نویسندۀ تاریخ عالم آرای عباسی – منشی مخصوص شاه عباس – که از آغاز پادشاهی او در سفر و حضر همراه و ندیم و مصاحبش بوده است، در بارۀ قهاری و قساوت این پادشاه چنین می نویسد:
« … به هرکس خدمتی رجوع فرمایند، یارای آن ندارد که لحظه ای در آن تآخیر نماید. مثلآ اگر به پدری حکم قتل پسر می فرماید، همان لحظه فرمان قضا و قدربه امضاء می رسد . اگر پدر از روی شفقت و ابوّت تآخیر در قتل پسر جایز دارد، حکم برعکس آن می فرماید و اگر او نیز تعلّل نماید، دیگری به قتل هردو می پردازد و بدین جهت نفاذ امرش مرتبۀ اعلی یافته و احدی را زهرۀ آن نیست که لحظه ای از فرمان قضاجریانش تخلّف تواند کرد[۱]…»
جلادان شاه عباس
شاه عباس برای کشتن و شکنجه کردن و کیفر دادن مقصران و گناهکاران، دژخیمان خاص داشت. عدد جلادانش – که همه را از مردان درشت استخوانِ قوی هیکل و بلند قامت و بد روی برگزیده بود – به پانصد تن می رسید. افراد این دسته کلاه های بزرگی که دستار سرخ رنگ دور آن پیچییده می شد، بر سر می نهادند و ریش تراشیده و سبلت های بلندِ خنجرآسا داشتند. رئیس ایشان – یا میرغضب باشی – مردی زشت خوی و خونخوار بیرحم بنام «شیخ احمدآقا» از طایفۀ شرفلوی استلجلو بود که از آغاز سلطنت شاه عباس به خدمت او درآمده و به دربانی دولتخانۀ شاهی گماششته شده بود و پس از آن داروغۀ قزوین شد. نوشته اند که در این منصب دکانی در آن شهر برای بریان پزی و کباب فروشی گشوده بود و هرکس را که به تهمت دزدی و راهزنی می گرفت در آن دکان به تنور انداخته یا به سیخ می کشید …
چون به کار میرغضبی گماشته شد، در خونخواری نیز ترقی کرد و کار قساوت و بی رحمی را بدانجا رسانید که منفور خاص و عام گشت. این مرد و دستیارانش همیشه در آستانۀ بارگاه شاهی منتظر فرمان بودند تا به یک اشارۀ شاه گناهکاران را به سزا رسانند. گردن زدن و چشم کندن و زیر لگد کشتن و زبان و گوش و بینی بریدن، از کارهای عادی و معمولی ایشان بود. گاه نیز شاه عباس چون بر مردم شهر یا ولایتی خشم می گرفت، شیخ احمدآقا و یارانش را بر سر ایشان می فرستاد و این گروه که به خونریزی و مردم کشی خو گرفته بودند، آن مآموریت را به دلخواه شاه و بلکه شدید تر از آنچه او اشاره کرده بود، انجام می دادند[۲].
از آنجمله در سال ۱۰۰۳ ه-ق که چند تن از امرای گیلان بر شاه عباس یاغی گشته و سپهسالار لاهیجان را کشته بودند، شاه عباس شیخ احمدآقای میرغضب را مآمور کرد که به گیلان برود و با کمک چند تن از حکام محلی، مقصران را به چنگ اورد. ولی چون پس از یک ماه جستجوی ایشان به جائی نرسید، و از یاغیان اثری پیدا نشد، شاه بر مردم گیلان خشم گرفت و به مبرغضب فرمان قتل عام فرستاد. نویسندۀ تاریخ نقاوه آثار در این باره می نویسد:
« شیخ احمد آقا … آنچه مقتضای غضب و قهرِ جهانسوز شهریار یود کرد. و شیوه ای که نفس بدآموزش تقاضا داشت بر آن افزود و کار سفّاکی را در آن ولایت بدانجا رسانید که زنان از ترس او بچه انداختند. شکم ایشان را شکافت و بچه ها را بدرآورد و بر سر نیزه کرد و در آن دیار، دیار نگذاشت …»
و در جای دیگر باز دربارۀ همین قتل عام نوشته است:
« … شیخ احمد آقا و متابعان، بعد از کوشش بسیار و اقامت در آن دیار، به نیروی اقبال بیزوال، بر آن جماعت استیلا یافتند، و بر هیچیک از آن قوم ابقا ننمودند. حتی اطفال و اُناث و شیخ و شاپ آن جماعت را به تیغ بیدریغ گذرانیدند. … اطفال را همچنان در مهد دوپاره کردند … و چون علی بیگ را در بیشه ها گرفتند، با متابعینش بدین صورت به قتل رسانید که دو درخت نونهال را که قریب به یکدیگر بود، یافته به زور به یکدیگر تزدیک می کردند و بر یکی از آن دو درخت یک پای و بر دیگری پای دیگر فردی از آن جماعت را می بستند و رها می کردند … و به فرمان شاه شیخ احمدآقا یک سال در گیلان ماند و از مردم گیلان اگر احیانآ گزلکی و یا زهگیری با خود برمیداشت، به همان گرلک و زهگیر او را می کشت…[۳]»
پایان زندگی شیخ احممدآقا
سیخ احمدآقا در کار میرغضتی چندان افراط کرد که – به گفتۀ نویسندۀ عالم آرای عباسی – بی اعتدالی او از حدّ اعتدال گذشت. به همین سبب شاه ان منصب را از او گرفت و مقام ایشیک آقاسی – رئیس تشریفات حرمخانۀ شاهی – را به او سپرد، مشروط بدانکه از خونریزی و آدم کشی به پرهیزد. ولی در سال ۱۰۱۴ ه-ق – که شاه عباس در آذربایجان با ترکان عثثمانی در جنگ بود – روزی میان یکی از قورچیان جوانِ طایفۀ ذوالقدر و یک تن از نوکران وی در دشت چالدران بر سر خرید غلّه اختلافی پیدا شد و کار به زد و خورد کشید. شیخ احمدآققا به طرفداری نوکر خود – برخلاف شرطی که با شاه کرده بود – آن جوان را کشت و نزدیکان کشته شکایت نزد شاه بردند، شاه عباس نیز فرمان داد او را گرفتند و به کسان مقتول سپردند و به دست ایشان کشته شد.[۴]
[۱] – نصرالله فلسفی، زندگانی شاه عباس اوّل، ج۲، ص ۱۲۳، به نقل از:عالم آرای عباسی، نسخۀ خطی کتابخانۀ ملی پاریس، مقالۀ هشتم از مقالات دوازده گانۀ نویسنده در بارۀ اخلاق و صفات شاه عباس.
[۲] – همان بالا، به نقل از روضه الصفویِه و خُلد برین، نسخه های خطی ونیز عالم آرای عباسی، ص ۴۷۹.
[۳] – همان، به نقل از روضهالصفویه
[۴] – همان، به نقل از عالم آرای عباسی، ص ۴۷۹.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.