در هفته های گذشته ایران شاهد تحولات برزخی بسیاری بوده که چشم اندازهای آتی جنبش انقلابی را تیره و کدرساخته است . جنبش زن – زندگی – آزادی همچون زخمی مهلک  بر پیکره فرتوت جمهوری اسلامی فرونشسته که هرگاه دمل چرکین آن سربازکند ،  شاهد خونریزی شدید و فوران جنبش انقلابی دراشکال بعدی خواهیم بود. در همین رابطه قسمت بیست و سوم گفتگوهای محفلی – مجازی گروه جنبش انقلابی مردم ایران رابرای تنویر افکار عمومی و پاکسازی تبلیغات فریبنده رژیم و اپوزیسیون قلابی و به مسلخ رفته گان ضد انقلب منتشر می کنیم.

فریبرز- حمله اسراییل به ایران که از ۲۳ خردادبا رمز عملیات « شیر»  شروع شده بود علیرغم  موفقیت در ترورفرماندهان خط اول سپاه و شکستن  دومین سپر تقدیس نظام جمهوری اسلامی عملا به ضرر اپوزیسیون انقلابی شد. جنبش مهسائی در سال ۱۴۰۱  سپراول تقدیس را که همانا تقدیس رهبری ولایت فقیه و اسلام محمدی بود را با شدید ترین دشنام های سیاسی و مبارزه جانانه زنانه در هم شکسته بود ومردم به عینه دریافتند محتوای ایدئولوژیک اسلام سیاسی شیعه ناتوان از پاسخگوئی به کمترین و کوچکترین خواسته مردم زحمتکش و به ویژه جوانان نیست و راهی مگرفرورفتن در پستوخانه های تاریخی ندارد . حمله نظامی -امنیتی اسرائیل نیز هیمنه «حیدرحیدر»  را به پشیزی تبدیل کرد که ملت را سه روز تمام انگشت بدهان و رهبران سیاسی – نظامی نظام را انگشت به مقعد نموده بود.   اینک مردم مخالف درعمل فهمیدند با اتحاد و توانائی قادرند همه قدرت و توانائی نظامی رژیم را در زمان موعود ولازم به زباله دان تاریخ بسپارند. به نظر همه عقلای اپوزیسیون به استثنای دست آموزان امریکا و اسرائیل حمله اسرائیل باعث انحراف در مبارزه وجنبش انقلابی شد به طوری که بزرگترین اعتصاب سراسری کامیون داران و فلج شدن حمل ونقل کشور در محاق فراموشی رفت. رژیمی که در پسا جنبش مهسائی در بسیاری صحنه ها جاخالی کرده بود مجددا به خیابان بازگشت واداره خیابان را بدست گرفت. نوعی خیال پردازی وطن پرستی درقالب عاشورا وتاسوعا در بیانیه های متعدد برخی از اپوزیسیون و قشرخاکستری توانست صف همراهی با رژیم را بیشترکند. رژیمی که در عرض سه سال گذشته با تحریم رسمی اقشارمختلف مواجه شده بود ، بناگاه با حمله یک کشور خارجی که حسب پیشینه و تاریخ فکری مورد تنفر مردم ایران بود ، توانست با موجی از همراهی نسبی مردم در دفاع از کشور مواجه شد که حتی تندروترین جناح های حاکمیت را به تعجب واداشت و رهبر غایب شده پس از ظهور در پس مرثیه ای ایران به عزای حسین نشست که هیچ قرابتی با ایران و ایرانیان نداشته است. بخش سلطنت طلب به رهبری رضا پهلوی که رسما با حمله  یک کشوربیگانه- که مورد تنفر افکار عمومی جهان هم بود- رسما میخ مرگ بر تابوت و تاج سفارش داده شده را زده و مردم در عمل توانستند  همراهان و ناهمراهان انقلاب را در محک آزمایش قرارداده و بشناسند. از طرف دیگر فرصت طلبان و خاکستری نشینان که همیشه مترصد صدرنشینی جنبش بوده اند توانستند خودرا بازسازی کنند اما مردم در عمل دیدند تنها جریاناتی که بدرستی جنگ را از هردوطرف جنگ سالار محکوم کردند نیروهای چپ و جمهوریخواهی بودند که هم سودای وطن و کشوررا دارند وهم درغم مردم شریک هستند. مارکسیست‌ها رابطه  ارتباط جنگ و مبارزه طبقاتی در یک کشور را درک کرده و می دانند که پایان دادن به جنگ های خانمان سوز بدون از میان برداشتن طبقات حامه جنگ افروز غیرممکن است . کما این که رژیم جنگ افروز جمهوری اسلامی قبلا نیز با جنگ افروزی یک جنگ  هشت ساله را به کشور تحمیل کرده بود و در سراسر دودهه گذشته با شعار جنگ و نابودی به مصاف سایرکشورها رفته بود .مردم ایران فراموش نکرده اند علیرغم آن که رژیم و روشنفکران حامی وطن اسلامی  مدعی هستند اسرائیل متجاوز بوده و به ایران حمله کرده اما این رژیم جمهوری اسلامی است که از بدوتاسیس با تشکیل واحد نهضت های آزادیبخش و صدورپاسداران انقلاب به کشورهای مختلف منطقه در همه منازعات سیاسی- نظامی دخیل بوده است .

شهرام – اتفاقا همه مستندات تاریخی گواه بر این امرهستند که فقط دوکشور اسرائیل و جمهوری اسلامی  در جهان بقای شان به جنگ افرزی و دشمن تراشی استواراست وبس. برخلاف عریضه نویسان بیت الهی تا کنون درطول تاریخ  بشر موردی وجود نداشته  که طبقات حاکم و نیروهای اشغالگر کم‌ترین توجهی به موعظه‌های اخلاقی پاسیفیست‌ها نموده و در نتیجه پند و اندز و تسامح دست از قدرت، ثروت و سلطه‌طلبی خود برداشته باشند. انسان های سیاسی عاقل می دانند که جنگ ادامه سیاست به شیوه دیگر، با خشونت است .برای بررسی جنگ ها باید به ماهیت طبقاتی جنگ، این‌که علت جنگ چیست، چه طبقاتی درگیر آنند، و چه شرایط تاریخی و تاریخی-اقتصادی موجب ظهور آن شده توجه نمائیم تا بتوانیم بدرستی جایگاه خود و مردم زحمتکش را در فراسوی ان جنگ مشخص کنیم . به همین منظوربراس شناخت جنگ اسرائیل با ایران و یا منازعات و درگیری های تنش زای جمهوری اسلامی با اسرائیل در جنگ های نیابتی ناجاریم همه جوانب سیاسی این جنگ را در نظر بگیریم . در همین راستا بررسی  سیاست‌های واقعی  های جمهوری اسلامی (نه سیاست های اعلام شده) که جنگ ادامه آن‌هاست، و سیاست طبقاتی که جنگ را براه انداخته است. برای درک درست سیاست‌های جنگ، باید تمام قدرت‌ها و طرف‌های متخاصم- و نه فقط یکی از آن‌ها- را در نظر گرفت.. منشاء مخالفت مارکسیست‌ها با جنگ در مخالف آن‌ها با سیاست‌هایی قرار دارد که به جنگ منتهی می‌شود.

متاسفانه در جریان حمله رژیم فاشیستی اسرائیل به جمهوری اسلامی ارتجاعی برخی نیروهای داخل کشور و عده ای از اپوزیسیون خارج نشین مدعی  دموکراسی وارداتی آمریکایی به دفاع رسمی از کشور بیگانه ای که به اب وخاک ایران حمله کرده بودپرداختند و در مقابل نیز بخش دیگری از اپوزیسیون عمدتا داخلی و بعضا خارج نشین نیز زیر شعار« وطن ، وطن» و « ای ایران »  در خدمت سیاست همراهی و حتا دفاع سیاسی از رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی برآمدندبه طوریکه پس از غیبت صغرای خامنه ای و ظهور او در حسینه جماران که به توصییه ایشان با مداحی « ای ایران » همراه بود  ابطحی ریس دفتر خاتمی نوشت «آقا آمد، با ایران آمد. در اوج بازی روانی دشمن، آرام‌بخش‌ترین اتفاق بودنش و دیده‌شدنش بودو یا شمس الواعظین که همیشه بدنبال وعظ است تا وضع خودرا بهبود بخشد فرموده که « خامنه‌ای درست می‌گفت که باید در سوریه جنگید تا در ایران با اسرائیل نجنگیم » .برادران اصلاح طلب چنان ارایشی به صحنه جنگ اسرائیل با ایران دادند که توگوئی جنگ میهنی روی داده مه باید همه مردم لباس رزم بپوشند تا از کیان اسلام و جمهوری ولایت دفاع کنند . تنها در این میان میرحسین موسوی به درستی با سکوت خود نشان داد که راه برون رفت از همین جنگ هم برگزاری رفرندام و مجلس موسسان برای برچیدن بساط جمهوری اسلامی است و لاغیر.

