صلح ایرانی: دفاع از میهن و مردم، نقدحاکمیت داخلی، و رویارویی با تجاوز خارجی
تحلیل و تبیینی صریح و فشرده
موسی اکرمی
Iranian Peace: Defending the Homeland and the People, Critiquing Domestic Governance, and Confronting Foreign Aggression
Musa Akrami
اشاره. پس از سخنرانی در نخستین نشست از «سلسله نشستهای تحلیل تجاوز اسرائیل به ایران از منظر مطالعات صلح»، به کوشش انجمن علمی مطالعات صلح ایران و خانۀ اندیشمندان علوم انسانی، خلاصۀ سخنان من در روزنامۀ هممیهن منتشر شد.
بلافاصله متن گسترشیافتهای از سخنرانی را، با فرنام «صلحطلبی رادیکال و موضعگیری در برابر تجاوز خارجی: دفاع ملی و نقد مسئولانۀ حاکمیت دو کشور درگیر جنگ» و زیرفرنام «بررسی موردی تجاوز اسرائیل به ایران» در وبلاگ خود منتشر کردم.
با توجه به سخنرانیها و نوشتهها در درون و بیرون کشور، و واکنشهای گوناگون در فضای مجازی و محافل و گروههای چندنفره، چنین مینماید که پرداختن به این موضوع و تبیین درست موضعگیری در این امر ملی و جهانی همچنان ضرورت دارد بهویژه که افق آیندۀ رویارویی جمهوری اسلامی با دولت اسرائیل و حکومتهای دیگر کشورها، و همچنین افق آیندۀ کشور در ابهاماند.
موضع من در آن سخنرانی و دیگر سخنرانیها و نوشتهها بر چهار پایه استوار بوده است:
الف) برداشت من از «صلح ایرانی» آن گونه که بر پایۀ پژوهشهای دیگران و بررسیهای خود در چند سخنرانی و نوشته ابعاد و ویژگیهای آن را بیان کردهام،
ب) باور به پیوند بنیادین میان بینالمللیگرایی (انترناسیونالیسم) و ملیگرایی به معنای میهندوستی تمامعیار (با همۀ ویژگیهایش)،
پ) باورم به پیوند بنیادین میان آزادی و عدالت و صلح برای ایران و همۀ جهان، در سطح ملی و جهانی، درونکشوری و میانکشوری،
ت) دستاوردهای تاریخ اندیشه و بهویژه دستاوردهای مدرن فلسفۀ سیاسی و فلسفۀ حقوق و فلسفۀ اخلاقی که بارها از آنها سخن گفتهام.
اینک میخواهم در این نوشته به گونهای مستقیمتر و دقیقتر و مشخصتر، صریح و بی لکنت، به موضوع بپردازم تا شاید پرسشهای احتمالی کسانی را از دیدگاه خود پاسخ گویم.
آشکار است که
اولاً، همانگونه که در متن اشاره کردهام، ممکن است موضع سیاسی کسی که با برداشتی از صلح ایرانی موافق است انطباق کامل با همۀ اصول عام مکتب ایرانی صلح به روایت من نداشته باشد و از این اصول در شرایط نابهرهگیری از خشونت و قهر فراتر رود، و آن فرد خواستار برخوردی رادیکالتر با حاکمیت داخلی شود؛ ولی همواره در رادیکالیسم خود، که در شرایط استثنایی روی میدهد، نیز باید به اصول عام صلح ایرانی پایبند باقی بماند؛
ثانیاً آرزو دارم هم طیف مدافعان جمهوری اسلامی به مسئولیت اخلاقی فلسفی من – در مقام یک استاد فلسفه که سالها در تدریس و تألیف و ترجمه به فلسفۀ سیاسی نیز پرداختهام – توجه کند و در تحلیلها و تبیینها و پیشنهادهایم به دقت بنگرد، هم طیف رنگارنگ اوپوزیسیونی که بهراستی مدافع میهن است و به روایتهای معقولی از آزادی و عدالت و صلح باور دارد.
