نقش گروهی از روشنفکران فعال سیاسی در تحقق انقلاب اسلامی بخش چهارم

در این تاریخ مدتی بود که روحانیان مبارز طرفدار خمینی در دانشگاه تهران بست نشسته و خواستار باز گشت خمینی به ایران بودند[۱]. در روز ۱۰ بهمن، گروهی از تشکیلات و احزاب سیاسی، با صدور اعلامیه هائی حمایت خویش را از تحصن روحانیان در مسجد دانشگاه تهران، و نیز از رهبری « امام خمینی » اعلام داشتند. اسامی تعدادی از آن ها بدین شرح بود: « سازمان ملی دانشگاهیان ایران »، « سندیکای مشترک کارکنان صنعت نفت کشور »، « جامعۀ هیئت علمی دانشگاه علم و صنعت » و « کارکنان راه آهن تهران ». همچنین روشنفکران و قلم بدستان نیز اغلب با حضور در جمع آنان، همبستگی خویش را با درخواست های ایشان اعلام می کردند. در اطلاعات ۱۱ بهمن ۵۷ می خوانیم:
« … اعضای هیئت مدیرۀ سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات…در ستاد تحصن روحانیون که در دانشگاه تهران تشکیل شده است حضور یافتند و همبستگی قلمزنان مطبوعات را با روحانیت مبارز اعلام کردند…در آغاز جلسه، […] دبیر سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات، ضمن تشکر از مبارزات روحانیت، همبستگی نویسنگان و خبرنگاران مطبوعات را با روحانیت مبارز که در تحصن هستند اعلام کرد و افزود: اعضای هیئت مدیرۀ سندیکا آمادگی کلیۀ نویسندگان و خبرنگاران را جهت خدمت به انقلاب اصیل ایران اعلام می دارند و در سنگر خود برای انقلاب و در راه آن قلم می زنند … »
بالاخره روز ۱۲ بهمن فرارسید. خمینی پس از ۱۱۸ روز اقامت در پاریس و ارشاد انقلاب کشور، برای به دست گرفتن قدرت و استقرار حکومت اسلامی عازم ایران شد. هواپیمائی به مبلغ ۴۰۰ هزار تومان از شرکت ارفرانس کرایه شد تا خمینی را به همراهی ۵۰ تن از نزدیکان و ۱۵۰ نفر خبرنگار به کشور باز گرداند. تنها مطلب عبرت آموز و به یاد ماندنی و ثبت شدنی در صفحات تاریخ از این مسافرت، کیفیت احساسات خمینی نسبت به وطنش بود. در طول راه، خبرنگاری از وی سؤال کرد که: « حالا که پس از پانزده سال تبعید و دوری از وطن به ایران بر میگردید، چه احساسی دارید؟ » وی با خونسردی جواب داد: « هیچ »! این احساس مردی بود به وطنش که می رفت تا عنانش را در دست بگیرد و به میلیون ها زن و مرد آن، حکومت کند. وطنی که مردمش یک پارچه تب دیدار او را داشتند و در انتظار قدوم مبارک! وی لحظه شماری می کردند و بالاخره وطنی که مردمش برای او مقام الوهیت قائل بودند. لیکن خمینی نسبت به این مردم و این وطن و صداقت بی شائبۀ مردمش، « هیچ » احساسی نداشت! با اینهمه روشنفکران و اهل قلم کشور، این حادثۀ مبارک را جشن گرفتند. روزنامۀ اطلاعات این فرخنده روز را به ملت شادباش گفت و نوشت:
« انتظار ۱۵ سالۀ ملت ایران، سرانجام در نخستین ساعات صبح امروز به پایان رسید. انتظاری که پایان آن، شکوه طلوع ناگهانی آفتاب درخشان و گرمتاب را با خود داشت. گوئی پس از یک زمستان طولانیِ یخبندان، یک شب سرد و سیاه قطبی، شبی که ظلمت آن پانزده سال تمام پاییده بود، ناگهان آفتاب امید، از تیرگی های یأس سر برآورده است. ورود زعیم عالیقدر نهضت عظیم ایران، همچون طلوع آفتابی چنین زندگی بخش، چشم و دل میلیون ها ایرانی منتظر را، روشن ساخت »
تنها قلم زنان روزنامۀ اطلاعات نبودند که یک شبه پیراهن عوض کرده و از دستبوسی شاه به پابوسی شیخ روی آورده بودند، بلکه « برخی » از پیروان راه مصدق نیز کماکان خط مشی « لائیک » و « دموکراتیک » وی را به بیراهه می بردند و در وجود خمینی ذوب می گشتند و در مقابل حکومت اسلامی تسلیم محض می شدند! آنان در استقبال از خمینی بر یکد یگر پیشی می جستند و همراه ملایان و عامۀ مردم، در فرودگاه مهر آباد صف کشیده و سرود « خمینی ای امام » سر دادند.
آن روز خبرنامۀ جبهۀ ملی تحت عنوان « تنها همین یکبار است که خورشید از غرب به مشرق می آید » در قسمتی از مطالب سراپا تملق آمیزش نوشت:
« اینک مردی می آید مردآسا که قطره قطره خون درد کشیدگان وطن، در تن او جاری است »
یکی دیگر از مهمترین قشر پیشرو و معتبر جامعه، یعنی قضات و وکلای دادگستری، آن روز در داخل یک اتوبوس اختصاصی، برای استقبال از قدوم مقدس « خورشید غرب »! عازم فرودگاه بودند و دستجمعی در اشتیاق دیدار یار، سرود کوچه بازاری سرداده بودند:
« می کشیم ما همه انتظار تو
می کنیم جملگی جان نثار تو
برلبم این سرود – بر خمینی درود
مرگ بر بختیار – نوکر جیره خوار
ای خمینی توئی رهنمای ما
رهبر زنده و باوفای ما
برلبم این سرود – برخمینی درود
مرگ بر بختیار – نوکر جیره خوار »[۲]
بدین ترتیب خمینی بالاخره پس از پانزده سال تبعید، به کشور باز گشت. این بار نوبت اعضای کانون نویسندگان بود که به زیارت حضرت آیت الله به شتابند. بیست تن از شعرا و نویسندگان سطح بالای کشور، به نمایندگی از جانب بقیۀ بزرگان ادب و قلم کانون، موفق به دستبوسی گشتند[۳].
[۱] – روحانیان از تاریخ ۸ بهمن در مسجد دانشگاه تهران متحصن بودند.
[۲] – احمد صدر حاج سید جوادی، خاطرات صدر انقلاب، ص ۱۲۷.
[۳] – جواد مجابی، خاطرات شفاهی، ص ۲۸۰.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.