حدود ۲۰ روزی مانده به تحلیف دور دوم ترامپ، در نوشته کوتاهی با عنوان «هفدهم برومر ترامپ دوم» که آشکارا برگرفته از اثر مارکس هجدهم برومر بناپارت بود، اشاره کردم که طبق نقل قول مارکس از هگل (که هیچگاه معلوم نشد این قول را از چه منبعی گرفته و آیا باواسطه شنیده)، دور دوم ترامپ به زودی یک کمدی خواهد شد همانگونه که دور اولش یک تراژدی بود. تا اینجا به گمانم اشتباه نرفته بودم. اما در ادامه همان نوشته گفتم که به زودی همه خواهند فهمید که پادشاه لخت است (وی هنوز از واژه پادشاه برای خود استفاده نکرده بود). اما چنین پیشبینی متحقق نشد و هنوز کسی پیدا نشده که بگوید کارت بازی چندانی در دستان او نیست. باید منتظر بازی چین و روسیه در اینباره بمانیم که میتواند با بیاثر کردن پروژههای ترامپ، کل نظم جهانی را با مخاطره جدی مواجه کند، وضعیتی که آمریکا دیگر به عنوان نقطه ثبات نظم جهانی از قدرت کافی برای تثبیت آن برخوردار نیست. به گمان من، همه بازیگران بینالمللی اکنون در این احساس خطر شریکند. به ویژه اروپا اکنون، بیش از دیگران متوجه شده است که کودک ترامپ، که بدون محاسبه خطرات ناشی از مواجهه با چین و هند، چنین میدانداری میکند، اگر شکست بخورد، این باخت نه عیان شدن لختی پادشاه ترامپ، بلکه لختی کل نظم جهانی است که پس از جنگ دوم برقرار شده است. تا اینجا، شانس همراه این کودک بوده که دیگران علیرغم فهمیدن لخت بودن پادشاه، بازی را را بر هم نزدند و فعلاً ناچارند بازی را ادامه دهند Show must go on.
اما بازی در خاورمیانه صبغه دیگری دارد که مختصر به آن اشاره میکنم. خاورمیانه و آفریقا سرزمین استعارهها و اساطیر است. و این استعاره و اسطوره است که هنوز در این منطقه عاملی مهم و تأثیرگذار است. جهان مدرن البته از مرحله اسطورهای بودن به ویژه در امر سیاست عبور کرده است، اما اشتباه است (و این اشتباه مرگبار را چندین بار امریکائیان و اروپائیان در این منطقه مرتکب شدند) اگر چنین تصوری را در باره منطقه خاورمیانه داشته باشیم. به عبارت دیگر، دکترین کشورهای غربی در خاورمیانه و آفریقا در چندین سده اخیر مبتنی بر یک جهالت ignorance محض بوده است. در نوشتههای متعددی این موضوع را از جهات گوناگون به ویژه موضوع حقوق بشر توجه دادم و از نظر فلسفه الهیاتی هم علت آن را توضیح دادم که چگونه تمدن غربی، با تعمیم ایده حقوق بشر و تأمین منشاء حق، خواستار انتقال منشاء آسمانی حق به حق طبیعی (زمین) و سپس به عقل (تمدن غربی) شده و باقی ماجرا که مکرر نمیکنم.
موضوع اما این است که ساختار اجتماعی (شیوه زیست جمعی و فرهنگ برساخته از آن) فشاری را برای باقی ماندن در حوزه زیست اسطورهای به سیاست جمعی در این منطقه وارد میکند. اساساً حرکتهای تودهوار محصول تعلقات اسطورهای جوامع است و جنبشهای تودهوار در این منطقه بسیار محتمل است و به این سبب اساساً غرب باید به فکر تثبیت دولتهای شبهمدرن در این مناطق باشد و نه دولتهای مدرن. تنها دولتهای شبهمدرن در این مناطق میتوانند جنبشهای تودهوار محتمل را کنترل و سرکوب کنند مانند مصر، عربستان، بحرین و قطر و دیگر کشورهای این مناطق (فقط کافی است لبنان بدون دولت را با لبنان صاحب یک دولت نیمبند مقایسه کنیم و اینکه وجود یک دولت چگونه قدرت شبهنظامیان حزبالله را میتواند مهار کند.)
اگر گریز بیموردی نزده باشم، میتوانم اشاره کنم چگونه «نامگذاری» به مثابه یک استراتژی کارآمد از طرف خمینی و سپس نظام اسلامی در ایران به کار گرفته شد. در اندیشه اسطوره «نام» و در شکل کلی آن «دال» از قدرتی برخوردار است که در مدلول قرار دارد. در اندیشه اسطورهای، دال در مدلول حضور دارد و به واسطه این حضور در قدرت آن نیز شریک است. قبلاً و از سالیان پیش بسیار در باره این موضوع نوشتم و تبعات سیاسی آن را توضیح دادم (اگرچه این موضوع تزی کلاسیک در نوعی از فلسفه سیاسی است که تطور صورتهای اندیشه را مطالعه میکند). اما جالب است توجه کنیم چگونه از ابتدای انقلاب، با نامگذاری «منافقین» برای «مجاهدین» تا حدود زیادی نظام اسلامی توانست از آن برای درهم شکستن این سازمان قدرتمند سیاسی مخالف استفاده کند (همینطور نامگذاری لیبرالیزم برای شکستن دولت موقت و سپس اولین ریاست جمهوری). درواقع پروسهای که در اینجا دنبال شد، یک پروسه آشنا در اندیشه اسطورهای است (در اندیشه اسطورهای کافی است عروسک یا شمایلی از کسی بسازی، به آن شمایل ضربه بزنی، تا این ضربات به آن فرد حقیقی اصابت کند، زیرا آن فرد حقیقی در شمایل خود حضور دارد) حتی نام بردن از یک متوفی نیز بازمانده اندیشه اسطورهای است زیرا متوفقی در نام خود حضور دارد و فرد تا زمانی که نام او برده میشود به گونهای حیاتمند است (به این سبب بود که مصریان باستان اجساد را مومیایی میکردند و وحشتاکترین مرگ، مرگ همراه با نابود شدن جسد بود) حتی دشنام نیز بازمانده اندیشه اسطورهای در جوامع امروز است.
به گمانم زیاد دور افتادم از بحث اصلی. تز اصلی این نوشته این است که ترامپ در منطقه خاورمیانه، آنچه اکنون به نام جریان صلح شهرت دارد را به عنوان یک محصول با نام تجاری صلح میفروشد. اساساً مهم نیست زیربناهای این فرایند تا چه میزان مستحکم باشد. همینکه نامگذاری وجود داشته باشد و علاوه تبلیغات مناسبی هم با دعوت از رهبران کشورهای جهان برای چنین جشنی صورت گیرد، عملاً بیش از نصف مسیر پیموده شده است. توجه کنیم که در جامعه مدرن چنین وضعی ممکن نیست (مانند جنگ روسیه و اکراین) اما در خاورمیانه اسطورهای کاملاً ممکن است. اکنون اروپائیان هم باید متوجه این موضوع شده باشند که در این منطقه کافی است شما پکیجی با نامی زیبا فراهم کنید. این نام قدرت خود را بر محتوی داخل نیز اعمال خواهد کرد. از این پس، مهم این است که چگونه از نام این برند تجاری استفاده کنیم و به تدریج پایههای آن را مستحکم سازیم. به خاورمیانه خوش آمدید، اما لازم است اسم آن را به خاورمیانه جدید تغییر دهیم!
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.