مقدمه
احزاب کلاسیک کوردستان از دههی میانی قرن بیستم تاکنون، نقشی تعیینکننده در حیات سیاسی شرق کوردستان ایفا کردهاند. این احزاب در بستری تاریخی شکل گرفتند که همزمان با ظهور جنبشهای رهاییبخش ملی در خاورمیانه و موج گفتمانهای چپ جهانی بود. در این میان، کومهله با تمامی انشعابها و شاخههای متکثر خود و همچنین حزب دموکرات کردستان ایران بهعنوان دو نمونهی شاخص این تجربه، با شعارهایی عدالتخواهانه، رهاییطلبانه و ملیگرایانه وارد میدان شدند. آنها خود را بهمثابه نیروهای پیشرو و حاملان خواست تاریخی جامعهی کورد برای آزادی و عدالت معرفی کردند و در برهههایی توانستند نفوذ اجتماعی و سیاسی گستردهای به دست آورند.
با این همه، تجربهی چند دههای این احزاب نشان داده است که در سطح درونی گرفتار بازتولید ذهنیت مردسالار، تمرکز قدرت سنتی، انحصار تصمیمگیری و بحرانهای هویتی ـ ایدئولوژیک بودهاند. آنچه این احزاب در شعار وعده میدادند ـ عدالت اجتماعی، آزادی فردی و رهایی ملی ـ در عمل درون ساختارهایشان محقق نشد و همین تناقض، پایههای مشروعیت آنان را به مرور فرسوده ساخت.
مقالهی حاضر میکوشد این تناقض را از منظر نظری و تحلیلی بررسی کند. برای این منظور از سه چارچوب نظری بهره گرفته میشود: نخست، جامعهشناسی سلطه وبر که نشان میدهد چگونه کاریزما و تمرکز قدرت شخصی جایگزین نهادهای دموکراتیک شد؛ دوم، نقد فمینیستی (والبی و باتلر) که روشن میکند چگونه مردسالاری بهصورت نهادمند درون این احزاب بازتولید شد و زنان از سوژهی سیاسی به ابژهی نمادین تقلیل یافتند؛ و سوم، تحلیل گفتمان لاکلائو و موفه که امکان میدهد بفهمیم چرا این احزاب با وجود شعارهای بزرگ نتوانستند دالهای تهیای چون “دموکراسی”، “عدالت” و “رهایی ملی” را با معنا و محتوای واقعی پر کنند.
استدلال مرکزی این مقاله آن است که علیرغم تفاوتهای ظاهری میان این دو حزب، هر دو در بنیان مشترکاند: شکست در نهادینهسازی دموکراسی درونسازمانی، ابژکتیوسازی زنان، ناتوانی در تثبیت گفتمان هژمونیک، و افتادن در دام تناقضهای ایدئولوژیک و دوگانگی هویتی ـ سیاسی. بهجای آنکه “رهایی جامعه، برابری جنسیتی و رفاه اجتماعی” به سوژهی اصلی فعالیتها بدل شود، “قدرتیابی و بقا در رأس هرم سازمانی” به هدف نهایی تبدیل شد. این جابهجایی بنیادین، کل پروژهی سیاسی احزاب کلاسیک کوردستان را از مسیر اصلی خود منحرف ساخته و به نقطهای رسانده است که امروز شاهد انسداد سیاسی و شکست گفتمانی کامل آنان هستیم.
چارچوب نظری
۱. سلطه سنتی ـ کاریزماتیک
ماکس وبر سه نوع سلطه را شناسایی میکند: سلطهی عقلانی ـ قانونی، سلطهی سنتی و سلطهی کاریزماتیک (Weber, 1947). در احزاب کلاسیک شرق کوردستان، ترکیبی از سلطهی سنتی و کاریزماتیک را میتوان مشاهده کرد؛ الگویی که میتوان آن را سلطهی سنتی ـ کاریزماتیک نامید. در این ساختار، تصمیمگیریها نه بر اساس قواعد عقلانی و نهادهای دموکراتیک، بلکه بر محور شخص رهبر و دایرهای محدود از اطرافیان او متمرکز میشود. این تمرکز قدرت، عملاً امکان شکلگیری سازوکارهای مشارکتی را از میان برده و اختلافات درونحزبی را بهجای حل در چارچوب نهادی، به انشعاب و شکافهای ساختاری تبدیل کرده است.