بخش یکم. مقاومت در برابر تجاوز خارجی و حاکمیت داخلی بر پایۀ مکتب ایرانی صلح
چگونگی مقاومت در برابر تجاوز خارجی و موضعگیری در برابر حاکمیت به طور عام و جمهوری اسلامی به طور خاص بر پایۀ مکتب ایرانی صلح را شاید بتوان حساسترین و حتا فلسفیترین موضوع دربارۀ رابطۀ صلح، میهندوستی، و قدرت سیاسی در چارچوب یک مکتب بومیفرهنگی چون «مکتب ایرانی صلح» دانست که در دل آن مسئلۀ مشروعیت، اخلاق، عدالت، و مرز میان وفاداری و مقاومت نهفته است. پرداختن به چنین موضوعی باید هم اخلاقی باشد، هم فلسفی، هم تاریخی، هم سیاسی – و همزمان، صادقانه، مسئولانه، و انسانمدار.
۱. اصول بنیادین مکتب ایرانی صلح در نسبت با حاکمیت به گونهای عام
مکتب ایرانی صلح، آنگونه که در فلسفه، عرفان، شعر، تاریخ، سیاست، و فرهنگ ما حضور داشته و حضور دارد، و من در سخنرانیها و نوشتههائی به آن پرداختهام بر اصول زیر استوار است:
اصالت انسان، نه قدرت؛ مهر، نه کین و سلطهطلبی؛ آشتیخواهی نه جنگجویی؛ خردورزی نه تعصب؛ گفتوگو، نه اجبار؛ عدالت، نه صرف اطاعت.
بر این پایه، هر حاکمیتی تنها در صورتی مشروع است که:
الف) حافظ کرامت و امنیت و آزادی مردم باشد؛
ب) در برابر حقوق انسانها، پرسشپذیر و پاسخگو باشد؛
پ) با مردم خود و مردم جهان به زبان صلح، نه خشونت، سخن گوید؛
ت) صلح را نه در سرکوب، که در عدالت ترمیمی، مدارا، و آزادی جستوجو کند؛
ث) جنگ را تنها در شرایط ویژۀ ناگزیری و با هدف دستیابی به صلح بپذیرد.
۲. چند و چون و گسترۀ همراهی با حاکمیت
بارها گفته و نوشتهام که اصولاً در بحث از هر حاکمیت در هر کشور همواره باید به تفاوت بنیادین میان آن دو توجه داشت، به گونهای که همواره حاکمیت فرع بر کشور است و به نسبت نمایندگی راستین مردم کشور و منافع ملی آن مقبول و مشروع است. طبعاً کیفیت حاکمیت در قانون اساسی و ساختار سیاسی و کارگزاران و کارکرد آن بازتاب مییابد.
در چارچوب مکتب ایرانی صلح، حاکمیت نهچندان مذموم است و نه مقدس؛ بلکه یک نهاد سیاسی-مدنی-اخلاقی مشروط به عملکرد و پایبندی به لوازم نمایندگی راستین مردم و حفظ منافع ملی کشور با معیارهای انسانمدارانه است.
از اینرو تا زمانی که یک حاکمیت به «نمایندگی راستین مردم»، «تأمین صلح عادلانه»، «حفظ کرامت»، «پاسداشت گفتگو»، «نفی تبعیض»، و «پاسخگویی» پایبند باشد، میتوان در کنار آن ایستاد و از همراه با آن از کشور دفاع کرد. هر چند صلح بهمعنای موافقت با حکومت یا نپرداختن به نقادی آن نیست، ولی، از سوی دیگر، صلح بهمعنای تقدیس حکومت نیز نیست. هر گونه همراهی با حکومت در عمل، نسبی، منتقدانه، و مشروط است، نه مطلق، کور، یا بیقید و شرط.
۳. علل و گسترۀ جدایی احتمالی از حاکمیت
خط جدایی از حاکمیت آنجا است که حاکمیت، علیه همان ارزشهائی عمل کند که صلح ایرانی بر آن بنا شده است. بهبیان روشنتر در موارد زیر راه پیرو مکتب صلح ایرانی باید از راه حاکمیت جدا شود:
الف) هرگاه حاکمیت نمایندگی راستین مردم را از دست دهد؛
ب) هرگاه حاکمیت، ابزار خشونت کور علیه مردم را به کار گیرد؛
پ) هرگاه حاکمیت آزادی اندیشه، بیان، دین، یا وجدان را سرکوب کند؛
- هرگاه جنگطلبی را بر صلحخواهی ترجیح میدهد؛
- هرگاه وقتی عدالت را قربانی منافع ایدئولوژیک یا طبقاتی سازد؛
- هرگاه بر تبعیض، فساد، یا اقتدارگرایی پای بفشرد؛
- هرگاه قانون را به سود خود کارگزاران خود و به زیان مردم معمولی یا مخالفان یا منتقدان خود نقض کند؛
- هرگاه با جنگافروزی منطقهای یا سوءمدیریت، مردم خود را به فقر، مهاجرت، رنج و تحقیر بکشاند؛
در این موارد، مکتب صلح ایرانی نهتنها مجوز بلکه تکلیف اخلاقی برای جدایی از حاکمیت و حتی ایستادگی در برابر آن را صادر میکند.
