چکیده:
در این تحقیق ابتدا تاریخ عمومی ایران و ساختار ملی آن را به منظور تفهیم اینکه تا سال ۱۹۲۵ میلادی ایران به عنوان وارث حقوقی دولتهای سلجوقی، ایلخانی/چنگیزی و امیر تیموری و مرکز فرهنگی حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان به گستره اوراسیا، مُمثل اراده سیاسی و هویتی تُرک و تُرکیت در جهان بوده است، را به صورت گذرا مورد بررسی قرار خواهیم داد.
در این پژوهش، مبنای تحلیل را بر تحولات مهاجرتی در سرزمین ایران طی چند قرن اخیر قرار داده و نقطه آغاز این دوران را نخستین قحطی گستردهای میدانیم که در سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۱ میلادی (بر اساس داده های فعلی) رخ داد.
به دنبال آن، به بررسی عوامل سیاسی مهاجرتهای گستردهای خواهیم پرداخت که در فاصله سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۹۲۵ میلادی به خارج از کشور صورت گرفتهاند.
در مرحله بعد، اسناد و شواهدی ارائه خواهد شد که مربوط به دوره قحطی سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ است؛ این مدارک گویای آنند که در این بازه زمانی یکی از هولناکترین نسلکشیهای تاریخ بشریت بخصوص ایران به وقوع پیوسته و تا سالهای اخیر به شکلی هدفمند پنهان نگه داشته شده است.
پس از این فاجعه انسانی، کودتای ۱۹۲۵ که با دخالت مستقیم بریتانیا و با هدف براندازی دولت و دولتگری تُرک و تُرکیت شکل گرفت، زمینهساز پیدایش حکومتهایی شد که با رویکردی ضدترک و ترکیت و فَریسی/پارسی محور بر اساس زبان فارسی، بهسان ابزارهایی دستساخته، صحنه سیاسی ایران را در دست گرفتند.
در بخشهای دیگر این تحقیق، پیامدهای ناشی از ورود پناهجویان افغان به ایران و تأثیر آن بر بافت جمعیتی مناطق منجمله مشهد، اصفهان، شیراز، کرمان و یزد، همچنین آثار و تبعات ورود کولیهای هندوتبار که در سدههای گذشته به ایران مهاجرت کردهاند، مورد واکاوی قرار خواهند گرفت.
همچنین تأملاتی پیرامون زبان امروزی موسوم به «فارسی» ارائه خواهیم کرد و به این پرسش خواهیم پرداخت که آیا «ملت» یا «زبانی» با نام فارس در بستر تاریخی وجود داشته یا خیر.
در پایان، با تمرکز بر مهاجرتهای سیاسی پس از سال ۱۹۷۹، روند تحولات جمعیتی و سیاسی ناشی از موجهای مهاجرت در طی دو- سه قرن گذشته تحلیل خواهد شد؛ روندی که نهایتاً منجر به فروپاشی، انحلال و اضمحلال هویت اصیل و بومی، یعنی تُرک و تُرکیت در ایران شده است.
مقدمه:
نباید فراموش کرد که تمدن، فرهنگ و هویتی که امروز از آن با نام «ایران و ایرانیت» یاد میشود، در اصل چیزی جز تجلی یک تمدن تُرک – تات و حکومتی ترکتبار با هویت ترکیت نیست؛ ساختاری سیاسی و فرهنگی که هزاران سال در این سرزمین حضور فعال و حاکمیت بیوقفه داشته است.
تمام آنچه امروز بهعنوان دستاوردهای فرهنگی و تاریخی ایران شناخته میشود، در حقیقت هسته مرکزی میراث ترک و ترکیت است که در این پهنه جغرافیایی ریشه دوانده و استمرار یافته است. ترکان از تبریز و ایران رهسپار این سوی – آناتولی و شام و حلب و مصر و بالکان شدهاند، و آن فرهنگ تمدن ساز و سیر تاریخی نیز همواره در این مناطق جاری است.
بر خلاف تصویر رایج امروزین از ایران، تا پیش از سال ۱۹۲۵ میلادی، این سرزمین بهوضوح کشوری با اکثریتی تُرک و تحت اداره حکومتهای تُرک و با هویت اصیل تُرکیت به عنوان مرکز حوزه تمدنی جهان تُرک بوده است. بهبیان روشنتر، ایران تاریخی، ساختاری ترکمحور داشته است.
دکتر فلسفی، که بهعنوان یکی از چهرههای برجسته ضد هویت تُرک وتُرکیت در ایران شهرت دارد و در زمینه تاریخ دوران صفویه تحقیقاتی هم داشته است، در مجموعهای چندجلدی با عنوان تاریخ صفوی با لحنی سوزناک و از موضع انتقاد شدید چنین نقل میکند:
«در دوران سلطه این ترکان، یک فرد فارس (منظورش برادران تاجیک و طوایف ادخالی از کراچی باید باشد) حتی اجازه سوار شدن بر اسب را نداشت، و در نهایت تنها چیزی که از اسب نصیبش میشد، لمس دُم آن بود؛ چراکه همواره در موقعیتی پایینتر از سواران تُرک قرار داشت».
بیتردید گفتههای او برخاسته از غرضورزی و با هدف دامنزدن به کینهورزی و تفرقهافکنی علیه هویت تُرکیت ایران بوده، اما یک واقعیت انکارناپذیر در میان است: تا سال ۱۹۲۵، ایران هسته مرکزی حوزه تمدنی جهان ترک بود و حاکمیت تُرک و ترکیت یک اصل موجودیتی ایران و ایرانیت محسوب می شد.
با دخالت نیروهایی که در صفوف دشمنی با ترکهای مسلمان قرار داشتند، فجایعی عمیق و گسترده به وقوع پیوست و در پی این دخالتها، دُوَل مستقل منطقه و بخصوص ترکها نهتنها حاکمیت تاریخی خود را از دست دادند، بلکه عملاً به وضعیتی شبیه به اسارت در سرزمینهای خود گرفتار شدند.
موضوع «مهاجرت سیاسی» در این زمینه بهعنوان یکی از جلوههای بارز این فاجعه، مورد توجه قرار میگیرد؛ رخدادی تراژیک که ترکها طی آن قربانی تبعید، جابجایی و طرد سیستماتیک شدند. و البته، این تنها یکی از ده ها فاجعهای است که در حق آنان صورت پذیرفته است…
در چارچوب ساختار سیاسی «ممالک محروسه ایران» (دولت علیه قاجار)، شواهد تاریخی و پژوهشهایی که از طرف بنده انجام شده، گویای آن است که حداقل دو سوم جمعیت ایران در آن دوران را ترکان تشکیل میدادند. این برآورد نهفقط بر پایه گزارشها و تحلیلهای رجال سیاسی، اندیشمندان و پژوهشگران وقت به دست آمده، بلکه با بهرهگیری از اطلاعات جغرافیایی، ترکیب زیستی و میزان پراکندگی جمعیتی اقوام گوناگون نیز قابل استنتاج است.
بیتردید دادههای آماری نسبتاً منسجم و ساختاری که توسط “تشکیلات احصائیه ناصری” در نیمه دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جمعآوری شدهاند، جایگاه ویژهای در تحلیلهای بافت جمعیتی و جمعیتشناختی تاریخی ایران دارند. زمانی که این دادههای آماری – که دربردارنده تصویری نسبتا دقیق از ترکیب قومی و جمعیتی ایران در آن دورهاند – بالاخره منتشر شوند، بدون شک جامعه علمی و سیاسی کشور را بهتزده خواهند کرد. چراکه این آمارها بهروشنی نشان خواهند داد که چگونه ایران، بهعنوان مرکز حوزه تمدنی جهان ترک، به تدریج دچار فرسایش قومی، هویتی و فروپاشی اتنوژئوپُلیتیکی و فرهنگی شده است.
نکته تأملبرانگیز آنجاست که با وجود اهمیت فوقالعاده این دادهها، هنوز هم اسناد نسبتاً نظاممند تشکیلات احصائیه ناصری که تقریباً بازه زمانی میان سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۹۰۸ میلادی را پوشش میدهند، بهطور رسمی منتشر یا در دسترس عموم قرار نگرفتهاند. این پرسش همچنان پابرجاست: چرا با گذشت بیش از یک قرن، این اطلاعات کلیدی همچنان مخفی ماندهاند و بهصورت رسمی به چاپ نرسیدهاند؟!
پروفسور دکتر محمدتقی زهتابی در اثر ارزشمند خود با عنوان “ایران تورکلرینین اسکی تاریخی / تاریخ دیرین ترکهای ایران” مورد بافت جمعیتی را بر اساس داده های مستشرقین بهتفصیل مورد بررسی قرار داده است. او در مقدمه این کتاب، با استناد به یافتههای دقیق میدانی و تاریخی، به این نتیجه میرسد که آمار ترکها در ایران دستکم به ۵۵ درصد کل جمعیت کشور می رسد.
حتی محمدرضا شعار، که بهعنوان یکی از چهرههای سرشناس ضدترک شناخته میشود، در کتاب خود بهنام ” بحثی درباره زبان آذری” که در سال ۱۹۴۷ منتشر شد، در صفحه ۳۹ صراحتاً اذعان میکند:
.«اکثریت بیش از نیمی از جمعیت ۲۲ میلیونی امروز ایران را ترکها تشکیل میدهند»
این دادهها مربوط به دورهای پس از قحطی مرگبار سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ است؛ فاجعهای که موجب مرگ گسترده ترکها و نیز آوارگی آنان از سرزمینهایشان شد. با این توضیح، میتوان نتیجه گرفت که پیش از سال ۱۹۱۷، ترکها دستکم دو سوم جمعیت کل ایران را شامل میشدند.
در بررسی جمعیت ایران در قرون نوزدهم و بیستم، گزارشهایی که توسط نمایندگان سیاسی و دیپلماتهای خارجی تهیه شدهاند، جایگاه مهمی دارند. از جمله این اشخاص میتوان به پرسی سایکس، دیپلمات و وابسته نظامی بریتانیا (۱۸۶۷–۱۹۴۵)، جان آل کالدول، نماینده سیاسی ایالات متحده، سابوستینسکی، دیپلمات روس، و نیز اشخاصی چون گیلبار، شوستر، راسل و دیگران اشاره کرد؛ همگی این منابع در رابطه با جمعیت شهرهای مهم ایران، تخمینهایی ارائه دادهاند که در بسیاری از موارد با یکدیگر همخوانی دارند.
