بخش هشتم 

لطفعلی راجی

هامبورگ، بهار   ۲۰۲۵ 

تقدیم به خوانندگان و صاحب نظران آزادی خواه، عدالت جو ، صلحجو  و در تلاش برای رفع تبعیض

 

 

 

 

حواس و زبان: بیانمندی –  حس بینایی و مطالعه کردن

در این بخش پژوهش فلسفی پرسیدن و پاسخ دادن در ادامه در ابتدا به توضیح و بررسی مفهوم ” لایه های قابلیتهای بیانمندی” که ترکیببندی جا افتاده ای نیست و توسط نگارنده برساخته شده است، می پردازیم. سپس تلاش می شود تا حدی که برای پژوهش پیش رو لازم است با کمک از کتب و مقالات زیستشناسی و روانشناسی حواس و همچنین هوش مصنوعی مرحله های مابین دریافت وادراک محرکهای حسی محیط  و”ورارسانی[۱]”  تا کنش وعمل توضیح داده شود که متمرکز روی حس بینایی است که عموما برای خواندن سوال/پرسش و جواب/پاسخ کتبی به زبانی رایج و عمومی ضروری است.

برای اینکه مجموعه ی کنشهای زبانی پرسیدن و مجموعه ی واکنشهای زبانی پاسخ دادن بررسی و سنخها و برخی نمونه های این دو مجموعه تحلیل شود، نیاز به مفهوم و اندیشه ای است که تنوع این دو مجموعه و شباهتها و تفاوتهای سنخهای این دو مجموعه ی وسیع بوسیله ی آن در چهارچوبی تئوریک بگونه ای سنجیده جا گرفته و مرتب بررسی و تحلیل شود. مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی و اندیشه ای که در آن متبلور است و این گنجایش را دارد که در تداوم بررسی و اندیشه و سنجیده شود، مفهومی کاربردی و تئوریک  دراین پژوهش است. فعلا مختصر به این اشاره ای می شود که در روند بلفعل کردن نمونه های سنخهای مجموعه ی کنشهای زبانی پرسیدن و همچنین در روند بلفعل کردن نمونه های سنخهای مجموعه ی کنشهای زبانی پاسخ دادن لایه هایی از لایه های قابلیتهای بیانمندی دخیل هستند  که البته درجات و شدت و حدت متفاوتی دارند.  برای نمونه در استعلام کردن  در مقایسه با سوال کردن لایه ی حسی  و لایه ی  احساسی آنگونه دخیل نیست. یا در اقتراح کردن در مقایسه با پژوهیدن لایه ی  قابلیتهای حسی و قابلیتهای احساسی به درجاتی بیشتر دخیل است و بلفعل می شود. یا برای نمونه در پرسیدن لایه  قابلیتهای ادراکی در مقایسه با سوال کردن بیشتر دخیل است و به مراتبی بیشتر بلفعل می شود. یا برای نمونه در اقتراح کردن در مقایسه با پرسیدن لایه ی قابلیتهای ادراکی آنگونه دخیل نیست و یا اگر تا حدی هست نه به آن قوت. یا برای نمونه ای دیگر در استخبار کردن در مقایسه با پرسیدن لایه ی  قابلیتهای ادراکی و قابلیتهای فرهنگی خفیف و کم بلفعل میشود.  بررسی و توضیح و تحلیل نمونه هایی از این مجموعه سنخها می تواند بیشتر روشنگر منظور نگارنده باشد. تا چه حد این قصد و هدف ممکن می شود و تا چه حدی به درک و فهم دقیق این دو مجموعه ی وسیع کمک میکند، موضوعی است که فقط با  توضیحات و بررسی فلسفی-علمی کمابیش مشروحی در باره  قابلیتهای حواس، احساسات، ادراک، فرهنگ و کلام  ممکن می شود.

در این بخش از پژوهش یک حس از یک لایه از لایه های قابلیتهای حسی که  حس بینایی است و درروند خواندن و مطالعه کردن و فهمیدن سوال/پرسش و جواب/پاسخ کتبی به زبانی رایج و عمومی لازم است، توضیح داده میشود. ابتدا به توضیحاتی تکمیلی در باره مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی  توجه کنیم.

 

منظور از لایه های قابلیتهای بیانمندی چیست؟

نگارنده اذعان دارد مفهوم ترکیبی ” لایه های قابلیتهای بیانمندی” نا آشنا و پیچیده است چرا که تا جایی که نگارنده اطلاع دارد این مفهوم  آنگونه که نگارنده به آن اندیشیده و تا حدی محدود نیز آن را در بخش قبلی این پژوهش بگونه ای اجمالی توضیح داده، بکار گرفته و بررسی و تحلیل نشده است. ابتدا نگاهی بسیار مختصر کنیم به واژه ” لایه”. هوسرل روش پدیدار شناسی اش را ” روش لایه ها” نامیده بود و تلاش هم کرده بود تا با بررسی و توضیح روی آورندگی در روند شناخت از جمله  چگونگی اعتبار منطق را  تبیین کند. در اینباره در بخش مربوط به روی آورندگی نگارنده توضیحاتی  نه چندان مشروح داده است و توصیه می شود به آن توضیحات در باره نظرات هوسرل توجهی مجدد شود. قصد از این یادآوری این است که واژه “لایه” و “روش لایه ها[۲]” ریشه ای در  پدیدار شناسی هوسرل داشته و البته درزندگی روزمره و علوم مختلف تجربی و اجتماعی نیز این واژه یا کلمات مترادف جزئی ای همچون “قشر” بکار گرفته شده و می شود.

 بیش از آنکه با نقل قول از آثار کتبی گوناگون از رشته های مختلف ، نگارنده بخواهد این واژه را در کاربردهای مختلفی که دارد روشن و واضح کند، مفید توضیحاتی در اینباره است که چگونه این واژه[۳] در زبان فارسی معاصر درپژوهشی فلسفی به زبان فارسی که موضوع اصلی اش مجموعه کنش های زبانی پرسیدن و مجموعه ی واکنش های زبانی پاسخ دادن است،  قابل بکار گیری است.

 واژه “لایه” در مفهوم ترکیبی ” لایه های قابلیتهای بیانمندی” به اتصالات و انفصالات،  به همگونی و همسانی  و ناهمگونی و ناهمسانی یا به بیانی تساهلی شباهتها و تفاوتهای  فعل و انفعالات عینی-مادی، بدنی-زیستی و اجتماعی-فرهنگی پدیده هایی متوجه میکند که در روند دریافت و ادراک حسی برابرایستاهای گوناگون، بروز و درک احساسات، روند ادراکی برابرایستاها ی گوناگون، رفتارها و دیدگاههای فرهنگی به خود و دیگران و جهان، و رفتار زبانی و کلامی پدیدار می شوند و آنهم در روند طرح سوال/پرسش و جواب/پاسخ..در این لایه های قابلیتهای بیانمندی دو سوی مکمل فاعل-مفعول، فرستنده-گیرنده، گوینده-شنونده و نویسنده-خواننده و غیره در نظر گرفته می شود چرا که فعل و انفعالی،رفتار و قراری،  کنش و واکنشی، عمل و عکس العملی در زیست و زندگی و حیات انسانها که جاندارانی اجتماعی-فرهنگی هستند دائما جریان دارد. این در مورد سوال/پرسش و جواب/پاسخ نیز صدق میکند. زبان روزمره ی محیط  اجتماعی از بدو یادگیری  زبان در دوران بارداری مادر همراه با فعل و انفعال جنین است و در تمامی لایه های قابلیتهای حسی، احساسی، فرهنگی، ادراکی و کلامی در روند رشد نوزاد نقش پایه ای داشته و به تدریج توسط نوزاد در محیط اجتماعی در روند رشد آموخته و آمخته می شوند. از اینرو در شکلگیری قابلیتهای بیانمندی از هر گونه، زبان روزمره همچون پایه و مبنای اصلی کارکردهایی تنظیمی، تربیتی و همچنین رفتاری دارد که بسیار بیشتر بایستی به آن توجه و التفات کرد. به بیانی موجز گرامر لایه های قابلیتهای بیانمندی زبان روزمره و رایج است، چرا که زبان روزمره  قابلیتهای حواس، قابلیتهای احساسی، ادراکی، فرهنگی و کلامی را حک میکند و در آن تنیده است و به آنها شکلی را می دهد که دارا هستند و یا دارا می شوند.