۴. تفاوت ایستادگی در برابر حاکمیت با خشونتورزی یا انقلاب
در چارچوب «صلح ایرانی»، ایستادگی لزوماً نه به معنای خشونت، بلکه به معنای مقاومت اخلاقی، نافرمانی مدنی، روشنگری، بازسازی فرهنگی و فشار مدنی-اخلاقی برای تغییر جهت و ساختار قدرت است.
همانگونه که در سنتهای گاندی یا ماندلا دیده میشود این ایستادگی با انساندوستی همراه است، نه کینورزی؛ با همبستگی مدنی، نه تفرقۀ قومی یا فرقهای؛ با نقد و بازاندیشی، نه نفرتپراکنی یا خشونت کور.
۵. مکتب صلح ایرانی در برابر جمهوری اسلامی به گونهای خاص
دفاع از میهن در برابر تهدیدهای خارجی، طبیعی و انسانی و اخلاقی است. ولی اگر
الف) سیاستهای جمهوری اسلامی به عنوان حاکمیت کنونی کشور ایران (با هر میزان از انطباق با معیارهای نمایندگی راستین مردم ایران و دفاع از منافع ملی)، با اخلاق جهانی، کرامت انسانی، صلح درونی، و وحدت ملی در تعارض قرار گیرد،
ب) نتواند صدای معترضان، اقلیتها، زنان، روشنفکران و شهروندان منتقد را تحمل کند؛
پ) اگر با تحمیل ایدئولوژیک، فقر ساختاری، و خشونت سازمانیافته مشروعیت و مقبولیت و کارآمدی خود را از دست بدهد؛
آنگاه مکتب صلح ایرانی موظف است که از مردم، نه از حکومت دفاع کند. در بارۀ کم و کیف اجرای چنین رویکردی باید جداگانه سخن گفت. بدینسان میهندوستی در سایۀ صلح ایرانی، یک کنش انتقادی است، نه پیروی سیاسی بیچون و چرا، به گونهای که دفاع از میهن بر پایۀ مکتب ایرانی صلح وفاداری به حقیقت است نه به قدرت، همبستگی با مردم است نه با نظام است، پاسداری از فرهنگ، زبان، زمین، و کرامت انسانها است، نه محافظت از ساختارهای سرکوب. این مکتب، صلح را راهی برای انسانماندن، انسانزیستن، و انسانساختن میداند – حتی اگر با هر کم و کیفی از نقد و مخالفت در برابر قدرت بایستد.
بخش دوم. مکتب ایرانی صلح در برابر اتحاد با کشور متجاوز برای مبارزه با حاکمیت موجود کشور
در اینجا ضروری است به بحثی جدی پیرامون امکان یا امتناع تجویز همکاری یا اتحاد با کشور متجاوز برای براندازی حاکمیت موجود در مکتب ایرانی صلح بپردازم. این موضوع از نظر اخلاقی، فلسفی، و سیاسی، یکی از خطیرترین و چالشانگیزترین مسائل در اندیشه صلح، میهندوستی و مسئولیت روشنفکری است. پرسشی است دربارۀ حدود اخلاقی مقاومت، مرزهای مشروعیت سیاسی، و نسبت میان دفاع از مردم، مقابله با حاکمیت مسئلهدار، و تعامل با قدرتهای خارجی – حتا متجاوز که باید به دقت منطقی درخور بررسی شود.