بر اساس این گزارشها، تخمینهای جمعیتی به شرح زیر بوده است:
تهران با جمعیتی حدود ۳۵۰ هزار نفر (با اکثریت قاطع ترک)، تبریز ۳۰۰ هزار نفر (ترک)، اهر ۳۰ هزار (ترک)، اورمیه ۵۰ هزار (ترک)، اردبیل ۳۰ هزار (ترک)، خوی ۴۰ هزار (ترک)، مرند ۴۰ هزار (ترک)، مراغه ۴۰ هزار (ترک)، قزوین ۴۰ هزار (ترک)، زنجان ۳۰ هزار (ترک)، اصفهان ۴۰ هزار (ترک و فارسزبان)، شیراز ۴۰ هزار (ترک و فارسزبان)، کرمان ۲۵ هزار (ترک و فارسزبان)، یزد ۲۵ الی ۳۰ هزار (غالباً فارس زبان)، مشهد ۷۰ هزار (ترک و فارسزبان)، گیلان ۴۰ هزار (ترک و گیلک)، میاندوآب یا همان سلطانآباد ۲۰ هزار (ترک)، و میانه ۲۰ هزار (ترک) جمعیت داشتهاند.
در آن دوره، اکثریت چشمگیر شهرهای ایران دارای جمعیتی عمدتاً ترکزبان بودند. بخش وسیعی از جمعیت کشور در مناطق شمال غرب، شمال شرق و جنوبغرب مستقر بود؛ مناطقی که قلب تپنده اقتصادی و سیاسی آن زمان ایران را تشکیل میدادند. در این میان، ایالت آذربایجان بهتنهایی تقریباً میزبان نیمی از جمعیت کشور بود. در سه منطقه یادشده، یعنی شمالغرب، شمالشرق، جنوبغرب و به دیگر سخن غیر مناطق صحرائی، خشکی و کویری ترکها اکثریت مطلق جمعیت را در اختیار داشتند.
در نواحی شمال و شمالشرق، بهویژه در خراسان، ترکها همراه با دریزبانان و دیگر اقلیتها زندگی میکردند. در غرب و جنوبغرب نیز مجموعهای از اقوام مانند برادران عرب، لر، لار، لک، کرمانجی، گورانی، سورانی، کلهر، دریزبانها و تُرکها به عنوان عنصر اصلی و بومی منطقه سکونت داشتند. باید یادآور شد که در این دوران، قریب به اکثریت مطلق ساکنان دو قطب اصلی توسعهیافته ایران ــ یعنی دارالسلطنه آذربایجان و دارالخلافه تهران ــ را مطلقاً تُرکها تشکیل میدادند.
برای درک دقیقتر این وضعیت، استناد به یک سند تاریخی مهم میتواند بسیار روشنگر باشد. ویلیام سووارد، وزیر امور خارجه ایالات متحده در سال ۱۸۶۶ میلادی، طی جلسهای در کنگره آمریکا پیرامون روابط خارجی و ضرورت برقراری مناسبات سیاسی متقابل با ایران، به دفاع جدی از این موضوع میپردازد. وی، استدلال خود را مبتنی بر موقعیت ژئواستراتژیک ایران و اهمیت شهرهای بزرگ آن بیان میکند. سووارد در گزارشی که به کنگره ارائه داده بود، چنین مینویسد:
«تبریز نهتنها بزرگترین مرکز اقتصادی ایران محسوب میشود، بلکه پرجمعیتترین شهر کشور نیز هست؛ این شهر دارالسلطنه است و تحت اداره شاهزادگان قرار دارد و حدود ۱۲۰ هزار نفر جمعیت دارد. تبریز نقشی کلیدی در شکلدهی تحولات ایران، آناتولی و قفقاز ایفا میکند. تهران دومین شهر بزرگ ایران با جمعیتی بالغ بر ۹۰ هزار نفر است که بهعنوان پایتخت و دارالحکومه، مرکز سیاسی کشور بهشمار میرود».
الان جا دارد به موضوع مهاجرت نیز بپردازیم؛ زیرا بخش عمدهای از مهاجران در این دوران نیز طبیعتاً از میان ترکها بودهاند.
مهاجرت چیست؟
مهاجرت به معنای رفتن ساکنان یک منطقه به منطقه دیگر به منظور اقامت دائمی یا موقتی است. تعاریف و مقررات سازمان ملل متحد در تعریف اصطلاح «مهاجرت» میگوید: «از منظر عام تغییر منطقه جغرافیایی و از منظر خاص تغییر منطقه سکونت از یک منطقه به منطقه دیگر به منظور اقامت میباشد.» این جابجاییها اساساً به معنای جابجاییهای بلند مدت محسوب میشوند.
امواج مهم مهاجرتی برون مرزی در ایران بیشتر در طی دو قرن اخیر رخ داده است. امواج مهاجرتهای دو قرن اخیر از کشور، یکی از عوامل مهم در کاهش نفوس ترکها و نهایتاً تغییر ترکیب قومی و تغییر حاکمیت در کشور محسوب میشود.
سه موج مهاجرت عمده زیر نقش اساسی در تغییر بافت قومی و تغییر حاکمیت در کشور ایفا کردهاند:
- دوره قحطی از ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۱
- دوره قحطی از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱
- انحلال و تبعید دولت علیه قاجار در سال ۱۹۲۵
پابهپای این سه عامل مهم، سه نوبت موج مهاجرت برون مرزی نیز در کشور رخ داده است.
از آنجا که موضوع بررسی ما اساساً کوچ یا مهاجرت است، در شش دوره و مرحله به بررسی امواج سلسلهوار مهاجرتی خواهیم پرداخت. این موارد به ترتیب تقدم تاریخی عبارتاند از: - سالهای قحطی ۱۸۷۰
- امواج مهاجرت سیاسی صورت گرفته طی سنوات ۱۸۵۰ تا ۱۹۲۵ به واسطه اقداماتی به ظاهر تجددگرایانه ولی در واقع مرتبط با فعالیتهای ترکستیزانه
- دوره قحطی عمدی بین سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ که باعث نابودی و جابجائی هفت هشت میلیون نفر از جمعیت، بر اثر گرسنگی و ایجاد موج مهاجرتی شد
- موج مهاجرتی سال ۱۹۲۵ که ناشی از شکست و فروپاشی غمانگیز دولت علیه قاجار بود
- مهاجرتهایی که اساساً ناشی از مخاصمات سیاسی و دشمنی حاکمیت ضدترک پهلوی طی سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۷۹ بود
- مهاجرتهای ناشی از فعالیتهای سیاسی بعد از انقلاب اسلامی سال ۱۹۷۹
موج نخست مهاجرت
قحطی و گرسنگی گستردهای که در فاصلهی سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۱ میلادی ایران را دربر گرفت، منجر به نابودی یکسوم جمعیت کشور گردید. ابراهیم قیزیلباش زنجانی در خاطرات خود از آن روزهای تلخ چنین یاد میکند:
«غارت اجساد و نوشیدن خون، به نوعی لذت بدل شده بود! پوست و چرمهای کهنه، بند و کفشها در آب خیسانده شده، سپس جوشانده میشد تا قابل خوردن شود و با خوردن آنها بتوان بر گرسنگی غلبه کرد. مصرف گوشت اسب، قاطر و الاغ عادی شده بود، اما حتی گوشت سگ و گربه نیز از این قاعده مستثنا نبود. در برخی مناطق، انسانها چنان به مرز فروپاشی رسیده بودند که به گوشت همنوعان خود نیز روی آورده بودند. در آغاز، مردم با هزینه شخصی اجساد را غسل داده، کفن و دفن میکردند؛ اما در زمستان سال بعد، نه کسی توانایی کندن قبر داشت، نه توانی برای تشییع و دفن باقی مانده بود. مردگان همانجا که جان سپرده بودند، در کوچه و خیابان رها میشدند، میپوسیدند و طعمه حیوانات وحشی میگردیدند. اجساد گندیدهی بسیاری در سطح معابر دیده میشد که سگها از آن تغذیه میکردند. در مسیرهای روستایی، پیکرهای زنان، کودکان، سالمندان و جوانانی که از گرسنگی جان داده بودند، پشت سر هم بر زمین افتاده و تودهوار انباشته شده بود».
ابراهیم قیزیلباش آن سالهای فاجعهبار را در قالب بیت شعری چنین خلاصه میکند:
«گرانی که آدمخواری باب گشت
هزار و دویست است و هشتاد»
وی در ادامه مینویسد که یکسوم از جمعیت کشور یا بهسبب گرسنگی جان سپردند و یا ناگزیر به مهاجرت شدند: برخی به قفقاز، گروهی از مسیر خراسان به آسیای میانه و عدهای نیز به آناتولی کوچیدند.
ژنرال سر هنری رالیسون، نماینده دولت بریتانیا در ایران بین سالهای ۱۸۵۹ تا ۱۸۶۰، در گزارشی جمعیت «ممالک محروسه قاجار» را در سال ۱۸۵۰، حدود ده میلیون نفر اعلام کرده بود. لرد جورج ناتهانیل کرزن (۱۸۵۹–۱۹۲۵)، یکی از چهرههای برجسته سیاست بریتانیا در حوزه ایران، نیز در یادداشتهای خود تصریح میکند که در سال ۱۸۷۳، بهدلیل گسترش گرسنگی و فقر، جمعیت کشور به کمتر از شش میلیون نفر کاهش یافته بود.
در همان مقطع، گیلبر، جامعهشناس و مورخ نامدار، اظهار میدارد که در جریان قحطی سال ۱۸۷۱، بین یک تا پنج میلیون نفر یا جان باختند یا مهاجرت کرده اند. به ناچار مقصد این مهاجرت اکثراً به آناتولی، قفقاز و یا شمال شرق کشور بود. بهعنوان نمونه، او اشاره میکند که شمار خانوارهای ایل قشقایی در جنوب کشور از شصت هزار به تنها دوازده هزار خانوار کاهش یافته بود. دقت فرمائید؛ تقریبا پنج ششم جمعیت قشقائی ها از گرسنگی مرده بودند و می دانیم که قشقائی ها به عنوان عنصر بنیادین و بومی منطقه جنوب، حافظ اصلی تُرک و ترکیت نظام در آن حومه و امنیت و استقلالیت کشور بودند.