واژه “لایه” در بافتارهایی بسیار متنوع بکار برده می شود، از جمله در آشپزی، زمین شناسی، هوا شناسی، خیاطی، جامعه شناسی وزیست شناسی و البته در فلسفه و ازینرو برشماری این بافتارها با آوردن مثال و توضیح کاربردی هر یک در اینجا به نظر نگارنده آنقدر مفید نیست و همانطور که اشاره ای شد واژه “لایه” در این بحث و بررسی و پژوهش در ترکیببندی ” لایه های قابلیتهای بیانمندی”  به اتصال ها و پیوستها و انفصال ها و گسست ها ی  قابلیتهای حواس، قابلیتهای احساسی،  قابلیتهای ادراکی، قابلیتهای فرهنگی و قابلیتهای کلامی مختص است. هر یک از این لایه ها از تنوعی برخوردارند: لایه قابلیتهای حواس ما انسانها چندین حس  متفاوت دارا است. لایه قابلیتهای احساسی ما انسانها چندین احساس متفاوت دارا است. لایه قابلیتهای ادراکی ما انسانها دارای چندین روش و شیوه ی ادراک متفاوت است. لایه های قابلیتهای فرهنگی ما انسانها تنوعی بسیار و متفاوت دارد. لایه ی قابلتهای کلامی ما انسانها نیز تنوعی بسیار زیاد و متفاوت دارد.در هر یک از این لایه ها ما با تنوعی روبرو هستیم و برشماری این تنوع لایه ها ی قابلیتهای بیانمندی فقط تا آن حدی لازم و مفید است که در مسیر هدفمند  و متمرکز روی پژوهش پرسیدن و پاسخ دادن باشد و بماند چون قصد و هدف در این پژوهش برشماری و توضیح دقیق تمامی این تنوع لایه های قابلیت های بیانمندی نیست.  همانطور که توضیح داده شد در هر یک از این لایه ها ما با تنوعی از قابلیتها روبرو می شویم  که اتصالها و انفصال ها و یا به بیانی دیگر پیوست ها  و گسسست هایی یا شباهت ها و تفاوتهایی با هم دارند. همچنین در ارتباط و پیوند این لایه ها با هم نیز ما با پیچیدگی ای روبرو می شویم که برای مثال مابین بیان کلامی شفاهی و یا کتبی یک سوال یا پرسش و واکنش به آن که یک جواب یا پاسخ است  با قابلیتهای  چون شنیدن، دیدن از سویی و از سویی با قابلیتهایی ادراکی همچون خواندن و فهمیدن و از سویی پیوست این دو سو به سوی دیگری با قابلیتهای احساسی که اگر در بیان نمونه یک سوال احساسی نیز ضمنی بیان شود  و پیوست این اتصال ها و انفصال ها با قابلیتهای فرهنگی نیز بایستی در نظر گرفته شود. به عبارتی دیگر در بررسی و بحث و پژوهش سوال/پرسش و جواب/پاسخ ما اولا بایستی به تک تک لایه های قابلیتهای بیانمندی در بلفعل شدن این کنش ها و واکنشهای زبانی-ادراکی و عملها و عکس العملهای زبانی-ادراکی متوجه بمانیم و همچنین به پیوستها و گسست ها و تداخلی که  لایه های حواس، احساس، ادراک، فرهنگ و کلام در بلفعل شدن نمونه هایی از سنخهای پرسیدن و پاسخ دادن دارند. واژه “لایه”  در این بحث و بررسی و پژوهش می بایست تا حد ممکن به بافتهای مادی-عینی و بافتارهای زیستی-اجتماعی قابلیتهای بیانمندی فروکاسته شود تا از در غلتیدن به شیوه ی محاوره  و نثر ذهنگرا و ایده آلیستی و هولیستی پیشگیری شود، هر چند که شیوه  محاوره ی ذهنگرا و ایده آلیستی و هولیستی را نیزمی توان بجا مورد استفاده ای کاربردی قرار داد  چون در طول تاریخ فلسفه و علوم بسیاری از مطالب با این سه شیوه ی محاوره  و نثر قابل تصور کردن و فهمیدن شده اند. به بیانی دیگر شیوه های بیان و محاوره ی ذهنگرا و ایده آلسیتی و هولیستی را بایستی با هوشیاری و توجه، موضعی بکار برد اما متداوم بایستی به این مسیر و راه ملتزم ماند که واژه “لایه” در مفهوم ترکیبی “لایه های قابلیتهای بیانمندی” به بافتها و بافتارهای مادی-عینی و زیستی-اجتماعی نظر دارد، هر چند که  توضیحات  مربوطه آنقدر پرمایه نباشند و یا آنقدر دقیق نباشند. قصد و هدف بیان استعاری و تمثیلی نیز نیست اگر چه استفاده ی بجای استعاره و تمثیل نیز می تواند به فهم و درک آنچه مصداق مادی-عینی و زیستی –اجتماعی این لایه ها است و توضیح داده می شود، کمک کند.

واژه ” قابلیت” در این ترکیببندی به آن گونه توانش بلقوه یا بلفعلی اشاره دارد که زیستی، اجتماعی، ادراکی ،فرهنگی و کلامی است و در بکار گیری حواس، در بیان احساسات،  در روند ادراک،  در رفتارهای فرهنگی و در روند یادگیری و بکار گیری زبان و کلام پدیدار می شود. غلوی که  واژه ی ” قابلیت”ممکن است در ذهن برخی خوانندگان تبادر کند بیجا و اشتباه است و منظور نگارنده بیش از آنچه روزمره و عمومی توسط تمامی انسانها بلقوه یا بلفعل قابل شکل گیری است  و یا بکار گرفته می شود و با فعل و انفعال، حرکت و سکون، رفتار و قرار، کنش و واکنش، عمل و عکس العمل است، نیست.

واژه ی ” بیانمندی” در این ترکیب بندی “لایه های قابلیتهای بیانمندی” جلوه ای ناآشنا و تصنعی دارد و در شباهتهایی که با برخی اصطلاحات دیگر دارد می تواند در صورت سهل انگاری باعث بدفهمی و کژ فهمی شود. در بخش قبلی این پژوهش به برخی مفاهیم مشابه با این مفهوم توجهی نسبتا مشروح کردیم و تا حدی می بایست روشن شده باشد که منظور نگارنده از مفهوم بیانمندی چیست.

لازم به توجه و التفات بیشتری است که اصولا بکار گیری زبان و کلمات و مفاهیم و جملات جنبه ای خلاق دارند و کاربران مختلف یک زبان رایج این حق و توانش بلقوه یا بلفعل را دارند که کلمات و مفاهیم و جملات جدید و نویی برسازند و بکار ببرند. ارجح و مهم اما توضیح و تبیین بکار گیری اصطلاح و واژه و مفهوم و جمله ی ابداعی است تا هم زبانان آنرا بفهند و قادر شوند در آنباره خود بیاندیشند و در صورت لزوم آنرا بسنجند و تکمیل کنند و بکار گیرند. قصد از بکار گیری مفهوم ” بیانمندی، و ترکیببندی “لایه های قابلیتهای بیانمندی”، ابداع بخاطر ابداع نیست  بلکه کاربرد هدفمند این مفهوم بجای  مفهوم و مدلهای رسانش برای پژوهش پیش رو است چون در مفهوم و مدلهای رسانش تمرکزی تحقیقی روی سوال/پرسش و جواب/پاسخ تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، موجود نیست.

شباهت  لغوی دیگری را لازم است در نظر بگیریم و به این مطلب توجه کنیم که در انتقاد از تبعیضی که متوجه معلولین می شود، اصطلاح ” قابلیت گرایی[۴]”  یا به بیانی دیگر” توانایی گرایی”بکار گرفته می شود. منظور از این انتقاد در درجه ی اول این است که به سنت و عادتهای ذهنی ای که در رفتار زبانی و اجتماعی عموم موجود است ارزش متقدم  و مسلط داده می شود. افرادی که توانایی ها و قابلیتهایی در مقایسه متفاوت و یا ضعیف دارند مورد تبعیض واقع می شوند. اسف بار در تاریخ جوامع بشری این است که کم پیش نیامده و نمی آید که انسانهایی که قابلیتهایی معمولی و عمومی حسی یا احساسی یا ادراکی یا فرهنگی  یا کلامی نداشته اند و ندارند خفیف و طرد یا نابود شده اند. جریانات و گرایشات عرفی و سیاسی تبعیض گرا و معلول ستیز در طول تاریخ جوامع بشری موانعی ایجاد کرده اند و میکنند تا تنوع قابلیتهای حسی، احساسی، ادراکی، فرهنگی و کلامی به نرمها و قالبهای عمومی و معمول محدود بماند و از تنوع فرمهای زیست و زندگی می هراسند و با خشونتی ساختاری و هنجاری تبعیض اعمال می کنند. طبق انتقادی که در مفهوم قابلیت گرایی یا توانایی گرایی مطرح می شود اکثریت عموم جوامع بشری معلولیت را ایجاد می کنند  چون تنوع زیست و زندگی و فرمهای زندگی گوناگون را مانع و منکر می شوند و نرم هایی که اکثریت مردم دارند را ارجح قلمداد می کنند. توانایی گرایی یا به بیانی دیگر قابلیت گرایی مشابه با سکسیسم و راسیسم عمل میکند که البته معطوف به معلولین است.

در فهم مفهوم ترکیبی “لایه های قابلیتهای بیانمندی”  گرایشی اگر به قابلیت گرایی یا توانایی گرایی هست، تا حد ممکن می بایست به سطوح آگاه رفتار زبانی و نقد شفاف آورده شود و از سوء برداشت و سوء استفاده پیشگیری شود چرا که نگارنده به ارزشهای تنوع زیست و فرمهای زندگی گوناگون باور دارد و از آنها نیز متناسب دفاع میکند. این موضوع با فاصله هایی تئوریک به مساله ی دیرین فلسفی و علمی مربوط می شود که در باره ی استثنائات و قاعده ها است اما در اینجا وارد این بحث نمی شویم و به این اشاره بسنده می کنیم.  این اشاره در این حد کفایت میکند که به لزوم پیشگیری از اختلاط و مخدوش شدن بررسی و بحث مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی با بحث و مساله ی قابلیت گرایی یا به بیانی دیگر توانایی گرایی متوجه شویم چرا که احتمال سوءبرداشت و بدفهمی در زمان معاصر و آینده وجود دارد.

با این توضیحات که در تداوم نیز تکمیل و تدقیق می شوند با مفهوم لایه های قابلیتهای بیانمندی بیشتر آشنا شدیم. حال  بهترمی توان  تک تک لایه ی قابلیتهای بیانمندی و  شباهتها و تفاوتها و  پیوندهایشان  را بررسی کرد و توضیح داد، هر چند که در این بررسی و توضیحات به تعدادی از لایه ها بیشتر و به تعدادی کمتر توجهی متمرکز میکنیم.