۱. اصل بنیادین در مکتب ایرانی صلح: صیانت از مردم و میهن نه لزوماً از حکومت
مکتب ایرانی صلح، بهمثابه یک نگرش تمدنی-اخلاقی، نه در پی توجیه قدرت است و نه در پی تباهساختن بنیادهای سرزمینی. در این مکتب «مردم» و سازاهای وجودی و هویتی مردم – یعنی کرامت، امنیت، آزادی، رفاه و فرهنگ مردم – موضوع اتمحوریاند. «میهن» نه تنها یک سرزمین جغرافیایی، بلکه یک تاریخ، یک هویت، عزیزترین خاطرۀ جمعی ، یک زبان، یک سنت زنده است.
بر این پایه میتوان دو حکم زیر را بیدرنگ استنتاج کرد:
الف) هر «حاکمیت»ی تا جائی و به نسبتی مشروع است که از این دو صیانت کند وگرنه به خودی خود واجد ارزشی نیست؛
ب) هیچ همکاریای با نیروی خارجی، بهویژه با متجاوز نظامی، که در خدمت تهدید یا فروپاشی سرزمینی یا فرهنگی ایران شود، در چارچوب مکتب ایرانی صلح هرگز مشروع نیست. حتا میتوان پیشتر رفت و انفعال و سکوت و بیعملی در برابر چنان تجاوزی را محکوم کرد.
۲. همدلی مکتب ایرانی صلح با مقاومت مشروع در برابر حاکمیت عدولکننده از وظایف خود
بی آن که نیازی به بیان مقدمات استدلال باشد میتوان حکم کرد که مکتب ایرانی صلح برپایۀ اصول و بنیادها و معیارهای خود بر حق مقاومت فرهنگی، مدنی، سیاسی، و فلسفی در برابر هر گونه تخطی حاکمیت از وظایف مشروعیتبخش خود تأکید دارد به گونهای که باید گفت در این مکتب نقد قدرت، بخشی از اخلاق صلح است و مخالفت با حاکمیت خاطی را بابد دفاع از مردم دانست. همینجا گفتنی است که این مخالفت باید بر پایۀ «خرد، اخلاق، عدمخشونت، و خودآیینیهای گوناگون اخلاقی و فرهنگی و سیاسی و معرفتی» باشد.
به دیگر، صلح ایرانی هرگز تجویزکنندۀ قیام مسلحانه با کمک دشمن خارجی نیست، حتی اگر حکومت موجود غیرمشروع باشد؛ بلکه تجویزکنندۀ بازسازی درونزا، مقاومت استوار بر گفتوگو، و ایجاد بدیلهای مدنی و مردمی برای نجات میهن از درون است.
۳. مسئلۀ تعامل با قدرت خارجی: مرزی بس باریک و لغزنده
اگر کشوری خارجی – حتا متجاور – بنا بر منافعی با یک جنبش مردمی در برابر حاکمیت ناقض حقوق مردم همسو شود، مکتب صلح ایرانی دو رویکرد مشروع و نامشروع را از هم بازمیشناسد:
در رویکرد مشروع میتوان موارد زیر را پذیرفت:
الف) گفتوگوی انتقادی با رسانههای بینالمللی برای دفاع از مردم.
ب) بهرهگیری از افکار عمومی جهان برای حمایت از حقوق بشر در ایران.
پ) طرح مطالبات فرهنگی-اخلاقی برای تحریم کارگزارانی ناقض حقوق مردم با رعایت احتیاط در تشخیص دقیق مصداق (نه تحریم مردم).
در رویکرد نامشروع میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
الف) دعوت از قدرتهای متجاوز به مداخلۀ نظامی.
ب) تضعیف تمامیت ارضی کشور ولو به نام نجات.
پ) ائتلاف نظامی-امنیتی با متجاوزی که هدفش اشغال یا تجزیۀ کشور یا آسیبرسانی به مردم کشور است.
مکتب ایرانی صلح در اینجا بسیار حساس است و قاطعانه حکم میکند که تجاوزگر حتا اگر لباس نجات مردم بپوشد، باز هم دشمن است، و همکاری با او، خیانت به صلح است.