رژیم حتی با وجود همه همراهی اصلاح طلبان و سکوت مردم حاضر به آزادی زندانیان سیاسی به عنوان نماد آشتی با ملت نیز برنیامد که برعکس با انتقال آنان به زندانی که دچار نابسامانی امکانات است درصدد انتقام کشی از فرزندان زندانی ملت برآمده است   .بدون شک حمله اسرائیل به ایران با هر هدفی صورت گرفته موجبات فروکش جنبش مردمی را فراهم کرد زیرا تا دو هفته قبل از حمله اسرائیل بزرگترین اعتصاب سراسری ناوکان حمل ونقل زمینی کشور در اوج خودبود و ده ها اعتصاب و اعتراض در گوشه و کنار کشوردرجریان بود که با حمله اسرائیل همه آنها در سکوت فرورفته اند چرا که با مرگ و سرکوب جاسوسی  و خطر مرگ مواجه شده اند. رژیم بعد از حملات اسرائیل  از وحشت فروپاشی با پیغام و پسغام های خاصی به نیروهای اپوزیسیون داخلی علائمی را نشان داده که بسیاری ازآنان به تصور بوی گوشت نوعی مماشات اجتماعی را تبلیغ می کنند . این اشخاص ظاهرا فراموش کرده اند که رژیم جمهوری اسلامی از همان ابتدای برآمدن خود درسال ۱۳۵۷ با خدعه و فریب همیشه توانسته اعتراضات و جنبش های اجتماعی را مهار و یا سرکوب کند . من در این جا از رفیق مهسا و زری که مشترکا گزارش بررسی اتفاقات بعد از انقلاب را تهیه کرده اند میخواهم خلاصه گزارش و نظرات خودشان را بگویند

 

مهسا- ایران و جنبش انقلابی مردم ایران در ۴۷ سال گذشته روزگار تیره و تاری را گذرانیده اند. اگرچه انقلاب ۱۳۵۷ در ایران، با شعارهایی چون «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» توده‌های وسیعی از مردم، روشنفکران، اقوام، اقشار مذهبی و نیروهای چپ را گرد هم آورد. اما تنها چند ماه پس از پیروزی، روشن شد که آنچه به‌نام “جمهوری اسلامی” بنا می‌شود، نه یک نظام جمهوری مبتنی بر مشارکت و آزادی، بلکه نظمی توتالیتر با مرکزیت ولایت فقیه است که همه نهادهای سیاسی، قضایی، نظامی و فرهنگی را زیر سلطه خود درمی‌آورد که قرار بود بخشی از «کمربند سبز» و متحد ضیاء الحق در محاصره اتحادجماهیرشوروی باشند؟! از همان ابتدا، رهبران جمهوری اسلامی به‌جای همراهی با نیروهای انقلابی هم‌پیمان خود، پروژه‌ی حذف و انحصار را آغاز کردند. نیروهای ملی‌گرا، چپ‌گرا، اقوام، زنان و حتی برخی روحانیون منتقد مانند آیت‌الله شریعتمداری و آیت‌الله طالقانی، یا کنار گذاشته شدند یا به‌تدریج از صحنه حذف گشتند.چه رسد به نیروهای چپ و اقلیتی که از ابتدا مورد عتاب و خشم ولی فقیه ودارودسته امت نشان اوبودند. انان واژه ای به نام خلق و مردم را اساسا جز در صندوق های رای قبول نداشتند و به کلمه قصار خمینی در کتاب ولایت فقیه یعنی «امت» یا همان «بز اخوش» – کسی که  نادانسته سخن یا امری را تصدیق می کند – اعتقادداشتند.

در این مسیر، جنگ ایران و عراق – که از سوی صدام و با تحریک خمینی برای بیداری شیعیان عراق آغاز شد – به تعبیر آیت‌الله خمینی «نعمت»ی برای جمهوری اسلامی بود؛ چرا که در پوشش «دفاع مقدس»، نظام توانست بسیاری از نهادها را امنیتی کند، احزاب و مطبوعات را تعطیل نماید، مخالفان را با اتهام خیانت ساکت کند، و سپاه پاسداران را به ابزار اصلی قدرت تبدیل سازد.

رژیم جمهوری اسلامی ، با تکیه بر مفاهیمی مانند«ولایت مطلقه فقیه » ، «اسلام ناب محمدی » ، و«دشمن خارجی »، مشروعیت خود را از چالش‌های واقعی مردم به عرصه‌ی نبرد و ایدئولوژی منتقل کرد. در این فضا، سرکوب نه یک ابزار واکنشی، بلکه یک ستون ساختاری نظام ولایت فقیه بود؛ سرکوبی که ابتدا دامن اقلیت‌ها (کردستان)، سپس سازمان‌های سیاسی (مجاهدین و چپ‌ها)، و نهایتاً حتی یاران سابق انقلاب را گرفت. در این چارچوب، حوادث و روی دادهای بعدی – از جنگ گرفته تا ترورها، اعدام‌ها، کودتاها، سرکوب‌ها و مهندسی انتخابات – نه استثنا، بلکه منطق درونی رژیمی هستند که برای بقاء، نیازمند بحران، دشمن، و سرکوب مستمر بوده و هست.ذیلا با نگاهی گذار، ان چه بر ما گذشته توضییح داده شده تا دل باخته گان به عظمت ولی غایب حاضرشده بدانند جرا مردم و مبارزان دیگر فریب این طراران انقلاب را نخواهندخورد. شعار فریبنده تعامل .و گفتگوی صادقانه با اپوزیسیون که درشرایط فروپاشی نظام و ترس بالائی ها از پائینی ها از دهان رئیس جمهور به نیابت از ولایت فقیه زده  شده  نه یک شعار واقعی ملهم ازرعایت منافع ملی و حقوق شهروندی مردم ایران بلمه اتلاف وقت به منظور بازیابی قدرت سرکوب بیش نیست . در این رابطه می توانم به  آغاز با سرکوب کردستان ۱۳۶۰-۱۳۵۸ اشاه کنم که پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، نخستین چالش جدی جمهوری اسلامی در مناطق کردنشین غرب کشور رخ داد. احزاب کردی همچون حزب دموکرات و کومله خواهان خودمختاری فرهنگی و سیاسی بودند. جمهوری اسلامی با استفاده از سپاه، ارتش و بسیج، مقاومت اکراد و ترکمن ها  را با خشونت سرکوب کرد و پیام روشن آن که « دررژیم جمهوری ولایت ، تمرکزگرایی مطلق در دستور کار است» را به اقلیت های قومی دادند.

دومین .حرکت سرکوبی رژیم در  کودتای نوژه (تابستان ۱۳۵۹) صورت گرفت که در پایگاه هوایی نوژه، با برنامه ریزی افسران توده ای و دخالت نیروهای ضداطلاعات با فریب شماری از افسران وفادار به سلطنت که علاقه به سرنگونی جمهوری اسلامی داشتند توانستند  کودتا را پیش از وقوع کشف شد و بهانه‌ای برای پاک‌سازی ارتش و تعمیق کنترل امنیتی شد. متعاقب این کدتای ساختگی  جنگ ایران و عراق (شهریور ۱۳۵۹) بود که در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، پس از تحریکات متعدد جمهوری اسلامی و شخص خمینی برای تشویق قیام شیعیان عراق صدام حسین  به ایران حمله کرد. جنگ هشت‌ساله‌ای آغاز شد که رژیم مدعی بود یک جنگ دفاعی است  پس از بازپس‌گیری خرمشهر (۱۳۶۱)، با شعار«راه قدس از کربلا می‌گذرد »  به جنگ تهاجمی تبدیل شد. ورژیم بازهم وعده قبلی خودرا مبنی بر جنگ دفاعی فراموش کرد .دراین جنگ حدود یک میلیون نفرازطرفین کشته، و هزاران نفر زخمی و آواره بر جای گذاشت و نهادهای انقلابی مانند سپاه را تثبیت کرد.