 تا اینجا می بایست تا حدودی بیشتر واضح و مستدل شده باشد که تکوین و تکامل، یادگیری وبکارگیری و آموزش زبانهای رایج و عمومی در پیوندی تنگاتنگ با حواس  قرار دارند و  حواس ما قابلیتهایی از اندامها و بدنهای ما انسانها هستند. قابلیتهای کلامی در ارتباطی تنگاتنگ با قابلیتهای حواس هستند اگر چه قدمت حواس بسیار بیشتر از شکل گیری زبانها و قابلیتهای کلامی است و البته حواس کارکرد هایی بسیار بیشتر از بیان کردن و شنیدن و دیدن برابرایستاهای گوناگون زبانها دارند. واجها، حروف و کلمات زبانها با تفاوتهایی در شکل و فرم و طول موج صوتی نیز برابرایستاهایی مادی و عینی از جهان و محیط زیست پیرامون ما و روابط اجتماعی و زیستی با همنوعان و جانداران هستند و می بایست به این مورد به ظاهر بدیهی توجهی بیشتر کرد که واجها و کلمات و مفاهیم و جملات زبان شفاهی و زبان کتبی عینیت و مادیتی همچون برابرایستاهای غیر زبانی  دارند والا دریافت و فهمیده و درک و قابل بیان شفاهی یا کتبی نمی شوند. اصوات  واجها و حروف الفبا و و کلمات و مفاهیم و جملات زبان شفاهی و تصاویر حروف الفبا و کلمات و مفاهیم و جملات کتبی به همان اندازه عینی و مادی هستند که مثلا یک تکه چوب یا یک خرده سنگ و یا مقداری آب یا شنیدن صدای باران عینی و مادی هستند و یکی از دلایلی که زبان را در ذهنیت عموم غیر عینی و غیر مادی و رازآلود و توهم زا نمایانده را در این بایستی جست که شکل گیری و یادگیری و بکار گیری زبان و برابرایستاهای زبانی در مقایسه با مثلا برداشتن یک تکه چوب  یا خرده سنگ  با دستها یا نوشیدن مقداری آب با دهان، یا شنیدن صدای باران دیرتر در روند تکامل و رشد تباری و فردی بلفعل شده و می شود و در مقایسه نیزاجزاء زبانها برساخته ها و ابداعاتی انتزاعی و سمبلیک توسط همنوعان  بوده اند وهستند والبته جزوی از مواد معمولی طبیعی نیز نیستند. از نظر گاهی آزمایشگاهی البته زبان شفاهی نیز اصواتی هستند با طول موج ها و فرکانسهایی قابل تشخیص و اندازه گیری و همانگونه نیز زبان کتبی که با موادی روی سطحی نوشته می شود از موادی عینی و مادی تشکیل می شود که قابل اندازه گیری و وزن کردن هستند و این انگاره یا تصور که زبان چیزی ذهنی وغیر مادی و یا روحانی است البته نوعی خرافه و گمراهی و نادانی است. البته پر واضح است که عینیت و مادیت برابرایستاهای زبانی که برساخته هایی نمادین و اجتماعی-فرهنگی هستند با عینیت و مادیت برابرایستاهای موجود در طبیعت و یا اشیاء ساخته شده تفاوتهایی نه چندان کم دارند اما تفاوت و یا فرق داشتن این دو دسته برابرایستا بدین معنی نیست که دسته ای عینی و مادی و دسته ای ذهنی و غیر مادی هستند بلکه واجها و کلمات و مفاهیم و جملات زبان برساخته هایی فرهنگی هستند که برای ارتباط و رسانش بگونه ای شفاهی یا کتبی بجای اشیاء، مواد و امور طبیعی و اجتماعی و ساخته هایی دیگر توسط انسانها بکار برده شده اند و می شوند.

برای اینکه به پیوند و تداخل زبان و حواس بیشتر آگاه شویم و به مدد این آگاهی بگونه ای انتقادی با مکتبهای فلسفی ذهنگرا یا منتالیستی و ایده آلسیتی و عقلگرایانه یا راسیونالیستی روبرو شویم و در تداوم رشد و گسترش علوم طبیعی وتجربی با مکتبهای فلسفی حسگرایی یا سنسوآلیسم و تجربه گرایی یا آمپریسم و عملگرایی یا پراگماتیسم و تحلیلی و علوم تجربی همسو شویم، مفید است که در پیامد به توضیحاتی هر چند فشرده در باره ی پیوند و تداخل زبان و حواس توجه  کنیم.

پرواضح است که برای زبان شفاهی رایج و عمومی به حس شنوایی نیاز داریم، برای دیدن زبان اشاره ی ناشنوایان به حس بینایی و همچنین برای زبان کتبی  رایج و عمومی به حس بینایی یا حس لامسه اگر نابینا باشیم و بخواهیم خط زبان نابینایان را بخوانیم.

این مطالب آنقدر واضح هستند که کمتر کسی به آنها شک  میکند. در تاریخ فلسفه کمتر به این مطالب به اصطلاح واضح و پیش پاافتاده توجهی متمرکز شده است و در اینجا مفید است که از این مطالب واقع و یا فاکتها سنجیده فاکتهایی دیگر را استنتاج کنیم که در تاریخ فلسفه موضوع بحث و جدل بوده اند. یکی از این موارد مربوط به مواضع ایده آلیستها و عقل گرایان می شود که عقل و خرد و زبانی که بوسیله ی آن اندیشیدن بلفعل میشود را منفک و سوای حواس متداوم اندیشه و بحث کرده اند. طبق نظراین مکتبها یادگیری و بکارگیری زبان، مفاهیم کلی و ایده ها ارتباطی به بکار گیری حواس ندارد و در تاریخ فلسفی این دو مکتب نیز نقش و کارکردهای پایه ای حواس انکار می شود و نوعی ارجگذاری جزمی برای عقل و خرد و ایده ها قائل می شوند که به زعم آنها پیوندی با بدن و اندام و قابلیتهای حواس ندارند. مورد دیگری که با توجه و التفات بیشتر به پیوند زبان و حواس می توان در نقد مکتبهای ذهنگرا، ایده آلیستی و عقلگرا مطرح کرد این است که تکوین و تکامل زبان بدون قابلیتهای حواس ناممکن می بود و غیر ممکن است که مفهومی در اندیشه ای بدون دخالت و بکار گیری مستقیم و یا غیر مستقیم حواس اصولا بتواند موضوع محاوره و بحث و بررسی شود. بگذریم که برای محاوره و بحث و بررسی نیز قابلیتهای حواس چون شنوایی و بینایی ضروری است. اندیشه ای که  با کلمات و مفاهیم و جملات زبانی رایج و عمومی و یا تخصصی در مغز و قشرهای بروکا و ورنیکه بلفعل می شود تا بیان شود و یا فهمیده شود، لاجرم و ناگزیر توسط شنیدن و دیدن برابرایستاها ی گوناگون و یا کلمات و مفاهیم و جملاتی بوده است که پیش از بلفعل شدن آن اندیشه موضوع دریافت و ادراک حسی شده اند. برای انتزاعی ترین اندیشه ها نیز نمی توان به نقش و کارکرد های قابلیتهای حواس بی اعتنایی کرد اگر چه داده های حواس می توانند با فاصله های زمانمکانی  متفاوتی دریافت و ادراک شده باشند و پیراسته شده باشند. برای تکامل تباری و فردی قابلیتهای کلامی بیان کردن و سخن گفتن، شنیدن ،نوشتن و خواندن برابرایستاهای زبانی و کلامی، قابلیتهای حواس نقش و کارکردی پایه ای و اساسی دارند. بدون بکار گیری حواس در طول مدت رشد و زندگی که از دوران بارداری مادر تا کهنسالی روندی متداوم طی میکند،ممکن نیست که زبانی رایج و عمومی و یا زبانی تخصصی آموخته و آمخته شود و بوسیله آن اندیشیدن و محاسبه کردن، سنجیدن و نقد کردن، تحلیل کردن و استدلال کردن و غیره بلفعل شود.

احساسات، حواس و مشاهده،خرد و حافظه و منطق، حدس و گمانه زنی و تخیل،زبان روزمره و زبان تخصصی، آزمون تجربی  و آزمایشگاهی در روند شناخت بکار گرفته می شوند و نمی توان به یکی از اینها ارجحیت اصلی را داد و باقی را خفیف و یا  انکار کرد که نقش و سهمی در حصول و برساخت و کسب شناخت ندارند. در طول تاریخ فلسفی عقلگرایان به روش برهان قیاسی ارجحیت اصلی را داده اند و تجربه گرایان به روش برهان استقرایی  و در کنار این دو برهان فرضیه ای یا برهان خلف نقش و کارکردهایی داشته و دارد. همچنین نمی توان بدرستی یک طریق  استدلال و برهان را اصلی و باقی را فرعی و بی اهمیت قلمداد کرد. برای حصول و تولید و کسب شناخت مستدل و سنجیده و درست از تمامی قابلیتهای بیانمندی استفاده می کنیم، هر چند که به این بکار گیری شفاف و واضح و دقیق واقف و آگاه نباشیم.