۴. تنها حالت استثنایی مشروع، ولی بسیار مشروط و نادر
در فلسفۀ مقاومت اخلاقی، یک استثنا را میتوان – با تأکید بر محدودیت شدید اخلاقی و شرایط اضطرار کامل – فرض کرد و آن این است که اگر
۱) حکومتی چنان ناقض اصول حاکمیت و نابودکنندۀ مردم باشد که حیات فیزیکی میلیونها نفر را تهدید کند،
۲) هیچ راه درونکشوری برای مقاومت باقی نمانده باشد، و
۳) تنها راه بقا، یک اتحاد موقت تاکتیکی با نیروی خارجی (غیرمتجاوز یا خنثی) برای پایاندادن به کشتار گسترده باشد، آنگاه ممکن است این اتحاد به گونهای محدود و مشروط قابل دفاع باشد.
ولی حتی در این حالت:
الف) باید حفظ استقلال ایران شرط غیرقابل نقض باشد.
ب) باید حمایت از مردم، نه جایگزینی حکومت موجود با حکومتی وابسته به نیروی خارجی، هدف باشد.
پ) باید خروج قدرت خارجی پس از بحران تضمین شده باشد.
در تاریخ ایران، نمونههائی از این دست یا بسیار اندکاند یا فاجعهبار (همچون همکاری برخی جریانها با اشغالگران)، و بنابراین، مکتب ایرانی صلح اساساً از این پیشنهاد دوری میجوید و امیدوار است هرگز در تاریخ کشور روی ندهد.
بدینسان میتوان گفت مکتب ایرانی صلح، اتحاد با کشور متجاوز را – حتا در برابر حاکمیت سرکوبگر – بهطور اصولی تجویز نمیکند. تنها در وضعیتهای اضطرار شدید و با شروط اخلاقی بسیار سختگیرانه و رعایت بسا نکات احتیاطآمیز سیاسی و فرهنگی و بینالمللی و تاریخی، همکاری موقت و مشروط با قدرتهای غیرمتجاوز (نه اشغالگر) ممکن است بررسی شود. اما راه اصلی و پایدار، بازسازی درونزاد و مقاومت اخلاقی است.
بنابراین هر گونه راه حلی برای مشکلات ایران همانند هر کشور دیگر باید در درون کشور جستجو شود، به گونهای که باید قاطعانه هر گونه اتحاد با متجاوز، و هر گونه انفعال در برابر حکومت خاطی را نفی کرد و به راه سوم که مقاومت فرهنگی، اخلاقی، و خلاق در برابر هر دو است روی آورد که همواره، بجز شرایظ بس استثائی، باید مبارزه با نیروی خارجی متجاوز اولویت داشته باشد، و در این راه میتوان سیاست اتحاد و انتقاد با نیروهای حاکمیت را – که معمولاً عهدهدار ادارۀ سیاسی و نظامی و امنیتی و انتظامی مبارزه با تجاوز خارجی است – پیش برد.
مکتب ایرانی صلح بی آن که همچون یک حزب سیاسی مدعی آلترناتیوسازی عمل کند، همزمان با نقد حکومت، دفاع از مردم، و ایستادگی در برابر قدرتهای خارجی نامشروع، به ساخت بدیلهای ویژۀ غیرحزبی از درون میاندیشد: آموزش صلح، گفتوگوی بیننسلی، بازآفرینی امید و همدلی.
بخش سوم. مکتب ایرانی صلح در برابر هر گونه همکاری با اسرائیل
در اینجا بیدرنگ مورد مشخص جنگ ۱۲ روزۀ اسرائیل و ایران، و شروع یا تداوم احتمالی آن (با هر گونه کمک آمریکا) در آینده مطرح میشود و این پرسش خطیر مطرح میشود که با توجه به نقدهای جدیای که به جمهوری اسلامی در سیاستهای داخلی و خارجی وارد است، آیا مکتب صلح ایرانی هر گونه همکاری یا اتحاد با اسرائیل یا امید داشتن به آن برای سرنگونگی جمهوری اسلامی را نفی میکند یا در شرایطی خاص مجاز می داند؟
این پرسش یکی از حساسترین و اخلاقاً بغرنجترین پرسشهای روزگار ما است، پرسشی که در مرز میان آرمانگرایی اخلاقی، واقعگرایی سیاسی، مسئولیت روشنفکری، و وفاداری به مردم و میهن قرار دارد. در پاسخ، با تکیه بر اصول مکتب ایرانی صلح (که خود حاصل یک سنت تاریخی، عرفانی، انسانی، اخلاقی، و انتقادی است) باید کوشید تا به گونهای دقیق، تفکیکشده، و مستند به وضعیت تاریخی و فلسفی پاسخ درخور را یافت.