رژیم بعلت تناقصات ذاتی خود و نیروهای درونی اش عملا با برکناری دولت موقت و خیز آرام آرام رهبران حزب جمهوری اسلامی و روحانیون برای کسب قدرت و آغاز منازعات جدی بنی صدر و بهشتی بعنوان نماد دوجریان حاکم برکشورموجب  عزل بنی‌صدر و حذف کامل جناح‌های مخالف، شد که  سازمان مجاهدین خلق در ۳۰ خرداد اعلام فاز مسلحانه کرد. تظاهرات در تهران به شدت سرکوب شد، و کشور وارد دوره‌ای از خشونت، ترور و اعدام‌های گسترده شد.مجددا خمینی وعده ووعید روحانیون بدنبال قدرت نیستند را رسما کنارنهاد و جناح روحانیت ارتجاعی قدرت را بدست گرفت .نتیجه حذف بنی صدر و خشونت های حزب جمهوری بعنوان بازوی سرکوب ان دوران ، در دام افتادن بخش عمده اپوزیسیون آن موقع یعنی سازمان مجاهدین به روی اوری به ترور و گسترش چرخه خشونت شد که موجبات ترور رهبران نظام در سال ۱۳۶۰ همچون  انفجار در سالن حزب جمهوری اسلامی و کشته‌شدن آیت‌الله بهشتی و بیش از ۷۰ مقام در هفتم تیرماه و ترور رجایی و باهنر در هشتم شهریورماه  بود. این ترورها ، فضای اختناق را تثبیت و راه را برای تمرکز کامل قدرت باز کردند. علیرغم بیانیه هشت ماده ای خمینی و اعلامیه دادستانی در این سالها هزاران نفر که دردرگیری ها نیز شرکت نداشتند اعدام و تیرباران شدند. زیرا فرصت بی نظیری بدست دژخیمان اسلام ناب محمدی  افتاده بود تا همه رقبا را محو کنند. بدنبال ادامه  جنگ و قدرت‌گیری سپاه در این سالها تا ۱۳۶۷ ، سپاه پاسداران به تدریج به یک نیروی سیاسی-نظامی قدرتمند بدل شد که علاوه بر میدان جنگ، در فضای سیاسی، اقتصادی و رسانه‌ای نیز حضور یافت. ساختار نظامی‌امنیتی نظام از همین دوران شکل گرفت و وعده حاکمان جمهوری اسلامی مبنی بر تاسیس جمهوریت به فراموشی سپرده شد و جمهوری ولایت در پی تصفیه خونین مبارزان در خیابان و زنان و تصفیه برخی فرماندهان نظامی- سپاهی در جبهه های جنگ یک دست شد.  اما پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، در ردادماه ۱۳۶۷ مجاهدین خلق با حمایت عراق عملیاتی به نام فروغ جاویدان انجام دادند. سپاه با عملیات مرصاد آن را در کرمانشاه درهم شکست. این عملیات زمینه‌ساز اعدام‌های گسترده بعدی شد.عملیات مجاهدین سبب شد بجای محاکمه و اعدام فرماندهان بزدل سپاه که از مهلکه جزایر مجنون  فرارودر شهرستانها بهفعالیت انتخاباتی مشغول شده بودند با پادرمیانی رمال همیشه درصحنه اکبر رفسنجانی به محاکمه زندانیان اسیر در زندانهای جمهوری اسلامی که عمدتا هواداران سازمان مجاهدین بودند ، تبدیل شود .بازخوانی خاطرات اکبررفسنجانی و برخی سپاهیان معترض فعلی گویای این امر می باشد.  متعاقب این حمله و شکست مجاهدین در پی فرمان آیت‌الله خمینی، هزاران زندانی سیاسی در زندان‌های اوین، گوهردشت و… به بهانه عملیات مرصاد ودرواقع برای اجرای برنامه پاکسازی دوران جانشینی خمینی و برکناری منتظری اعدام شدند. این کشتار یکی از تاریک‌ترین پرونده‌های حقوق بشری جمهوری اسلامی است. این برنامه با نظر شخص خمینی و گردانندگی اکبررفسنجانی ، احمد گریان و بدست هیات های مرگ و باند موتلفه که راهبران زندانهای ایران بودند  انجام شد. رژیم در سالهای بعداز دهه شصت کرارا موضوع بازگشت فریب خوردگان و اپوزیسیون به دامان خونین رژیم توتالیتر مذهبی تکرار می کرد . برای  آنانی که دل در گرو گفتگوی نظام به اپوزیسیون باخته اند و مشوقان خارجی که نگهدار پرچم سازش هستند یادآوری این مهم ضروری است که علیرغم آن کمه رژیم خمینی در پی گفتگو با اپوزیسیون کرد و ترکمن بود ، جلاد ویژه خودرا – خلخالی –  شبانه برای اعدام مبارزان و اسرای آنها به منطقه اعزام که تصاویر موجود فعلی نشان از سبعیت و ارتجاع تا مغزاستخوان اسالام فقاهتی وولایتی درآن  دوران تا کنون است . بعدها نیز پس از جنگ، با استفاده از سلاح خدعه که قبلا در انقلاب ۱۳۵۷ کارآئی خودرا نشان داده بود به حذف فیزیکی منتقدان در داخل و خارج پرداخت . رژیم در حالی که درحال گفتگو با بهمن قاسملو رهبر حزب دمکرات کردستان برسر فعالیت علنی حزب و دست کشیدن از مبارزه مسلحانه بودند اورا به دام کشیدند و ترور نمودند . تا  باردیگر اپوزیسیون دچارخودفریبی  وعده های فریبنده رژِیم ملایان قرارگیرد. بدنبال آن قتل شاپور بختیار،  شرفکندی ، قتل‌های زنجیره‌ای روشنفکران و تروریسم دولتی به بخشی از سیاست جمهوری اسلامی تبدیل شد. در همین دوران برخلاف تصور خوش باوران معتقد به ولایت فقیه که شعار می دادند « درود بر منتظری یار امام امت » ، و یا « صل علی محمد ، یار امام در آمد»و « منتظری قائم مقام امام دوران است» ،   احمدخمینی به همراهی و تحت زعامت اکبر رفسنجانی که شامرتی بازی و خدعه را در مکتب امام امت آموخته بود ، در یک برنامه حساب شده در پی آمد نسل کشی و همه کشی سال ۱۳۶۷ ، اقدام به برکناری آقای منتظری به دلیل اعتراض شجاعانه به اعدام‌ها نمودند. تا در مجلس خبرگان بعدی  علی خامنه‌ای ملای روضه خوان را با اصلاح قانون اساسی، بدون مرجعیت فقهی، به مقام رهبری رسانند و اختیارات بی‌سابقه‌ای را در قالب «  ولایت مطلقه فقیه » به وب واگذار کنند غافل از این که همین اختیارات بعدها دامن آنان را نیز خواهد سوزاند. چون این گزارش طولانیست اجازه بدهید رفیق زری ادامه آن را بازگو کند.

زری – اجرای سیاست های تعدیل اقتصادی نسخه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در دوران ریاست جمهوری اکبر رفسنجانی که باعث تورم ۴۵ درصدی بعنوان بالاترین نرخ تورم جهان در آن سال ها و گرانی و فساد و ظهورتدریجی آقا زاده مه باعث اعتراضات جدی حتی در بدنه نظام شده بود ،موجب شد  اصلاح طلبانی که در پی سازش با ولی فقیه برای کارآمدی نظام بودند با انتخاب محمد خاتمی با شعار جامعه مدنی،تلاش نمایند رژیم را از درون اصلاح نمایند و امید به اصلاحات را زنده کرده بودند  اما ساختار اقتدارگرا و دخالت نهادهای امنیتی-نظامی، این پروژه را ناکام گذاشت ، طوری که رئیس اصلاحات رسما اعلام کرد رئیس جمهوردر جمهوری اسلامی« تدارکاتچی ولی فقیه»  است ؟!.

درپی افشای قتل های زنجیره ای و قتل وحشیانه داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری از فعالین و کنشگران معترض ولایت آخوندی رژیم اقدام به تعطیلی روزنامه سلام نمود. روزنامه سلام به صاحب امتیازی آقای موسوی خوئینی ها دادستان کل کشور دوران خمینی و دهه کشتار شصت ، از خودی ها نظام ولایتی درافشای فساد ۱۲۳ میلیاردی باند رفیق دوست و قتل های زنجیره ای و افشای نقش سعید امامی  نقش خاصی برعهده داشت . این تعطیلی بهانه ای شد تا اعتراضات و اعتصابات دانشجوئی وسیعی صورت گیرد . رژِیم با حمله به خوابگاه های دانشجوئی و ضرب و شتم و دستگیری عده زیادی از مردم و دانشجویان توانست این اعتراضات را سرکوب نماید.  این رویداد، پایان دوران اصلاحات واقعی بود.رژیم باردیگرنشان داد ظرفیت و تحمل اصلاحات و میدان دادن حتی به رقبای خودرا ندارد چه رسد به تامین خواسته های اپوزیسیونی که برخی هنوز  امید به تعامل و گفتگو با رژیمی دارند که بقول قدیمی ها « پستان مادر خودرا گاز گرفته اند».؟!

بن بست اصلاحات و مجلس ششم و فرافکنی های دورن جامعه باعث شد طراحان و اتاق فکر جمهوری اسلامی به رهبری پدرو پسر -خامنه ای و مجتبی -با دورزدن اکبرهاشمی رفسنجانی که آن روزها به جرگه منتقدین پیوسته بود و حذف قالیباف -که علاقمند بود درپوشش رضاشاه سپاهی ظاهرشود-  و با  حمایت نهادهای نظامی و اصولگرا، احمدی‌نژاد را به کرسی قدرت نشانند  او با شعار عدالت‌خواهی، سیاست خارجی تهاجمی، و رویکرد ضدنخبگانی کشور را در بحران‌های تازه فرو برد. احمدی نژاد مظهر حماقت رهبری بود که در یک دوره هشت ساله بالغ بر ۷۰۰ میلیارددلاردرآمدهای ارزی کشوررا به باد فنا دادند و برخلاف آمارهای قلابی هفته دولت در ادوار گذشته ،  اینک شاهد هستیم کشوربدون ذخائرآب ، برق و گاز و نفت در بحران زیست محیطی فررفته است.   گسترش فساد نهادینه شده در دوره اول احمدی نژاد وو برباددادن منابع ارزی کشور باعث حضور مجدد اصلاح طلبان در انتخابات ۱۳۸۸شد که در پی ادعای تقلب در انتخابات ریاست‌جمهوری، میلیون‌ها نفر در قالب جنبش سبز با شعار « رای من کو» به خیابان آمدند. سرکوب خشن، حصر رهبران، و سکوت نهادهای اصلاح‌طلب باعث شکست این جنبش شد.در همین دوره بود که برای اولین بار جنبش به سطحی از اگاهی رسید که شعار «مرگ بر دیکتاتور» را سردادند.  جنبش سبز نقطه عطفی در شکستن صف حامیان رژیم و سرازیر شدن بخش هائی از رژیم به صف منتقدان یا  مخالفان رژیم شد . تظاهرات سوم خرداد ۱۳۸۸ یاداور روزهای مبارزات سال ۱۳۵۷ بود که اگر رهبران جنبش درایت بیشتری بخرج می دادند می توانستند سمت وسوی مبارزات را نه فقط برای « بازشماری آرای  مردم » که بر علیه دیکتاتوری ولایت فقیه و باندهای مافیائی سپاه بازگردانند.