بزرگترین فاجعهی آن سالها را میتوان در از بین رفتن حدود یکسوم از جمعیت کشور دانست؛ یعنی نزدیک به سه میلیون نفر. از این تعداد، بیشترشان بهسبب گرسنگی جان باختند و بیش از یک و نیم میلیون نفر دیگر ناچار به کوچ به آسیای میانه، آناتولی، ارضروم و قفقاز شدند. همزمان با وقوع این فاجعه، در سال ۱۸۷۰، شرق سیستان نیز تحت کنترل طوایف غیر تُرک و اکثراً پشتونها قرار گرفت؛ سران این طوایف که در آن زمان اکثراً تابع مستقیم استعمار بریتانیا در شبهقاره هند بود.
شایان توجه است که این بحران گرسنگی منجر به فروپاشی ارتش مدرن ایران شد؛ بهویژه قوای معروف به «قارا سوراَن لر/سورَن لر، یعنی نیروی زمینی» (نبردجویان قاراداغی که در جنوب کشور و افغانستان و پاکستان فعلی در برابر بریتانیا و در شمال شرق کشور در مقابل طوایف عاصی تُرک، در قفقاز در برابر تزار روسیه و در آناتولی در مقابل نیروهای متشکل از اکراد عثمانی جنگیده بودند)، که دولت علیه ایران مجبور شد بعد از این حوادث منطقه افغانستان فعلی را ترک کرده و حاکمیت آن را به دست نشاندگان انگلیسی بسپارند.
بر اساس یادداشتهای شیخ ابراهیم قیزیلباش زنجانی، در این بحران، بازرگانان وابسته به دولت بریتانیا نقش مستقیمی ایفا کردند. این تجار که در عرصه اقتصادی هند فعال بودند، با افزایش قیمتها و صادرات گسترده مواد غذایی به هند، عملاً بر شدت فاجعه قحطی افزوده و به تسریع روند مرگ و مهاجرت جمعی دامن زدند.
موج دوم مهاجرت: تحولات سیاسی، دینی و مهاجرتی در بستر نوگرایی
فرایند آنچه در ادبیات مدرن با عنوان نوگرایی و تجدد شناخته میشود، در ایران عمدتاً در قالب جریانات سیاسی و ایدئولوژیک بین سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۹۲۵ میلادی نمود یافت. این فرایند با اقدامات اصلاحطلبانهی سلطان فتحعلی شاه قاجار در نیمه نخست قرن نوزدهم آغاز شد؛ وی که در تلاش برای پایان دادن به اختلافات درونفرقهای در جهان تُرک بود، نزدیکی سیاسی و مذهبی با دولت عثمانی (که در حال نبرد با امپراتوری روسیه بود) را در دستور کار قرار داد.
با آگاهی از مواضع منفی روحانیون شیعه نسبت به این اتحاد با خلافت سنی عثمانی، فتحعلی شاه تصمیم گرفت از طریق طریقهی شیخیه، سیاست نزدیکی مذهبی را پی بگیرد. این رویکرد با هدایت شیخ احمد احسائی و در تقابل با جریان رسمی روحانیت شیعه پیش رفت و تا حدودی موفقیتآمیز بود. پس از درگذشت شیخ احمد، رهبری این طریقه به سید کاظم رشتی و پس از او به محمد کریم خان قاجار، داماد شاه، سپرده شد که از طریق طریقهی شیخیه به تنظیم امور دینی کشور پرداختند. در این دوران، روابط میان قاجار و عثمانی بهبود یافته بود.
اما دُوَل متخاصم که از این اتحاد ناراضی بود، با ایجاد اختلافات مذهبی در مناطق جنوبی ایران، به ویژه در نواحی فارسزبان، درصدد برآمد تا سیاست نزدیکی میان دو دولت بزرگ اسلامی را تضعیف کند. در نتیجهی این سیاستهای تفرقهافکنانه، علی محمد باب در سال ۱۸۴۴ با ادعای مهدویت و ظهور مذهب جدید، در نواحی صحرائی و کم آب مرکزی و جنوب ایران (از جمله بوشهر، شیراز، یزد) در میان فارسزبانان منطقه، بابیگری را پایهگذاری کرد. این جریان به سرعت به مناطق غالباً ترکنشین همچون شیراز، اصفهان، کرمان، همدان، تهران، مشهد، قزوین و زنجان نیز سرایت کرد و شورشهایی را پدید آورد.
پس از وفات فتحعلی شاه، نوهاش محمد شاه قاجار به سلطنت رسید. دوران چهارده سالهی حکومت وی شاهد ناآرامیهای متعدد بود. پس از مرگ او در ۱۸۴۸، ناصرالدین شاه با تشکیل کابینهای در تبریز، به قدرت رسید و سپس به تهران منتقل شد. وی به همراه صدراعظم مقتدرش امیرکبیر درصدد برآمدند تا با موج اختلافات مذهبی – که با هدایت استعمار شکل گرفته بود – مقابله جدی کنند.

(۱۸۳۱–۱۸۹۶) ناصرالدین شاه
متولد تبریز، شهادت تهران. سلطنت وی از ۱۷ سپتامبر ۱۸۴۸ تا زمان شهادتش ادامه داشت و به لقب «شاه شهید» شناخته میشود. تجدد واقعی و فراگیر در ایران با ناصرالدین شاه آغاز شد. میتوان گفت که وی یکی از ارکان اصلی و اثرگذارترین شخصیتها در فرآیند تجددگرایی و نوسازی کشور به شمار میرود. افزون بر این، ناصرالدین شاه به هنر نیز علاقهمند بود و در زمینه نقاشی و عکاسی آثار ارزشمندی بر جای گذاشت. تاریخ ترک و ترکیت ایران زمین را میتوان به دو دوره متمایز، پیش و پس از دوران ناصرالدین شاه شهید، تقسیمبندی کرد.
شایان ذکر است که حامیان اولیه باب، نه از طبقات فرودست بلکه از اشراف طریقت فَریسیه یهودی تبار به عنوان فارسی زبان، موسویان ترکتبار بومی، و زرتشتیان مهاجر هندی (فریسیان یهودی تبارهند ویا با نام رایج پارسیان هند) بودند؛ گروههایی که دشمنی با اسلام و تُرک و تُرکیت در آنها برجسته بود. رشد تدریجی بابیگری و سپس بهائیگری در بستر اختلافات قومی-مذهبی، با هدایت مستقیم مانکجی لیمجی هاتریا، نمایندهی دستگاه امنیتی بریتانیا در هند، انجام گرفت.

مانکجی لیمجی هاتریا / درویش فانی (۱۸۱۳–۱۸۹۰)
ایشان از سران فَریسیان / پارسیان هند بود. به عنوان زرتشتی و نخستین سفیر پارسیانِ بمبئی به ایران اعزام شد. رئیس سرویس مخفی حکومت تحت سلطه انگلیسی هندوستان در امور ایران و یکی از موثرترین افراد در زمینه انحلال و اضمحلال اتنوژئوپَلیتیکی و بافت جمعیتی در مناطق جنوبی و کویری ایران بود. روابط نزدیکی با دیپلماتهای سرشناس دولت انگلیس در ایران، یعنی سِر رونالد تامسون و ادوارد ایستویک و سِر هنری راولینسون داشت. این سرآغاز یک دوران نفوذ بسیار جدّی استعمار انگلیس در ایران است و در پیامد فعالیتهای مانکجی و شبکه او بود که سرانجام میرزاحسینخان مشیرالدوله (سپهسالار) به عنوان صدراعظم ایران منصوب شد. دوران صدارت سپهسالار اوج فعالیتهای فرهنگی و سیاسی این کانون در ایران است. پس از مرگ او، اردشیر ریپورتر و سپس پسرش شاپور ریپورتر راه او را ادامه دادند. فعالیت فرهنگی مانکجی در چهار حوزه صورت گرفت:
اول، اشاعه باستانگرایی با نام فَریسیان/پارسیان بر علیه حوزه تمدنی مبتنی بر تُرک و تُرکیت ایران؛
دوم، حمایت و تقویت بابی گری و کمک به گسترش آن؛
سوم، تأسیس و گسترش فراماسونری در ایران؛
چهارم، تقویت برخی از فرقههای ضد ترک و ترکیت اهل تصوف در ایران.
فریدون آدمیت در آثار خود اشاره میکند که از دهه ۱۸۴۰، بابیها اقدام به ترور مقامات سیاسی و مذهبی کردند. پیروان بهاءالله به «میرغضبها» و «گله قاتلان» مشهور بودند. آنان در ۱۵ اوت ۱۸۵۲ سوءقصد نافرجامی علیه ناصرالدین شاه انجام دادند که با واکنش قاطع امیرکبیر مواجه شد؛ علیمحمد باب و تعدادی از یارانش دستگیر و اعدام شدند.

اردشیر ریپورتر (اردشیر جی) ( ۱۹۳۳ – ۱۸۶۵ )
متولد ۲۲ آگوست ۱۸۶۵ در بمبئی، از خانوادهای فَریسی / پارسی به عنوان زرتشتی. از سال ۱۸۹۳ به عنوان رئیس سرویس مخفی حکومت تحت سلطه انگلیسی هندوستان در ایران انتخاب شد. ترور ناصرالدین شاه در سال ۱۸۹۶، سازماندهی بهاییان، طراحی ترورهای متعدد، کشف و تربیت رضا شاه پهلوی و کودتای ۱۹۲۱ که منجر به رسیدن رضا شاه به قدرت شد، در تمام این حوادث سیاسی و تروریستی نقش کلیدی ایفا کرد. او از ۱۸۹۳ تا ۱۹۳۳ یکی از چهرههای کلیدی در رخدادهای سیاسی ایران بود. پسرش شاپور نیز ادامهدهنده راه او و از شخصیتهای تاثیرگذار سیاسی ایران بود.
با دخالت بریتانیا، میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) در سال ۱۸۶۸ به بندر عکا در قلمرو عثمانی تبعید شد و از آنجا، همکاریهای مخفیانهای با دستگاههای جاسوسی انگلیس علیه ایران آغاز کرد. بهائیها با پوشش «نوگرایی» در ایران فعالیت میکردند و در طول جنگ جهانی اول نیز در قالب شبکههای اطلاعاتی، بر ضد دولت عثمانی و به نفع انگلستان اقدام کردند.