نمونههای بارز این وضعیت را میتوان در تاریخچهی انشعابات حزب دموکرات کردستان ایران و همچنین تعدد انشعابات در کومهله مشاهده کرد. در این میان، برخی انشعابات نه تنها فاقد مبنای نظری و سیاسی مشخص بودند، بلکه بیشتر بازتاب رقابتهای شخصی و جنگ قدرت محسوب میشدند. در مواردی حتی این شکافها به درگیریهای مسلحانه منجر شد و تعدادی از نیروهای پیشمرگ جان خود را از دست دادند. مسئلهی دادخواهی خانوادههای آنان بهجای آنکه به یک اولویت سیاسی و اخلاقی بدل شود، به حاشیه رانده شد و خون قربانیان به ابزاری برای بهرهبرداری جناحهای مختلف در مسیر کسب قدرت تبدیل گشت.
آخرین نمونههای آشکار این روند را میتوان در منازعات درونی میان شاخههای مختلف کومهله مشاهده کرد که با عنوانهای متفاوت اما بر پایهی همان الگوی سنتی ـ کاریزماتیک عمل میکنند. در این موارد، اختلافات بهجای آنکه در سطح نظری و برنامهای تبیین شود، به جنگ قدرت درونسازمانی فروکاسته و به تشدید چندپارگی منجر شده است.
۲. نقد فمینیستی
سیلویا والبی (۱۹۹۰) مردسالاری را نه صرفاً بهعنوان نگرشی فردی، بلکه بهمثابه نظامی نهادمند معرفی میکند که در ساختارهای سیاسی، اقتصادی و سازمانی بازتولید میشود. جودیت باتلر (۱۹۹۰) نیز نشان میدهد که هویت جنسیتی نه یک واقعیت طبیعی، بلکه برساختهای گفتمانی است که در نهادها و روابط قدرت تثبیت میشود.
در احزاب کلاسیک کوردستان، بازتاب این واقعیت بهروشنی دیده میشود: زنان عمدتاً در نقشهای نمادین یا حاشیهای ظاهر شدهاند. حضور آنان بیشتر برای تقویت مشروعیت گفتمان حزبی بهکار رفته تا مشارکت واقعی در تصمیمگیریهای سیاسی. از این رو، مسئلهی «زن» به سطحی بیولوژیک و نمادین فروکاسته و از محتوای اجتماعی ـ سیاسی تهی شده است.
حتی در مواردی که زنان در ساختار این احزاب به موقعیتهای سازمانی دست یافتهاند، ذهنیت آنان در چارچوب مردسالاری موجود شکل گرفته و بازتولید شده است. به بیان دیگر، زنان فعال در این احزاب نیز اغلب حامل همان الگوی گفتمانی مسلطاند و در رقابتهای درونسازمانی بیشتر مسئلهی «بدن و بیولوژی» را بهعنوان ابزاری در جنگ قدرت برجسته میسازند. این امر نشان میدهد که درک حزبی از رهایی زن، نه تنها فراتر از بار بیولوژیک نرفته، بلکه در عمل به بخشی از سازوکار تثبیت روابط مردسالارانه بدل شده است.
۳. تحلیل گفتمان
بر اساس نظریهی لاکلائو و موفه (۱۹۸۵)، گفتمان زمانی میتواند به هژمونی دست یابد که بتواند حول “دالهای تهی” ـ نظیر آزادی، عدالت، برابری یا حقوق ملی ـ ائتلافی اجتماعی و پایدار ایجاد کند. موفقیت یک جریان سیاسی در گرو آن است که این دالها را با محتوایی واقعی پر کرده و به نیازهای جامعه پاسخ دهد.
اما در احزاب کلاسیک کوردستان، این دالهای تهی هرگز با معنایی سازگار و پایدار پر نشدهاند. شکاف عمیق میان شعار و عمل موجب شده است که «عدالت» در سطح درونی به تمرکز قدرت در دست رهبر تبدیل شود و «برابری» در برابر بازتولید مردسالاری از معنا تهی گردد. در نتیجه، گفتمان این احزاب نتوانسته است به نیرویی هژمونیک بدل شود و همواره دچار بحران مشروعیت بوده است.
افزون بر این، در بسیاری موارد، دالهای تهی به ابزاری برای مصالحههای ابزاری و مادی فروکاسته شدهاند. برای مثال، فروش سلاح، انتقال منابع مالی به اروپا، یا حتی مصرف شخصی رهبران در قالب خرید داراییهای فردی، تحت عنوان «مبارزه برای رهایی» بازنمایی شده است. در چنین شرایطی، مفاهیم عدالت و آزادی به حراج گذاشته شده و به کالایی برای مصرف بدنهی محدود حزبی و تودههای ناپرسشگر بدل گردیدهاند. این وضعیت، نه تنها مانع از تولید گفتمان رهاییبخش شده، بلکه به فرسایش مشروعیت تاریخی این احزاب نیز انجامیده است.
