کابل، ۱۴ ژوئن ۱۹۷۹. اتومبیلی در جاده‌های کوهستانی شمال کابل، در مسیر سالنگ در حرکت است. درون خودرو چهار نفر حضور دارند: احمد ظاهر، خواننده‌ی پرآوازه افغانستان، دو خواهر به نام‌های شاهناز و شکیلا، و مردی به نام محبوب‌الله.
جاده پرپیچ‌وخم است و در اطراف، صخره‌های بلند و دره‌های عمیق امتداد دارند.
محبوب‌الله پشت فرمان نشسته، نسیم خنکی که از پنجره وارد می‌شود. ظاهر، عینک آفتابی‌اش را هنوز بر چشم دارد و لبخند محوی بر لبش است. فضای داخل خودرو سرشار از گفت‌وگو و خنده است. از ضبط اتومبیل، موسیقی پخش می‌شود، یکی از ترانه‌های ظاهر.
جاده ناهموارتر از همیشه است. چرخ‌ها روی سنگریزه‌ها می‌لغزند، ماشین تکان شدیدی می‌خورد، زمین زیر پای فلز زنده می‌شود و در یک لحظه، کنترل خودرو از دست محبوب‌الله خارج می‌شود. شکیلا جیغ کوتاهی می‌کشد. شاهناز دستش را به صندلی جلویی می‌چسباند. فریادها در هم می‌آمیزد، صدای مهیبی در کوهستان می‌پیچد. شیشه‌ها تکه تکه می‌شود، گرد و غبار همه‌جا را می‌پوشاند. خودرو در میان صخره‌ها متوقف می‌شود.
محبوب‌الله، با دستی خون‌آلود و صورتی پر از زخم، خود را از میان آهن‌پاره‌ها بیرون می‌کشد. شکیلا و شاهناز، هر دو زخمی و گیج، با کمک هم از ماشین پیاده می‌شوند. وقتی گرد و غبار کمی فرو می‌نشیند، سه جفت چشم، به ظاهر خیره می‌شود. شکیلا زانو می‌زند. او بی‌حرکت افتاده است. خون از پیشانی‌اش جاری شده، عینکش درهم‌شکسته، نوار کاستی که لحظاتی پیش در ضبط می‌چرخید، کمی دورتر روی زمین افتاده.
او را به شفاخانه‌ی چاریکار می‌رسانند. اما پزشکان تنها یک جمله می‌گویند: «دیر شده است.»
در کابل، خبر مثل باد می‌پیچد: «احمد ظاهر رفت.»
او را در گورستان شهدای کابل به خاک می‌سپارند.
مردم نمی‌توانستند بپذیرند که صدایی چنین زنده و تأثیرگذار، به این زودی خاموش شود. پرسش‌ها آغاز می‌شود: آیا این تنها یک تصادف بود، یا چیزی فراتر؟

بر اساس گزارش‌های رسمی، تصادف در جاده سالنگ علت مرگ اعلام می‌شود. اما زمزمه‌هایی در میان مردم شکل گرفت. برخی از نزدیکان و شاهدان مدعی شدند که زخم روی پیشانی احمد ظاهر با ضربه ناشی از تصادف همخوانی ندارد و بیشتر به یک ضربه عمدی شبیه است. این شایعه قوت گرفت که شاید او پیش از حادثه مورد حمله قرار گرفته باشد.
احمد ظاهر در زمان مرگش در اوج محبوبیت بود. این محبوبیت اما برای برخی خوشایند نبود. در آن زمان، حکومت کمونیستی که پس از کودتای ۱۹۷۸ قدرت را در دست گرفته بود، از نفوذ چهره‌های مردمی چون او نگران بود. آیا این تصادف بخشی از طرحی برای حذف او بود؟
همسرش، فریده ظاهر، هرگز به‌طور رسمی از تهدیدها یا دست‌های پشت پرده سخن نگفت، اما در میان مردم و نزدیکان، شایعاتی از تهدیدهای پیشین علیه احمد ظاهر دهان به دهان می‌گشت. برخی حتی ادعا کردند که او پیش از حادثه در بازداشت بوده و مورد آزار قرار گرفته، ادعایی که هیچ‌گاه با اسناد معتبر تایید نشد. روایت‌هایی هم از دستکاری احتمالی خودرو مطرح شد؛ اینکه شاید ترمز ماشین از کار انداخته شده باشد. اما این فرضیه‌ها، بدون مدارک کافی، در حد گمانه‌زنی باقی ماندند.
