حقیقت در جهان تک‌عاملی، بلوف می‌زاید

سلیمان میکده

استفاده‌ی از تکنولوژی و هوش مصنوعی در امور امنیتی و نظامی، بدون شک عاملی مهم در تعیین برتری هر کشوری است که در جنگ با دشمن خود، از آن استفاده می‌کند. اما این نگرش که تکنولوژی، به عنوان یک فن و ابزار تکنیکی، می‌تواند پیروزی را تسهیل کند و رسیدن به اهداف راهبردی را سرعت بخشد، چه تفاوتی با نگاهی دارد که تمامیت پیروزی یکی از طرفین در جنگ را به در اختیار داشتن این عنصر می‌دهد و به شکلی بازنمایی می‌کند که گویی تفوق تکنولوژیکی، مساوی است با پیروزی در جنگ و شکست قطعی طرف مقابل؟

در این یادداشت به‌اختصار، به نسبت میان پروپاگاندا و برتری تکنولوژیکی در مورد خاص جنگ ۱۲روزه ایران و اسرائیل می‌پردازیم؛ اینکه چگونه اسرائیل به عنوان یکی از طرفین جنگ که قدرت تکنولوژیکی بالاتری از ایران دارد، تمام عوامل پیروزی‌اش به این قدرت فناورانه و تکنولوژیکی‌اش خلاصه می‌شود و دست آخر، این عامل ابزارگونه‌ی پیروزی، به تمامیت علت پیروزی در جنگی تعریف می‌شود که سرشت اجتماعی آن نادیده گرفته شده. به زبانی دیگر، چگونه این حقیقت که تکنولوژی به پیروزی در جنگ کمک می‌کند، عاملی دروغین در جهت پنهان کردن حقیقتی بزرگتر می‌شود؛ حقیقتی که با تحلیل تک‌عاملی تفوق تکنولوژیکی، همخوانی ندارد.

بامداد جمعه ۲۳ خرداد از یاد نمی‌رود. قرار بود دو روز بعد مذاکرات ادامه پیدا کند اما چنین نشد. بلوف‌های ترامپ مبنی بر اینکه روز یکشنبه دور بعدی مذاکره را خواهیم داشت اما با حمله “غافلگیرکننده” اسرائیلی‌ها همراه شد. به‌علاوه سخنان سخنگوی رئیس ستاد ارتش اسرائیل، تنها یک روز قبل از آغاز آتش‌بس، مبنی بر اینکه باید خود را برای نبردی طولانی مدت آغاز کنیم، نمونه‌ای دیگر از بلوف زدن در نبرد پینگ‌پنگی بین دو طرف درگیر است که نبردشان در سطوح مختلف، سیاسی و نظامی در جریان است. اما مگر جز این است که سخنگوی رئیس ستاد ارتش اسرائیل حقیقت را گفته بود؟ مگر همین امروز و بعد از آتش‌بس نیز طرفین صحبت از ضرورت آمادگی برای آغاز دور جدید درگیری نمی‌کنند؟ یا مگر اصل سخنان ترامپ مبنی بر از سر گیری مذاکرات و آغاز دور جدیدی از گفت‌وگوی دیپلماتیک بین طرفین، اشتباه بوده؟ مگر جز این است که همین الان نیز صحبت از امکان آغاز مجدد مذاکرات است؟
در اینجا گویی امرواقع در جهان ممکنات، خود، ابزاری در جهت پنهان کردن حقیقت است؛ حقیقتی بزرگتر که در پلکان تنش یک نبرد پینگ‌پنگی، باید پنهان بماند.

صدا و سیمای جمهوری اسلامی در مصاحبه‌ای با خانواده سردار حاجی‌زاده، فاش کرد که مساله لو رفتن سردارشان نه ردیابی از طریق واتس‌آپ بوده و نه ردیابی تلفن همراه؛ چراکه به گفته دخترش، حاجی‌زاده تلفن همراه هوشمند و یا واتس‌آپ نداشته که بخواهد بر این اساس لو رفته باشد. همزمان رئیس سازمان پدافند غیرعامل، استفاده از واتس‌آپ و ردیابی تلفن همراه را عامل اصلی لو رفتن مکان فرماندهان نظامی رده بالا اعلام کرده؛ همانگونه که عامل ترور اسماعیل هنیه نیز همین مورد اعلام شده بود. در اینجا نیز بازی پنهانی با حقیقت صورت گرفته؛ اصل امکان ردیابی از طریق نرم‌افزارهای اجتماعی یا تلفن‌های همراه هوشمند، امر اشتباهی نیست. در واقع کاملا محتمل است که با پیشرفت‌های صورت گرفته در هوش مصنوعی، عملا این اتفاق به راحتی قابل پیش‌بینی باشد اما در این مورد خاص، بیان مکرر این مساله، عاملی است برای گمراه کردن؛ گمراه کردن اینکه عامل اصلی لو رفتن فرماندهان نظامی چه بوده و چرا آنها همزمان در مکان‌های خودشان به قتل رسیدند؛ چراکه برای پاسخ به این پرسش باید عواملی مانند نفوذ در رده‌های بالا، فساد سیستماتیک، حکمرانی موازی موساد در ساختار سپاه و… را نیز مدنظر قرار داد که البته خوشایند هسته سخت قدرت، یالااقل بخشی از آن، نخواهد بود. باری دیگر، امر واقع در خدمت پنهان کردن حقیقت به کار رفته‌. گویی حقیقت همواره ظهور خود را به تاخیر می‌اندازد.