بهرام – پیآمد فساد و گرانی و فقر گسترده که خودرا درشاخص فلاکت متبلور ساخته بود و بی توجهی حاکمیت به مطالبات مشروع زحمتکشان و حاشینه نشینان باعث اعتراضاتی در این دوران شد که با شعار « اصلاح طلب ، اصولگرا ، دیگه تمامه  ماجرا»  همراه شد که جرقه آن در دی ماه  ۱۳۹۶زده شد و متعاقبا  در اعتراض به فقر و فساد  و گرانی بنزین در آبان ۱۳۹۸ شعله ورشد  که بیش از ۱۵۰۰ نفر در چند روز کشته شدند. این دو اعتراض نشان دادند جامعه اگرچه به نقطه انفجار نزدیک شده اما بعلت فقدان سازماندهی سراسری و رهبری واحد قادرنیست رژیم تحمیل شده دیکتاتوری مذهبی را به قبول خواسته های مردم بکشاند . در حالی که رژیم سرمست از سرکوب های ۱۳۹۶ و۱۳۹۸ سر به زیر عبای ولایت فروبرده بود و داد سخن از محورمقاومت و سربازولایت قاسم سلیمانی فضای کشوررا فراگرفته بود ، آتش زیر خاکستر اعتراضات مردمی با قتل مهسا امینی، دخترکرد خرمن رژیم را به آتش کشید  . زنان برای اولین بار در دوران معاصر رهبری اعتراضات و در خط مقدم اعتراضات قرارگرفتند و همان ها  برای نخستین بار، مشروعیت رهبری و کل مقدسات نظام و سپاه پاسدارانی که خودرا پاسدار اسلام و مردم می دانستند را با الفاظی که شایسته و بایسته رژیم آخوندی بود ، زیر سؤال بردند. اگرپه جنبش با سرکوب شدید مواجه شد.اما شعارهای جنبش به عنوان درس نامه نهضت جدید سراز مدارس و دبیرستان و دانشگاه ها و محلات درآورد.  از طرف دیگر تحرکات منطقه ای سپاه قدس ونیروهای نیابتی ایران باعث شد در۱۳ دیماه ۱۳۹۸ سربازولایت و بزرگ قاچاقچی منطقه سردار قاسم سلیمانی که  عمود خیمه ولایت در منطقه  و نماد قاچاق و فساد و خشونت شده بود با حمله پهپادی آمریکا در بغداد کشته شد. جمهوری اسلامی واکنشی محدود نشان داد. این اولین چالش در حلقه جدی نفوذ منطقه‌ای ایران بودکه بعدها در حملات بعدی تکمیل شد. رژیم جمهوری اسلامی که با دعوت های مکرر از سران حماس و حوثی ها و سایر نیروهای عراقی درصد گسترش منازعات منظقه برای بهره برداری هلال شیعه بود در ۱۵ مهرماه ۱۳۹۴ یا ۷ اکتبر ۲۰۲۳ مواجه با حمله حماس به شهرک نشینان اسرائیلی شد . حرکت مقاومت اسلامی – حماس- جریان اسلامی  مورد حمایت  موساد بر علیه سازمان آزادیبخش فلسطین -ساف – بود که حتی توانست با حمایت بیدریغ قطر و موساد در انتخابات در غزه قدرت را از  چنگ ساف خارج کند. اما این پدیده که نوعی نوستالوژی القاعده و طالبان در افغانستان بود نیز پس از طی دوران نوزادی برعلیه والدین خود سر به شورش گذاشت . جنگجویان حماس که قدرت را در تفنگ و کشتار وگروگان گیری می دانستند در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ با طراحی عملیاتی که دست داشتن موساد درآن امروزه قابل انکارنیست ، جنگ جدیدی را در منطقه باعث شدند که علاوه بر نابودی ساختاری خود حماس و حزب الله لبنان ، دامن  رژیم ولایت را تا امروز برگرفته است .

خامنه ای  که در تنگنای مسائل سیاسی – اقتصادی و اجتماعی قرارگرفته بود  با طراحی و صحنه  آرائی برای یک دست شدن حاکمیت در یک انتخابات مهندسی شده  با حذف رقبا، آخوند رئیسی را با شش کلاس سواد که حتی فاقد سواد حوزوی است را از درون جعبه مارگیری ولایت بیرون اورد   اما بحران‌های اقتصادی و سرکوب گسترده، ناکامی او را رقم زد. مرگ مشکوک او با سقوط بالگرد که می تواند پس آمد جنگ قدرت در جناح های درونی حاکمیت و یا عملیات ویژه موساد باشد،  نظام را وارد شوک تازه‌ای کرد. بطوری که در انتخابات مجلس شورای اسلامی در اسفندماه ۱۴۰۲ با تحریم گسترده معنی دار مردم مواجه شدند که رسما به رژیم نه گفتند.

در پی تحریم گسترده انتخابات مجلس شورای اسلامی درسال ۱۴۰۲ خامنه ای با بازتولید کالای اصلاح زده قدیمی که حاصل تلفیق « پزشک و زرشک  » بود توانست پزشکیان را با شعاروفاق ملی انتخاب نماید ، انهم در حکومتی که بارها رسما ملی وملی گرائی را کفر تلقی کرده بود. دوره ریاست پزشکیان که مصادف با تروررهبران مقاومت در تهران ، اشغال لبنان و سقوط بشاراسد و بالاگرفتن منازعات درون گروهی حاکمیت شده مزید بر  ساختار بسته و امنیتی نظام، قدرت تغییر و چانه زنی اورا به شدت کاهش  داده و ناچارشد برای نجات ریاست جمهوری ب شعار«وفاق ملی زیرپرچم ولایت  » تلاش نماید به نظام درحال فرسایش  تنفس مصنوعی بدهد بلکه رژیم بتواند جان بگیرد . اما وقایعی در حال اتفاق بود که همه محاسبات وفاق را بهم ریخت زیرا پس آمد حمله اکتبر حماس باعث شد موساد و اسرائیل فرماندهان حماس، جهاد اسلامی و حزب‌الله را هدف قرار دهدو در پی یک عملیات نفوذی – جاسوسی  با استفاده از پیجرهای آلوده به سامانه گشت یابی توانست عمده رهبران حماس ، جهاداسلامی و حزب الله را تا رده های میانی ازصحنه مبارزاتی حذف نماید و رژیم آخوندی که به دعا و دستمال دلخوش کرده  بود  نتوانست هیچگونه  بازدارندگی ایجاد کند. اوج حملات سرنگونی بشاراسد سنگر اصلی مقاومت و فروپاشی ساختارحزب اله لبنان به عنوان پرچمدار جنگ های نیابتی بود.

در این میان ترور فرماندهان سپاه قدس در سوریه و لبنان  باعث شده بود ایران هم به تلافی موشک های خودرا به اسرائیل  شلیک و مناقشات  منطقه ای را وارد فاز جدیدی نماید.  امروزه مشخص شده است که  پس آمدهای حمله القاعده به برج های تجارت جهانی و افشای گزارشاتی نظیر «   ِDefence Planning Guide » و «   Clean Breaking » مقررشده بود ایالات متحده امریکا با همکاری اسرائیل هفت کشور شامل « افغانستان -عراق- ایران- لیبی- سوریه – سودان -کره شمالی» مورد حمله قرارگیرند که پس از حمله به عراق و افشای این گزارشات و گرفتارشدن امریکا و ظهور گروه های جهادی اسلامی نظیر داعش این برنامه به تعویق  افتاده بود اما حمله بعدی به لیبی می توانست هشداری به ناهبران خودشیفته احمق ایران باشد که امریکا و اسرائیل در فرصت مناسب حمله به ایران را انجام خواهندداد. تحریکات جمهوری اسلامی و عوامل نیابتی او در چنددهه گذشته و سرکوب حماس و حزب الله و افشای برنامه های هسته ای  – اتمی ایران ، رژیم نسل کش اسرائیل و موساد را به این جمع بندی رسانید که بهترین زمان برای حمله به  تأسیسات نظامی و هسته‌ای ایران فرارسیده و  زمانی که رژیم ملایان دل به مذاکرات خوش کرده و پای میز مذاکرات لوندی و بازی« تو بمیری و من بمیری » را زیرمیزی  در می آورد دقیقا فقط یک روز پس از اتمام مهلت شصت روزه ترامپ،  توانست دریک عملیات غافلگیر کننده نظامی جاسوسی برق آسا با حمایت امریکا و نیروهای غربی  شالوده هستی جمهوری اسلامی را نابودکند به طوری که نایب امام غایب هم به غیبت صغرا فرورفت .

مژگان = با توجه به این مواردی که رفقا مطرح کردند من بیشترروی این موضوع ملی گرائی ووطن پرستی کاذب رژیم و اپوزیسیون قلابی صحبت خواهم کرد.  با توجه به این که برای بیش از چهار دهه، نظام جمهوری اسلامی مفاهیمی چون «وطن»، «ملی‌گرایی»، و «میهن‌دوستی» را با انگ‌هایی چون «نژادپرستی»، «باستان‌گرایی»، یا «بقایای طاغوت» رد می‌کرد. واژه‌هایی مانند ایران، پرچم ملی، یا حتی زبان فارسی، نه‌تنها در سیاست رسمی جمهوری اسلامی جایگاه نداشتند، بلکه نزد بسیاری از رهبران آن معادل با شرک، ناسیونالیسم الحادی، یا باقی‌مانده نظام شاهنشاهی تلقی می‌شدند.خمینی درسخنرانی سوم خردادماه ۱۳۵۹ مندرج در کتاب صحیفه نور جلد ۱۲ صفحه ۱۱۰ به صراحت گفته بود«  ملی گرایی خلاف اسلام و دستور خداست : ملی گرایی بر خلاف اسلام است این بر خلاف دستور خداست و بر خلاف قرآن مجید است .»