در همین دوره، امیرکبیر، این سیاستمدار برجستهی تُرکِ تُرک محور، به دست عوامل بهائی ترور و حذف شد. فعالیتهای تروریستی بابیها در نهایت به دو شاخه شدن این جریانها منجر گردید؛ شاخههایی که مستقیماً تحت فرمان سرویسهای اطلاعاتی اجانب و با هدف تضعیف هویت تُرک و ترکیت با اعتقاد اسلامی و محب اهل بیت ایران، فعالیت میکردند.
مهمترین عنصر اساسی این پروژه، ساخت هویت تصنعی برای توده های فارسیزه شده / دری زبان شده به عنوان “تمدن پارس” بود. بر اساس تبلیغاتی که این جریانها در شهرها و مناطق دور افتاده منتشر کردند، مسلمانان تُرک و عرب متهم به نابودی “تمدن اصیل پارسی” شدند. زرتشتیان هند و فرستادگان مانکجی، تحت عنوان «تجددخواه» و «منورالفکر»، در شهرهای ایران رهبری این اقدامات ضداسلامی و ضدترکی را به عهده داشتند.
باید تحقیقات و تک نگاری جداگانه در مورد افرادی مانند زینالعابدین مراغهای، میرزا ملکمخان، طالبوف تبریزی، میرزا فتحعلی آخوندزاده وس. انجام گیرد. تحقیقاتی نه چندان مفصل بنده نشان میدهد که اینان اغلب بومی و ترکتبار نبودند و شامل افرادی بودند که از سوی عوامل اطلاعاتی استعمار برای تضعیف هویت دینی–ملی تُرک و ترکیت ایران به حوزه فعالیت اش اعزام شده بودند.
در سال ۱۹۰۷، جدیترین لژ ماسونی ایران با نام «بیداری ایرانیان» به ابتکار شاپور ریپورتر و به دستور مانکجی تأسیس شد. فریدون آدمیت در آثار خود از خشونت وحشیانه بهائیها علیه مسلمانان سخن گفته و آنها را با زیدیهای کرد (ایزدیها/یزیدی ها) مقایسه میکند که به گفته او، فاقد فرهنگ، خونریز و بیرحم بودند.
موج دوم ترورها توسط بهائیها از سال ۱۹۱۶ آغاز شد و تا کودتای رضاخان در ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ ادامه یافت. این اقدامات با حمایت روانی–رسانهای، شرایط سقوط دولت علیه قاجار را به عنوان عامل داخلی فراهم کرد و نهایتاً به تأسیس دولت وابسته به انگلستان، یعنی دولت پهلوی (۱۹۲۵) انجامید. نقش مستقیم بهائیها در سقوط دولت علیه قاجار و تأسیس رژیم پهلوی به عنوان عامل داخلی توسط اسناد ام آی ۶ تایید شده است.
هدف اصلی این پروژه نه دموکراسی یا جمهوریت، بلکه براندازی ساختار تُرک و ترکیت با اعتقاد اسلامی و تأمین منافع ژئوپولیتیکی بریتانیا بود. زرتشتیان هندی، مجوسان و بهائیان و فریب خردگان به عنوان اهرم داخلی زیر نقاب روشنفکری، طرحی را به اجرا گذاشتند که نتیجهاش تضعیف اسلام محب اهل بیت و تُرک و تُرکیت ایران به عنوان مرکز جهان ترک بود.
اکثر سیاستمداران تجددخواهی که در دوران مشروطه فعال بودند، پس از مدتی به صراحت اعتراف کردند که مورد فریب و سواستفاده قرار گرفتهاند. از جمله، ستارخان، شیخ ابراهیم قیزیلباش، طباطبایی، بهبهانی وس. از اینکه خواستههای ملت ایران بهدست عوامل بیگانه مصادره شد، ابراز پشیمانی کردند.
از سال ۱۸۰۰ تا ۱۹۲۰، قدرتهای خارجی از جمله بریتانیا، از مهاجران سیاسی که ابتدا به هند، عراق سپس به قفقاز، آسیای میانه و عثمانی رفتند، بهرهبرداری کردند. پس از کودتای ۱۹۲۱، اکثر این مهاجران سیاسی با حمایت لندن و مسکو به ایران بازگشتند و هستهی دولت پهلوی را شکل دادند. در این دولت، بهاییان مخفی نقش محوری داشتند.
در جریان فروپاشی دولت علیه ایران، زرتشتیان مقیم مناطق صحرائی کشور، موسویان ترکتبار، طریقت فریسیه به عنوان فارسی زبان، و مجوسان هندی تحت لوای بهائیگری اقدامات گستردهای را در جهت تضعیف هویت اسلامی و تُرک و تُرکیت ایران انجام دادند.
موج سوم مهاجرت: تحولات و تغییرات ژئواتنیکی و ژئواستراتژیکی در بستر قحطی و مهاجرت
موج سوم مهاجرت، متأثر از نابودی عمدی هفت هشت میلیون نفر از جمعیت کشور بین سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ میلادی بود که در اسناد رسمی و غیررسمی با عنوان ادعایی «آجلیق دؤرو / دوران گرسنگی» شناخته میشود. این نسلکشی ناشی از قحطی و فقر سازمانیافته، که منجر به فروپاشی دولت علیه ایران شد، درواقع فاجعهای بینالمللی بود که با هدف انفعال و اضمحلال و نابودی یک تمدن بزرگ و تاریخی در منطقه صورت گرفت و با پردهپوشیهای تعمدی درباره علل آن، به شکلی عامدانه از حافظه عمومی حذف گردیده است.
این قحطی و گرسنگی عامدانه نهتنها عامل اصلی در نابودی ساختار ترکمحور حاکمیت ایران قاجاری بود، بلکه تُرک و تُرکیت را که به عنوان عنصر اصلی ایران شناخته میشد، از جایگاه خود ساقط کرده و تحت سلطه قرار داد. این فاجعه، نقش کلیدی در تبدیل ملت حاکم به ملتی مغلوب و قربانی بازیهای سیاسی استعمار داشت.
بر اساس شواهد موجود، اجرای این فاجعه مستقیماً با دخالت بریتانیا صورت گرفته است. فریسیان/پارسیان هندیتبار بابی شدهای که به ایران اعزام شده بودند، همراه با سران فرقههای بابیه، به نام مدرنیته، در خدمت اهداف انحلال و اضمحلال تمدن تُرکی-اسلامی در آسیا قرار گرفتند و تاریخنگاری جعلی موسوم به «تاریخ پارس» را ترویج دادند. استعمار نیز در راستای تفرقهافکنی و فروپاشی دولت علیه ایران، از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱، آخرین ضربات خود را در اوج بحران گرسنگی وارد ساخت.
اکثریت جانباختگان این فاجعه از میان مسلمانان بی گناه و بی خبر از حوادث آتیه در منطقه بودند. در همین راستا، در سال ۲۰۰۳ میلادی، بایگانی ملی ایالات متحده آمریکا، با استناد به خاطرات نسلهای بازمانده از آن فاجعه، زمینه انتشار کتابی به نام «بزرگترین نسلکشی در ایران در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹» را فراهم ساخت. این اثر مهم توسط محمدقلی مجد، پژوهشگر ایرانیتبار ساکن آمریکا، در سطح جهانی مطرح شد.
نویسنده اظهار میدارد که انتشار این کتاب در آمریکا با دشواریهایی همراه بوده و با افشای حقایقی که دستگاه اطلاعاتی بریتانیا (ام آی سیکس) دههها پنهان کرده بود، ساختار تحریفشده تاریخ رسمی ایران به چالش کشیده شد. با اینحال، اثر مزبور چه در داخل ایران و چه در محافل علمی جهانی، آنگونه که باید مورد توجه و بازتاب قرار نگرفت و حتی تلاشهایی برای سانسور و حذف آن صورت گرفت. طی دهه گذشته، تنها واکنشهای محدود و انتقادهایی کلی به آن وارد شده و عملاً در حاشیه نگه داشته شده است. برخی منتقدان ایراد گرفتهاند که چرا نویسنده تنها بر اسناد آمریکایی تکیه کرده و به منابع بریتانیایی استناد نکرده است.
در پاسخ به این انتقاد، دکتر محمدقلی مجد تصریح میکند: «من بهصورت کتبی از مرکز اینتلجنس سرویس بریتانیا تقاضای دسترسی به آرشیو مربوطه را درخواست کردم، اما پاسخ رسمی این بود که اسناد مذکور تا پنجاه سال دیگر، یعنی تا سال ۲۰۵۲، محرمانه باقی خواهد ماند. این موضوع بهخوبی نشان میدهد که در پروندههای مربوط به آن سالها، مطالبی وجود دارد که نباید فاش شود».
از نگاه بنده، طراحی ساختار هویت تصنعی فارسی بر اساس طریقت فریسیه و برنامهریزی برای یک فاجعه انسانی گسترده بهمنظور از میان برداشتن ساختار اصیل و تاریخی ترکی-اسلامی در ایران، بهصورت همزمان انجام شده است. محرمانه نگه داشتن مدارک فاجعهای با این وسعت، پس از یک قرن، تنها در چارچوب چنین سناریویی قابل تبیین است.
بررسی منابع و وقایع مستند مربوط به قحطی و موج سوم مهاجرت
این اثر بر پایهی گزارشهای روزانه مرتبط با ایران، بهویژه یادداشتهای جان کالدول آمریکایی، سر پریسی مولسوورت سیکس، و دیگر نمایندگان سیاسی و مذهبی، همچنین اسناد ژنرالهای بریتانیایی از جمله لیونل چارلز دونترویل، سامان یافته است. آنچه در پی میآید، بخشی از محتوای مستند این گزارشهاست.
در خلال جنگ جهانی نخست، علیرغم اعلام بیطرفی ایران، نیروهای نظامی روسیه تزاری و بریتانیا بهصورت آشکار وارد خاک کشور شدند. همزمان، گروههای مسلح ارمنی و آشوری با پشتیبانی مستقیم قوای متفقین در منطقهی غرب آذربایجان، دست به کشتار گسترده و وحشتناک مسلمانان زدند. ابتدا درگیریهایی میان روسها و مردم محلی و سپس میان نیروهای عثمانی و روسیه روی داد. کمبود مواد غذایی که از پاییز سال ۱۲۹۵ هجری شمسی (مطابق با ۱۹۱۶ میلادی) شدت یافت، به قحطی سراسری تبدیل شد. در بهار همان سال، نیروهای عثمانی و سپس روسها، ایران را ترک کرده بودند.