۱. مخالفت مکتب ایرانی صلح، با هر نوع جنگ، تجاوز، و اتحاد با متجاوز – حتا علیه حکومت سرکوبگر
برای یافتن پاسخ درخور به پرسشی در بارۀ هر گونه همکاری با اسرائیل یا امیدواری نسبت به تجاوزگری آن در برنامه یا روند سرنگونی جمهوری اسلامی ناگزیرم یک بار دیگر بر پنج اصل بنیادین مکتب ایرانی صلح تأکید کنم:
- پاسداری از کرامت انسان، نه صرفاً در نظر یا سخن بلکه در عمل؛
- پاسداری از تمامیت سرزمینی و فرهنگی ایران؛
- باور به تمایز روشن میان حکومت و مردم در هر مقطع زمانی؛
- مخالفت با هرگونه خشونت ساختاری، از درون یا بیرون.
- پافشاری بر راهحلهای درونزا، تدریجی، و صلحمحور.
از این رو، هر گونه اتحاد با دولتی مانند اسرائیل، که هم دارای پیشینۀ جنگافروزی منطقهای است، هم متهم به نقض فاحش حقوق بشر فلسطینیان، و هم به عنوان یک نیروی نظامی خارجی در جنگ مستقیم با ایران درگیر است، و حتا امید بستن به این دولت، در مکتب ایرانی صلح جائی ندارد – حتا اگر هدف اعلامی آن، سرنگونی جمهوری اسلامی باشد و کسی ضمن این که خود را پیرو مکتب صلح . ایرانی (با هر برداشتی از آن) میداند با لزوم سرنگونی جمهوری اسلامی باور داشته باشد.
۲. عدم سنخیت نفی حاکمیت داخلی با توجیه اتحاد با متجاوز یا سکوت در برابر تجاوز خارجی
مکتب صلح ایرانی
الف) میتواند از موضعی سیاسی ، اخلاقی، فرهنگی، انسانگرایانه، و مانند آنها به نقد آرام یا رادیکال حکومت جمهوری اسلامی بپردازد؛
ب) ولی حتا نفی کامل احتمالی حکومت را با فروپاشی کشور، تجزیه، یا جنگ خارجی یکی نمیگیرد.
پ) ازاینرو، هیچ امیدی به رهایی ایران از بیرون ندارد؛ بلکه مسئولیت تاریخی تغییر را بر دوش فرهنگ، جامعه مدنی، روشنفکران، هنرمندان، مادران، معلمان، کارگران، و دیگر شهروندان، بر پایۀ مطالبات راستین آنان، میگذارد.
در تجاوز یک کشور خارجی به هر کشور دیگر، حتی اگر حکومت کشوری که به آن تجاوز شده کاملاً سرکوبگر باشد، این مردماند که قربانی جنگ خواهند شد، نه ساختارهای فاسد حاکمیتی.
۳. مورد خاص اسرائیل: مسئله نه تنها جنگ، بلکه حافظۀ تاریخی و اخلاق جهانی است
مکتب ایرانی صلح، به سنتی تعلق دارد که:
الف) همواره مدافع حقوق مظلومان در سراسر جهان است؛
ب) از آزادی و عدالت و صلح در ایران و سراسر جهان دفاع میکند؛
پ) از نژادپرستی، اشغال سرزمین، نژادپرستی، نقض حقوق و قوانین بینالملل، و هر گونه استعمار جدید بیزار است؛ و
ت) بر این باور بوده که نجات یک ملت نباید با فراموشی دردهای ملت دیگر و آسیبرسانی به ملل دیگر همراه باشد.
در این چارچوب، هیچ پیوندی – حتا تاکتیکی – با دولتی چون اسرائیل، که خود درگیر اشغال، جنگافروزی، و نقض گستردۀ حقوق بشر است، مشروع نیست ولو این که کسی این دولت را دشمنِ دشمن خود یا حتا مردمم ایران بداند.
باید برای کسی که با الفبای صلحطلبی، بهویژه مکتب ایرانی صلح، آشنا است روشن باشد که «دفاع از مردم ایران» با «امید به بمباران ایران و مردم آن – حتا به نام نجات»، قابل جمع نیست. «صلح ایرانی» در پی رهایی از هر گونه استبداد است ولی نه با کمک جنگ، بلکه با کمک وجدان، آگاهی، و دگرگونی اخلاقی جامعۀ ملی و جامعۀ جهانی.
