فجایع انسانی در ماه ها و روزهای اخیر با سرعتی تصاعدی و دومینو وار در خاورمیانه، آسیای جنوبی و مرکزی در حال گسترش است. از زمان بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، میلیون‌ها نفر به دلیل ترس از آزار، زندان یا مرگ، ناگزیر به فرار شدند. بسیاری از آن‌ها به کشورهای همسایه، از جمله پاکستان و ایران، پناه بردند. اما این پناهگاه‌های موقت، هر چند همیشه آنها را سرکوب کرده و در حاشیه نگه داشته، به تازگی با قساوتی بی سابقه آنها را از تماما از خود رانده، آواره کرده و در شرایط استثنایی و فاجعه باری قرار داده است. در اواخر سال گذشته، پاکستان روند اخراج گسترده‌ پناهجویان افغان را آغاز کرد، و حالا، پس از /در جنگ اسرائیل با ایران و بی‌ثباتی و آشوبی که در پی/با آن آمده، ایران نیز اقدام به بازگرداندن اجباری صدها هزار افغان کرده است، از جمله زنان، کودکان، آنهایی که مدارک اقامتی معتبر دارند، و حتی آنها که در ایران متولد شده اند. کسانی که بعضا خود را ایرانی می دانند و نه افغان، و حالا افغانستان تحت حکومت طالبان برایشان حکم تبعیدگاه را دارد، بی جا شدگان به تمام معنا.
این تراژدی‌ها، نشان دهنده الگوهای عمیق‌تری از سلب مالکیت، استعمار، مصونیت از مجازات، و خطاها و خیانت‌های ژئوپلیتیکی‌اند. برجسته‌ترین نمود این الگو، نسل‌کشی ادامه‌دار در فلسطین است، جایی که ملتی دهه‌هاست، با همدستی خاموش یا حمایت آشکار قدرت‌های جهانی زیر اشغال، محاصره و اکنون نابودی سیستماتیک قرار دارد. اخراج اجباری افغان‌ها، کشتار بی‌امان فلسطینی‌ها، و رها کردن بی جا شدگان در مرزها، بحران‌هایی جداگانه نیستند؛ بلکه حلقه‌هایی به‌هم‌پیوسته از نظمی منطقه ای و جهانی هستند که برخی جان‌ها را بی‌ارزش و spendable می داند.
متن پیش رو، تلخیص و ترجمه قسمت کوتاهی از کتاب “جنگ بر فراز دنیا”ست که اریک مارگولیس (۲۰۰۰) آن را نوشته و در آن مشاهدات خود را به عنوان یک ژورنالیست از جنگ شوروی و آمریکا در افغانستان، ناآرامی های کشمیر و نزاع های مرزی هند و چین توصیف کرده است. برای من که سال هاست دل مشغول وضعیت افغانستان و افغان ها بوده ام، این روایت فشرده و کوتاه که البته به شدت خلاصه شده است، اشاره ها و ربط های زیادی به وضعیت کنونی دارد. این روایت، داستان فاضل را بازگو می‌کند، مبارز “کرد” جوانی که در دهه‌ ۱۹۸۰ توسط سازمان سیا آموزش دید تا در کنار مجاهدین افغان علیه ارتش شوروی بجنگد. مسیر زندگی او، از کوه‌های کردستان تا دشت‌های لوگر، از اردوگاه‌های آموزشی غربی تا شبکه‌های اسلام‌گرای زیرزمینی، تصویری روشنگر از چگونگی بهره‌برداری قدرت‌های بزرگ از بحران‌های محلی برای پیشبرد منافع خود ارائه می‌دهد،و نشان می‌دهد چگونه از دل این دخالت‌ها، هرج‌ومرج، نظامی‌گری و افراط‌گرایی زاده می‌شود.
امروز، در زمانی که پناه جویان افغان مجبور به ترک خانه هایشان در ایران و پاکستان می شوند (مصائب شان در ترکیه و بالکان و اروپا و آمریکا بماند) و فلسطینی‌ها در زمین خانه‌هایشان بمباران می‌ شوند، اشاره ای به این تاریخ نه صرفاً یادآوری گذشته، بلکه شکلی از مقاومت در برابر فراموشی و بی‌عدالتی است.