بازجویی‌های رسمی از بازماندگان حادثه یعنی محبوب‌الله، شاهناز و شکیلا نیز ابهامات را برطرف نکرد. آنها از لحظه تصادف گفتند، اما جزئیاتشان پراکنده و گاه متناقض بود. آیا شوک حادثه حافظه‌شان را مختل کرده بود، یا چیزی را پنهان می‌کردند؟ هیچ پاسخ روشنی به دست نیامد.
بررسی‌های اولیه نشان می‌داد که تصادف علت اصلی مرگ بوده است، اما شایعاتی در میان مردم پیچید. زخم روی پیشانی او بیش از آن‌که شبیه ضربه‌ی ناشی از تصادف باشد، به چیزی شبیه یک ضربه‌ی عمدی شباهت داشت. آیا او قبل از تصادف مورد حمله قرار گرفته بود؟
گفته می‌شود که احمد ظاهر، با نفوذ گسترده‌اش در میان مردم، توجه بسیاری از قدرت‌های سیاسی را به خود جلب کرده بود. حکومت وقت، که به‌تازگی در افغانستان قدرت را به دست گرفته بود، از محبوبیت او هراس داشت. آیا این تصادف یک نقشه‌ی از پیش طراحی‌شده برای حذف او بود؟
دوستان نزدیکش مدعی شدند که احمد ظاهر پیش از حادثه تهدیدهایی دریافت کرده بود. برخی می‌گفتند او در زندان سیاسی وقت (پلچرخی) بازداشت شده و مورد شکنجه قرار گرفته است. آیا ممکن بود حادثه ای صحنه‌سازی‌شده برای مرگش ترتیب داده باشند؟


فخریه، همسر سوم احمدظاهر، نقل می‌کند که در شب ۱۳ ژوئن ۱۹۷۹، مصادف با سی‌وسومین سالگرد تولد احمدظاهر، گروهی از مهمانان در منزل آنها گرد هم آمده بودند. محبوب‌الله به همراه دو تن از خواهرانش در میان مهمانان حاضر بودند. آن شب پس از آن‌که مهمانان کمی قبل از شروع پاترویل شبانه (شبگردی) یکی پس از دیگری راهی خانه‌هایشان شدند، محبوب‌الله از احمدظاهر درخواست کرد کلید ماشینش را به او بدهد.
پس از گرفتن کلید، از خانه خارج شد و روز بعد با دو دختر به نام‌های شهناز و شکیلا بازگشت و از احمدظاهر دعوت کرد تا با آن‌ها به جایی بروند. فخریه تعریف می‌کند که هرچند احمدظاهر بهانه آورد که با آن‌ها نرود، اما اصرارهای محبوب‌الله در نهایت مؤثر واقع شد. فخریه از پنجره آن‌ها را تماشا می‌کرد. احمدظاهر گاه به فخریه و گاه به محبوب‌الله نگاه می‌کرد. سرانجام احمدظاهر از خانه خارج شد و با محبوب‌الله رفت. اما فخریه پس از بیست‌وشش سال در کابل گفت که در واقع آن‌روز احمدظاهر در خانه منتظر ماند تا محبوب‌الله ماشینش را بیاورد. قرار بود برای خرید برخی لباس‌های ضروری برای فرزندم (شبنم) که هنوز به دنیا نیامده بود، به بازار برویم. وقتی محبوب‌الله تأخیر کرد، احمدظاهر به من گفت: «وقتی محبوب‌الله ماشین را آورد، همین جا پارک کند. من با تاکسی به سینما بهارستان می‌روم تا درباره امضای قرارداد اجرای یک کنسرت مذاکره کنم.» احمدظاهر لحظاتی بعد از خانه خارج شد و دیگر هرگز بازنگشت.
فخریه به یاد می‌آورد که احمدظاهر مدتی قبل به او گفته بود: «متوجه شده‌ام یک ماشین جیپ روسی مدام مرا تعقیب می‌کند. به همین دلیل، الان نمی‌توانم به مناطق دورتر از این محدوده بروم.»