  مراحل چندگانه دریافت و ادراک حسی کدامند و ورارسانی[۵] حس بینایی چگونه است؟

در ابتدای دریافت و ادراک حسی بایستی محرکهای حسی گوناگون موجود باشند.  برای مثال بدون اینکه در باغی درختانی وجود داشته باشند و یا دیده نشوند ممکن نیست که  موضوع و برابرایستای دریافت و ادراک حسی شود.( لازم به توجه است که در اینجا بررسی و توضیح در باره ی دریافت و ادراک حسی محرکهای حسی واقعا موجود است ونه خطاهای حسی و توهمات گوناگون حسی که گاهی بدلایل گوناگون پیش می آیند.). برای مثال اگر بخواهیم درختهایی در باغ را هرس کنیم و یا به بیانی دیگر وارد مرحله ی کنش و عمل و کارباغبانی شویم، بایستی درختها در باغ باشند و ما آن درختها را با حواس خود دریافت و ادراک کنیم. هدف اصلی دریافت و ادراک حسی هم تباری و هم فردی این است که کنش یا عمل یا کاری انجام دهیم. به عبارتی نه چندان دقیق غایت و مقصود از دریافت وادراک حسی ما این است که فعال شویم و برای حفظ و تداوم حیات و زندگی مان کنش و عمل و کاری انجام دهیم. تباری و فردی برای نمونه تغذیه کردن یکی از این کنش ها و عملهایی است که برای حفظ و تداوم حیات و زندگی ضروری است. اگر بخواهیم از آن درختها برای مثال میوه هایی بچینیم و بخوریم بایستی اولا درختها میوه هایی داشته باشند و واقعا موجود باشند و دوما بایستی آن میوه ها را بیبنیم و با دستها و حس لامسه  آنها را بچینیم و سپس از جمله با حس چشایی و حس بویایی از آن میوه ها تناول کنیم. از دیدن میوه های درختان در یک باغ تا خوردن آن میوه ها مراحلی بایستی به ترتیب پیاپی از قوه به فعل تبدیل شوند.  در روند دریافت و ادراک حسی چندین مرحله را تا کنش و عمل و کار می توان تفکیک کرد. این تفکیک در کتب تخصصی روانشناسی و زیست شناسی حواس انجام شده است و نگارنده از آن مطالب استفاده میکند. همانطور که اشاره شد محرک های حسی گوناگون بایستی موجود باشند تا روند دریافت و ادراک حسی از قوه به فعل تبدیل شود. مرحله ی بعدی تبدیل و دگرگونی[۶] محرکهای حسی است که برای نمونه توسط ارگان بینایی و سیستم بینایی انجام می شود. در مرحله ی سوم ورارسانی توسط سلولهای گیرنده حواس گوناگون بلفعل میشود و در مرحله ی چهارم محرکهای حسی تبدیل و دگرگون شده در سیستم عصبی مغز در بخشهای گوناگونی که هر یک از حواس دارند پردازش و آماده برای ادراک حسی می شوند. در روند مابعد، محرکهای حسی دگرگون و ورارسانده و پردازش شده به آشنایی و شناخت  محرکهای حسی منتج میشود و بر مبنای این آشنایی و یا شناخت کنش و عمل و کار انجام میشود. لازم به  یادآوری است که مابین  آشنایی با محرکی حسی و  شناخت همان محرک حسی تفکیکی لازم است. اصولا  شناخت با آشنایی های سطحی و معدود و کوتاه مدت شروع میشود و در صورتی که در روند دریافت و ادراک حسی  و اندیشیدن و سنجیدن  به پیش رویم وتوجه و وقت و نیرو و تمرکزی بیشتر صرف کنیم، شناخت محتمل تر می شود. برای مثال با نگاهی سریع وسرسری به یک درخت میوه در باغ بسیار بعید است که قادر شویم میوه های آن درخت را درست تشخیص دهیم، همانطور نیز بکار گیری دستها و حس لامسه اگر هدفمند و میزان نباشد نمی توانیم میوه ها را بچینیم و به همینگونه نیز برای چشیدن و مزه کردن و خوردن میوه ها نیز با حس بویایی و حس چشایی اگر با تعجیل میوه ای گاز بزنیم و بجویم، طعم و عطر میوه ها را بخوبی تشخیص نمی دهیم. لازم به توجه است که دریافت و ادراک حسی در این روند چند مرحله ای در این مثال معطوف به یک درخت و میوه هایش می شود و آنچه در تفکیک فلسفی آشنایی و/ یا شناخت  در شناختشناسی عنوان شد فقط محدود به دریافت و ادراک حسی محرکهای حسی قابل دیدن و خوردن نمی شود بلکه شامل تمامی محرکهای حسی و برابرایستاهای زیست و زندگی انسانها می شود. برای مثال وقتی نیازی داریم و یا در مورد چیزی کنجکاو شده ایم روی آورندگی و توجه مان به رفع نیاز یا موضوع کنجکاوی جلب می شود و این مدتی دارد و در صورت تداوم این روند بلقوه این امکان موجود است که سوال یا پرسشی در باره موضوع نیاز یا کنجکاوی جمله بندی و طرح کنیم و در تداوم برای گرفتن جواب و یا پاسخ با صرف توجه و اندیشه و سنجش و نقد و یا بلفعل کردن کنشی ارتباطی-زبانی  با دیگران تلاش میکنیم که نیاز یا کنجکاوی را برطرف  و سیراب کنیم. این روند طرح سوال یا پرسش همانطور که در بخشی از این پژوهش، نسبتا مشروح بررسی شد با روی آورندگی آغاز می شود و افعال متعددی بایستی بلفعل شوند تا سوال یا پرسش جمله بندی و طرح شود و روندی چند مرحله ای با بلفعل شدن افعالی متعدد بایستی بلفعل شود تا جواب یا پاسخی ممکن شود. این روند طرح پرسش و همچنین روند طرح پاسخ با توجه سرسری و اشنایی سطحی آغاز میشود که بکار گیری حواس در این روند الزامی است و به مرور وبه تدریج روند جوابگویی و پاسخگویی از قوه به فعل تبدیل می شود و در صورتی که جواب/پاسخ سنجیده و مستدل و آزموده باشد به شناخت منتج می شود و البته هر گونه شناخت همواره مشمول گذر زمان و جرح و تعدیل و تجدید نظر و تدقیق و تکمیل می ماند و دارای عدم قطعیت جزمی است چون خطاپذیر است.

 دلایل تکامل حواس ما انسانها و البته قصدها و یا هدفهای بکار گیری حواس مبنایی در حفظ و تداوم حیات و زندگی انسانها دارند که در طول مدت تکامل مراحلی متعدد پشت سر گذاشته است. محدود کردن این قصدها و اهداف به کنش و عمل و کار البته حق مطلب را بدرستی بیان نمی کند. برای مثال وقتی به منظره ای در طبیعت در سکون و آرامش نگاه میکنیم بدون اینکه قصدی برای انجام دادن کاری داشته باشیم و یا به نوای ریزش باران گوش می دهیم بدون اینکه قصدی بجز گوش دادن به نوای باران داشته باشیم. بگونه ای کلی اما می توان گفت که تباری و فردی با دو دسته قصد و هدف که قابل تفکیک هستند می توان تا حدی به قصدها و اهداف بکار گیری حواس بهتر متوجه شد: دسته ی ابتدایی و اولی قصدها و اهداف بکار گیری حواس را می بایست در گریز وفرار و دوری و برطرف کردن موارد و امور ناخوشایند و دسته ی دوم را حاصل و میسر و ممکن  کردن موارد و امور خوشایند تشخیص داد. البته موارد و امور زیادی در زیست و زندگی ما انسانهاهستند که با شیوه ی دریافت  حسی سطحی وسریع بی تفاوت و علی السویه هستند و نه می توان آنها را  خوشایند و نه ناخوشایند تلقی کرد. اما در صورتی که موردی علی السویه و بی تفاوت به دلایلی موضوع نیاز و یا کنجکاوی شود ، جنبه های خوشایند و ناخوشایندی  هم خواهد داشت و از اینرو تفکیک فوق مفید است و به فهم موضوع فعلی این پژوهش  در این بخش کمک میکند.

محرکهای حسی گوناگونی وجود دارند که برخی در محیط هستند، همچون نور یا صوت یا بو یا طعم یا گرمی و سردی یا زبری ونرمی و غیره و برخی محرکهای حسی برای مثال درد ایجاد می کنند یا خارش و برخی محرکهای حسی دریافت و ادراک وضعیت بدن و اعضای داخلی بدن  را ممکن می کنند. در اینجا ما فقط به محرکهای حسی محیط می پردازیم و برای نمونه نیز به محرک حسی ای که بینایی را ممکن می کند: روشنایی و تاریکی و یا به عبارتی دیگر نور. یکی از دلایلی که به این بررسی بسنده میکنیم البته این است که قصد اصلی در اینجا توضیح بیشتر روند چند مرحله ای دریافت و ادراک حسی است که در فوق به آن اشاره ای شد و آنهم با تمرکز روی مرحله ی ورارسانی در روند دیدن. دلیل دیگر این است که بیشترین اطلاعاتی را که از محیط کسب میکنیم از طریق حس بینایی کسب میکنیم و بینایی کسب حدود هفتاد درصد از اطلاعات محیط را ممکن می کند که در مقایسه با برای مثال حس چشایی یا حس لامسه بسیار زیاد است.  لازم به تذکر است که مراحل برشمرده در کتب تخصصی روانشناسی و زیست شناسی حواس با هدف سیستماتیزه کردن  و تفهیم و ساده سازی روند پیچیده ی دریافت و ادراک حسی صورت گرفته است و یک به یک مطابق با این روند پیچیده نیست چرا که هر مرحله ای برای خودش جزئیات بسیار زیادی دارد و گاهی این روند و پروسه، پیاپی در مراحل برشمرده از قوه به فعل تبدیل نمی شود. برای مثال دیدن یک چیز و شناخت همان چیز بگونه ای درست که یک درخت است گاهی همزمان صورت می گیرد و یا اینکه ضرورتا در روند این مراحل چندگانه  لزوما شناخت بر مبنای ادراک حسی به کنش و عمل منتج نمی شود یا اینکه برای مثال وقتی عملی صورت میگیرد- مثلا به درخت نزدیک می شویم و آنرا دقیق وارسی می کنیم، می تواند، ادراک حسی و شناخت را تغییر دهد. از اینرو بایستی به این توجه داشت که مراحل برشمرده  ساده سازی مراحلی پیچیده و در هم تنیده است و ضرورتا نیز این مراحل پیاپی از قوه به فعل تبدیل نمی شوند. اما با این وجود برشماری و توضیح مراحل برشمرده بگونه ای پیاپی آموزنده است و به فهم و درک بهتر روند و پروسه ی دریافت حسی تا عمل کمک میکند. لازم به تذکر است که مراحلی که برای حس بینایی تفکیک کرده اند در مورد حواس دیگر نیز از نظر کارکردهای اصولی صدق میکند. نکته ی دیگر ی که لازم است به آن متوجه بمانیم این است که نگارنده این سطور از نمودارها و تصاویر کتب تخصصی روانشناسی و زیست شناسی حواس در اینجا استفاده نمی کند و به توضیحات کتبی بسنده می کند.

با محرک حسی موجود در محیط که برای مثال نور منعکس شده ی یک درخت است روند دریافت و ادراک حسی شروع می شود: مرحله ی اول. آنچه که وارد چشمها می شود البته درخت در فرم فیزیکی اش نیست بلکه آنچه دیده می شود و وارد چشمها می شود نوری است که به درخت تابیده شده و منعکس می شود: مرحله ی دوم. مرحله ی دوم مرحله ی دگرگونی محرک حسی است که در این مرحله محرکهای حسی و واکنشهای به محرکهای حسی دگرگون و تبدیل می شوند پیش از آنکه دریافت و ادراک حسی  بلفعل شود. دگرگونی اول انجام می شود اگر نور به درخت تابیده شود و نوری که به درخت تابیده،  منعکس شده و وارد چشمهای بیننده شود. چگونگی تآثیر نور منعکس شده به درون چشمها بستگی به وضعیتی دارد که نور تابیده شده به درخت دارد. آینکه آیا درخت را سر ظهر زیر نور آفتاب شدید می بینیم یا اینکه در روزی ابری و تیره و یا اینکه درخت با یک نور افکن دیده می شود. مضاف بر این نور منعکس شده ی درخت که وارد چشمها می شود متآثر از ویژگی های درخت است، برای نمونه سطوح قابل دید درخت، فرم درخت و درجات متفاوتی که انعکاس نور تابیده به سطوح درخت دارد. علاوه بر اینها نیز وضعیت جوی نیز در نور منعکس شده و وارد چشمها شده تآثیر می گذارد. برای نمونه درهوایی مه آلود و یا در هوایی برفی و سرد کیفیت نوری که وارد چشمها می شود متفاوت است.

