درهم تنیدگی فرهنگی ایران و افغانستان؛ از زرتشت تا شاملو
با وجود پذیرش مرزبندی های تاریخ مدرن و تعهدات دولتها در برابر شهروندان و پای بندی به منافع ملی تا جایی که در تعارض با حقوق بشر نباشد، درهم تنیدگی فرهنگی ایران و افغانستان آن قدر وسیع است که از هم گسیختن شالوده یکی از این دو سرزمین به فروپاشی دیگری می انجامد.
فرهنگ و ادبیات و عرفان در این دو سرزمین چون فرشی است که اگر تار یا پود آن جدا شود به از بین رفتن تمام فرش می انجامد و تلاش برای جدا سازی فرهنگی در حقیقت تلاش برای فروپاشی فرهنگی است.
از خاستگاه زبان فارسی درباری که از بلخ تا تیسفون روایت شده است تا زادگاه و زیستگاه زرتشت که از بلخ تا آذربایجان ثبت شده نشانگر این درهم تنیدگی است.
در ادبیات اسطوره ای نیز رستم به عنوان پهلوان نامی، نیمی زابلی و نیمی کابلی است که نشانگر این درهم تنیدگی می باشد.
اما در جهان واقع اگر برخی بر نژاد و ناسیونالیسم پای می فشارند به این توجه ندارند که اگر شخصیتهای فرهنگی از بدنه هویت ایران جدا شود و ناسیونالیسم افراطی دو سوی مرز مدرن را فراگیرد چه چیز باقی خواهد ماند.
یکی از مهمترین سردارانی که در مقابل اعراب مقاومت کرد ابومسلم خراسانی با قیام سیاه جامگان بود. اگر چه در تاریخ برخی او را از اصفهان و برخی از بلخ می دانند اما مرکز قیام او علیه اعراب بلخ است.
شاه عباس یکم نیز که از مقتدرترین پادشاهان صفوی است در زادگاه خود هرات نشو و نما یافته است. و حتی خانواده برمکیان نیز از مردم بلخ هستند که در دربار غزنویان خدمت می کردند.
در بخش فرهنگ و هنر نیز همین درهم تنیدگی به چشم می خورد. کمال الدین بهزاد مهمترین مینیاتوریست و نقاش در هرات به دنیا آمده و بالیده است و فخرالدین رازی شیمیدان هم همین سرنوشت را دارد.
بر این فهرست بلخیان و هراتیان می توان نامهای بزرگ دیگری نیز افزود که از رابعه بلخی آغاز می شود و ابوعلی سینا، جامی، خواجه عبداله انصاری، فارابی، ابوریحان بیرونی، مولوی ناصرخسرو بلخی، امیرخسرو دهلوی، منوچهر دامغانی، انوری و حتی ابوحنیفه را می توان به آن افزود.
در دوران معاصر نیز به استناد شعری از احمد شاملو که خود را از آوارگان کابل نامیده تداوم این درهم تنیدگی قابل استناد است.
“من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نَسبَم با یک حلقه به آوارگانِ کابل میپیوندد.
نامِ کوچکم عربیست
نامِ قبیلهییام تُرکی
کُنیَتَم پارسی.
نامِ قبیلهییام شرمسارِ تاریخ است
و نامِ کوچکم را دوست نمیدارم
(تنها هنگامی که تواَم آواز میدهی
این نام زیباترین کلامِ جهان است
و آن صدا غمناکترین آوازِ استمداد).”
فاشیستهای متاخر هر دو سوی مرزهای جدید، بدون آگاهی از پیشینه فرهنگی، به عناصر، شخصیتها و مولفه هایی فخر می فروشند که از این منظر عاریتی است و این منطق صرفا این نکته را آشکار می کند که اینگونه برداشتها همانند” تفاخر با جامه همسایه” است که در غیبت آگاهی شکل گرفته است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.