قحطی در شرایطی آغاز شد که تنها ارتش بریتانیا در کشور حضور داشت. با وجود کمبود شدید مواد غذایی، این نیرو نهتنها تلاشی برای واردات نکرد، بلکه در سراسر کشور اقدام به خرید غلات و محصولات خوراکی با قیمت بالا و سپس انتقال آنها به خارج نمود. همزمان با بستن راههای ورود مواد غذایی از هند، سرزمینهای عثمانی و حتی ایالات متحدهی آمریکا، ارتش بریتانیا عملاً ایران را در حصاری از گرسنگی فرو برد. به این ترتیب، فاجعهای بیسابقه کشور را فرا گرفت.
براساس نوشتههای مورگان شوستر و منابع روسی، جمعیت شهر تهران در سال ۱۲۸۹ خورشیدی (مطابق با ۱۹۱۰ میلادی)، ۳۵۰,۰۰۰ /سیصد و پنجاه هزار نفر بوده و این رقم در سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۷ میلادی) به حدود ۴۰۰,۰۰۰/ چهارصد هزار نفر رسیده بود؛ اما در سال ۱۳۰۰ خورشیدی (۱۹۲۱ میلادی)، جمعیت تهران به ۲۰۰,۰۰۰ / دویست هزار نفر کاهش یافت.
سِر سیکس مینویسد که در ماه اکتبر سال ۱۲۹۶ خورشیدی (۱۹۱۷ میلادی)، جمعیت پنجاه هزار نفری شیراز به یکپنجم، یعنی ده هزار نفر رسیده بود.
ویات ساوسهارد در سال ۱۲۹۷ (۱۹۱۸ میلادی) مینویسد:
«در امتداد خیابانها، کودکانی را میبینی که عریانند و با پای برهنه حرکت میکنند… پوستهایشان چروکیده، رنگشان پریده، کودکانی که تنها از پوست و استخوان ساخته شدهاند… بیهدف راه میروند، حتی اگر ندانند به کجا… بسیاری در کنار جاده جان باختهاند… کلاغها چشمهای براق و شیشهای این کودکان را که همچون سنگ فالگیر بازمانده، میخورند… در همدان، مردم به خوردن گوشت انسان روی آوردهاند».
داناهو، روزنامهنگار بریتانیایی، در تاریخ پانزدهم فروردینماه ۱۲۹۷ (برابر با پنجم آوریل ۱۹۱۸ میلادی)، زمانی که از سمت غرب (ایالت آذربایجان) وارد ایران میشد، چنین نوشت:
«پیش از ورود، چیزهای بسیاری درباره گرسنگی، فقر و بحران اقتصادی ایران شنیده بودم… اما اکنون با چشمان خود میبینم و عمق هولناک و مرگآور این فاجعه را لمس میکنم… حالا واقعاً میفهمم گرسنگی یعنی چه».
او در جای دیگری نوشته است:
«در کنار جادهها انسانهای بیشماری افتادهاند… پیر و بچه و زن و مرد… مردهاند… پوسیدهاند… در لای انگشتان خشکشان علفهایی را کرفته بودند… انگار با آنها تلاش کردهاند بر گرسنگی غلبه کنند».
و نیز:
«انسانهایی لخت و پابرهنه در کنار جادهها راه میروند… چشمهایشان به گودی فرو رفته… موجوداتی که دیگر شباهتی به انسان ندارند… با چهار دست و پا و بهزحمت پشت سر هم در کنار جادهها حرکت میکنند».
در این میان، وضعیت تهران اندکی بهبود مییابد:
«سلطان احمد شاه، تمام انبارهای گندم خود را با ارزانترین قیمت ممکن در اختیار بازرس بلژیکی تازه منصوبشدهی وزارت غله قرار داد. این اقدام انساندوستانه سلطان در کاهش بحران مؤثر افتاد، در حالی که کمکهای خیریه از سوی آمریکاییها نیز در راه بود».

احمد شاه (۱۸۹۷–۱۹۲۹)
متولد تبریز، محل شهادت پاریس
کالدول مینویسد:
«اگرچه در برخی مناطق کشور گرسنگی کاهش یافته است، اما در آذربایجان هنوز با شدت کامل ادامه دارد. گرسنگی در آذربایجان تا پایان سال ۱۲۹۸ (۱۹۱۹ میلادی) ادامه داشت».
آذربایجان در آن دوران شامل اراضیای معادل سه برابر وسعت آذربایجان امروزی بود. به گفته محمدقلی مجد با توجه به دادههای سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۷)، جمعیت کل کشور حدود بیست میلیون نفر تخمین زده میشود. این رقم در سال ۱۳۰۰ (۱۹۲۱ میلادی) به یازده میلیون کاهش یافت. در نتیجه، نه میلیون نفر یا جان خود را از دست داده، یا کشور را ترک کرده بودند.
در این دوره و حتی پس از آن، جمع کثیری از ساکنان مناطق ترکنشین، بهصورت گروهی به قفقاز، آنادولو و از طریق خراسان به آسیای مرکزی کوچ کردند. این واقعیت در ادبیات معاصر قفقاز و آنادولو نیز نمود دارد. برای نمونه، در فیلم آذربایجانی «او اولماسین بو اولسون – مشهدی عباد»، نقشهایی مانند حمال و کارگر، بازتاب آن نسل آواره است که از گرسنگی گریختند.
همچنین باید یادآور شد که در آن ایام، اکثریت مطلق جمعیت تهران از ترکها تشکیل شده بود و بیتردید، تهران کاملاً شهری ترکنشین بود، دارالخلافه تُرک و تورکیت در جهان بود. بهطور کلی، این قحطی، بافت جمعیتی و تاریخی شهرهای ترکنشین آن دوره منجمله بندر عباس، شیراز، اصفهان، سلطان آباد/اراک، کرمان، تهران و مشهد را از لحاظ ژئواتنیکی و هویتی کاملاً به ورطه انحلال و اضمحلال کشاند.
از دوره سلطنت رضا پهلوی، سیاستی هدفمند برای تغییر ساختار قومی و بافت اتنیکی مناطق ترکنشین آغاز شد. در این راستا، جمعیت فارسزبان مناطق کم آب صحرائی و کویری به شهرهای ترکنشین نسبتاً آباد آن دوره و پیرامون آنها از جمله مشهد، تهران، اراک، همدان، قم، قزوین، اصفهان، شیراز و سایر شهرها منتقل شدند. در نتیجه این سیاست تصفیه قومی تصوری در اذهان عمومی شکل گرفت که امروزه ترکهای تهران، اصفهان، شیراز، مشهد وس. مهاجر قلمداد میشوند و تلاش میشود فارسزبانها بهعنوان ساکنان بومی معرفی گردند.
به بیانی روشن، گرسنگی و قحطی مذکور نه رویدادی طبیعی، بلکه اقدامی برنامهریزیشده برای انحلال و اضمحلال حوزه تمدنی جهان تُرک به مرکزیت ایران و فروپاشی نهایی حاکمیت تاریخی آن بود.
تُرک و تُرکیت ایران، به عنوان عنصر اصلی و بنیانگذار حوزه تمدنی هزاران ساله ی خراسان/آذربایجان به مرکزیت ایران که تاریخاً سراسر اوراسیا را در حیطه فرهنگی خود داشت؛ به طریق چنین کشتارها و نابودیهای هدفمند، دچار انحلال و اضمحلال موقتی صد ساله شد.
موج چهارم مهاجرت: تغییر و تحولات ژئواتنیکی و ژئوسیاسی در بستر مدرنیته
این موج مهاجرت نیز در پی تبعید دولت علیه قاجار در سال ۱۳۰۴ خورشیدی (برابر با ۱۹۲۵ میلادی) و پس از تجربه یک نسلکُشی عظیم به وقوع پیوست. این موج، همزمان با اجرای سیاستهایی مبتنی بر حذف فیزیکی، تبعید و دور نگاه داشتن شخصیتهای مؤثر، سیاستمداران برجسته و فرماندهان شجاع، و در نهایت انهدام بازوی نظامی تُرک و تُرکیت ایران یعنی قوای قزاق و قارا سوراَن لر / قارا سورَن لر به پایان رسید.
این مرحله از مهاجرت، یکی از بزرگترین موج مهاجرت سیاسی در تاریخ ایران به شمار میآید. با تأسف باید گفت که این موج و اهمیت تاریخی و اجتماعی آن در تاریخ ملی ما به دلایل گوناگون به فراموشی سپرده شده و تلاشهایی گسترده برای به حاشیه راندن آن صورت گرفته است؛ تلاشهایی که تا حدودی نیز موفق بودهاند. با این حال، دولت علیه قاجار تا حدالامکان از مبارزه با دُوَل استعماری دست نکشید. چنانکه ناصرالدین شاه در یازدهم اردیبهشتماه سال ۱۲۷۵خورشیدی (مطابق با اول ماه مه ۱۸۹۶ میلادی) در جریان یک عملیات تروریستی به شهادت رسید. محمدعلی شاه، پس از هفده سال مبارزه سیاسی و زندگی در تبعید، سرانجام در سال ۱۳۰۴ خورشیدی (برابر با ۱۹۲۵ میلادی) در شهر سانرِمو ایتالیا در هتل اقامتی اش با بریدن سرش به شدیدترین وجه به شهادت رسید.

محمد علی شاه (۱۸۷۲–۱۹۲۵)
متولد تبریز، با وجود اعطای حقوق متعدد به مشروطهطلبان، از طرف مشروطهخواهان دور دوم هدف سوءقصد قرار گرفت. پس از نجات از این سوءقصد، خواستار مجازات عاملان شد که نتیجهای نداشت. او مجلس را به توپ بست و تحت فشار قدرتهای خارجی مجبور به ترک کشور شد. پس از هفده سال زندگی و مبارزه سیاسی در خارج، در شهر سان ریمو ایتالیا در اثنای تفویض قدرت از قاجار به پهلوی به فجیع ترین شکل به شهادت رسید.