اگر نور منعکس شده ی درخت وارد چشمها شود، توسط قرنیه و مردمک و عدسی  متمرکز می شود. قرنیه ومردمک و عدسی پشت قرنیه سیستم اصلی بینایی چشم انسانها را تشکیل می دهند. در صورتی که این سیستم  اصلی بینایی عملکردی سالم و درست داشته باشد با تمرکز نور منعکس شده ی درخت توسط قرنیه و مردمک و عدسی روی رتینا یا شبکیه ی چشمها که لایه ای قطور به قطر حدود چهار میلیمتر و در پشت کره ی چشمها ست و از سلولها ی بینایی یا گیرنده های بینایی تشکیل شده است،  تصویری واضح از درخت ایجاد می شود.شبکیه از لایه هایی متعدد تشکیل شده: سلولهای مخروطی و سلولهای استوانه ای، سلولهای افقی، سلولهای دوقطبی، سلولهای آماکرین و سلولهای گانگلین. این تفکیک  لایه های سلولهای متفاوت شبکیه در برخی از کتب بیشتر و در برخی  کتب کمتر انجام شده که دلیل آن نیز در درجه اول کاستن پیچیدگی این موضوع است.  تصویر درخت روی شبکیه می تواند کدر و غیر واضح باشد، اگر عملکرد سیستم اصلی بینایی درست و سالم  نباشد. اینکه تصویر درخت روی شبکیه توسط سیستم اصلی بینایی بازنمایی می شود را اصل بازنمایی بینایی می نامند که مرحله ای دیگر از مرحله ی دگرگونی و تبدیل محرک حسی نور تابیده به درخت  در روند و پروسه ی چند مرحله ای دریافت و ادراک حسی است. در مرحله ی دگرگونی و تبدیل در بازنمایی همانطور که توضیح داده شد، ما با محرکهای حسی بی واسطه تماسی نداریم و مستقیم به همانگونه یک به یک محرک حسی را دریافت و ادراک نمی کنیم بلکه محرکهای حسی از جمله محرکی حسی همچون نور منعکس شده ی یک درخت با تصویری روی شبکیه ی چشم بازنمایی می شود. به عبارتی سهل و ممتنع  ما درخت را با تصویری که روی شبکیه ی چشم هایمان تبدیل و دگرگون می شود دریافت و ادراک حسی میکنیم. از اینرو تفکیکی مابین محرک حسی آنگونه که هست و محرک حسی دگرگون و تبدیل و بازنمایی شده لازم است. دو مرحله ی دگرگونی و بازنمایی محرکهای حسی بدین معنی است که در این مثال نور منعکس شده ی درخت که محرک حسی  در محیط است به تصویری از درخت  تبدیل ودگرگون می شود و روی شبکیه ی چشمها  بازنمایی می شود. مراحل دگرگونی و بازنمایی محرکهای حسی فقط تعدادی از مراحل روند و پروسه ی دریافت و ادراک حسی هستند. مرحله ی بعدی ورارسانی است که در سلولهای گیرنده ی حواس گوناگون بلفعل می شود ولازم به توضیح مشروح نیست که سلولهای گیرنده ی حس بینایی با سلولهای گیرنده ی حواس دیگر فرق دارند. هر یک از حواس در مراحل  تبدیل و دگرگونی  و ورارسانی محرکهای حسی  گوناگون با حس دیگر فرقهایی دارد و ما اینجا فقط به محرکهای حسی روشنایی و تاریکی و یا به بیانی دیگر نور و حس بینایی توجهی متمرکز می کنیم و وارد بررسی و توضیح مشروح درباره ی حواس دیگر نمی شویم.

 سلولهای گیرنده ی حواس گوناگون به انواع انرژی های گوناگون محیط حساس هستند و  به آنها  واکنش نشان می دهند. سلولهای گیرنده حواس گوناگون برای دریافت و ادراک انرژی های گوناگون مناسب هستند و هر یک مختص یک نوع انرژی هستند:  سلولهای گیرنده حس بینایی به نور حساس هستند که وارد چشمها می شود  و سلولهای گیرنده ی  حس شنوایی به نوسان صوت در هوا حساس هستند که وارد گوشها می شود، سلولهای گیرنده ی حس لامسه به فشار روی پوست حساس هستند و سلولهای گیرنده ی حس چشایی و سلولهای گیرنده ی حس بویایی به ملوکولهای شیمیایی که وارد بینی و دهان می شوند.وقتی روی سلولهای گیرنده ی حس بینایی  نوربیافتد، به دو صورت واکنش نشان می دهند:  اولا سلولهای گیرنده  ی حس بینایی انرژی نور را به انرژی الکتریکی تبدیل می کنند و دوما سلولهای گیرنده ی حس بینایی دریافت و ادراک بینایی را آنگونه حک می کنند که بگونه ای مشخص به محرک حسی حس بینایی واکنش نشان دهند. پروسه ی فعالیت سلولهای گیرنده ی حس بینایی شامل ورارسانی برای مثال تبدیل انرژی نور به انرژی الکتریکی و همچنین تآثیر روی سلولهای رنگدانه در لایه های بیرونی سلولهای  گیرنده ی حس بینایی می شود. نتیجه ی این پروسه ی فعال بازنمایی برابرایستایی  عینی و مادی  همچون یک درخت در محیط روی شبکیه ی چشمها است. سلولهای گیرنده ی حس بینایی می توانند نور را به انرژی الکتریکی تبدیل کنند چون یک ماده ی رنگی حساس به نور دارا هستند:  سلولهای رنگدانه بینایی[۷]  یا رودوپسین که یک نوع ملوکول حساس به نور است [۸] . این دگرگونی و تبدیل یک نوع انرژی – انرژی نور که انرژی الکترومغناطیسی است –  به نوعی دیگر از انرژی – انرژی الکتریکی که انرژی حاصل حرکت الکترون ها است – ورارسانی در حس بینایی نامیده می شود. ورارسانی توسط سلولهای رنگدانه برای دریافت و ادراک حسی بینایی ضروری است، چون بدون آن اطلاعات بازنمایی درخت روی شبکیه به مغز منتقل نمی شود. مضاف بر این سلولهای رنگدانه بدو طریق بینایی را تحت تآثیر قرار می دهند: قابلیت دیدن  در نور ضعیف بر اساس تمرکز سلولهای رنگدانه در گیرنده های حسی بینایی که در تاریکی بلفعل می شود و همچنین تبدیل امواج مختلف نور به رنگها که سه نوع مختلف سلولهای رنگینه لازم دارد. برای نور آبی تا سبز قابل دید در طیف نور و باقی برای نور زرد تا قرمز طیف قابل دید در طیف نور.

مرحله ی بعد از ورارسانی برای دیدن درختی در محیط ، پردازش عصبی اطلاعات دگرگون شده است. بوسیله ی ورارسانی تصویر درخت با سیگنالهای الکتریکی در هزاران  سلول گیرنده ی بینایی  شبکیه بازنمایی می شود و وارد شبکه ی اعصاب بینایی می شود که  بگونه ای پیچیده  به هم متصل هستند. ابتدا نورون ها  در شبکیه هستند که سیگنالهایشان بوسیله ی عصب بینایی که از پشت چشم  به سوی  مغزبیرون می رود، به نورونها در مغز منتقل می شوند. این شبکه ی پیچیده ی اعصاب، سیگنالها را از طریق شبکیه و عصب بینایی به مغز منتقل  می کند و سپس همچنین در داخل مغز این روند انتقال تداوم دارد. همزمان در روند انتقال سیگنالها پردازش می شوند. این تغییرات از این منتج می شوند که در مسیرانتقال، سیگنالها از  سلولهای گیرنده به مغز معمولا به یک سمت حرکت نمی کنند. مسیر های متعددی سیگنالها در روند انتقال دارند و گاهی نیز در جهت برعکس. برخی سیگنالها مسدود می شوند و یا اینکه اصلا وارد مغز نمی شوند، در حالیکه باقی سیگنالها تقویت می شوند و می توانند تآثیر موثری در مغز بگذارند. تغییراتی که سیگنالها در مسیر راهشان از شبکه ی پیچیده نورونها طی میکنند تا به مغز برسند معرف پردازش عصبی سیگنالهای الکتریکی هستند.سپس سیگنالهای الکتریکی به سیستم بینایی مغز در قشرهای کرتکس اولیه منتقل می شوند. کرتکس  یا قشر مخ لایه ای دو تا چهار میلیمتری از مغز است که کارکردهایی همچون دریافت و ادراک حسی، بکار گیری زبان و حافظه و اندیشیدن دارا است.در این مرحله پروسه ی دگرگونی بلفعل می شود که در آن بازنمایی تصویر درخت روی شبکیه شروع  می شود و در ورارسانی ای که بلفعل می شود سیگنالها ی الکتریکی در گیرنده های بینایی ادامه می گیرند. پروسه ای مشابه نیز در گیرنده های اعصاب حواس دیگر بلفعل می شود، برای مثال گوشها انرژی صوتی یا فشار نوسان هوا را به سیگنالهای الکتریکی تبدیل میکنند و از طریق عصب شنوایی و با مراحلی دیگر به مغز منتقل می کنند.

قشر مغزی اولیه[۹] برای قوه بینایی شامل لوب پس سری مغز[۱۰] می شود، قشر اولیه مغزی برای قوه شنوایی لوب گیجگاهی مغز[۱۱] است و قشر اولیه مغزی برای قوه لامسه و پوستی، حس درک حرارت و درد در لوب آهیانه ای مغز یا به بیانی دیگر بخش جزئی مغز[۱۲] قرار دارد. لوب پیشانی یا جلویی مغز[۱۳] مسوول  پردازش حس بویایی است و لوب پیشانی مسوول پردازش حس چشایی است.