در تمام این سال‌ها، ولایت فقیه خود را نماینده امت اسلامی می‌دانست، نه ملت ایران. آنچه اصل بود، «حفظ نظام اسلامی»، و آنچه فرع شمرده می‌شد، «منافع ملی» یا «حقوق تاریخی ایران». از جنگ هشت‌ساله گرفته تا سیاست خارجی، اولویت با صدور انقلاب و حمایت از «جبهه مقاومت» بود، حتی اگر به قیمت تحریم، جنگ نیابتی، یا بی‌ثباتی اقتصادی کشور تمام شود. اما رژِم جمهوری اسلامی  حتی خود خمینی هرگاه براب فریب و به میدان کشاندن مردم لازم می دیدند برای حفظ بیضه اسلام از« سرود ای ایران و ملی گرائی »  استفاده می کردند. درهمین رابطه  به‌ویژه در سال‌های اخیر، و به‌طور مشخص از زمان اعتراضات گسترده ۱۴۰۱ به بعد، شاهد چرخش محتاطانه‌ای در گفتمان رسمی نظام هستیم. رهبر جمهوری اسلامی و رسانه‌های وابسته به سپاه، واژگان «میهن»، «حراست از تمامیت ارضی»، و «غیرت ملی» را با آب و تاب به کار می‌برند. پرچم ایران – که سال‌ها در پشت شعارهای دینی محو بود – حالا دوباره در تبلیغات رسمی دیده می‌شود.اما این چرخش، نه از سر باور به وطن، بلکه از سر ترس از سقوط و تلاش برای مصادره گفتمان رقیب است. نظام درک کرده که مردم، خصوصاً نسل جوان، دیگر با مفاهیم مذهبی بسیج نمی‌شوند، بلکه واکنش آن‌ها نسبت به ظلم، سرکوب و تبعیض، در قالب وطن‌دوستی، زبان مادری، و هویت تاریخی بروز یافته است. در چنین لحظاتی، همان‌طور که تاریخ نشان داده، دیکتاتورها تلاش می‌کنند با لعاب میهن‌پرستی، ماهیت سرکوب‌گر خود را پنهان کنند.اخباری وجوددارند که شورای امنیت ملی دراوائل سال اخیر مصوباتی پیرامون  نادیده گرفتن امرحجاب ، تلفیق ملی گرائی با شیعه گرائی  را صادرکرده بود که رفتن شرلشکر باقری در تخت جمشید و انتشار عکس نامبرده در کنار آثار تخت جمشید در راستای همین مصوبه بوده است . البته این گونه موارد مسبوق به سابقه در جهان بوده است بطوری که هیتلر در آلمان، با شعار «آلمان بالاتر از همه»  وطن را ابزاری برای مشروعیت‌سازی فاشیسم کرد یا نظامیان آرژانتین در سال ۱۹۸۲  در ماجرای جزایر فالکلند  با حمله‌ای ماجراجویانه به بریتانیا، کوشیدند افکار عمومی داخلی را با «شعله ملی‌گرایی» از بحران اقتصادی منحرف کنند. بنابراین امروزه شاهد آن هستیم  حاکمیتی که سال‌ها شعار «نه غزه، نه لبنان» را کفر می‌دانست، حالا خود را «مدافع تمامیت ایران» جا می‌زند. بدون شک چرخش رژیم از امت به ملت، از انقلاب به وطن، و از ولایت به پرچم، نه یک بازسازی صادقانه، بلکه تلاشی تاکتیکی برای بقاست. اما مردم ایران، به‌ویژه نسل تازه، این بازی را درک کرده‌اند؛ آن‌ها بین «ایران واقعی» و «ایران مصادره‌شده» تفاوت قائل‌اند، و می‌دانند که وطن‌دوستی واقعی، نه در تبلیغات سپاه، بلکه در آزادی، برابری، و عدالت برای همه‌ی ایرانیان معنا می‌یابد. ما در این جریان حمله اسرائیل شاهد یک دوگانگی در اپوزیسیون از  از رفتن به زیر چتر ولایت تا قرارگرفتن زیر پرچم اشغال بودیم . شاید بد نباشد که بدانیم در سال‌های اخیر و به‌ویژه پس از خیزش‌های اجتماعی مانند آبان ۱۳۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بار دیگر این پرسش در میان افکار عمومی مطرح شده که «  اپوزیسیون ایرانی کجاست و چرا صدای مردم را نمایندگی نمی‌کند» .  امروز راحت تر می توان  به این پرسش پاسخ داد .

پاسخ این پرسش را باید در دو روند متقابل اما هم‌زمان جست‌وجو کرد: یکی جذب‌شدگی برخی نیروهای اپوزیسیون در گفتمان رسمی نظام با پوشش میهن‌دوستی، و دیگری پیوستن بخشی دیگر به پروژه‌های نظامی و اشغال‌گرایانه قدرت‌های خارجی، از روی سرخوردگی تاریخی.  اگر بخواهم روشن تر صحبت کنم باید بگویم بخشی از  اپوزیسیون – مذهبی و غیرمذهبیو عمدتا وازدگان خودی سابق رژیم  – با پرچم وطن با استعاره از شعر وطن  شجریان و استعانت گرفتن از شعر« ای ایران » محمد نوری زاد به زیر چتر ولایت رفت تا موج انقلاب اورا خیس نکند. در سال‌های اخیر، برخی چهره‌ها و جریان‌هایی که سابقاً به‌عنوان مخالف نظام شناخته می‌شدند، به بهانه «دفاع از وطن» و «مقابله با تهدید خارجی»، عملاً به ابزار تبلیغاتی جمهوری اسلامی بدل شدند. این جریان که از چپ‌گرایان ملی‌گرا تا تکنوکرات‌های محافظه‌کار را شامل می‌شود، سعی می‌کند با برجسته‌کردن خطر جنگ یا تجزیه، به مردم بقبولاند که:«با همه کاستی‌ها، جمهوری اسلامی بهتر از تجزیه، جنگ، یا اشغال است». این جریان که طیفی متفاوت از اپوزیسیون مذهبی ، اخراج شدگان از دایره قدرت ، اصلاح طلبان قبلی و فعلی ، وازدگان چپ هوادار محورمقاومت و توده ای های بازگشته به صحنه نظیر راه توده و دهم مهری ها هستند ، ناخواسته یا آگاهانه، به تداوم مشروعیت نظام، عادی‌سازی اقتدارگرایی، و سرکوب اعتراضات کمک می‌کند. آنان با پرچم «حفظ ایران» و «استقلال» حرکت می‌کنند، اما بی‌آنکه خواسته یا نخواسته بدانند، در حال حفظ نظامی هستند که بیش از هر دشمن خارجی به انسجام، آزادی و کرامت ایران ضربه زده است. در مقابل   بخشی دیگری از اپوزیسیون- این هم مذهبی و غیرمذهبی – که عمدتا خرج نشین هستند  – غالباً سرخورده از نیم‌قرن شکست، تبعید و بی‌اثر بودن – از موضعی تسلیم‌طلبانه و متوهمانه، دست به دامن قدرت‌های بیگانه شدو به زیر پرچم اشغال رفت . این گروه، در سال‌های اخیر، آشکارا از حمله نظامی به ایران، اشغال نظامی، و حتی پروژه‌های اسرائیلی برای «سرنگونی جمهوری اسلامی» حمایت کرده‌اند. برخی از آنان در رسانه‌ها و کنفرانس‌ها، زبان نظامیان تندروی اسرائیلی را تکرار می‌کنند و امر فرماندهان موساد را چون نجات‌بخش تفسیر می‌کنند. تاسف آور آن که رضا پهلوی که چدرش در دوران زمامداری ۳۷ ساله هیچگاه حاضر به رسمیت شناختن رسمی اسرائیل نکرده و انرا دوفاکتوری پذیرفته بود .به نقل از روزنامه کیهان در فروردین ۱۳۴۷  شاه  ایران رهبر نخستین کشوری بودند که بلافاصله بعد از حمله خردادماه سال گذشته اسرائیل به اردن گفتند که دوران اشغالگری و تهاجم پایان یافته است و هیچ کشور و ملتی حق تجاوز و تصرف سرزمین دیگری را ندارد و اکنون نیز تنها راه پایان دادن به جنگ اعراب و اسرائیل تخلیه سرزمین‌های عربی از نیروهای اسرائیل است. علاوه براین در .سال ۱۹۷۵ ایران به قطعنامه ۳۳۷۹ مجمع عمومی سازمان ملل متحد که به موجب آن صهیونیسم از انواع نژادپرستی شمرده شد، رای مثبت داد.  با این مستندات و نادیده گرفتن تجربه‌های خونین عراق، لیبی، سوریه و افغانستان، این دارودسته می‌پندارند که آزادی از آسمان با بمب‌افکن می‌بارد. غافل از آن‌که آزادی بدون ریشه در مردم، نتیجه‌ای جز اشغال، هرج‌ومرج، و نفرت نمی‌زاید. تجربه خودایران در دوران اشغال در جنگ دوم جهانی و تجربه مشابه کشورهای دیگر نشان داده که  قربانی اصلی این دو انحراف، مردم ایران‌اند. مردمی که بار انقلاب، جنگ، تحریم، فساد، و سرکوب را کشیده‌اند، اسیر دو انحراف از سوی مدعیان رهایی خود شده‌اند:

  • در یک‌سو، کسانی که برای حفظ نظام، پرچم وطن را به گروگان گرفته‌اند.
  • و در سوی دیگر، آنان که برای انتقام از نظام، استقلال سرزمین را به حراج گذاشته‌اند.

این دو جریان، با تمام تفاوت‌های ظاهری، در  ناتوانی از درک استقلال، آزادی و عدالت به عنوان سه اصل غیرقابل معامله برای آینده ایران به نقطه مشترک رسیده اند.

