یکی دو نکته را به اختصار بیان می‌کنم. درک این نوشته نیاز به تلاش ذهنی زیاد و البته درک مطالب پیشینن نگارنده حول و حوش این نکات دارد .

۱. خدا وجه ضروری وجود جهان است. «جهان» البته وجود ندارد (نه صرفا به معنی راسلی آن) و تنها به شرط وجود خدایی که خود وجود ندارد، وجود می‌یابد. اما خدا خود توسط اندیشیدن عقل به اوست که وجود پیدا می‌کند، عقلی که خود وجود ندارد. به این ترتیب، عقل هویتی به مثابه خداوند را می‌سازد که از یک‌سو شرط ضروری وجود جهان است (یعنی تنها متاخر به اندیشیدن خداوند به آن است تا لباس وجود بر تن کند) و از سوی دیگر، عقل برای به وجود آوردن خود، آن را به مثابه متافیزیک خود نیز فرض می‌کند (این فرضی وجودی است). به این ترتیب، عقل خدایی را می‌سازد که اگرچه به وجه پسینی خدای اوست اما در وجه وجودی، آن را به وجه پیشینی ضروری می‌کند.

۲. در مورد فلسفه سیاسی پادشاهی که اصیل‌ترین صورتش از آن مصر باستان است (تمدنی که بنیان بیشترین تمدن‌های شناخته شده پیشین و امروزی است)، منابع زیادی وجود دارد. در این تمدن، پادشاه شرط تکوینی وجود جهان است. همانگونه که در مقاله مفصلی نشان دادم، نظریه امامت شیعی، به ویژه نظریه ولایت شیعی و تا حدود بسیار زیاد حتی آرای ابن عربی، طابق‌النعل الهیات سیاسی فرعونی در مصر باستان است (در هر سه مکتب هلیوپولیسی، هرموپولیسی و ممفیسی آن). در این فلسفه، جامعه از یاد می‌برد که پادشاه خود در وجه وجودی، محصول خود اوست، همانگونه که عقل فراموش می‌کند که او خود شرط ضرور وجود خداوند است.

۳. اما پارادوکس بسیار زیبایی که پس از رنسانس و نظریه قرارداد اجتماعی پدید آمد این است که پادشاه، پادشاه است و در عین حال پادشاه، رعیت است و رعیت پادشاه است. خداوند عقل، خود آفریده عقل است، عقلی که خود رعیت خداوند است. این فلسفه سیاسی یا الهیات سیاسی پادشاهی در عصر نوین است. قبلاً گفتم حذف پارادوکس از جهان، یعنی حذف خود جهان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)