حتی روایت‌هایی وجود دارد که می‌گفتند اتومبیل او پیش از حرکت دستکاری شده بود و شاید ترمزش از کار افتاده بود. هیچ‌کدام از این فرضیات هرگز اثبات نشدند، اما همین ابهامات، مرگ احمد ظاهر را از یک حادثه‌ی ساده به یکی از مرموزترین پرونده‌های تاریخ افغانستان بدل کرد.
فخریه، همچنین در مصاحبه‌ای با واشنگتن پست در مورد مرگ مسایلی را مطرح کرده است که بسیار جنجال برانگیز شد. او در این مصاحبه می‌گوید پس از مرگ احمد ظاهر، دولت سابق افغانستان او و کودک نوزادش را در حبس خانگی قرار داده است. اگرچه روزنامه‌های دولتی در آن زمان گزارش دادند که احمد ظاهر در اثر یک تصادف رانندگی جان باخته، اما همسرش گفت کسانی که جسد او را دیدند زخم گلوله بر بدنش را مشاهده کرده بودند. فخریه می‌گوید: «او را کشتند. همه این را می‌دانستند. خیلی واضح بود، اما هیچکس نمی‌توانست در موردش صحبت کند یا سوال بپرسد.»
فخریه که در آن زمان باردار هشت ماهه بود، نقل می‌کند که به قدری مضطرب بود که اواخر همان شب برای زایمان زودرس دخترشان، شبنم به شفاخانه رفت.
این مادر و کودک توسط دولت سابق افغانستان در حبس خانگی قرار گرفتند تا اینکه پس از تماس با سفارت ایالات متحده در کابل، جایی که او زمانی در آن کار می‌کرد، راه خروج آنها از افغانستان مساعد شد و آن‌ها توانستند در ایالات متحده پناهنده شوند.
همسر و فرزندان احمد ظاهر در سال ۱۹۸۰، پس از ورود نیروهای شوروی در کابل و آغاز جنگ‌های طولانی در این کشور از سرزمین‌شان خارج شدند.
فخریه در ان مصاحبه نقل می‌کند سه سالی که با احمد ظاهر گذراندم، بهترین دوره عمرم بود. به گفته او: «ما نسلی بودیم که افغانستان زیبا را دیده است. پر از آرامش بود. افغانستان زمان احمد ظاهر جایی بود که زنان می‌توانستند با دامن کوتاه از خانه بیرون بروند، مکاتب و دانشگاه‌ها باز بود و دیسکوها و کلوپ‌های موسیقی زنده شب‌های کابل را روشن می‌کردند. در آن زمان، طالبان هنوز وجود نداشتند و هیچ خرابه بمباران شده یا دیوار ویران شده با انفجاری وجود نداشت که بازتاب چهار دهه جنگی باشد که از آن زمان تا کنون کشور را ویران کرده است.»

احمد ظاهر فقط یک خواننده نبود؛ او یک آوانگارد تمام‌عیار بود. در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی، وقتی کابل هنوز شهری بود پر از رویاهایی که جنگ آن‌ها را به یغما نبرده بود، او موسیقی افغانستان را از بند سنت‌ها رها کرد. تلفیقی دیوانه‌وار از موسیقی محلی، ادبیات فارسی، راگ‌های هندی و پاپ غربی. صدایش، گاهی نرم و عاشقانه، گاهی خروشان، به دل‌ها چنگ می‌زد. او مولانا را می‌خواند، حافظ را زمزمه می‌کرد، خیام را با آوازش جاودانه می‌ساخت و حتی دست به دامان فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی می‌شد. این انتخاب‌ها تصادفی نبودند؛ او می‌خواست صدای نسلی باشد که هم عاشق است، هم سرکش، هم در بند و هم آزاد.
بیش از ۳۳ آلبوم در عمری کوتاه، بیش از ۴۳۰ ترانه که هر کدامشان مثل تیری به قلب زمانه شلیک می‌شدند. او به فارسی می‌خواند، به پشتو طنین می‌انداخت، گاهی به هندی و انگلیسی هم سرک می‌کشید. این چندزبانی، این گستاخی در شکستن مرزها، او را به چیزی فراتر از یک خواننده بدل کرد: یک نماد، یک آیکون، یک پرچمدار فرهنگ.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)