سفر خارج, تفریحی, خوشحالی؟

شماها همین که همینطوری هستید، خودش کلی طوریست، حالا خیال کردید مملکت اونقدر یک طوری شدست که همینطوری پاشید چمدان جمع کنید بزنید بیرون, برای خودتان!. اونهم سفر تفریحی!, ترکیه!. حرفهای گنده تر از دهنتان که می زنید، کارهای گنده تر از هیکتان هم که می کنید، نعوذ بالله خوشحال هم که هستید برای خودتان. اگر کمی کمتر شاعر بودید شاید می شد یک کاریش کرد. مثلا می گفتیم: نرید ترکیه، برگردید تهران!، شما آقای موسوی می ری خونه خودت، تو هم می ری خونه خودتون. اما شماها دیگر شور شاعری را درآورده اید، آدم هم مگر اینقدر شاعر می شود، این پاسپورت ها و ترکیه و سفر و خارج و این قرطی بازی ها می ماند همینجا!. ‌شما هم می روید جایی که همه مثل خودتان اضافی باشند. یه مدت پیش رفقای زیادی تان بگذرانید، بلکه هوای خوشحال بودن یا زجه زدن برای خوشحالی از سرتان افتاد.

بعد گفتیم: عععععه!.

توی این یک ماه آن داخل چه گذشته است؟ ما نمی دانیم. ما آدم های زیادی ای نیستیم, هرچقدر هم که مایل باشند کم می شویم, روزی ده پانزده ساعت هم نرمش می کنیم که از قضا برای سلامتی خیلی مفید است.
دوهفته ای که اصلا نمی دانستیم چیزی گذشته است, تا این که از در و دیوار خبر رسید که آقا دوتا آدم بی تربیت را دو هفته ایست گرفته اند برده اند ادب کنند, ما اولش خیال کردیم: ما که کلی با تربیت و پرستیژیم و کلی هم که خانواده داریم, اینها هم که خیلی آدمای بی ادبی هستند, به ما چه خب؟. بعد گفتیم: ععععه! اینها همان هایی نیستند که شعرها و ترانه ها شان را گوش می دهیم آرام می شویم گرم می شویم, تخیله می شویم, ما که کلی حال می کنیم با آهنگهاشان, یعنی ما هم بی ادبیم؟ همینطور که داشتیم به این سوال جواب نمی دادیم, یاد آهنگهای بی ادبی که گوش داده بودیم افتادیم, کلی شیر شدیم توی بیشه خودمان, گفتیم: شاید یه ذره بی ادبی ایرادی نداشته باشد, رفتیم هی استاتوس زدیم, کامنت گذاشتیم, شر کردیم. یک بار هم که خیلی جسور شده بودیم کاورمان را هم عوض کردیم! یک بار هم توی سف عابربانک یک نفر آدم خیلی بی ادبی داشت توی هندز فری توی گوشمان آهنگهای بی تربیتی می خواند بعد یک نفر رو کرد طرف ما گفت: سید مهدی موسوی, نقطه. ما هم گفتیم: اوه بله, دو نقطه, پرانتز باز. بعد خیلی با شجاعت و و غرور و افتخار رفتیم پولمان را از دستگاه ای تی ام گرفتیم.

تقصیر ما که نیست

ههه ههه ه ,یوهاهاهاهاهاهها, هاها هاها ها…, خبببببب, به حمدالله, سفر ترکیه تان که ماسید. حساب کار هم که دستتان آمد, اگر قرار باشد توی این مملکت هرکسی- خصوصا اگر شاعر و هنرمند و دست به قلم باشد – هرکاری دلش خواست بکند و هرچیزی دلش خواست بگوید, که سنگ روی سنگ ما بند نمی شود دیگر. شما خیال کردید این مردم اینهمه سال اینهمه شعار و شهید دادند, برای چی؟ برای اینکه یک عده جوان خام خدا نشناس بیایند توی خیابان راست راست شاعری کنند, جمع بشوند دور هم برای خودشان از پست مدرن و غزل لاک درست کنند, سرشان را بکنند توی لاک خودشان, زندگی خودشان را بکنند؟ پس بفرمایید ما اینجا لولوی سر خرمنیم, مردم هم دیگر از شهید و شعار خسته و از ما صلب اعتماد کرده اند, می خواهند بروند برای خودشان و سر و همسر و فرزند و اولادشان زندگی کنند لابد؟ همین کارها را می کنید, یک عده مثل بنده, آدم زحمت کش, عجرکم عندالله, بی جیره و مواجب مجبور می شوند زندگی شان را ول کنند بیایند سرشان را بکند توی لاک شما, تقصیر ما که نیست, همین که سرتان توی لاک خودتان باشد, حرفتان حرف خودتان باشد سرگذاشته اید به سر ما, والا ما که سرمان درد نمی کند سر به سر کسی بگذاریم. این سند هم می ماند اینجا که خدای ناکرده دوباره حساب کار از دستتان در نرود, از اینجا که رفتید بیرون, می روید می نشینید توی خانه خودتان. هرچه قدر دوست داشتید شعر بگویید, اصلا راه هم بروید باهم حرف هم بزنید, اصلا بروید توی خانه خودتان هرجور دوست داشتید بخندید!. اگر قرار باشد شاعر بیاید توی خیابان شعر مسری بگوید, مردم یاد بگیرند, شاعری کنند, همینطور بی اجازه بخندند, بی اجازه خوشحالی کنند, لابد انتظار دارید ما هم برویم بایستیم جلوی آینه به ریش خودمان بخندیم؟. بفرمایید, بفرمایید بروید, اما حساب کار از دستتان در نرود, سر ما توی لاک شماست!.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)