این نوشته حاوی پاسخی به پرسش از ضرورت یا عدم ضرورت دموکراسی است و به زبان ساده و برای عموم نوشته شده و خالی از مفاهیم پیچیدهای است که معمولاً در نوشتههای فنی نگارنده دیده میشود.
۱. دموکراسی به مثابه روش. تأکید بر این موضوع دارد که آیا برای آنچه اکنون توسعه ظرفیتهای ملی یک کشور نامیده میشود، ضرورت دارد؟ اگر ضرورت ندارد، یعنی مدل یا مدلهای رقیبی برای آن وجود دارد، آیا مطلوب است؟ این پرسش در صورت کنونی خود، مبهم و ناروشن است. توسعه یک پروژه دنبالهای sequential است. در چه فازی از آن ضرورت دارد یا غیرضرور است؟ در چه فازی مطلوب است؟ توسعه آمرانه رضاشاه و آتاتورک در ۷۰ سال پیش نشان دادند که حداقل در فازهایی از این پروژه، دموکراسی ضروری نیست (حتی میتواند نامطلوب باشد) در زمانهای کنونی نیز، نمونههای آمرانهای مانند چین، امارات، عربستان نشان میدهند که دموکراسی در فرایند توسعه ملی ضروری نیست. حتی باور کنونی اکنون بر این است که دموکراسی ابزاری کند، بسیار کند و ناکارآ برای توسعه است. نمونه کشورهای اروپایی نشان دهنده این امر است که دموکراسی برای پیشبرد برنامههای ملی تا چه اندازه میتواند دست و پا گیر باشد.
۲. دموکراسی به مثابه ارزش. انسان مدرنی که چند صد سالی است در اروپا متولد شد، بالضروره (منشاء این ضرورت خود فرض انسان مدرن است) دارای حقوقی است. این حقوق موجب آنچیزی است که ارزش انسان نامیده میشود و ازمهمترین آنها کرامت است. در چنین سیستمی از حقوق و ارزش، حق و ارزش تعیین سرنوشت یکی از مهمترین آنهاست. من در نوشتههای متعددی در قبل متعرض این موضوع شدم و بنیانهای فلسفی آن را روشن نمودم. اما بازهم یک وضعیت ایهام و ناروشنی در اینجا وجود دارد. انسان متولد در اروپا به تدریج به یک «انسان جهانی» تبدیل شد (منشاء این تبدیل هم روشن است. انسان اروپایی با خلق انسان جدید و اعطای حق به او، بسیار علاقمند بود جای امر متعال را اشغال کند و برای این منظور نیاز داشت تا مخلوق خود را جهانی نماید، همانکونه که امر متعال علاقمند به چنین فرایندی است) اما جهانی شدن انسان، به تدریج منجر به شخصیشدن انسان شد. آن سنگ روبروی من سنگ نیست، مگر به میانجی «سنگیتی» که آن را واجد هویت سنگ میکند. انسان، تنها به واسطه «ملیت» است که میتواند انسان شناخته شود و صاحب حقوق گردد. اما فرد انسان جهانی واجد چه متافیزیکی است که او را واجد هویت و در نتیجه صاحب حق کند؟ ملیت اگرچه متافیزیک انسان ملی است، اما از آنجا که واجد یک خصیصه مهم یعنی خودآگاهی ملی است، تبدیل به فیزیک میشود. انسان جهانی هنوز فاقد چنین نوعی از متافیزیک است.
۳. نتیجه مهم آن است که انسان ایرانی چون فاقد ملت است، غیرضرور و تصادفی است. اگر حقی هم به مثابه بشر برای او متصور است از خدایگانی انسان غربی است که به او به مثابه یک انسان جهانی میاندیشد و در این اندیشیدن او را به مثابه یک انسان جهانی باز میشناسد و در این بازشناختن، او را صاحب حق میکند (نوعی حق متافیزیکی غیر موجود) در نتیجه، نمیتوان مدعی شد که دموکراسی یک حق انسان ایرانی است، زیرا انسان ایرانی فعلاً در وضعیت بردگانی زیست میکند. به این ترتیب، پرش از ضرورت دموکراسی به مثابه ارزش نیز امری مناقشهانگیز میشود.
۴. در نتیجه، آیا ضروری است که برای مبارزه با نظام اسلامی حاکم بر ایران، از مفاهیمی مانند دموکراسی کمک بگیریم؟ به نظر نمیرسد چندان نیازی به آن باشد. توجه کنیم که موضوع سکیولاریزم با دموکراسی متفاوت است و اینها دو موضوع مختلفند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.