در زمینه ترور افراد رده بالای امنیتی و نظامی، همیشه هدف قرار دادن جانشین یک فرمانده از کشتن خود آن فرمانده سختتر است. دلیل این امر نیز ساده است؛ جانشین، از موارد مشکوکی که پیش از آن مورد توجه نبوده به دور خواهد بود و همچنین استتار مخفیگاه‌های آن نیز قوی‌تر خواهد بود. علی شادمانی، جانشین غلامعلی رشید، تنها ۴روز توانست در سمت فرماندهی قرارگاه خاتم‌الانبیا قرار باقی بماند. اسرائیل با ترور وی نشان داد که ماجرای نفوذش در دستگاه نظامی و امنیتی ایران، به یک شبکه‌ی تصمیم‌ساز می‌رسد و تنها وجود یک جاسوس و یا خریدن افراد با انگیزه‌های مالی و… نمی‌تواند توضیح‌دهنده نوع نفوذ اسرائیل باشد. اینکه در کنار یک فرمانده، در مدت‌ زمانی کوتاه بتوان به فرد بعدی نیز دسترسی پیدا کرد نشان‌دهنده وجود این شبکه تصمیم‌ساز است.
در این زمینه نیز توجیه‌گران بلافاصله دست به کار شدند‌؛ از ذکر این نکته که شادمانی روزی در یک محل اهدای خون، DNA او در دسترس قرار گرفته و سپس با هک کردن دوربین‌های شهری توانستند چهره‌ی اسکن شده‌ی او را به تمامی دوربین‌ها بدهند و از این طریق او را پیدا کردند، تنها می‌توان یک نتیجه گرفت و آن هم پنهان کردن علت اصلی است. مجدد و مانند ۲ مثال قبلی، نمی‌توان منکر اثربخشی این کاربرد از هوش مصنوعی شد و ادعا کرد که نمی‌توان چهره‌ی اسکن شده یک فرد را به دوربین‌های شهری داد تا رهگیری شود؛ اما پرسش‌های اصلی‌ای باقی می‌مانند که این تحلیل قاصر از پاسخ به آن‌هاست: اینکه مگر چهره شادمانی برای اسکن کردن نیاز به DNA او داشت؟ چهره‌ی او که فردی علنی بود، برای اسکنش نیاز به آزمایش خونش نبود! همچنین او ۴روز بدون هیچ موبایلی بود و هیچ دستگاه الکترونیکی‌ای به او نزدیک نبود؛ چقدر احتمال دارد او از کنار یکی از دوربین‌های شهری رد شده باشد و در لحظه گزارش آن به جاسوس‌های موساد داده شود و مطابقت چهره با فرد مدنظر داده شود؟ و پرسش‌های مهم دیگری که همگی از تمایل مدافعین بزرگ‌نمایی قدرت هوش مصنوعی به پنهان کردن علت اصلی ماجرا، یعنی وجود شبکه نفوذ متشکل از افراد فیزیکی، آب می‌خورد.
در این مثال نیز حقیقت یک موضوع، امکان رهگیری فرد از طریق هک دوربین‌های شهری،به خدمت قلب واقعیت واقعا موجود، نفوذ و ترور از طریق شبکه جاسوسان فیزیکی در رده بالا، درآمده است.