در زیستشناسی و روانشناسی حواس دو نوع شیوه ی پردازش محرکهای حسی را در پروسه ی دریافت و ادراک حسی تفکیک می کنند تا بهتر پیچیده گی های این پروسه را قابل توضیح و تبیین کنند. در اینکه  دریافت و ادراک محرکهای حسی همچنین تحت تآثیر اطلاعات در حافظه و آگاهی و تجربیات فردی تغییر می کنند، جای شک و تردید زیادی نیست.  آزمایشها و تستهای تجربی زیادی در طول این دو قرن اخیر درستی این مطلب را ثابت کرده اند و البته در زندگی روزمره نیز ما به این مطلب تا حدی واقف هستیم. شیوه های پردازش محرکهای حسی را از اینرو به دو نوع مکمل هم تفکیک می کنند: پردازش محرکهای حسی آنگونه که  پدیدار می شوند و یا پردازش از پائین به بالا[۱۴] و شیوه ی پردازش از بالا به پائین[۱۵] و یا پردازش محرکهای حسی تحت تآثیر اطلاعات حافظه و آگاهی و تجربیات فردی. هر محرک حسی با این دوشیوه ی مکمل دریافت و ادراک حسی می شود: پردازش حسی بر اساس محرکهای حسی و پردازش حسی بر اساس آگاهی. در توضیح بیشتر این دو نوع شیوه ی مکمل دریافت و ادراک حسی بایستی به این متوجه بمانیم که لایه های ذهنی-ادراکی طیف ناخودآگاه/ پیش آگاه/ خود آگاه و همچنین غیر ارادی/پیش ارادی/ارادی همواره در روند دریافت و ادراک حسی این دو نوع شیوه ی مکمل هم تعیین کننده هستند. 

بر این مبنا می توان بدرستی گفت که درک و فهم سوال/پرسش و جواب/پاسخ نیز فقط منوط به جمله بندی و موضوع آنها نیست بلکه همواره تجربیات فردی، آگاهی، اطلاعات در حافظه  در درک و فهم ایندسته کنش ها و واکنشهای ارتباطی-زبانی تآثیر گذار هستند. در باره این مطلب در بخشی از این پژوهش زیر عنوان بافتارمندی و برخی شاخصهای بافتارمندی توضیحاتی داده شد.

توضیحاتی که تا حال در باره حس بینایی داده شد، تا حدی کمک می کند تا با این موضوع بیشتر آشنا شویم و در ادامه نیز روند ورارسانی را که مرحله ای از مراحل دریافت و ادراک حس بینایی است، بیشتر توضیح می دهیم.

همانطور که توضیح داده شد، مرحله ی ورارسانی در روند دریافت و ادراک حس بینایی پروسه تبدیل و دگرگونی یک نوع انرژی به نوع دیگری از انرژی است. این تبدیل و دگرگونی در مرحله ی ورارسانی حس بینایی تبدیل انرژی نور  به انرژی الکتریکی است که در سلولهای گیرنده ی حس بینایی یعنی گیرنده ای استوانه ای و گیرنده های مخروطی انجام می شود. علت اصلی اینکه سلولهای استوانه ای و  سلولهای مخروطی که لایه ای از شبکیه هستند نور را به الکتریسیته تبدیل میکنند، این است که میلیونها ملوکول سلولهای رنگدانه حساس به نور که در بخش بیرونی سلولهای گیرنده هستند، موجود است. سلولهای رنگدانه از دو بخش تشکیل شده اند: پروتئینهای طویلی که اوپسین[۱۶] نامیده می شوند و بخش دیگری که در مقایسه بسیار کوتاه تر است و رتینال[۱۷] نامیده می شود. باوجود اینکه اندازه ی رتینال در مقایسه با اوپسین بسیار کم است اما در روند تبدیل و دگرگونی انرژی نور به انرژی الکتریکی کارکرد اصلی را در سلولهای حساس به نور یا رنگدانه ها دارا است . .وقتی رتینال به اوپسین متصل است  در مجموع یک ملوکول می تواند نور قابل دید را جذب کند. در حین جذب  یک فوتون[۱۸] سلول رنگدانه فرمش را تغییر می دهد و تغییری در ساختار مکانی سلول رنگدانه واقع می شود. این تغییر فرم سلول که ایزومریزاسیون یا همپارش[۱۹] نامیده می شود، واکنش فواره ای شیمیایی ایجاد می کند که در هزاران ملوکول گیرنده های حساس به نور سیگنالهای الکتریکی تولید میکند.

آنچه در واکنشهای زنجیره ای شیمیایی  که در پیامد  همپاری یا همپارش ملوکول پیش می آید این است که تآثیر همپاری بیشتر می شود. اگر فقط تنها یک ملوکول سلول رنگدانه همپارش شود، آن یک ملوکول با واکنش آبشاری شیمیایی میلیونها ملوکول دیگر را در سلولهای گیرنده نور فعال میکند.

سلولهای رنگدانه فقط سیگنالهای الکتریکی تولید نمی کنند، بلکه ویژگی های مشخصی از دریافت و ادراک حس بینایی را تعیین میکنند. بر اساس این ویژگی های مشخص میتوان تشخیص داد که چگونه ما در یک محیط تاریک قادر به دیدن می شویم یا  اینکه چقدر دقیق ما قادر می شویم نور را در طیف قابل دید، ببینیم. چگونه این ویژگی های مشخص سلولهای رنگدانه ،حس بینایی  ما را تحت تآثیر قرار می دهند و دردو نوع گیرنده ی حساس به  نور و تاریکی یعنی سلولهای استوانه ای و سلولهای مخروطی، کارکردهای بینایی ما را تعیین میکنند، در پیامد توجه میکنیم.

یکی از ویژگی های مهم سیستم بینایی ما این است که این قابلیت را دارا است که در تاریکی حساسیت سلولهای گیرنده به نور را افزایش میدهد و بدینطریق ما را قادر می کند که در تاریکی هم تا حدی که برای زیست و زندگی لازم است ببینیم. این افزایش حساسیت سلولهای گیرنده به نور را سازگاری با تاریکی[۲۰] می نامند.برای مثال در سالنی تاریک  همچون سینما که فقط یک چراغ قوه برای دیدن و پیدا کردن صندلی ها موجود است بعد از مدتی سلولهای گیرنده حس بینایی حساسیت شان افزایش می یابد  و بعد از چند دقیقه همان نور یک چراغ قوه برای دیدن کفایت میکند. نور چراغ قوه  بیشتر نشده است بلکه سلولهای گیرنده حساس به نور و تاریکی حساسیتشان را  متناسب با محیط تاریک و نور کم  افزایش داده اند.

تستها و آزمایشهای زیادی نشان داده اند که سلولهای استوانه ای و سلولهای مخروطی شبکیه ی چشمهایمان  با تفاوتی سریع با تاریکی و نور بسیار کم سازگار می شوند که دلیل آن نیز در واکنشهایی است که سلولهای رنگدانه متفاوت نشان میدهند. در این آزمایشات مقایسه یکی از دشواری ها این است که واکنشهای سلولهای استوانه ای و سلولهای مخروطی را جدا از هم اندازه گیری کنند. خوشبختانه سیستم بینایی ما و آناتومی سلولهای گیرنده حساس به نور و تاریکی طوری است که  در شبکیه چشمها سلولهای استوانه ای و سلولهای مخروطی به طرقی متفاوت پخش هستند ودر جاهای متفاوتی قرار دارند:

 ۱. یک ناحیه ی کوچک در چشم وجود دارد که فووآ یا چاله ی بینایی و یا لکه ی زرد نامیده می شود و در آن فقط گیرنده های مخروطی موجود هستند. وقتی بخواهیم چیزی را دقیق نگاه کنیم، تصویری از آن چیز روی لکه ی زرد چشمهایمان می افتد.

 ۲. در شبکیه ی پیرامونی، تمامی  بخش بیرونی لکه ی زرد، هم گیرنده های استوانه ای و هم گیرنده های مخروطی موجود است. این مورد خیلی مهم است  که با وجود اینکه در لکه ی زرد فقط گیرنده های مخروطی موجود هستند،  اغلب گیرنده های  مخروطی در  شبکیه ی پیرامونی هستند. دلیل این نیز این است که لکه ی زرد بسیار کوچک است و فقط یک درصد یا پنجاه هزار گیرنده های مخروطی در شبکیه را دارا است. 

 ۳. در شبکیه ی پیرامون لکه ی زرد تعداد بسیار بیشتری گیرنده های  استوانه ای از گیرنده های مخروطی موجود است چون  اکثر گیرنده ها آنجا هستند و حدود صدو بیست میلیون گیرنده ی استوانه ای و فقط حدود شش میلیون گیرنده ی مخروطی در چشمهایمان موجود است.

سرعت واکنش گیرنده های استوانه ای و مخروطی به نور متفاوت است و این فرایند را تجدید رنگدانه[۲۱] می نامند.

همانطور که اشاره شد سیستم بینایی ما انسانها یکی از پیچیده ترین و شگفت انگیزترین سیستمهای بدن است. سیستم بینایی ما در روند تاریخ تکامل و فرگشت  بدینگونه شکل گرفته که ما را برای زیست و زندگی آماده و قادر کند.  توضیحات فوق تا حدی نه چندان کم  سیستم بینایی ما را که بسیار پیچیده است ساده سازی کرده است و در ادامه نیز از وارد شدن در جزئیات دقیق خود داری می شود. اگر بخواهیم مراحل سیستم بینایی را بگونه ای ساده توضیح دهیم، می توان به جملات زیر توجه کرد:

چشمها مانند دوربینهایی هستند که نور را دریافت میکنند. این نور ابتدا توسط قرنیه وارد چشمها می شود و سپس از مردمک عبور می کند وتوسط عدسی تنظیم می شود تا تصویر واضح روی شبکیه تشکیل شود.

شبکیه لایه ای چندگانه از سلولهای حساس به نور است که تصویر دریافتی را به سیگنالهای عصبی تبدیل میکند. دو نوع سلول اصلی در شبکیه وجود دارد: سلولهای مخروطی که با آنها دیدن رنگها ممکن می شود و سلولهای استوانه ای که در نور کم و تاریکی کار میکنند.

عصب بینایی پس از تبدیل اطلاعات منتقل شده توسط نور به سیگنالهای الکتریکی،  سیگنالها را به مغز منتقل میکند.

بخشهایی از مغز به ویژه قشر بینایی در لوب پس سری این سیگنالها را پردازش کرده و آن ها را به تصاویر قابل فهم تبدیل میکند.

سیستم بینایی با سایر حس ها به ویژه حس تعادل و حرکت تعامل دارد تا تجربه ی بصری ما را تکمیل کند.