سلطان احمد شاه (متولد سال ۱۲۷۶ خورشیدی در تبریز) در سال ۱۳۰۸ خورشیدی (مصادف با ۱۹۲۹ میلادی) و سلطان میرزا محمد حسن (متولد ۱۸۹۹ تبریز) نیز در سال ۱۳۲۱ خورشیدی (برابر با ۱۹۴۲ میلادی) در پاریس به قتل رسیدند. بهعبارتی، چهار تن از پنج پادشاه پایانی سلسله قاجار مستقیماً با ترور از میان برداشته شدند و مظفرالدین شاه، دیگر پادشاه این سلسله نیز بهگونهای مشکوک، پس از ابتلا به بیماری درگذشت.

مظفرالدین شاه (۱۸۵۳–۱۹۰۷)
متولد تبریز، بلافاصله پس از ترور ناصرالدین شاه در ۱۸۹۶ به سلطنت رسید. با سیاست ترکمحوری و اصلاحطلبانه خود اقدامات ارزشمندی انجام داد. پس از ده سال حکومت و فردای امضای قانون مشروطیت در سال ۱۹۰۶ در تهران به طور مشکوک وفات یافت.
در سال ۱۳۰۴ خورشیدی، در دوران پادشاهی سلطان احمد شاه، جمع کثیری از نزدیکان، وابستگان و رجال تُرک نیز ناچار به تَرک میهن شدند.
احمد شاه و همراهانش نسبت به این کودتا و جنایتهای تروریستی هدایتشده از سوی استعمار بیتفاوت نبودند و به فرانسه که رقیب انگلیس بود مهاجرت کردند. احمد شاه در آنجا «دولت ممالک محروسه قاجار در تبعید» را استمرار بخشید و در مقابل این مداخله وحشیانه سکوت نکرد و مبارزه سیاسی خود را در تبعید نیز تا پایان ادامه داد. احمد شاه که تنها ۳۲ سال داشت، در سال ۱۹۲۹ به طرز مشکوکی در فرانسه کشته شد.
پس از احمد شاه، ولیعهد میرزا محمد حسن به عنوان پادشاه دولت ممالک محروسه قاجار در تبعید از سال ۱۹۲۹ بر تخت نشست. میرزا محمد حسن شاه در شهریور ۱۳۲۰ (آگوست ۱۹۴۱) پس از مداخله نظامی روسیه و انگلستان در ایران، قصد خود را برای بازگشت به کشور و برپایی مجدد دولت علیه قاجار را با برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی در پاریس اعلام کرد. مدتی پس از این بیانیه، جسد بیجان سلطان میرزا محمد حسن در منزلش در فرانسه پیدا شد. شایان یادآوری است که روند سیاسی بازگشت دولت علیه قاجار به میهن، در داخل کشور نیز با رهبری جریان ملی از سوی مرحوم دکتر محمد مصدق دنبال میشد. با این حال، پس از شهادت ولیعهد میرزا محمدحسن در پاریس، دکتر مصدق ناگزیر دچار تغییر در رویکرد سیاسی و دیدگاههای عقیدتی خود گردید.

ولیعهد میرزا محمد حسن (۱۲۷۸– ۱۳۲۱)
پادشاه دولت قاجار در تبعید که در سال ۱۹۳۹ به تخت نشست و در سال ۱۹۴۲ هنگام بازگشت به ایران به شهادت رسید.
موج پنجم مهاجرت: تحولات ژئواتنیکی و ژئوسیاسی در بستر فعالیتهای سیاسی چپ و راست و دینی
در عصر حکومت فاشیستی پهلوی که بر پایه دشمنی با تُرک و ترکیت اسلامی بنا شده بود، بین سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۷۹، موج دیگری از مهاجرتها شکل گرفت که ناشی از مبارزات سیاسی بود.
قرارداد ۱۹۰۷ میان روسیه و بریتانیا دربارهٔ تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ، و نیز قرارداد همکاری ۲۶ فوریهٔ ۱۹۲۱ با مشارکت سید ضیاء (نخستوزیر دولت کودتا)، کشور را از نظر سیاست خارجی وابسته و مطیع این دو قدرت ساخت.
با تشکیل اتحاد جماهیر شوروی، وضعیتی برخلاف تواناییهای اقتصادی و ژئواستراتژیک ایران پدید آمد. تعاملات ایدئولوژیک میان گروههای مختلف نیز این وضعیت را تشدید کرد.
در آن دوران، عمدهٔ گروههای سیاسی به سه دسته تقسیم میشدند:
- گروه وابسته به اتحاد جماهیر شوروی، شامل سوسیالیستها، کمونیستها و دیگر گروههای هم سو؛
- گروه وابسته به بریتانیا و متفقین آن، شامل گروههای مذهبی، فَریسیه / فارس محور و لیبرالهای تُرک-اسلام ستیز؛
- طرفداران تجدید و تقویت دولت علیه قاجار و حامیان تُرک-اسلام و اتحاد ایران و عثمانی، از جمله دولتمردان و روحانیان ترکتبار روشنفکر.
با انقراض دولت علیه قاجار به عنوان وارث دولت و دولتگری ترک اسلام در جهان و شکست عثمانی به عنوان خلافت اسلامی، طرفداران ترک-اسلام مردمی از صحنهٔ سیاست تصفیه شدند. بسیاری از آنان در داخل و خارج بهشدت سرکوب و حذف شدند. جنبش مردمی رئیسعلی دلواری (حدود ۱۲۶۱ – ۱۲ شهریور ۱۲۹۴) در جنوب و میزا کوچک خان جنگلی (۱۲۵۹ -۱۳۰۰ هجری شمسی) در شمال جزئی از جریان و جنبش های مردمی تُرک-اسلام بود.

رئیسعلی دلواری (۱۲۶۱ –۱۲۹۴)
رئیسعلی دِلواری از رهبرانِ قیامِ مردم جنوب ایران علیه انگلیس پس از اشغال بوشهر در میانه جنگ جهانی اول بود. ایشان به عنوان نماینده تُرک و ترکیت نظام و اندیشه ترک – اسلام در جنوب بیرقدار مبارزه مسلحانه بر علیه استعمار خارجی بود و در آخر نیز در نبرد با متخاصمان انگلیسی در ۱۲ شهریور ۱۲۹۴شمسی به شهادت رسید.

میرزا کوچک خان (۱۲۵۹ -۱۳۰۰)
میرزا یونس، مشهور به «میرزا کوچکخان جنگلی»، بنیانگذار نهضت جنگل و رهبر این جنبش سیاسی–نظامی، پایبندی عمیقی به اندیشه «ترک–اسلام» داشت. او روابط نزدیکی با خلیل پاشا، عموی انور پاشا، برقرار کرده بود و تا واپسین مراحل حیات سیاسی خود بر وفاداری به دولت علیه تُرک و هویت تُرکی ایرانِ استوار ماند. تلاشهای وی بر انجام اصلاحات بنیادین در ساختار حکومتی ایران، بر اساس مبانی فکری «ترک–اسلام»، متمرکز بود.
در این مدت، گروههای اول و دوم مؤثرترین و مخربترین و تاثیرگذارترین نیروهای سیاسی ایران شدند. هویت تُرک و تُرکیت در جدال این دو جناح جایگاهی نداشت و هویت شیعی فَریسی با زبان فارسی بر علیه تُرک و ترکیت اسلامی، به عنوان گفتمان ملت-دولت جدید قرار گرفت.
در بازهٔ زمانی ۱۹۲۵ تا ۱۹۹۱، انکار هویت تُرک و ترکیت در ایران، هم از سوی «سوسیالیستهای فارسگرا» طرفدار اتحاد جماهیر شوروی و هم «لیبرالهای فارسمحور» طرفدار غرب، خطمشی مشترک بود.
مفاهیمی نظیر «آذری های لیبرال» یا «آذری های سوسیالیست» از دل این جریانها متولد شدند.
سیاستمدارانی که با این رویکرد مخالفت میکردند، هرگز مجال بروز نیافتند و سرکوب یا حذف شدند.
این وضعیت تا انقلاب ۱۳۵۷ (۱۹۷۹) ادامه داشت. در این دوره، قدرت گروههای سوسیالیست بر لیبرالها فزونی یافت.
بین سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶، سقوط حکومت ملی آذربایجان، موجی از مهاجرت دستهجمعی ترکها را رقم زد.
پس از سقوط، حدود ۱۰۰٬۰۰۰ نفر کشته، فراری یا زندانی شدند.
روزنامهٔ دولتی کیهان در شمارهٔ ۲۰ شهریور ۱۳۷۹ (۲۰۰۰ میلادی) نوشت:
«بر خلاف تمام نوشته هواداران رژیم پس از ترک رهبر حکومت ملی سید جواد زاده موسوم به «پیشه وری» ، بازگشتی که از خون ریزی اجتناب شده باشد در کار نبوده است . بیش از ۲۰٬۰۰۰ انسان کشته شد ، ۲٬۵۰۰ نفر تیرباران شدند ، ۲۵٬۰۰۰ نفر در زندانها زندگی شان به تباهی گرائید و ۵۰٬۰۰۰ نفر مجبور به مهاجرت شدند». مهاجرت سال ۱۹۴۵ عمدتاً به سوی اتحاد جماهیر شوروی بود و بیشتر آنان در جمهوری سوسیالیستی آذربایجان اسکان یافتند.
پس از آن، موج دیگری از مهاجرت پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ آغاز شد.
از دههٔ ۱۳۶۰ (۱۹۸۰) به بعد، علاوه بر گروههای سوسیالیست، بیشتر لیبرالهای طرفدار ایالات متحده نیز کشور را ترک کردند. این افراد عمدتاً در اروپا و ایالات متحده ساکن شدند.
در مورد میزان این موج مهاجرت، ارقام مختلفی مطرح شده است؛ مطبوعات ایرانی تعداد مهاجران رسمی و غیررسمی خارج از کشور را حدود ۶٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر اعلام کردهاند.