چه نتیجه‌ای از این موارد می‌توان گرفت؟ چرا استفاده ابزاری از حقیقت برای قلب واقعیت اهمیت دارد؟
بدون تردید، دانستن حقیقت اهمیتی حیاتی دارد. حقیقت به وسعت بخشیدن به سطح آگاهی ما از پدیده‌های مختلف کمک می‌کند. بدون دانستن حقیقت، در عمل ما آگاهی‌ای از پدیده‌های پیرامونمان نیز نخواهیم داشت و تنها به تحلیل‌های توصیفی و سطحی بسنده می‌کنیم. اما همانگونه که ما به اهمیت حقیقت پی برده‌ایم، بدون شک سیاسیون و افراد رده بالای امنیتی و نظامی هم از اهمیت آن باخبر هستند. حال چه می‌شود اگر حقیقت، که در درستی و صحیح بودنش هیچ شکی نیست، به خدمت نیتی منفی و گمراه‌کننده دربیاید؟ به زبان ساده‌تر، چه می‌شود اگر حقیقت با نمایان کردن خودش، مخاطب را مرعوب خود سازد؟ مخاطب با شنیدن اینکه هوش مصنوعی پیشرفت کرده، امکان رهگیری افراد به طرق پیشرفته وجود دارد، گوشی همراه می‌تواند بدافزار جاسوسی باشد و… مرعوب برتری تکنولوژیک دشمن می‌شود و حال که خود را بی‌دفاع و تسلیم در برابر این برتری می‌بیند، ذهنش آماده است تا نتیجه گمراه‌کننده نهایی را بپذیرد و علت اصلی خود را پنهان نگه‌دارد و به طرز پارادوکس‌گونه‌ای، حقیقت اصلی، به وسیله حقایق فرعی، مخفی بماند و واقعیت، آنگونه که واقعا وجود داشته، از نظرها پنهان کند!

جنگ و پیروزی در آن، ذاتا سرشتی اجتماعی دارد. برای تحلیل چیستی و ماهیت یک جنگ، اگر مساله تنها به لحظه شلیک شدن گلوله از ماشه خلاصه شود، پاسخ‌ بسیاری از پرسش‌ها را نمی‌توان یافت. ذی‌النفعان برای آنکه حواس‌ها را از تمامیت علت‌های دخیل در پیروزی یا شکست در یک جنگ پرت کنند، به یک عامل فنی و تکنیکی، کاربرد هوش مصنوعی و…، اصالت ذاتی می‌دهند و در نتیجه‌ی آن، هم طرف پیروز خود را شکست‌ناپذیر و ماورایی نشان می‌دهد و هم مسئولان امنیتی طرف شکست خورده، کوتاهی‌های خود را توجیه می‌کنند و به‌جای یافتن عامل نفوذی، عاملی بیرونی به اسم تکنولوژی را علت شکست معرفی می‌کنند؛ معامله‌ای برد-برد برای دو طرف!

در تحلیل‌ها باید به این مساله توجه کرد؛ مسائل امنیتی و نظامی به‌قدری پیچیده هستند که انواع حربه‌های تئوریک و انواع مجادلات مختلف دست به دست هم می‌دهند که حقیقت پنهان بماند. در اینجاست که روان آدمی خود را خسته و تسلیم در برابر کشف حقیقت می‌بیند و تصمیم می‌گیرد به‌کلی از تحلیل واقعیت دست بشورد! در هنگامه‌ای که حقیقت نیز بلوف بیافریند و واقعیت قلب‌گونه به خورد مخاطب داده شود، دیگر به هیچ چیز نمی‌توان اعتماد کرد؛ تنها راه نجات اما آگاهی از این فرایند پیچیده است.

این آگاهی به ما کمک می‌کند که به‌جای تکیه بر این قلب‌شدگی واقعیت، هر عامل را در جای درست خود جایابی کنیم؛ عامل فنی و کاتالیزور در پیروزی، در جای ابزاری خود بنشیند؛ جایی در کنار دیگر عوامل موثر در پیروزی یا شکست در یک جنگ. همچنین آگاهی از این فرایند کمک می‌کند تا سرشت اجتماعی جنگ را از یاد نبریم و در تله‌ی تک‌عاملی برای تحلیل جنگ‌ها گیر نکنیم؛ تمامیت یک جنگ، فراتر از یک یا دو عامل است. به‌علاوه، این نکته را به یادمان می‌آورد که طرف پیروز، شکست‌ناپذیر نیست؛ او توانسته سطح تکنولوژیکی خود را بالاتر ببرد و از درزها و حفره‌های اطلاعاتی دشمنش استفاده کند تا با ایجاد انگیزه‌های قدرتمند، جاسوسان را مجاب کند تا با تکیه بر انگیزه‌های مالی، معنوی، انتقام‌گیری، دست‌یابی به موقعیت برتر، احساس موثر بودن و هر انگیزه موثر دیگری، به او کمک کنند؛ سرشت پیچیده امور نظامی و امنیتی این را به ما می‌گوید و نهایتا ما را به این نقطه می‌رساند که تکنولوژی یا هوش مصنوعی، پاسخی قانع‌کننده برای علت پیروزی یا شکست اسرائیل یا ایران را به ما نمی‌دهد؛ برعکس ما در بستری از تمامیت این عوامل و در حیات اجتماعی سوژه‌های انسانی، در دنیای انگیزه‌ها و و تمایلات بشری، و در جایی در دنیای پیچیده‌ی جنگ‌ها، باید به دنبال علل و عوامل موثر و تعیین کننده باشیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)