ارژنگ – اگر بخواهم  لری گفتار سایررفقا را جمع بندی کنم باید بگویم که برخلاف دو راه پیش گرفته اپوزیسیون راه سومی هم وجوددارد که این راه یا مسیر همین سیاستی بود که خودمردم ایران در دوران حمله پیش گرفتند یعنی نرفتن بسوی هیچکدام از دوبیراهه قبلی و نرفتن بسوی ولایت و نه گفتن به اشغال. مردم ایران نشان دادند و در سکوت بیان کردند که ایران به اپوزیسیونی نیاز دارد که نه در دفاع از سرکوب به بهانه وطن، و نه در دفاع از اشغال به نام آزادی سقوط کند؛ بلکه بر پایه استقلال، عدالت اجتماعی، دموکراسی و احترام به اراده مردم، نیرویی ملی و مدرن بسازد.
اپوزیسیونی که ریشه در مردم داشته باشد، نه در سفارت‌خانه‌ها. و میهن‌دوستی‌اش، در پاسداری از کرامت ایرانیان باشد، نه در حفظ مرزهای بدون آزادی یا گشودن دروازه بر تانک خارجی. آنچه  مایه مضحکه شده   چرخش عده ای از عناصر سابق جمهوری اسلامی و همچنین مدعیان چپ دیروزین به سوی دیکتاتوری‌خواهی، شاه‌پرستی و وابستگی خارجی، و نیز رفتار دوگانه برخی چهره‌های مدعی اپوزیسیون که عملاً در مسیر دفاع از رهبری و سیاست‌های نظام قدم گذاشتند،قابل تامل بود. از خدمت در نظام تا چرخش به سوی استبداد؛ سرگذشت متناقض برخی عناصر جداشده و اپوزیسیون‌نمایان که بعید نیست برخی از آنان مهره رژیم در پرده این نمایش بی تماشگر باشند. بدون شک یکی از ویژگی‌های دوران بحران‌های پایدار در نظام‌های توتالیتر، آشفته‌شدن صف‌بندی‌های سیاسی و ایدئولوژیک است؛ جایی‌که مرزهای میان «مخالف»، «فراری»، «خائن»، و «دلسوز» درهم می‌ریزد و بسیاری از کسانی که زمانی در درون ساختار قدرت بوده‌اند، پس از جدایی یا حذف، نه به اردوگاه دموکراسی و مردم، بلکه به دامان اقتدارگرایی‌های نو پناه می‌برند. عده قابل توجهی از حامیان ولایت فقیه-  مذهبی و غیرمذهبی – که وحشت انقلاب و خشم مردم آنان را هراسان کرده با چرخشی وارونه و  خطرناک از «سنگر  ولایت فقیه به دیکتاتوری سلطنت‌طلب و بیگانه‌پرست »  روی آورده اند. بررسی این گرایش به خصوص در سال‌های اخیر نشان می دهد که بخش قابل‌توجهی از عناصر جداشده از جمهوری اسلامی – اعم از مدیران، دیپلمات‌ها، نظامیان، و روحانیون سابق – که ظاهراً از نظام بریدند، نه به سمت ارزش‌های آزادی‌خواهانه و مردمسالار، بلکه به سوی نوعی نوستالژی استبدادی چرخیده اند به طوری که برخی به دامن سلطنت‌طلبی مدفون‌شده پناه بردند و نه‌تنها گذشته پهلوی را تطهیر کردند، بلکه به‌طور فعالانه خواهان بازگشت سلطنت (ولو سمبلیک) شده اند و تعدادی دیگر نیزکه پیش‌تر جزئی از دستگاه امنیتی، نظامی یا دیپلماتیک نظام بودند، امروز در رسانه‌های فارسی‌زبانِ حامی حمله نظامی یا تحریم فلج‌کننده به ایران، نقش فعال دارند؛ آن‌هم به نام «آزادی مردم».

این چرخش‌ها، بیشتر از آن‌که ریشه در تحول فکری داشته باشند، ناشی از ناامیدی از اصلاح درون‌ساختاری، بحران هویتی، و نیاز به بازتعریف نقش شخصی در فضای تبعید سیاسی است.غافل از این که پیام جنبش زن – زندگی – آزادی نشان داد که  مردم ایران، دیکتاتوری تازه با چهره نو را نمی‌پذیرند؛ چه عبای ولایت باشد، چه تاج پهلوی، و چه پرچم بیگانه. در مقابل این چرخش صف دیگری از  اپوزیسیون در ستایش « قامت بدون عصای رهبری » سخنرانی و بیانیه دادند. این عده نیز  شامل  برخی چهره‌های مشهور که در برهه‌هایی از خود نقش اپوزیسیون نشان دادند بوده که  در بزنگاه‌هایی چون حملات خارجی به ایران، یا تنش‌های منطقه‌ای، در قالب بیانیه‌های به‌ظاهر میهن‌دوستانه، به دفاع از« وطن » ، « آب و خاک » ، «مقاومت » و «رهبری »  و سیاست‌های رسمی نظام پرداخته اند.  بهانه این دارودسته که عموما سالخوردگان دوران ولایت هستند این است که با فرافکنی خطر جنگ یا تجزیه، مردم منتقد را به «همراهی با دشمن» متهم و برخی حتی پا را فراتر گذاشته، از «بصیرت رهبری»، «استقلال ایران تحت ولایت»، و «اقتدار جمهوری اسلامی در برابر صهیونیسم» دفاع کردند. در عمل، این افراد – آگاهانه یا از سر سردرگمی – به سپر نرم‌افزاری نظام در میان روشنفکران و هنرمندان بدل شدند. آین ها در بدترین شرایط فشار به زحمتکشان و اقشارآسیب پذیر ا نه با مردم معترض هم‌صدا شدند، نه با آزادی‌خواهان، بلکه پشت پرچم نظامی پنهان شدند که خود زمانی از آن انتقاد می‌کردند.

در واقع هردوجریان اپوزیسیون که امروزه در رنگ های مختلف از «سجده به رهبری شاه گونه »  تا «رکوع دربرابر ولایت عظما»  فراتر رفته اند  نمی دانند که دوران فریب توده های مردمی رو به اتمام است و ملت ایران امروز دیگر نه تنها فریب نمی‌خورد؛ بلکه از  چرخش عناصر سابق که تا دیروز زیر پرچم ولایت بودند و امروز در قامت «شاه‌دوست » ، «صهیونیست‌پرست»  یا «وطن‌دوست جعلی » قراردارند تعجب نمی کنند . مردم بخوبی با تجربه از انقلاب ۱۳۵۷ و مبارزات خونین دهه اخیر دریافته اند همیشه عده ای از صف مردم وانقلاب برای فرار از مسئولیت و منافع شخصی  به سنگر ضدانقلاب پناه می برند و درمقابل درمقابل نیز عده ای دیگر که نقش روشنفکر یا هنرمند اپوزیسیون را بازی می‌کنند، اما هر وقت بوی بحران می‌آید، کنار حاکمیت سنگر می‌گیرند. اما آنچه کارگران ، زحمتکشان ، مزدبگیران و بخصوص زنان قهرمان در پی آن هستند ، نه «تغییر صورت دیکتاتوری»، بلکه گذار ریشه‌ای از نظام‌های توتالیتر به مردم سالاری متکی برآزادی و دمکراسی ، عدالت اجتماعی، و کرامت انسانی است؛ بدون سلطنت، بدون ولایت، و بدون دخالت بیگانه است

طلعت – من با توجه به بحث های رفقا و گرایشاتی که حاکی از ناامیدی بخشی از مردم و اپوزیسیون در سرنکونی رژیم می بینم  بد نیست که در مورد ملت مستأصل هم صحبت کنیم. این واژه «ملت مستأصل» که در دهه‌های اخیر در ادبیات جامعه‌شناسی سیاسی برای توصیف وضعیت جوامعی به‌کار رفته  که نه امیدی به اصلاح دارند، نه توانایی انقلاب؛ نه اعتماد به حاکمان دارند، نه باور به اپوزیسیون. در  چنین وضعیتی، ملت اعتماد خود را به همه نیروهای رسمی و غیررسمی از دست داده؛ دچار سرخوردگی مزمن از امکان تغییر شده؛به جای مشارکت در تحول، به سکوت، مهاجرت، انزوا، یا انفعال سیاسی و مدنی روی آورده؛و از آینده می‌هراسد، اما در حال نیز احساس گم‌گشتگی می‌کند. این پدیده نتیجه شوم سرکوب مستمر سیاسیو حذف تمام کانال‌های بیان، اعتراض و کنش جمعی ، فروپاشی مشروعیت نخبگان          بی‌اعتمادی به حاکمان و اپوزیسیون ، بحران اقتصادی فرسایشی شامل فقر، بیکاری، فساد، و مهاجرت نخبگان ، شکست‌های انباشته تاریخی          متاثراز سرکوب انقلاب‌ها، شکست جنبش‌های مدنی، و بی‌پاسخ‌ماندن خون‌های ریخته‌شده و تجربه‌های تروماتیک جمعی          یعنی جنگ، نسل‌کشی، یا تحقیرهای فرهنگی و قومیتی  هستند . اگربخواهیم نشانه های استصال مردم ایران را  با مثال روشن کنم باید، جنبش‌های مردمی پیاپی اما بدون افق نهایی نظیر جنبش سبز، آبان ۹۸، زن زندگی آزادی ، شکست اصلاحات از درون، و سرکوب انقلاب از بیرون ، بی‌اعتمادی شدید به تمام اشکال سازمان‌یافته سیاسی ،ترس از تکرار تجربه‌های عراق ،لیبی، سوریه، افغانستان و افزایش افسردگی اجتماعی، مهاجرت جمعی، خودکشی، و فروپاشی هویتی را نام ببرم .بنظرم مردم ایران در میانه یک تله روانی و تاریخی قرار گرفته‌اند یعنی از یکطرف  از حاکمیت بیزارند، اما از آلترناتیوها هم مأیوس‌اند.در خیابان شعار «مرگ بر دیکتاتور» می‌دهند، اما در خانه نگران آینده فرزندان‌شان‌اند. وخواهان تغییرند، اما بی‌سازمان، بی‌راهبری، و بی‌امید. اما برخلاف ظاهر این نشانه ها و برگرفته از عکس العمل های مردم در همین دوران و برخلاف برخلاف تصور، ملت مستأصل لزوماً مرده نیست. در دل سکوتش، تنش و ظرفیت انفجار نهفته است. این بدان معنی است که  اگر یک نیروی جدید – نه لزوماً حزبی – بتواند امید، افق، و معنا را بازسازی کند، ملت مستأصل می‌تواند به ملت فاعل تبدیل شود. زیرا ملت مستأصل نیازمند نه فقط شعار، بلکه اعتمادسازی، روایت تازه، و تخیل سیاسی نوین است. شاید بتوانم تجربه کشورهایی مانند تونس (۲۰۱۱)، سودان (۲۰۱۹)، لهستان (دهه ۸۰) را مثال بزنم  که ملت‌های خاموش، ناگهان، در لحظه‌ای تاریخی، به یک ملت شورشی بدل می‌شوند، اگر جرقه و نقشه راه را بیابند. پس حواسمان باشد که  درون این سکوت، صدایی در حال شکل‌گیری است و ایران امروز، ملت خاموش اما ناظر، خسته اما زنده، سرخورده اما جوینده داردو اگر یک جریان انقلابی خودرا بتواند به درستی در شعاروعمل به مردم عرضه کند می تواند روی  ریشه‌های امید که از  میان نرفته‌اندو  حافظه مبارزاتی، که گرچه زخم‌خورده اما زنده است و از همه مهمتر وجود  جوانانی  که تاریخ نمی‌خوانند تا تکرارش کنند، بلکه می خواهند  تغییرش دهند ، حساب بازکند. من امید زیادی دارم همین ملت مستأصل، اگر زبان مشترک پیدا کند، اگر اعتماد دوباره ساخته شود، و اگر رهبری نوین از بطن خودش برخیزد، نه‌تنها می‌تواند نظام را به چالش بکشد، بلکه آینده‌ای عادلانه‌تر و انسانی‌تر برای خود رقم خواهد زد.