***

در اوایل دهه ۱۹۸۰ با فاضل آشنا شده بودم. در طول سال‌ها دوستی مان را حفظ و بارها در پیشاور و اسلام‌آباد یکدیگر را ملاقات کرده بودیم. حالا دوباره در پیشاور بودیم، جایی که هیجان جنگ افغانستان در آن موج می‌زد. فاضل مردی خوش‌قیافه، حدوداً سی و چند ساله، چهارشانه، راست قامت و با قدی متوسط بود که موهای بور تیره‌اش را کوتاه نگه می‌داشت و همیشه ته ریشی روی چانه مربعی‌اش داشت. چشمانش آبی-خاکستری خیره‌کننده‌ای داشت. او به زبان‌های عربی، ترکی، فارسی، انگلیسی، کمی اردو و البته کردی صحبت می‌کرد. پس از پشتوها، کردها دومین قوم قبیله‌ای بزرگ جهان هستند. تاریخ به طرز حیرت آوری با کردها بی‌رحم بوده است. ۲۵ میلیون یا احتمالاً حتی ۳۵ میلیون نفر کرد در سراسر جهان زندگی می کنند. در این باره اطمینانی وجود ندارد. این تا مغز استخوان کوچ گران، آنقدری ثابت نمی مانند که شمرده شوند. فاضل از یکی از پیشمرگه‌هایی بود که هم با عراق و هم با ایران جنگیده بودند. در دهه ۱۹۷۰، سازمان سیا، موساد اسرائیل و پلیس مخفی ساواک ایران مخفیانه کردها را آموزش داده و مسلح می‌کردند تا عراق را بی‌ثبات کنند. فاضل زبان انگلیسی و کار با سلاح را از مربیان سیا در شمال ایران آموخت. بعدها، او از جنگ بی‌پایان علیه عراق فاصله گرفت و برای تحصیل در رشته مهندسی در دانشگاه قاهره به مصر رفت. در آنجا، او با اخوان المسلمین، سازمان قدرتمند زیرزمینی اسلامی که از نظر سیاسی محافظه‌کار و به شدت ضد کمونیست بود، آشنا شد. در اوایل دهه ۱۹۸۰، اخوان المسلمین شروع به سازماندهی کمک برای مجاهدین افغان کرد. کمی پس از آن، سیا و اخوان المسلمین همکاری مخفیانه‌ای را برای مقابله با شوروی در افغانستان آغاز کردند. سیا پول و سلاح‌های بلوک شرق را که مخفیانه از طریق بازرگانان بین‌المللی اسلحه و چین به دست می‌آمد، تأمین می‌کرد. اخوان المسلمین جنگجویان ماهرش را فرستاد و همچنین درهای فعالیت زیرزمینی اسلامی را از خلیج فارس تا پیشاور به روی آمریکایی‌ها گشود. عربستان سعودی که مشتاق مخالفت با شوروی و دور کردن شور و هیجان اسلامی از مرزهای خود بود، برای تأمین مالی اخوان المسلمین به سازمان سیا پیوست. فاضل به پاکستان فرستاده شد تا مجاهدین را برای کار با سلاح‌های سنگین تأمین شده توسط چین آموزش دهد. ذهن تیز، اقتدار ذاتی و شخصیت قوی او به سرعت او را به فرماندهی یک واحد رزمی مجاهدین رساند. او اغلب به همراه افرادش از مرز عبور می‌کرد تا حملات شبانه به اهداف شوروی یا کمونیست‌های افغان انجام دهد یا به حملات بزرگتر علیه پایگاه‌های مهم دشمن بپیوندد.
بعدها، فاضل به گروهی از داوطلبان با دقت انتخاب شده از کشورهای مختلف خاورمیانه پیوست تا توسط سیا و آی‌اس‌آی آموزش ببینند و مربی استفاده از موشک استینگر شوند. این موشک ضدهوایی بلند، باریک و قابل حمل برای جنگ افغانستان تعیین‌کننده بود. یافتن راهی برای مقابله با قدرت هوایی شوروی – مهمتر از همه، بالگردهای زرهی مرگبار هایند – کاملاً ضروری بود؛ در غیر این صورت جنگ شکست می‌خورد. بریتانیا تیم‌هایی از نیروهای ویژه هوایی (SAS) را برای آموزش استفاده از موشک ضدهوایی بلوپایپ به مجاهدین فرستاد. مانند بسیاری از محصولات مکانیکی ساخت بریتانیا، این موشک سنگین و دست و پا گیر، برای مجاهدین بسیار پیچیده و عملاً در جنگ بی‌ارزش بود. موشک ضدهوایی قابل حمل چینی که به مجاهدین عرضه شده بود، کپی SAM-7 شوروی، نیز همین‌طور بود. با این حال، استینگر ساخت آمریکا دقیقاً برعکس این را ثابت کرد. استینگر که از روی شانه شلیک می‌شد، می‌توانست هدف را تا حدود ۱۱۰۰۰ فوت (۳۳۵۰ متر) ردیابی کند.
اولین تیم‌های اعراب که توسط سیا و آی‌اس‌آی به میدان فرستاده شده بودند، برخی از جنگنده‌ها و هواپیماهای ترابری شوروی را سرنگون کردند. روند جنگ به طور ناگهانی تغییر کرد. نیروی هوایی ارتش سرخ و تانک‌های پرنده شان دیگر نمی‌توانستند بر میدان‌های نبرد افغانستان تسلط داشته باشند. فاضل از من دعوت کرده بود تا به تیم آموزش‌دیده توسط سیا که به موشک‌های جدید استینگر مجهز بودند، بپیوندم. ما هنگام غروب از مرز پاکستان عبور کردیم و به مدت چهار روز به سمت شمال و استان لوگر راهپیمایی کردیم تا پوشش ضدهوایی برای گروهی از مجاهدین که به پست‌های مهم ارتش افغانستان حمله می‌کردند، فراهم کنیم.