۴. وجود احتمالی استثناء تنها در تخیل، نه در واقعیت امروز
ممکن است بهگونهای نظری گفته شود که اگر کشوری خارجی، متعهد به اصول حقوق بشر و منشور ملل متحد باشد، نقشی استعماری نداشته باشد، مردممحور و صلحطلب باشد، و صرفاً از جنبشهای مدنی دفاع کند – و نه از راه بمباران – آنگاه شاید طلب همکاریای محدود، رسانهای، یا حقوقی از آن قابل تصور باشد.
ولی واقعیت این است که اسرائیل از جملۀ قدرتهای نظامیای است که در سالهای اخیر رفتاری بهشدت نظامیگرایانه، ضدایرانی، و نژادپرستانه داشته است. در جنگ ۱۲ روزۀ اخیر، زیرساختهای ایران (ولو حکومتی) بمباران شدند، بسا کسان قربانی شدند یا خانمان خود را از دست دادند، و هراس از درگیر شدن بیشتر مردم و میهن همچنان پابرجا است. در این وضعیت، هیچ همکاریای با اسرائیل – حتا در سطح رسانهای یا اپوزیسیونی – نمیتواند در چارچوب اخلاقی مکتب ایرانی صلح توجیهپذیر باشد.
۵. موضع اخلاقی روشنفکرانه در برابر جنگ ایران و اسرائیل
مکتب ایرانی صلح ایجاب میکند که:
الف) با جنگافروزی خارجی مخالفت شود؛
ب) سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی نقد شوند؛
پ) سیاستهای داخلی جمهوری اسلامی در زمینههای گوناگون مدیریتی و سیاسی و فرهنگی و ایدئولوژیک و آموزشی و بهداشتی و اقتصادی و اقلیتی و زیستمحیطی نقد شوند و بر لزوم تعییرات بینادین تأکید گردد.
بدین سان مکتب ایرانی صلح هرگز اتحاد یا همکاری – حتا تاکتیکی یا رسانهای – با اسرائیل (یا هر قدرت متجاوز دیگر) را در برابر جمهوری اسلامی تجویز نمیکند. این مکتب، بر راهی انسانمحور، تدریجی، اخلاقی، و مستقل از قدرتهای نظامی خارجی تأکید دارد. دفاع از ایران و مردم، تنها به گونهای مشروع است که در چارچوب همدلی، عدالت، و صیانت از کرامت انسانی روی دهد – نه با سلاح متجاوزان.
آشکار است که ممکن است کسی باور به اصول پیشگفتۀ مکتب ایرانی صلح بر پایۀ تحلیل و تبیین سیاسی خاص خود خواستار بر خوردی حتا براندازانه به گونهای قهرآمیز با جمهوری اسلامی یا رویآوری به انقلاب باشد. با چشمپوشی بر درستی یا نادرستی چنین موضعی، او نمیتواند بر پایۀ مکتب ایرانی صلح هر گونه همکاری با اسرائیل یا هر کشور دیگر را توجیه کند. او موظف است در نقد مسئولانه و راهگشایانۀ حاکمیت بکوشد و حتا آن را به این نکتۀ مهم توجه دهد که مبادا چنان کند که گروهی از مردم به آنجا رسند که سلطۀ نیروی متجاوز خارجی را بر تداوم بقای حاکمیت داخلی ترجیح دهند. همۀ نیروهای درونحکومتی و برونحکومتی باید بخواهند و بکوشند که هرگز چنین نشود.
مکتب صلح ایرانی بیش و پیش از هر چیز همگان را به ایستادن بر مرز اخلاقی روشن سفارش میکند: نه به تجاوز اسرائیل و آمریکا و هر کشور دیگر از بیرون یا بهرهگیری آنها برای هر گونه آسیبرسانی جانی یا مالی در فضای فیزیکی یا مجازی از عوامل ایرانی و غیر ایرانی خود در داخل؛ نه به سیاستهای نادرست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی ؛ و آری به نجات مردم از راه صلح، روشنگری، و دگرگونی درونزا.
موسی اکرمی
سهشنبه، ۲۴ تیر ماه ۱۴۰۴

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.