فریبرز- عده ای از رفقای چپ که در حسن نیت انها شک نداریم معتقدند اگر حمله خارجی را به عنوان  عامل خارجی تسریع در سرنگونی قبول داشته باشیم چرا نتوانیم از ان استفاده کنیم؟ یا اگر رژیم واقعا حاضر به مصالحه عمومی با جنبش انقلابی و اپوزیسیون باشد جرا قبول نکنیم و از ان استقبال نشود ؟. در پاسخ به این رفقا و دوستان بد نیست برداشت خودم را از مظالعات پیرامون تجربیات جهانی و بررسی نحوه مواجهه کشورهای مختلف با بحران‌های ملی در دوره‌های حساس تاریخی را بازگو کنم . شرط اول این مطالحه ان است کهفرض کنیم این رژیمی که در ذات خودبا تغییرواصلاحات بنیادین مخالف است ، تن به اصلاحات بدهد درچنین شرایط باید ببینیم که چگونه ملت‌ و مبارزان در مقابل بحران های فعلی  رفتار می‌کنند و چه عواملی در موفقیت یا شکست آن‌ها نقش خواهدداشت. دراین مورد اول مثال فنلاند را بگویم مقاومت واقع‌گرایانه در برابر تهاجم شوروی فنلاند در جنگ زمستان (۱۹۳۹) با حمله گسترده ارتش شوروی مواجه شد. هرچند فنلاند نتوانست در برابر شوروی پیروز شود، اما با اتخاذ سیاست‌های واقع‌گرایانه، انعطاف‌پذیری سیاسی و مصالحه‌جویی، توانست استقلال خود را حفظ کند و به جای فروپاشی، مسیر توسعه و تثبیت سیاسی را در دوره پس از جنگ دنبال نماید. سیاست‌های خردمندانه در سیاست خارجی، ایجاد ائتلاف‌های اقتصادی و تقویت ساختارهای داخلی، از فنلاند کشوری مستقل و باثبات ساخت. تجربه فنلاند نمونه‌ای از موفقیت در حفظ هویت ملی و مقاومت در برابر فشار قدرت‌های بزرگ است. مورد بعدی ژاپن است  مدرن‌سازی در عصر میجی ژاپن در قرن نوزدهم با تهدید غرب برای پایان انزوای تجاری مواجه شد. با وقوع انقلاب میجی، ژاپن با اصلاحات عمیق و فراگیر در حوزه‌های نظامی، اقتصادی، و آموزشی توانست به مدرن‌سازی سریع دست یابد و خود را به یکی از قدرت‌های جهانی تبدیل کند. این تحول، نمونه موفقی از پذیرش تغییر برای حفظ استقلال ملی است. ژاپن با الگوگیری از مدل‌های غربی در صنعت، آموزش و نظام حقوقی، هویتی مدرن یافت و به‌جای سقوط در برابر غرب، به یکی از قدرت‌های نوظهور آسیایی تبدیل شد. بازسازی پس از جنگ جهانی دوم پس از شکست در جنگ جهانی دوم، ژاپن با اشغال آمریکا روبه‌رو شد. این کشور با پذیرش مسئولیت، اجرای اصلاحات گسترده دموکراتیک و بازسازی اقتصادی، توانست بار دیگر به یک قدرت جهانی اقتصادی بدل شود. نقش آمریکا در بازسازی و سیاست‌های داخلی اصلاح‌طلبانه ژاپن، کلید موفقیت این دوران بود. ژاپن در این دوران با نهادسازی‌های قوی، اصلاحات آموزشی، توسعه صنعتی و پذیرش فرهنگ صلح‌گرایی توانست تجربه‌ای منحصر‌به‌فرد از عبور از شکست و تبدیل بحران به فرصت را رقم بزند. نکته مهم این است که ژاپن پیش از جنگ جهانی دوم نیز یکی از کشورهای صنعتی و دارای زیرساخت دانش فنی بود و هرچند در اثر جنگ زیرساخت‌های فیزیکی تخریب شد، اما سرمایه انسانی، دانش فنی و فرهنگ صنعتی باقی ماند و همین امر زمینه‌ساز بازسازی سریع پس از جنگ شد. در مورد آلمان که مرارا در نوشته های موافقان اشغال مثال زده می شود باید گفت که  پذیرش مسئولیت و بازسازی پس از جنگ آلمان پس از شکست در جنگ جهانی دوم، با تقسیم کشور و اشغال متفقین مواجه شد. آلمان غربی با سیاست‌های بازسازی اقتصادی، دموکراسی‌سازی، و پذیرش مسئولیت تاریخی خود، توانست نه‌تنها به یک قدرت اقتصادی اروپا تبدیل شود، بلکه الگویی برای عبور از گذشته و بازگشت به جامعه بین‌الملل ارائه کند. آلمان با پذیرش گناهان جنگ و نازیسم، رویکردی صلح‌آمیز در روابط خارجی اتخاذ کرد. موفقیت اقتصادی، موسوم به معجزه اقتصادی آلمان، با حمایت برنامه مارشال و اصلاحات ساختاری محقق شد. همانند ژاپن، آلمان نیز پیش از جنگ جهانی دوم یکی از کشورهای صنعتی پیشرو جهان بود که با وجود تخریب شدید زیرساخت‌ها در جنگ، به دلیل حفظ سطح بالای مهارت‌های فنی، تخصص‌های صنعتی و نیروی انسانی آموزش‌دیده، توانست پس از جنگ روند بازسازی و رشد اقتصادی سریع را تجربه کند. یا در مورد اندونزی نوشته های مستند بیانگر آن است که   استقلال و چالش‌های پس از استعمار اندونزی با اعلام استقلال در سال ۱۹۴۵ وارد دوره‌ای از جنگ با هلند و سپس بی‌ثباتی داخلی شد. این کشور تحت رهبری سوهارتو توانست به تدریج اصلاحات اقتصادی و سیاسی را پیش ببرد و مسیر تثبیت نسبی را طی کند، گرچه همچنان با چالش‌های فساد، نابرابری و خشونت سیاسی مواجه بود. اندونزی نمونه‌ای از تلاش برای مدیریت گذار از استعمار به دولت-ملت مدرن بود که در مسیر آن، تجربیات تلخی از کودتاها، سرکوب‌های داخلی و بحران‌های اقتصادی را نیز تجربه کرد. شاید ذکر نمونه شیلی که اینروزها چپ ها مجددا قدرت را بدست گرفته اند بی فایده نباشد که چگونه شیلی از دیکتاتوری به دموکراسی نسبی رسید. شیلی با کودتای نظامی سال ۱۹۷۳ وارد دوران دیکتاتوری پینوشه شد. این دیکتاتوری ابتدا با سرکوب همراه بود اما در ادامه با اصلاحات اقتصادی و بازگشت تدریجی به دموکراسی، شیلی توانست به یکی از کشورهای موفق در عبور از دیکتاتوری و تثبیت اقتصادی تبدیل شود، هرچند آثار اجتماعی آن همچنان باقی است. شیلی با اجرای سیاست‌های بازار آزاد و اصلاحات اقتصادی، به الگویی از توسعه اقتصادی در آمریکای لاتین تبدیل شد اما همچنان با مسائل عدالت اجتماعی و خاطره دیکتاتوری روبرو است. ذکر نمونه استرالیا نیز برای سینه چاکان اشغال خوب است در استرالیا،  عبور از بحران هویت ملی  در دهه‌های اخیر با بحران هویت ملی و وابستگی به بریتانیا مواجه بود. با تلاش برای استقلال فرهنگی، گسترش پیوندهای منطقه‌ای و اصلاحات اجتماعی، استرالیا توانست جایگاه خود را به عنوان یک کشور مستقل تثبیت کند و نقشی فعال در منطقه آسیا-اقیانوسیه ایفا نماید. سیاست‌های مهاجرتی باز، تنوع فرهنگی و توجه به اقتصاد منطقه‌ای، موجب شد استرالیا مسیر توسعه‌ای متوازن را در پیش گیرد و از یک مستعمره بریتانیا به یک قدرت منطقه‌ای تبدیل شود. در مورد خود امریکا جالب است بدانیم  مدیریت بحران‌های داخلی و جهانی ایالات متحده در قرن بیستم با بحران‌هایی چون جنگ ویتنام، تبعیض نژادی و رقابت ابرقدرت‌ها مواجه شد. با وجود مشکلات، آمریکا توانست با اصلاحات اجتماعی، سیاست‌گذاری هوشمندانه و نقش‌آفرینی بین‌المللی، جایگاه خود را به‌عنوان ابرقدرت جهانی حفظ کند. هرچند چالش‌های ساختاری همچنان در آن پابرجا مانده است. آمریکا با بهره‌گیری از قدرت اقتصادی، نوآوری‌های علمی، و نظام سیاسی دموکراتیک، بحران‌های داخلی و خارجی را تا حد زیادی مدیریت کرد اما مشکلاتی چون شکاف اجتماعی، نژادپرستی و نابرابری اقتصادی همچنان در آن مشهود است.