تحلیل تطبیقی
الف) کومهله و انشعابات آن
یکی از ویژگیهای بارز کومهله و شاخههای متعدد منشعب از آن، تمرکز قدرت سنتی ـ کاریزماتیک است. رهبری حزب در اغلب دورهها بهمثابه مرکز مطلق تصمیمگیری عمل کرده و ساختار سازمانی عملاً به ابزاری برای بازتولید قدرت شخصی یا جناحی بدل شده است. چنین تمرکزی سبب شده است که فرآیندهای دموکراتیک درونحزبی مجال بروز نیابند و اختلافات، بهجای حل در سطوح نهادی و گفتوگویی، به انشعابهای پیاپی منجر شوند.
در این چارچوب، زنان بیش از آنکه سوژههای سیاسی فعال باشند، به ابژههای تبلیغاتی و نمادین تقلیل یافتهاند. حضور آنان غالباً برای نمایش “مدرن بودن” یا “پیشرو بودن” سازمان بهکار رفته است، بیآنکه به رهایی واقعی و مشارکت برابر آنان توجه شود. حتی در مواردی که زنان به موقعیتهای سازمانی دست یافتهاند، این موقعیتها بیشتر ابزاری برای مشروعیتبخشی به گفتمان موجود بوده تا فضایی برای بازاندیشی و تغییر بنیادین.
از منظر ایدئولوژیک، کومهله گرفتار نوعی دوگانگی و بیانسجامی هویتی است. این حزب و انشعاباتش در برهههایی خود را سوسیالیست معرفی کردهاند، در مقاطعی به سوسیالدموکراسی گرایش نشان دادهاند، و در شرایط دیگر به ناسیونالیسم ـ حتی در شکلهای افراطی آن ـ نزدیک شدهاند. این وضعیت نه تنها نشانهی فقدان یک چارچوب نظری منسجم است، بلکه آشکار میسازد که قدرت برای این احزاب نه ابزاری در خدمت جامعه، بلکه هدفی در خدمت خود قدرت بوده است. عضویت در شبکههایی چون اینترناسیونال سوسیالیست، در کنار تبلیغ ناسیونالیسم افراطی، مصداق بارز این تناقض ایدئولوژیک است. در عمل، این رویکرد بیشتر به معنای «نان به نرخ روز خوردن» و انطباق تاکتیکی با شرایط متغیر سیاسی و اجتماعی است تا تداوم یک خط فکری روشن.
نتیجهی این بیانسجامی نظری، بحران گفتمانی عمیقی است. بهجای آنکه کادرها و اعضا به کنشگران آگاه و خلاق بدل شوند، اغلب به ابژههای وفادار به هستههای متعدد قدرت درونسازمانی فروکاستهاند. بدین ترتیب، سازمان نه بستری برای پرورش سوژههای سیاسی مستقل، بلکه مکانی برای بازتولید وفاداری شخصی و جناحی بوده است.
ب) حزب دموکرات کردستان ایران
حزب دموکرات کردستان ایران، با سابقهی طولانیتر خود، نیز از الگوی مشابهی پیروی کرده است. این حزب ترکیبی از سلطهی کاریزماتیک و ساختار سنتی را بازتولید کرده است. هرچند در ظاهر نهادهای درونحزبی وجود داشتهاند، اما تصمیمگیریهای کلان همواره در دایرهی محدود رهبری متمرکز مانده است. در چنین فضایی، مشارکت واقعی اعضا و نیروهای میانی بهشدت محدود شده و فرآیندهای جمعی در سایهی اقتدار رهبری رنگ باختهاند.
نقش زنان در این حزب نیز محدود و نمادین باقی مانده است. هرچند در مقاطعی تلاش شده از حضور زنان برای نمایش دموکراتیک بودن حزب استفاده شود، اما مشارکت واقعی و اثرگذار آنان در تصمیمگیریهای کلان بهطور سیستماتیک محدود شده است. این امر نشان میدهد که گفتمان حزب در زمینهی برابری جنسیتی بیشتر صوری بوده تا ماهوی.