ورارسانی در سیستم بینایی فرآیندی است که در آن اطلاعات فوتونی یا نور به سیگنالهای عصبی تبدیل شده و به مغز منتقل می شوند تا درک بصری شکل بگیرد. این فرآیند چندین مرحله ی کلیدی دارد:

دریافت نور: نور از محیط وارد چشمها شده و از طریق قرنیه و عدسی چشم روی شبکیه متمرکز می شود. سلولهای مخروطی و سلولهای استوانه ای نور تابیده و وارد شده روی شبکیه را به سیگنالهای الکتریکی تبدیل میکنند.

تبدیل نور به سیگنالهای الکتریکی: سلولهای شبکیه، بویژه سلولهای مخروطی که ما را قادر به دیدن رنگها میکنند و سلولهای استوانه ای که در نور کم فعالیت دارند، مولکولهای حساس به نور را فعال کرده و نور را به سیگنالهای الکتریکی تبدیل میکنند.

انتقال اطلاعات به مغز: سیگنالهای الکتریکی توسط سلولهای گانگلین یا سلوهای عقده ای شبکیه جمع آوری شده و از طریق عصب بینایی به سمت مغز منتقل می شوند. این مسیر شامل ناحیه ای به نام چلیپای بینایی است، جایی که برخی از اطلاعات بینایی از هر دو چشم ترکیب شده و به دو طرف مغز منتقل می شود.

پردازش در مغز: مغز، به ویژه قشر بینایی اولیه در لوب پس سری، این سیگنالها را پردازش کرده و آن ها را به تصاویر قابل درک تبدیل میکند. این پردازش شامل دریافت و ادراک و تشخیص اشکال، رنگها، حرکت، عمق و سایر ویژگی های بصری است.

ادغام با دیگر اطلاعات حسی: مغز اطلاعات بصری را با سایر حس ها مانند تعادل، حرکت و حافظه ترکیب میکند تا تجربه بصری ما را تکمیل کند. این هماهنگی به ما امکان میدهد تا اشیاء و برابرایستاهای عینی و مادی را در فضای سه بعدی تشخیص داده و تعامل موثری با محیط داشته باشیم.

فرآیند تبدیل نور به سیگنالهای الکتریکی در سیتم بینایی ما انسانها بسیار پیچیده و سریع است. این تبدیل در شبکیه رخ می دهد. جایی که سلولهای حساس به نور ( مخروطی ها و استوانه ای ها) مسئولیت این فرآیند را به عهده دارند. همانطور که تا حدی در فوق توضیح داده شد این فرآیند چندین مرحله دارد که در اینجا مختصر و فشرده به آنها توجه میکنیم:

جذب فوتون ها توسط فوتورسپتورها یا گیرنده های حساس به نور: وقتی نور وارد چشم می شود و به شبکیه می رسد، فوتون ها توسط مولکولهای رودوپسین در سلولهای استوانه ای و یودوپسین در سلولهای مخروطی جذب می شوند. این مولکولها نوعی رنگدانه حساس به نور هستند که برای دریافت نور تکامل یافته  و شکل گرفته اند.

تغییر ساختاری مولکولهای حساس به نور: با جذب فوتون، مولکولهای رودوپسین[۲۲] و یودوپسین[۲۳] دچار تغییر ساختاری میشوند و یا به عبارتی دیگر دچار همپاری می شوند. این تغییر باعث فعال شدن یک پروتئین داخل سلول به نام ترانسدوسین[۲۴] می شود که ارسال یک پیام شیمیایی را آغاز میکند. فعال سازی مسیر بیو شیمیایی در سیستم بینایی یک فرآیند حیاتی است که به تبدیل نور به سیگنالهای عصبی کمک میکند. این مرحله پس از جذب فوتون توسط مولکولهای حساس به نور( رودوپسین در سلولهای استوانه ای و یو دوپسین در سلولهای مخروطی) آغاز می شود. تغییر ساختاری مو لکولی یا همپارش تغییر رودوپسین از حالت  خم به کشیده است و یا به بیانی تخصصی از حالت ۱۱ – سیس – رتینال به  ترانس-رتینال. این تغییر ساختاری مولکولی موجب فعال شدن پروتئینی به نام ترانسدوسین می شود و ترانسدوسین باعث فعال شدن آنزیمی به نام فسفودی استراز[۲۵] می شود.

یکی از مراحل کلیدی در فرآیند تبدیل نور به سیگنالهای الکتریکی کاهش غلظت گوانوزین مو نو فسفات حلقوی[۲۶]  است که یک مولکول سیگنال دهنده  از جمله در سلولهای سیستم بینایی است. این ترکیب به عنوان یک پیام رسان ثانوی در داخل سلولها عمل کرده و در تنظیم فعالیت کانالهای یونی نقش دارد.

در تاریکی کانالهای سدیمی غلیظ می شوند و ورود مداوم سدیم به داخل سلول باعث حفظ پتانسیل غشایی نسبی یا دپولاریزاسیون می شود که نتیجه آن ترشح مدوام انتقال دهنده عصبی گلوتامات است.

فسفو دی استراز  فعال شده که یک آنزیم است باعث کاهش گوانوزین مونوفسفات حلقوی می شود که معمولا کانالهای سدیمی را باز نگه می دارد. کاهش این آنزیم باعث بسته شدن کانالهای سدیمی می شود و  جریان یونهای مثبت سدیم قطع می شود و پتانسیل غشای گیرنده های نوری منفی می شود که هیپرپلاریزاسیون نامیده می شود و این نیز باعث می شودکه که  ترشح گلوتامات که یک نوع انتقال دهنده است کاهش یابد. گلوتامات فعالیت سلولهای دوقطبی  را تنظیم میکند و این تغییر سیگنال گلوتامات در ادامه به سلولهای گانگلین یا سلولهای عقده ای شبکیه منتقل می شود.

سلولهای گانگلین شبکیه سیگنالها را تجمیع کرده و آن ها را از طریق عصب بینایی به مغز ارسال میکنند. سیگنال ها از چلیپای بینایی (محل تقاطع اعصاب بینایی دو چشم) عبور میکنند. سپس به هسته زانویی جانبی در تالاموس منتقل می شوند و در آخر، قشر بینایی اولیه در لوب پس سری مغز این اطلاعات را پردازش میکند و منجر به ادراک بصری آگاهانه می شود. این آبشار سیگنالی فوق العاده سریع است و به ما امکان می دهد محیط را لحظه به لحظه ببینیم.

توضیحاتی در باره ی خواندن و مطالعه کردن[۲۷]

توضیحاتی مختصر در باره ی خواندن و مطالعه کردن با حس بینایی ودیدن در اینجا مفید است چرا که از جمله معطوف به سوال/پرسشها و جواب/پاسخها ی کتبی آگاهی بیشتری در باره ی چگونگی روند خواندن آنها به درک و فهم بهتر آنها کمک میکند.

خواندن و مطالعه کردن که از نظر کیفی  و کمی می توانند تفاوتهایی داشته باشند و همچنین در زبان فارسی دو مصدر متفاوت هستند که نماینده ی تفاوتهایی است که در اینجا وارد توضیح و تحلیل کاربردی این تفاوتها نمی شویم، در روانشناسی ادراک، در روانشناسی زبان و همچنین در رشته های مربوط به شناخت علمی مغز پژوهش شده اند و می شوند. در اینجا نگارنده به توضیحاتی مختصر درباره ی خواندن و مطالعه کردن زبانهایی می پردازد که دارای الفبا هستند. لازم به توضیح مشروح نیست که زبانهایی معاصر و رایج همچون زبان چینی دارای الفبا نیستند بلکه خط سمبلیک دارند.

با تثبیت چشم[۲۸] متوالی و پیاپی چشمها روی خطوط متنی کتبی خواندن انجام می شود و در هر لحظه فقط  تصویرچند کلمه از متن واضح روی شبکیه ی چشم  بازنمایی می شود . مابقی خطی از یک متن کتبی ناواضح می ماند تا در توالی  و پیامد با تثبیت چشم پیامد واضح روی شبکیه چشمها بازنمایی شود. خوانندگان با تجربه خواندن و مطالعه در هر دفعه تثبیت چشم روی خطوط متنی کتبی حدود پنج تا شش کلمه را می توانند بخوانند و بفهمند. خوانندگان پیشرفته می توانند مجموعه ای از کلمات یک جمله را با یک دفعه تثبیت چشم روی خطوط متنی کتبی بخوانند و بفهمند و خوانندگان با تجربه ی زیاد مطالعه می توانند خطوط بالایی و پائینی متنی کتبی را هم  واضح ببینند و بخوانند و بفهمند. خوانندگانی که قادر هستند سریع مطالعه کنند، با  دید پیرامونی[۲۹] و مجاور می توانند یک سطر کامل را در یک دفعه تثبیت چشم بخوانند و بفهمند.

دیدن با حس بینایی بوسیله ی تثبیت چشم ممکن می شود. در حین یک دفعه تثبیت چشم، چشمها برای مدت  ۳ / ٠ ثانیه روی یک نقطه دید معطوف می شوند. سپس نگاه چشمها با حرکتهایی سریع به نقطه تثبیت چشم بعدی می جهند. به این جهشها  حین خواندن کاسکادها یا ساکادهای مطالعه[۳۰]  می گویند. این حرکتهای جهشی چشمها لازم و غیر ارادی هستند تا از فشار به چشمها کاسته شود چون در صورتی که مدتی طولانی به متنی خیره نگاه کنیم و این جهشهای ساکادی بلفعل نشوند به چشمها آسیب وارد می شود. درفاز تثبیت چشم تصاویر بسیار دقیق و جزئی توسط لکه ی زرد یا فووآ ی چشمها دریافت  حسی می شوند  و در طول مدت بسیار کوتاه ساکادها یا جهشهای چشمها دریافت و ادراک حس بینایی ممکن نمی شود.  تجربه ی بینایی و دیدن و خواندن با دید پیرامونی و همچنین با برداشتها و  دریافته های نگاه که  حفظ شده اند تداوم می گیرد. برای درک و فهم درست این روند بایستی به پیش-لحظه و پس-لحظه و توالی این دو موقع التفات کرد.