اما در مورد گفتگوبا اپوزیسیون و بیانیه های میرحسین موسوی و بیانیه موسوم به بیانیه ۱۷ نفره باید بگویم که  اولا شخصا اعتقاد راسخ دارم رژیم جمهوری اسلامی ایران برخلاف گفته های اپوزیسیون درون و برون نظام فاقد ظرفیت اصلاحات واقعی است زیرا اصلاحات واقعی یعنی قبول حذف دیکتاتوری ولایت فقیه و حذف همه نهادهای غیرپاسخگوی بازوی ولایت ، ادغام سپاه وارتش ، آزادی وبرابری همه اقوام وقومیت ها درمقابل قانون ،رفع تبعیضات دینی و اجتماعی برآمده ازان برای زنان ، جدائی دین از حکومت و آموزش عمومی و…

لذا عواملی چون پذیرش واقعیت، اصلاحات داخلی، مسئولیت‌پذیری، انعطاف‌پذیری، و همکاری با جهان بیرونی نقش کلیدی در عبور ملت‌ها از بحران دارد که رژیم جمهوری اسلامی بدلیل واپس گرائی تاریخی خود قادر به عبوراز این گذرگاه های الزامی نیست و هرگونه شعار گفتگو و وفاق ملی جز توهم فروشی نخواهدبود که انجام و سرانجام جنبش مردم را به بیراهه خواهدبرد . البته اگر بخواهیم فارغ از نیت واقعی صارکنندگان این بیانیه ها قضاوت کنیم باید گفت بیانیه ۱۷ نفره نسبت به بیانیه اقای میرحسین موسوی گامی فراتر و روشن تراست . اما هردوطرف باید بدانند تا کنون  هیج نمونه موفقی از اعمال اجرای رفراندم یا فراخوان مجلس موسسان توسط رژیم حاکم بر هیچ کشوری جز در مرحله فروپاشی وبرآمدن نظام جدید وجودنداشته که ما درحال حاضر در مرحله فروپاشی نظام حاکم یابرآمدن نظام جدید نیستیم لذا موضوع سالب نافعه نیز نمی باشد.لذا به کسانی که به تصور بوی گوشت ، طبق معمول سنواتی متوجه خر داغ کردن نشده اند و چون خط نگهدارهای بازی فوتبال تنفس اعلام کرده اند باید گفت بر این امید دل نبندید که سرابی بیش نیست و از این امام زاده هم چون سایر امام زاده ها معجزه ای برنیاید .  

شهرام – بد نیست در باره توهمات ناشی از تجزیه ایران و ترس از تجزیه هم کمی صحبت کنیم تا این موضوع هم که بطور مکرر هم  با ساز کوک شده همزمان از طرف رژیم وهم از طرف اپوزیسیون فرشگردی ساطنت طلب

کوک شده روشن شود. قبل از این بحث بعنوان مکمل گفته های سایررفقا عرض کنم که نقش نیروهای خارجی اشغال گر در دهه اخیر ویرانگر بوده اند بطوریکه مداخله آنان در عراق باعت فروپاشی دولت، جنگ داخلی، ظهور داعش      وبرقراری چنددولتی در عراق و واریز خزانه ارزی ان اول به حساب بانکی امریکا و بعد تخصیص آن به دولت عراق است . در لیبی نیز منجر به نابودی دولت مرکزی، جنگ داخلی چندلایه و در افغانستان باعث سقوط سریع حکومت غرب‌گرا و بازگشت طالبان قرون وسطائی شد .همچنین در مورد سوریه تا کنون موجب پیدایش تقسیم کشور بین قدرت‌های خارجی وکشتارهای قومی شده است لذا قافیه دخالت خارجی درحال حاضر رنگ باخته است. اما چرا به نطر من تجزیه ایران محتمل نیست؟

واقعیت آن است که خوشبختانه فعلا و از سر صدقه شرایط منطقه ای و بین المللی همسایه شمالی قبلی ایران یعنی روسیه نه تنها درفکر تجزیه ایران نیست بلکه با تجزیه ان به دلیل آن که تصور می کند ازاین نمد کلاهی برای او بافته نخواهدشد مخالف است .موضع  سایر کشورهای منطقه نسبت به تجزیه ایران شامل  مخالفت ترکیه به‌دلیل ترس از کردهای خودش و این  که ترکیه واقف است اسرائیل به هیچ روی با ترکیه قدرتمند درمنطقه که از اسرائیل تواناترباشد موافق نیست ووفق برنامه توافقی امریکا واسرائیل قرارنیست اساسا کشوری مسلمان و قدرتمند در منطقه وجودداشته باشد لذا ترکیه به وجودایرانی یکپارچه بعنوان سپر بلای خودش نیازدارد. مضافامخالفت   پاکستان  به‌دلیل تجزیه‌طلبی بلوچ‌هاکه ریشه ادعای بلوچستان آزاد در پاکستان وجوددارد ، مخالفت روسیه چون درحال حاضر مرز مشترک ندارد و منافع خودرا در در حفظ یکپارچگی ایران میداند .در مورد آذربایجان علیرغم تحریک قوم‌گرایی، مخالف عملی تجزیه است. همچنین عربستان علیرغم ان که خواهان تضعیف جمهووری اسلامی است ، موافق تجزیه ایران نیست چون بخش عرب نشین کشور شیعه ومجاورعراق است که فعلا ایران در آن هنوز تاثیرگذاراست. بنابراین موضوع تجزیه ایران لااقل از این منظر بیشتر مستمسک رژیم جمهوری اسلامی برای ترساندن مردم از انقلاب و از منظر فرشگردی ها و سلطنت طلب ها برای کشاندن همه اپوزیسیون به سمت خود می باشد. با این اوصاف بنطر می رسد شاید بتوانیم سناریوهای آینده ایران را به ترتیب گزینه نخست   فروپاشی تدریجی مدل شوروی  دانست که فرسایش قدرت بدون شورش، گذار نرم که با شکست ساختاریهمراه است وگزینه دوم  انقلاب اجتماعی که در صورت بحران بزرگ، خیزش سراسری با یا بدون اپوزیسیون خواهدبود و گزینه سوم گذارکنترل شده ازبالا یا تداوم اقتدارگرائی با خامنه ای یا بدون خامنه ای که مستلزم تغییر قانون اساسی، حذف ولایت فقیه، بقای نظام بدون ساختار قبلی      و در نهایت گزینه اخر یعنی  بقاء سیستم فعلی با سرکوب شدید، اما همراه با انزوا و بحران مزمن

مهسا – من اگرچه با چارچوب بحث های ارائه شده موافقم اما اعتقاددارم زیر پوست شهر، زلزله‌ای در کمین است زیرا اگرچه در ظاهر، آرامش نسبی بر فضای سیاسی کشور حاکم است و سرکوب‌ها موقتاً اعتراضات خیابانی را خاموش کرده‌اند، اما زیر پوست شهر، زندگی سیاسی و اجتماعی ایران در حال جوششی پنهان است. شبکه‌های کوچک از کنش‌گران، فعالان صنفی، هنرمندان، کارگران، زنان، و حتی برخی لایه‌های سابقاً وفادار به نظام، امروز درگیر نوعی بازاندیشی و سازمان‌یابی زیرزمینی و دیجیتال‌اند. این جنبش زیرپوستی ،  برخلاف خیزش‌های ناگهانی چون آبان ۹۸ یا خیزش زینا-مهسائی سال ۱۴۰۱ ، ذاتی  آرام، متصل، و در حال پرورش ریشه های خود است.  اما آنچه تاکنون مانع از شکل‌گیری یک خیزش سراسری تعیین‌کننده شده، فقدان یک نیروی فاعل، فعال و آگاه با توان ارائه نقشه راه، سازمان‌دهی امید و افق جایگزین است.در چنین شرایطی، اگر یک نیروی سیاسی هوشمند، که اعتماد عمومی را جلب کند، بتواند نقشه راهی واقع‌بینانه و قابل اجرا برای «گذار از جمهوری اسلامی» ارائه دهد، این خیزش‌های پنهان می‌توانند با جنبش‌های راکدشده پیشین (مانند جنبش سبز و جنبش زن، زندگی، آزادی) پیوند بخورند و موجی عظیم، منسجم و برگشت‌ناپذیر را شکل دهند.تاریخ نشان داده است که فروپاشی رژیم‌های اقتدارگرا نه لزوماً با جنگ یا کودتا، بلکه با هم‌گرایی تدریجی نارضایتی‌های پراکنده و فعال‌شدن یک «عامل آگاه تاریخی» ممکن می‌شود. دلیل من این است که در ایران امروز علاوه بر این که  مواد اولیه تغییر موجود است، نارضایتی عمیق، بحران‌های چندگانه، جنبش‌های متفرق اما زنده، و بی‌اعتمادی کامل به حاکمیت.باید حواسمان باشد وخواسته های اولیه شهروندان را بصورت شعار روز مطرح کنیم تا بتوانیم شعاع کسترش حضورمردم را بیشتر نمائیم . بنطرم در حل حاضر شعار مرحله ای «زندانی سیاسی ازاد باید گردد و « آّ ب ، برق ، نان ، زندگی » می تواند گستره بیشتری داشته باشند.
تنها چیزی که باقی‌مانده، جرقه‌ای است هوشمند و هدایت شده که در چنین چشم‌اندازی، بعید نیست که در بزنگاهی نه‌چندان دور، این جنبش‌های زیرپوستی با میراث خیزش‌های گذشته یکی شوند و فروپاشی ساختار قدرت را شتاب بخشند.

اتحاد- مبارزه -پیروزی

برقرارباد جمهوری دمکراتیک شورائی

زن -زندگی ، آزادی ، آب ،برق ، زندگی

 جنبش انقلابی مردم ایران

دوم مردادماه ۱۴۰۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)