از منظر ایدئولوژیک، حزب دموکرات میان سوسیالدموکراسی و ناسیونالیسم در نوسان بوده است. این نوسان تا حدی به شرایط تاریخی و فشارهای محیطی بازمیگردد، اما در درازمدت به بحران هویتی منجر شده است. در حالیکه بخشی از رهبری خود را مدافع گفتمان سوسیالدموکراتیک معرفی میکند، بدنهی تشکیلاتی و بسیاری از کادرها گرایش آشکار به ناسیونالیسم افراطی دارند. این شکاف نه تنها موجب تناقض درونی، بلکه سبب تضعیف انسجام هویتی و ایجاد بحران شناسایی سیاسی در سطح کل حزب شده است.
شعارهایی همچون “دموکراسی” و “حقوق ملی”، اگرچه در سطح بیانیهها و سخنرانیها برجستهاند، اما در عمل تهی باقی ماندهاند. دلیل اصلی این امر، فقدان دموکراسی درونحزبی و استمرار تمرکز قدرت در دایرهی رهبری است. بهعبارت دیگر، حزب دموکرات نیز مانند کومهله نتوانسته است میان شعارهای کلان و واقعیتهای درونی خود پیوندی پایدار برقرار سازد. این شکاف، مشروعیت گفتمان را به چالش کشیده و توانایی حزب در ایجاد هژمونی اجتماعی را بهشدت محدود کرده است.
بحران هویتی و خلأ ایدئولوژیک
یکی از جدیترین آسیبهای احزاب کلاسیک شرق کوردستان، گرفتار شدن در بحران هویتی و خلأ ایدئولوژیک است؛ بحرانی که نهتنها مانع انسجام درونی آنها شده، بلکه تواناییشان را برای بازتولید یک گفتمان پایدار و هژمونیک از میان برده است.
در مورد کومهله و زیرشاخههای متعدد آن، این بحران بهویژه آشکار است. نوسان مداوم میان گفتمانهای متفاوت ـ از سوسیالیسم انقلابی تا سوسیالدموکراسی و حتی ناسیونالیسم افراطی ـ نشانهی بارزی از فقدان بنیان نظری روشن است. این دوگانگیها بهجای بازتاب یک «تکامل فکری»، بیشتر حکایت از ابزارانگاری ایدئولوژی برای حفظ قدرت دارند. در چنین چارچوبی، حتی مسئلهی زن نیز نه بهمثابه یک پرسش اجتماعی ـ سیاسی، بلکه به سطحی بیولوژیک و شعاری تقلیل یافته است؛ بدین معنا که حضور زنان بیشتر در خدمت تبلیغات حزبی و بازتولید روابط سلطه بوده تا بخشی از یک پروژهی واقعی رهاییبخش.
در حزب دموکرات کردستان ایران نیز گرچه نوسان میان سوسیالدموکراسی و ملیگرایی تا حدی به شرایط تاریخی و فشارهای محیطی قابل نسبت دادن است، اما این وضعیت باز هم به ابهام هویتی و فقدان انسجام نظری انجامیده است. از یک سو، بخشی از رهبری حزب بر گفتمان سوسیالدموکراتیک تأکید میکند، و از سوی دیگر بدنهی سازمانی و بخشهایی از کادرها بهطور آشکار گرایش به ملیگرایی ـ گاه در شکل افراطی آن ـ دارند. این تضاد درونی، حزب را در موقعیتی دوگانه قرار داده است: حزبی که نه بهطور کامل یک نیروی دموکراتیک ـ اجتماعی است و نه یک جریان ملیگرای منسجم.
این بحران هویتی و ایدئولوژیک در هر دو حزب نشان میدهد که گفتمان حزبی بیش از آنکه در خدمت بازاندیشی نظری و ارائهی راهحلهای نوین برای جامعه باشد، در عمل به ابزاری برای بازتولید قدرت در مرکز تبدیل شده است. تفاوتهای ظاهری در رویکرد نظری میان رهبران و بدنهی احزاب نیز نباید با «دموکراسی درونسازمانی» اشتباه گرفته شود؛ زیرا این تفاوتها نه محصول یک گفتوگوی آزاد و نهادمند، بلکه ابزاری برای مشغول ساختن تودههای ناپرسشگر به مسائل حاشیهای است. در نتیجه، انرژی بدنهی حزبی بهجای نقد ساختار و به چالش کشیدن هستهی قدرت، صرف مناقشات ذهنی و اختلافات سطحی میشود.
بهاینترتیب، بحران هویتی و خلأ ایدئولوژیک را میتوان یکی از مهمترین دلایل انسداد گفتمانی و ناکامی سیاسی این احزاب دانست؛ بحرانی که بدون بازاندیشی ریشهای در بنیان نظری و فرهنگی آنان، همچنان تداوم خواهد یافت.