موج ششم مهاجرت: بازتاب دگرگونیهای فکری در سایهٔ بحرانهای هویتی و تجزیهگرایی ملی
این موج شامل مهاجرتهایی است که پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، و بهویژه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به وقوع پیوسته و خاستگاه آن عمدتاً فعالیتهای سیاسی بوده است. این مرحله از مهاجرت، ویژگیهای خاص خود را دارد و گروههایی با گرایشها و دیدگاههای غالباً متضاد را در یک مسیر مشترک قرار داده است. گروههایی که در این موج مهاجرت حضور یافتهاند، اگرچه از نظر فکری و اعتقادی با یکدیگر تفاوتهای عمده دارند، اما در عرصه مهاجرت سیاسی به نوعی همدرد شدهاند. این گروهها به شرح زیر هستند:
گروههای ملیگرای متعهد به ارزشهای قومی خویش:
- جریان های کردی: اقوام کرمانجی، گورانی، سورانی و دیگر طوایف عشیرتی که در لوای “کرد” به عنوان یک جریان سیاسی در ایران اظهار وجود کرده است. مجموعاً با تمام طوایف در حدود پنج میلیون هستند. سازمانهای سیاسی مدعی نمایندگی آنها، دین را در اولویت قرار نداده و بیشتر آن را به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسی به کار میگیرند. این سازمانها اغلب گرایشهای فاشیستی قومگرایانه و سوسیالیست ملی دارند. و در این اواخر گروه های رادیکالیزه شده ی دینی نیز مبتنی بر آموزه های سلفی بر آن افزوده شده است.
- بلوچها: جمعیتی حدود دو و نیم میلیون نفر را شامل میشوند. ملیگرایی در میان این گروه، اساساً مبتنی بر مذهب اهل سنت است.
- عربها: با جمعیتی تقریباً سه میلیون نفری، ملیگرایی آنها نیز اساساً بر پایه آموزههای ملی و دینی شکل گرفته است.
- تاجیک های فارسزبان: با تمام زیر مجموعه های جمعیتی در حدود پانزده و شانزده میلیون نفر را تشکیل میدهند. ملیگرایی در میان این گروه، متکی بر آموزههای دینی و مذهبی متنوعی است؛ از جمله شیعهگری، زرتشتیگری، مسیحیت، بهائیت، آتئیسم و مدرنیسم. جریان به اصطلاح ایرانگرایی که مبتنی بر زبان فارسی است و در عین حال به نوعی در اسلام شیعی ادغام شده و در تقابل با هویت تُرک و تُرکیت ایران تعریف میشود، از نمونههای برجسته این نوع ملیگرایی به شمار میرود. این طیف خود به دو گروه عمده تقسیم میشود: گروه اول، اصلاحطلبانی که شیعهگری را ابزار صرف برای مقابله با ترک و ترکیت کشور تلقی میکنند، و گروه دوم، جریانهایی که شیعهگری مبتنی بر فارسگرایی را در دستور کار قرار دادهاند. جالب است بدانیم؛ بنا به اظهارنظر نسبتاً رسمی مقامات کشوری، زبان مادری ۷۰ درصد جمعیت کشور فارسی نیست؛ به عبارت دیگر فارسزبانهای فعلی با این همه سیاست همگونسازی و نسل کشی فرهنگی ۳۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند.
- قوم لُر : الوار، یکی از گروههای قومی بومی در ناحیه غرب ایران به شمار میرود. هرچند آمار دقیق جمعیت آنان در دسترس نیست، بر پایه مشاهدات میدانی و دادههای تاریخی، جمعیت لرها در روزگار کنونی حدود هفت و نیم میلیون نفر برآورد میشود. پس از فروپاشی نظام سیاسی مبتنی بر نظام تُرک و تُرکیت در ایران، ساختار دولت مدرن بر محوریت زبان فارسی بر اساس قوم تاجیک به عنوان فارس شکل گرفت. در این چارچوب، ایلات، عشایر و جوامع روستایی لُر در غرب کشور از سوی حکومت مرکزی به عنوان عناصر بالقوه تهدیدکننده امنیت تلقی شدند. در فاصله سالهای ۱۳۰۳ تا ۱۳۰۵ هجری شمسی، ابتدا به فرماندهی سرتیپ شاهبختی و سپس امیرلشکر احمد امیراحمدی ـ فرمانده لشکر غرب ـ با نشان ذوالفقار، عملیات نظامی گستردهای علیه مناطق لُرنشین اجرا شد. این اقدامات با شدت و خشونت و جنایاتهای بیش از حد همراه بود و منجر به سرکوب مسلحانه، تبعید بخشهایی از جمعیت لُر به مناطق مختلف کشور و اعمال سیاستهای شدید همگونسازی فرهنگی (آسیمیلاسیون) گردید. در نتیجه این سیاستها، امروزه در نقاط مختلف ایران میتوان اجتماعاتی از لُرهای فارسیزبان مشاهده کرد. افزون بر این، بخش قابل توجهی از جامعه لُر در معرض شدیدترین استحاله فرهنگی هستند.
- لار، لک، گیلک: جمعیت ایلات، عشایر، روستاییان و بخشهایی از شهرنشینان لار، لَک و گیلَک در مجموع حدود هفت میلیون نفر برآورد میشود. همانند قوم لُر، طوایف لَک و گیلَک نیز طی دهههای اخیر در معرض شدیدترین فرایندهای استحاله فرهنگی قرار گرفتهاند. به بیان دیگر، سیاستهای نظاممند فارسیسازی تأثیر چشمگیری بر ساختار زبانی و هویتی این گروههای قومی محلی برجای گذاشته است.
- ترکها: هرچند در ظاهر بهعنوان اقلیت معرفی میشوند، اما در واقع بخش بزرگی از جمعیت کشور را تشکیل میدهند. به دیگر سخن تُرک و تُرکیت عنصر اصلی و تشکیل دهنده دولت و ملت ایران است. تخمین زده میشود که جمعیت ترکها حدود چهل هفت الی چهل هشت میلیون نفر باشد و از این میان، حدود چهل میلیون نفر به زبان ترکی تکلم میکنند. با وجود فشارهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی گسترده، ترکها موفق شدهاند هویت قومی و زبانی خود را به نسبت حفظ کنند و پیوسته برای تثبیت و بازتعریف آن در عرصه سیاسی کشور تلاش نمودهاند. فاصله زمانی میان سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۹۰، دورهای توأم با فشار، استعمار و سرکوب بوده که در آن ترکها در موقعیت مظلومیت و حذف ساختاری قرار داشتهاند. با این حال، از دهه ۱۹۹۰ میلادی به بعد، حرکتهای ملی در راستای احیای هویت تُرک و ترکیت در ایران آغاز گردیده است. در شرایط کنونی، ترکها میکوشند با ایجاد همبستگی و انسجام درونی میان تمامی ترک های ایران – از جمله ترکهای بندرعباس، شیراز، کرمان، اصفهان، سلطان آباد/اراک، تهران، خراسان وس. – در برابر جریان تحمیلی طریقت فَریسیه مبتنی بر زبان فارسی ایستادگی کنند و هویت اصیل و ملی و تاریخی کشور را از نو احیا و بازسازی نمایند.
مسائل مرتبط با مهاجرت:
در بازه زمانی بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۳، آمار مهاجران ایرانی با اختلافات قابل توجهی گزارش شده است. «مرکز بینالمللی کریسشن» تعداد مهاجران ایرانی را در حدود ۴ میلیون نفر اعلام کرده، در حالی که برآوردهای دانشگاهی، این رقم را با اختلافی بین نیم میلیون تا دو میلیون نفر کمتر یا بیشتر از آن ذکر کردهاند.
به گزارش «مرکز مطالعات پیو» ، طی این دوره حدود ۱.۶ میلیون ایرانی از کشور مهاجرت کردهاند. از این تعداد، ۳۹۰ هزار نفر در ایالات متحده آمریکا ساکن شدهاند و سایر مهاجران در کشورهای مختلف اروپایی و دیگر نقاط جهان پراکندهاند.
در همین بازه زمانی، یعنی طی ۲۳ سال گذشته (۲۰۱۵)، جمهوری اسلامی ایران حدود ۲.۸ میلیون مهاجر افغان را پذیرفته است.
از منظر برخی تحلیلها، سیاستهای مبتنی بر فَریسی گرائی بهطور هدفمند در پی افزایش جمعیت فارسزبانان در کشور بودهاند. بر همین اساس، روند پذیرش گسترده پناهندگان افغانی نیز در همین راستا تفسیر میشود. این پناهندگان، پس از یادگیری زبان فارسی، بهصورت فزایندهای به سمت گرایشهای فَریسی گرائی و ضد ترک و ترکیت سوق مییابند؛ امری که میتواند در بلندمدت، ساختار قومی و ترکیب جمعیتی کشور را دچار اختلال و تهدید نماید.
خطرات ناشی از پذیرش گسترده مهاجران افغان:
مهاجران افغان، که از نظر دینی و فرهنگی با تُرکها اشتراک دارند و بهعنوان «برادران دینی» آنها شناخته میشوند، در برخی سیاستها به ابزاری برای مقابله با ترکها و جریانهای اسلامگرایانه تبدیل شدهاند و مورد سوءاستفاده قرار میگیرند.
این پناهندگان غالباً در مناطق حساس و راهبردی کشور اسکان داده میشوند؛ مناطقی چون کرمان، سیستان و بلوچستان، جنوب سمنان، یزد، خراسان رضوی و جنوب اصفهان. این الگوی اسکان، در بلندمدت موجب تغییرات بنیادین در ساختار قومی و ترکیب جمعیتی این مناطق خواهد شد.
ورود و پذیرش میلیونی مهاجران افغان، بدون تأمین کافی حقوق اساسی و حمایتهای انسانی لازم صورت گرفته است. این مسئله، از جنبههای مختلف به یک موضوع پیچیده حقوق بشری و سیاسی تبدیل شده و چالشهای متعددی را در سطح داخلی و بینالمللی به همراه داشته است.
جریانهای سیاسی موسوم به اصلاحطلب، که ریشه در اندیشه فَریسی گرائی دارند، میکوشند از این پناهندگان بهعنوان ابزاری در جهت اهداف سیاسی خود بهرهبرداری کنند و آنان را در مسیر گرایشهای قوممحور و زبانمحور فارسی سوق دهند.
مسأله هویت ملی مبتنی بر زبان فارسی:
طبق مستندات تاریخی می توان گفت که در ایران، هیچگاه ملتی مستقل با عنوان «فارس» بهصورت یکپارچه و بومی وجود نداشته است.
زبان دری / فارسی امروزی، زبانی است که در اصل بهواسطه تلاشهای گروهی از اندیشمندان ترکِ خزری و طریقت یهودی تبار فریسیه بر اساس زبان های عربی، ترکی و تاجیکی به وجود آمده و در ادبیات درباری ترکان توسعه یافته است. بسیاری از واژگان آن از زبانهای عربی و ترکی ریشه گرفتهاند.
