگو، به منطق حذف و تسویه حساب تن دادند.
نتیجهٔ این مسیر، لغزیدن تدریجی به سوی نوعی ناسیونالیسم سوسیالیستی بود—پدیدەای با ترکیبی از اقتدار الیگارشی و میل به اقتدارگرایی ملی. بدین ترتیب، این جریان از افق عدالت‌خواهی اندیشەی فواد فاصله گرفت و به زبان قدرت‌طلبی و ناسیونالیسم اقتدارگرای ملی فروکاسته شد.

و سرانجام، کومەلهٔ شاخهٔ کردستانی حزب کمونیست ایران، در جهانی موازی و در خلأ تاریخی به بقای سازمانی خود ادامه داد. این شاخه، نه توان تئوریک برای بازاندیشی مارکسیسم داشت و نه توان اخلاقی برای بازسازی پیوند با جامعه. نتیجه آن شد که در عرصهٔ سیاسی و اجتماعی، بیشتر به سایه‌ای از گذشته بدل گشت تا نیرویی در اکنون.

وجه مشترک همهٔ این شاخه‌ها، فقدان اخلاق و فلسفهٔ فواد است. هر سه، فواد را تقدیس کردند اما او را نفهمیدند؛ از نامش مشروعیت گرفتند اما از اندیشه‌اش گریختند.
آنچه در پایان دههٔ ۱۳۵۰، به‌صورت اندیشه‌ای اخلاقی و جامعه‌محور جوانه زده بود، در دهه‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ به سیاست قدرت‌مدار، رقابت شخصی و محافظه‌کاری تبدیل شد. این همان مرگ سیاسی کومەله‌هاست: مرگی نه در میدان نبرد، بلکه در وجدان تاریخی‌شان.

از منظر فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک، این فروپاشی، نشانهٔ انقطاع از جامعه است. هنگامی که یک جنبش از مردم جدا می‌شود، از اخلاق تهی می‌شود، و هنگامی که از اخلاق تهی شد، دیر یا زود در منطق قدرت بلعیده می‌شود.
فواد، در برابر همین خطر هشدار داده بود؛ او باور داشت که حزب اگر به انسان پشت کند، خود به قدرتی سرکوب‌گر بدل می‌شود. امروز، کومەله‌ها همان مسیر را تا به انتها پیموده‌اند: از وجدان جمعی به بوروکراسی حزبی، از رهایی به رقابت، از آرمان به نام.

بدین‌سان، اگر بخواهیم در پرتو فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک داوری کنیم، می‌توان گفت که کومەله‌ها نماد شکست پارادایم حزب‌محور در شرق کوردستان، ایران و خاورمیانه‌اند—و فواد، نماد امکانی که هنوز گشوده است: بازگشت به جامعه، به زن، به اخلاق، و به زندگی.

 

نتیجه‌گیری کلی

کاک فواد مصطفی سلطانی، در تاریخ چپ ایران و شرق کوردستان، نه صرفاً یک رهبر سیاسی یا بنیان‌گذار سازمانی، بلکه آغازی فلسفی در اندیشهٔ رهایی است؛ لحظه‌ای که سیاست از مرز ایدئولوژی عبور می‌کند و به اخلاق، به انسان، و به جامعه بازمی‌گردد.
او در عصری سخن گفت که «قدرت» چهره‌ای مقدس یافته بود—قدرت طبقه، حزب، یا دولت—اما فواد در میان خشم و شور زمانه، از وجدان سخن گفت، از انسان در مقام فاعل اخلاقی، نه ابزار انقلاب.
در همین معناست که فواد صدای عبور از مارکسیسم حزبی در خاورمیانه بود؛ صدایی که از درون تجربهٔ سوسیالیسم اقتدارگرا، به امکان سوسیالیسمِ انسانی و جامعه‌محور اشاره می‌کرد.

در افق تاریخی گسترده‌تر، عبدالله اوجالان همان راه را تا سرانجام نظری‌اش پیش برد و آنرا در روژآوا و شمال و شرق سوریە بە پراکتیک درآورد.
در نتیجە فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک اوجالان را می‌توان پاسخی تاریخی به پرسشی دانست که فواد طرح کرده بود:
چگونه می‌توان از درون مبارزه برای آزادی، از بازتولید سلطه رهایی یافت؟
پاسخ اوجالان در سه سطح تبلور یافت:
نخست، عبور از منطق دولت‌محور به منطق جامعه‌محور و خودگردانی دموکراتیک؛
دوم، پیوند سیاست با اخلاق و زیست‌بوم، و بازشناسی طبیعت به‌مثابه حوزهٔ آزادی؛
و سوم، بازگرداندن زن به مرکز هستی اجتماعی و تاریخی، به‌عنوان معیار سنجش رهایی.

اگر فواد، به‌صورت شهودی، خطر تبدیل انقلاب به اقتدار جدید را احساس کرده بود، اوجالان آن احساس را به فلسفه تبدیل کرد و نشان داد که رهایی بدون بازسازی اخلاقی جامعه ممکن نیست. در هر دو، جوهر واحدی جاری است: سیاست بدون وجدان، صورت دیگری از سلطه است.

در جهان امروز، که قدرت حتی در پوشش آزادی بازتولید می‌شود—در دولت، در حزب، در رسانه، و حتی در گفتمان عدالت—بازگشت به وجدان به‌مثابه آخرین پناهگاه آزادی ضروری است. هرگاه سیاست از اخلاق جدا شود، انقلاب به حکومت بدل می‌شود، و عدالت به نظم، و فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک، با تأکید بر خودگردانی، اکولوژی، و رهایی زن، می‌کوشد این جدایی را پایان دهد؛ می‌کوشد سیاست را دوباره به قلمرو انسان و جامعە بازگرداند.

فواد، در این چشم‌انداز، نه گذشته‌ای بسته بلکه امکانی گشوده است—امکان برساختن سیاستی نوین بر پایهٔ وجدان، جامعه و آزادی.
اگر فلسفهٔ مدرنیتهٔ دموکراتیک زبان نظری این امکان است، فواد نخستین نشانهٔ زیستهٔ آن بود؛ انسانی که در جهان ایدئولوژی، از انسان دفاع کرد. به همین معنا، او آغازگر تفکری است که هنوز ادامه دارد:
تفکرِ عبور از قدرت، به‌سوی زندگی؛
از مطیع‌سازی حزبی، به‌سوی اخلاق جمعی؛
و از سیاستِ حذف، به‌سوی گفت‌وگوی آزاد انسان‌ها.

پس، در جهانی که همه‌چیز به قدرت آلوده است، تنها وجدان می‌تواند رهایی را حفظ کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)