نتیجهگیری
تحلیل حاضر نشان میدهد که کومهله و حزب دموکرات کردستان ایران، با وجود تفاوتهای ظاهری در تاریخچه، گفتمان و ساختار سازمانی، در بنیادهای نظری و عملی خود مشترکند. بررسی بر اساس چارچوبهای نظری وبر، والبی، باتلر و لاکلائو/موفه آشکار میسازد که هر دو حزب گرفتار چرخهای مشابه از بازتولید قدرت و انسداد گفتمانی شدهاند.
نخست، مطابق با نظریهی وبر، هر دو حزب به جای استقرار سلطهی عقلانی ـ قانونی و نهادینهسازی دموکراسی درونسازمانی، در عمل به سلطهی سنتی ـ کاریزماتیک متکی بودهاند. قدرت در دایرهای محدود متمرکز مانده و رهبری به محور مطلق تصمیمگیری بدل شده است. این وضعیت، اختلافات درونی را نه از مسیر گفتوگوی نهادمند، بلکه از طریق انشعابهای پیاپی و گاه خشونتآمیز پیش برده است.
دوم، بر اساس نقد فمینیستی، هر دو حزب به بازتولید مردسالاری نهادمند پرداختهاند. زنان در بهترین حالت در نقشهای نمادین و تبلیغاتی ظاهر شده و در بدترین حالت به حاشیه رانده شدهاند. حتی در صورت مشارکت زنان در سطوح حزبی، ذهنیت مسلط همچنان مردسالار باقی مانده و رهایی زن به سطحی بیولوژیک و شعاری تقلیل یافته است. این امر نشان میدهد که شعار برابری جنسیتی در عمل تهی بوده و به تغییر ساختاری منجر نشده است.
سوم، از منظر تحلیل گفتمان، هر دو حزب ناتوان از پر کردن دالهای تهی همچون عدالت، دموکراسی و حقوق ملی بودهاند. شکاف میان شعار و واقعیت موجب شده است که گفتمانهای آنان مشروعیت اجتماعی خود را از دست بدهند. در مواردی حتی این دالها به ابزاری ابزاری ـ مادی (مانند مبادلات مالی و تسلیحاتی) فروکاسته شده و معنای رهاییبخش خود را از دست دادهاند.
چهارم، بحران هویتی و نوسان ایدئولوژیک در هر دو حزب به شکل بارزی مشاهده میشود. در کومهله، نوسان میان سوسیالیسم، سوسیالدموکراسی و ناسیونالیسم افراطی نمونهی بارز خلأ ایدئولوژیک است؛ در حزب دموکرات، گرچه این نوسان تا حدی تاریخی و قابلتوجیه است، اما باز هم مانع از شکلگیری یک هویت نظری و گفتمانی پایدار شده است. نتیجهی مشترک در هر دو مورد، انسداد گفتمانی و ناتوانی در تبدیل شدن به نیروی هژمونیک در جامعه بوده است.
بر این اساس میتوان گفت که مسئلهی اصلی این احزاب نه بیرونی، بلکه درونی است. آنها بهجای بازاندیشی نظری و ایجاد تحول بنیادین در فرهنگ سیاسی، در بازتولید همان ساختارهای سنتی و مردسالار گرفتار ماندهاند. بنابراین، عبور از این بنبست تنها در صورتی ممکن است که:
- دموکراسی درونسازمانی بهطور واقعی نهادینه شود و قدرت از محور شخصی به نهادهای عقلانی منتقل گردد؛
- برابری جنسیتی نه در سطح شعار، بلکه در سطح ساختار و فرهنگ سازمانی محقق شود؛
- گفتمانهای حزبی با بازاندیشی نظری، دالهای تهی عدالت، آزادی و رهایی ملی را با محتوای واقعی پر کنند؛
- یک هویت ایدئولوژیک روشن و منسجم جایگزین نوسانهای تاکتیکی و بحران هویتی کنونی شود.
در غیر این صورت، این احزاب همچنان در چرخهی شکست، انشعاب و از دست دادن پایگاه اجتماعی باقی خواهند ماند. آیندهی رهاییخواهانهی جامعهی کوردستان نیازمند گذار از این الگوهای فرسوده و شکلگیری جریانهایی است که قدرت را نه برای قدرت، بلکه برای رهایی جامعه و تحقق رفاه و عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی و بازخوانی رابطە جامعە و اکولوژی و رهائی زن هدف قرار دهند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.