شمار فراوانی از واژگان زبان فارسی، دارای ریشههای عربی و ترکی هستند. در آثار شاعران برجستهای چون مولانا و نظامی گنجوی، بهوضوح بر هویت تُرک بودن آنها تأکید شده است. این شاعران، در برخی موارد، «هندیها» (که در متون تاریخی به فارسزبانان غیرترک اطلاق میشود) را بهعنوان دشمنان خود معرفی کردهاند.
تحمیل زبان فارسی به عنوان تنها عامل هویت ملی، مردم، جامعه، کشور و نظام کشورداری را از اصالت واقعی تاریخی خود محروم می کند. تحمیل زبان فارسی به عنوان تنها هویت ملی در ایران تیشه بر ریشه هویت ملی است.
استعمار و تأثیرات آن بر ساختار جمعیتی ایران:
استعمار با کوچاندن و اسکان آنها در مناطق حساس کشور، سیاستهایی را دنبال کرد که در نهایت به تغییر ساختار جمعیتی در مناطق حساس ایران به زیان تُرک و تُرکیت انجامید.
این گروهها ابتدا در نواحی مرکزی و جنوبی ایران اسکان داده شدند و سپس، در مراحل بعد، به مناطق شمالی، شمال شرقی و سرزمینهای آذربایجان نیز منتقل گردیدند.
این سیاست استعماری، در کنار پیامدهای آشکاری چون دگرگونی در بافت جمعیتی، منجر به نسلکشیهای خاموش، بروز قحطیهای هدفمند و در نهایت تغییر و تضعیف ساختارهای حکومتی موجود شد.
در ربع اول قرن بیستم نیز بریتانیا از گروه های فارسیزه شده بهعنوان ابزار سیاسی و جمعیتی برای مقابله با دولت مبتنی بر تُرک و ترکیت بهرهبرداری نمود.
با این حال، مناطق آذربایجان تا حدود زیادی موفق به حفظ «خلوص ترکی» خود شدهاند و از اسکان گسترده این گروه ها در این نواحی جلوگیری به عمل آمده است.
ترکهای ایران باید از تهدیدهای جدی ناشی از حضور و نفوذ گروههایی که حاضرند برای حفظ قدرت، به هر نوع خیانت، جنایت و فریب متوسل شوند، آگاه باشند.
باید میان مهاجرت طبیعی و کوچ برنامهریزیشده تفاوت قائل شد؛ چراکه برخی برنامههای سیاسی با اسکان هدفمند مهاجران، بهدنبال تغییر ساختار قومی کشور و بهرهبرداری ابزاری از این جمعیت در راستای اهداف خاص هستند.
پذیرش گسترده مهاجران، بدون تضمین حقوق و آزادیهای بنیادین آنها، نقض صریح اصول حقوق بشری به شمار میرود. هدف اصلی از این روند، بهرهگیری از این مهاجران در مقابله با ترکهای ایران و جریانهای سلفی خواهد بود (۲۰۱۵).
این سیاستها، تهدیدی جدی برای امنیت ملی، انسجام فرهنگی و آینده هویتی ترکها، و در نهایت، برای وحدت ملی کشور محسوب میشوند.
تحلیل نهایی:
تُرک و تُرکیت، به عنوان عنصر اصلی تا اوایل قرن بیستم، با تشکیل حداقل دوسوم جمعیت ایران، از نظر قومی و سیاسی، بازیگر اصلی صحنه قدرت در کشور بودند. اما رخدادهای فاجعهبار میان سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۱، بهویژه قحطی گستردهای که به مرگ حدود دو تا سه میلیون نفر از جمعیت نه میلیونی آن زمان منجر شد، این حوادث تلخ در فروپاشی ساختار قدرت تُرک و ترکیت در کشور تاثیر بسزائی داشتند.
گزارشها و مستندات تاریخی آن دوره، از جمله نوشتههای آیتالله قزلباش و سایر پژوهشگران، حاکی از آن است که این قحطی، نتیجه مستقیم سیاستهای استعماری بریتانیا در هند بود. آنها با خرید و خارجسازی گسترده غلات و مواد غذایی از ایران، شرایطی را ایجاد کردند که نهتنها منجر به نابودی میلیونها انسان شد، بلکه پیامدهای ژئوپلیتیکی جدی نیز در پی داشت؛ از جمله، الحاق بخشی از سیستان و بلوچستان به افغانستان تحت سلطه دست نشاندگان بریتانیا.
در فاصله سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۹۲۵، سلسلهای از موجهای متوالی مهاجرت و بحرانهای ساختاری درون کشور، روند حرکت بهسوی دموکراسی و نوسازی را بهشدت تضعیف کرد و در نهایت به فروپاشی دولت علیه قاجار انجامید. مهمترین رکن پاسدار هویت و حاکمیت تُرک و ترکیت کشور از لحاظ نظامی نیز، یعنی نیروهای زمینی موسوم به «قره سورانلَر / قره سورَنلَر» و «قزاق ها» که با پیشاهنگی قرهداغیها نقش ارتش مدرن تُرک را ایفا میکردند، فروپاشید. منطقه قرهداغ، بهعنوان یکی از کانونهای اصلی هویت ملی تُرکها، در این فرآیند به حاشیه رانده شد؛ به گونهای که منزلت و غرور ملی ساکنان آن بهشدت خدشهدار گردید و این جامعه با اشکال مضاعفی از تبعیض و بهحاشیهرانی کامل مواجه شد.
در پی این بحرانها، حدوداً یک سوم جمعیت بومی کشور – که اکثراً تُرک بودند – یا جان باختند، یا به مهاجرت و تبعید تن دادند و در فرایند مهاجرت، دچار استحاله فرهنگی شدند.
فاجعه قحطی در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱، سقوط نهایی دولت قاجار را رقم زد. در این فاجعه، تقریبا نیمی از جمعیت کشور یا کشته شدند یا به مناطق قفقاز و آناتولی و آسیای میانه پناه بردند. کاهش جمعیت ایران از حدود ۲۰ میلیون به ۱۱ میلیون نفر طی تنها چهار سال، عمق فاجعه را بهروشنی نشان میدهد.
در همان دوران، گروههایی مانند بابی ها که در همکاری با اجانب فعالیت میکردند، مسئولان و نخبگان کلیدی نظام سیاسی و اقتصادی کشور را مورد هدف قرار دادند. در تبریز و دیکر مناطق استراتژیک کشور، چهرههای برجسته نظام تُرک و تُرکیت به اتهام «تحجر» و مخالفت با مدرنیسم، به شکلهای وحشیانهای از میان برداشته شدند.
سوال این است: چرا مرگ میلیونها انسان، فقط برای حذف دولت ملی و تحقق پروژه فریسی سازی، از سوی تاریخنگاران رسمی نادیده گرفته شد؟ آیا ارزش آن را داشت که برای تثبیت رژیم پهلوی و تحقق ایدههای طریقت فریسیه مبتنی بر زبان فارسی، چنین فاجعهای به وقوع بپیوندد؟!
پس از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، آیتالله خمینی با اتخاذ استراتژی خاص در برابر قدرتهای خارجی نظیر بریتانیا و شوروی، جریانهای مخالف خود را از حمایت بیرونی محروم کرد. احزاب مخالف، بهویژه لیبرالها و سوسیالیستها، یا از کشور خارج شدند یا به سکوت سیاسی کشانده شدند. پس از فروپاشی شوروی در دهه ۱۹۹۰، گروهها و جریانهای سیاسی پنهان یا سرکوبشده بار دیگر فعال شدند و این خود موج تازهای از مهاجرت را در پی داشت.
در این میان، حرکتهای مردمی ترکها، بهویژه جنبش ملی آذربایجان، بهعنوان یک جریان مستقل و متفاوت شکل گرفت. این جنبش، خود را وارث و ادامهدهنده تُرک و ترکیت ایران سنتی به طرز نوین، وحدت قاجار-عثمانی و هویت ترک-اسلامی میداند. این جنبش ملی، بازتعریفی از هویت ترکی بر پایه تُرک و ترکیت نظام و پایبندی به موازین حقوق بشر ارائه میدهد.
از دیدگاه تاریخی، ترکها علت اصلی ضعف و انحطاط خود را در درگیریها و رقابتهای داخلی میان پادشاهان ترک ایران و عثمانی میدانند. شکست در جنگ جهانی اول و عدم تحقق وحدت ترک – اسلام ، مسیر قدرت را از ترکها گرفت. این نگاه، بر ضرورت بازنگری راهبردی تأکید میکند.
بر این اساس، ضروری است که سیاستگذاران و اندیشمندان ترکان ایران و ترکیه، این تحولات را با دقت بیشتری مطالعه کرده و برای حفظ و حمایت از منافع، حقوق و هویت تُرک و ترکیت ایران، اقداماتی روشن، مستند و هدفمند در دستور کار قرار دهند.
عکسهایی از قحطی و گرسنگی در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱


در پایان، شایسته است علاقهمندان و پژوهشگرانی که مایل به کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه هستند، به سه اثر نگارنده در این حوزه مراجعه نمایند.
دکتر رحیم جوادبگلی، “نسل کشی و انحلال و اضمحلال اتنوژئوپُلیتیک در جهان تُرک جلد اول”، انتشارات آستانا، آنکارا، ۲۰۲۰.
CAVADBEYLİ R., “Türk Dünyasında Soykırım I.”, Astana Yayınları, Ankara, 2020.
“نسل کشی و انحلال و اضمحلال اتنوژئوپُلیتیک در جهان تُرک” متن دفاعیه نگارنده در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه غازی آنکارا ۲۰۱۹.
Türk Dünyasında Soykırım ve Etno-Jeopolitik İnhilal / Genocide And Etno-Geopolitic Overthrow İn The Turkish World ۲۰۱۹
دکتر رحیم جوادبگلی، “دوعامل اصلی – قحطی و مهاجرت در فروپاشی دولت ترکان در ایران”، مجله علمی “دولت”، آنکارا، ۱۷ اکتبر ۲۰۱۵.
CAVADBEYLİ, R., “Göç ve Açlık Etmenlerinin İran’da Türk Egemenliğinin Kaybındaki Rolü”, Devlet Dergisi, 17 Ekim 2015.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.