حدود ده هزار داوطلب از گوشه گوشه خاورمیانه و از مکان‌های دوری مانند اندونزی یا مالی، داوطلبانه یا توسط اخوان المسلمین و سازمان‌های مختلف مذهبی یا رفاهی سعودی برای رفتن به جهاد در افغانستان استخدام شده بودند. آنها مزدور نبودند. تب نفت اعراب هنوز تند بود و کارمندان تحصیل‌کرده از هر نوع در سراسر خاورمیانه مورد نیاز بودند. بسیاری از این افراد در واقع مشاغل خوب شان را رها کرده و خانواده‌های شان را به منظور پیوستن به جهاد ترک کرده بودند، درست همانطور که جوانان آرمان گرای آمریکایی‌، کانادایی‌ و اروپایی‌ نیم قرن پیش به جبهه های اسپانیا پیوسته بودند.
انگیزه برخی از آنها چیزی بیش از ماجراجویی نبود. اما بیشتر داوطلبان توسط دو نیروی قوی‌تر هدایت می‌شدند: ایمان آنها به اسلام مبارز و فعال، و عزم آنها برای انتقام از تحقیر و شرمی که جهان اسلام مدت‌ها از دست دو دشمن بزرگ مدرن خود، قدرت‌های غربی و اتحاد جماهیر شوروی، متحمل شده بود. این داوطلبان مسلمان آرزو داشتند در میدان‌های نبرد افغانستان، شکست‌ها، رسوایی‌ها، ناکامی‌ها و حماقت‌های هزار سال تاریخ اسلام را جبران کنند. یک دهه بعد، برخی از همین مردان، که اکنون در جنگ آبدیده و زخم‌خورده بودند، برای پیوستن به نبرد علیه حکومت هند به کشمیر همسایه رفتند. یک “افغانی” دیگر (در واقع یک سعودی) به نام اسامه بن لادن، یک جنگ صلیبی تک نفره و آرمان‌گرایانه را برای بیرون راندن ایالات متحده از سلطه‌اش در خاورمیانه آغاز کرد.
قبل از اعزام به جنگ، این مردان توسط مربیان نظامی از ایالات متحده، بریتانیا و پاکستان آموزش می دیدند. امامان جماعت در اردوگاه‌ها دعا در گوش شان می خواندند، دل هایشان را لبریز از شور اسلامی می کردند و به آنها می‌آموختند که مسلمان واقعی بودن به معنای پیشبرد فعالانه اراده خداوند بر روی زمین است.
بسیاری – هزاران نفر – در نبرد یا بعدها بر اثر جراحت جان باختند. برخی دیگر در اثر هپاتیت، مالاریا، ذات‌الریه و شماری از بیماری‌های دیگر جان دادند. پس از سقوط کمونیست‌ها، برخی در افغانستان، عمدتاً در اطراف پیشاور، ماندند و در آنجا به مکاتب مذهبی به نام “مدرسه” پیوستند و خود را وقف مطالعات دینی کردند. برخی دیگر که مایل به ترک برادری جدید خود با جنگجویان اسلامی نبودند و مصمم به پیشبرد آرمان اسلام مبارز بودند، برای جنگ به کشمیر تحت حاکمیت هند رفتند.

بقیه، جنگجویان باتجربه‌ای که با روحیه انقلاب اسلامی عجین شده بودند، به خانه‌های خود بازگشتند: به الجزایر، مراکش، ایران، لبنان، مصر؛ به اردن، عربستان و خلیج فارس. فاضل، که به عنوان یک کرد، وطنی نداشت، به مصر که وطن انتخابی اش بود، بازگشت و در محله‌های فقیرنشین شلوغ شرق قاهره ناپدید شد تا جهاد شخصی خود را ادامه دهد. در تمام این مکان‌ها، صرف نظر از ریشه‌هایشان، این کهنه سربازان به سرعت به عنوان “افغانی” شناخته شدند: مردانی با شرف و شجاع که ایمانشان قدرتمندترین دشمن را شکست داده بود. آنها پیشگامان تجدید حیات اسلامی، بلای ظالمان – سربازان الله – بودند.
آمریکایی‌ها، شوروی‌ها و هندی‌ها همگی یک افغانستان ضعیف و تجزیه‌شده را به یک افغانستان متحد که ممکن بود به سکوی پرتابی برای ناسیونالیسم اسلامی در آسیای مرکزی تبدیل شود، ترجیح می دادند. قدرت‌های بزرگ مصمم بودند که افغانستان به وضعیت سابق خود – به عنوان یک کشور حائل بی‌طرف – بازگردد. انقلاب اسلامی حداقل برای ایالات متحده به هدف خود رسیده بود. به محض اینکه شوروی از افغانستان بیرون رانده شد و سایه تهدید از سر خلیج فارسِ نفت‌خیز گدشت، واشنگتن ارسال سلاح‌ و پول به مجاهدین را قطع کرد. جنگجویان اسلامی که متحد آمریکا و ارتش جایگزین آن بودند، اکنون به عنوان «تروریست‌های اسلامی» محکوم شدند. ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بی‌سروصدا برای مبارزه با گسترش اسلام سیاسی با هم متحد شدند. قرار بود غول مسلمان به بطری‌اش بازگردانده شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)