 دفعات مکرر و پیاپی تثبیت چشم در تجربه ی دیدن و خواندن برای این هستند تا تصاویربازنمایی شده را با واقعیت مقایسه کنند.  بدین دلیل تجربه ی حس بینایی و دیدن و خواندن  متنی کتبی توسط ما انسانها با ورودی های کامپیوتر فرق دارد. خوانندگان مجرب مطالعه دفعات تثبیت چشم کمتری از خوانندگان کم تجربه هنگام مطالعه نیاز دارند. تعداد دفعات تثبیت چشم هنگام مطالعه و خواندن نوسانی کم دارد و ارادی نیز آنچنان قابل کنترل نیست.

در میدان دید مابین بخش فووآل یا گوده مرکزی با دو درجه زاویه دید و بخش پریفر یا دید پیرامون با دو درجه تا نود درجه دید، با فاصله از لکه ی زرد یا فووآ که مرکز واضحترین دید روی شبکیه است را تفکیک میکنند.این دو بخش بینایی همپوشانی و تداخل دارند و سیستمهای عملکرد متفاوتی دارند:

 –  سیستم فووآل یا گوده مرکزی بینایی سه تا چهار تصویر جزئی و واضح در هر ثانیه بازنمایی میکند.

 – سیستم پریفر یا پیرامونی بینایی حدود نود تصویر جامع و فشرده در هر ثانیه بازنمایی میکند.

مرکز واضحترین دید روی شبکیه ی چشمهای خوانندگانی متوسط وابسته به اندازه ی خط متنی کتبی از سمت نقطه ی تثبیت چشم، تقریبا یک تا سه حروف الفبای کلمه ای را در یک خط متن کتبی به عقب مسیر مطالعه خط متن کتبی و یک تا سه حروف الفبای کلمه ای را به جلوی مسیر مطالعه بازنمایی میکند. تشخیص  هنگام مطالعه وابسته به درجات آشنایی با آن کلمات است. به این درجات  متفاوت آشنایی با کلمات گنج لغت بینایی می گویند. هر چه کمتر دفعات تثبیت چشم لازم شود، سریع تر می توان یک متن کتبی را صامت خواند. منظور از مطالعه صامت این است که متن کتبی به صدای بلند خوانده نشود.

تعداد دفعات تثبیت چشم هنگام مطالعه بسیار جزئی می تواند مابین سه تا چهار بار در ثانیه نوسان داشته باشد. با یک دفعه تثبیت چشم برای مطالعه ی یک کلمه از یک متن کتبی سرعت مطالعه از اینرو حدود ۱۸٠ تا ۲۴٠ کلمه در هر دقیقه است. یک محصل کلاس سوم بطور متوسط در هر دقیقه حدود۱٠٠ کلمه می تواند بخواند. بزرگسالانی که تجربه ای زیاد در مطالعه ندارند و در شغل و حرفه ای که دارند مطالعه نقشی ایفا نمی کند، سرعت مطالعه شان در همین حد است. سرعت متوسط روخوانی اما بطور متوسط در حدود۱۵٠ کلمه در هر دقیقه ست. بدین خاطر مطالعه صامت وقتی جالب و جذاب می شود که سرعت روخوانی حداقل به این حد برسد و یا  بیشتر شود.  فقط حدود پنجاه درصد محصلین کلاس ششم این مرحله ی مهم را در تجربه ی مطالعه پشت سر می گذارند و در مطالعه کردن پیشرفت میکنند. حرکات چشمها حین مطالعه و خواندن یک متن کتبی  بارز با حرکات چشمها برای موارد غیر کتبی فرق دارد.

انسانهایی که قابلیت خواندن و مطالعه کردن را دارند وقتی یک متن کتبی را می خوانند، نگاهشان در مسیر خطوط متن کتبی بالای کلمات و روی اجزاء کلمات یا کلمات کامل می جهد. در یک دفعه تثبیت چشم که بطور متوسط دویست و پنجاه تا سیصد و پنجاه  میلی ثانیه طول می کشد دریافتهای جزئی حس بینایی با آنچه در حافظه بینایی ثبت شده است مقایسه می شوند. به این عملکرد حین خواندن و مطالعه کردن تشخیص بصری کلمات می گویند. اگر کلمه ای قابل فهم نباشد یا ناآشنا باشد عموما حین خواندن و مطالعه خوانندگان از هجی کردن و یا بلند خواندن استفاده میکنند که سرعت مطالعه را می کاهد. وقتی در یک متن کتبی معنی کلمه ای مفهوم نباشد و یا جمله بندی نامفهوم باشد، عقبگرد در مطالعه پیش می آید و  جمله یا سطر دوباره خوانده می شود. 

تعداد و شیوه ی حرکات چشمها حین خواندن و مطالعه ی متنی کتبی از جمله به چند مورد زیر وابسته هستند:

مهارت در مطالعه، دشواری متن کتبی، جذابیت موضوع متن کتبی، خستگی یا عدم تمرکز بخاطر موارد جنبی.

تآثیر عاطفی ای که یک متن کتبی  می تواند بگذارد، می تواند به ایست موقتی حرکات چشمها حین مطالعه منجر شود.

حرکات چشمها حین خواندن و مطالعه به اشکال زیر متغیر هستند:

هر چه متنی کتبی دشوارتر باشد و یا هر چه گنج لغت خوانندگان کمتر باشد،ساکادهای مطالعه یا چهشهای چشمها حین مطالعه کوتاه تر می شود.

فازهای کوتاه تثبیت چشم طولانی می شوند اما  مابین حدودی میان دویست و پنجاه تا چهار صد و پنجاه میلی ثانیه.

عقبگردها حین مطالعه نشاندهنده ی این هستند که متنی کتبی برای خواننده ی مربوطه دشوار است و یا  اینکه متن کتبی قابل فهم نیست.

همانطور که اشاره ای شد، خوانندگان با تجربه مطالعه قادر هستند دویست و پنجاه کلمه درهر دقیقه بخوانند. خوانندگانی که قادر هستند سریع مطالعه کنند، قادر هستند هزار کلمه در هر دقیقه مطالعه کنند.

حین مطالعه تک کلمه از یک جمله با تثبیت چشم بازنمایی نمی شود اما اگر کلمه ای ناآشنا باشد، برای تشخیص درست آن وابسته به گنج لغت بینایی چندین دفعه تثبیت چشم لازم می شود. تا چه حدی و چه مواردی پیشبینی کلمات بعدی از خطوط متنی کتبی صورت می گیرد، وابسته به این است که دستور زبان جمله بندی چگونه است و بافتار معانی کلمات جمله ی متن کتبی چگونه است. در هر صورت تجربه ی زیاد در مطالعه، گنج لغت وسیع بینایی و همچنین تجربیات زیاد در کاربرد زبان تآثیر زیادی در کیفیت و کمیت مطالعه دارند زیرا اغلب کلمات با تمرین زیاد در مطالعه از حوزه ی ناواضح دریافت حسی پیرامون نقطه ی تثبیت چشم دیده، خوانده و فهمیده می شوند.

با تمرین زیاد در مطالعه کلمات یک متن می توانند درست و مرتب تشخیص داده شوند حتی اگر فقط چند حرف از یک کلمه با تثبیت چشم دیده و خوانده شود. در صورت پیگیری در تمرین مطالعه واژه هایی همچون “است”، “هست” ،”شد” ، “یا”، “و”  و برخی دیگر،مستقیم یا تثبیت چشم نگاه نمی شوند بلکه با حس پیرامونی بینایی دیده و خوانده می شوند. از کلمات و مفاهیمی که حروف زیادی دارند و زیاد در یک متن کتبی بکار گرفته شده اند در صورت تمرین زیاد در مطالعه ، ابتدا و انتهایشان با تثبیت چشم فقط کنترل می شود و خوانده و فهمیده می شوند. بدین طریق افرادی که متداوم مطالعه میکنند به سرعت مطالعه ای حدود ۱۲٠ تا ۱۵٠ کلمه در دقیقه  می رسند. تشخیص کلمات به تنهایی و همچنین روخوانی یک متن کتبی درک و فهم درست یک متن را تضمین نمی کند.

در تحقیقات و پژوهش های مربوط به خواندن و مطالعه کردن دو گونه رویکرد به مرور زمان شکل گرفته است که چگونه تک تک کلمات تشخیص داده می شوند و در بافت جمله مطالعه و فهمیده می شوند:

مدل دوگانه ی کاسکادهای مطالعه[۳۱]: در این مدل تشخیص کلمات بر مبنای قواعد زبانشناسی ای که بیان شفاهی کلمات و معنی آنها را در ارتباط با نثر آن کلمات مشخص میکند، توضیح داده می شود.

مدل مثلث  کاسکادهای مطالعه[۳۲]: طبق این مدل اطلاعات مختلف لغوی که در گنج لغت بینایی هستند و با تمرین در مطالعه به مرور بیشتر می شوند، محدودیتهایی جزئی در طول مدت مطالعه ایجاد میکنند و بدانوسیله بیان شفاهی کلمات و معنی کلمات را تحت تآثیر قرار داده و درک و فهم متن کتبی را ممکن می کنند.

مدل دوگانه ی کاسکادها برای تببین و توضیح تشخیص کلمات در روند مطالعه دو رویکرد متفاوت را پیگیری می کند: در یک رویکرد روند مطالعه اینگونه توضیح داده می شود که کلمات توسط قواعد تطابق حرف-واج[۳۳] ،حروف مختص کلمات  بگونه ی واجشناختی در روند مطالعه بازنمایی می شوند و با  نقشه برداری[۳۴] مستقیم خوانده می شوند و سپس رسم الخط تمامی یک کلمه در شیوه ی بیان شفاهی کلمه ی مذکور استنتاج می شود. همانطور که نام این مدل  دوگانه ی توضیح مطالعه مشخص میکند، در این مدل دو راه برای پردازش[۳۵] موفق حین مطالعه می توانند بکار برده شوند. یک امکان یا راه اینگونه است که قواعد ویژه زبانشناختی بکار برده شوند تا شیوه ی بیان شفاهی کلمه ای بدست آید. با این قواعد زبانشناختی ویژه، قابل تشخیص می شود که چگونه واجهای مختص کلمه ای کتبی بطور کامل قابل بیان شفاهی است. یا اینکه تمامی یک کلمه مستقیم از گنج لغت بینایی بازیابی می شود. این راه دوم این پیشفرض را دارا است که  فرم رسم الخط یک کلمه بگونه ای کلی یا هولیستی در دو گنج لغت بینایی بازنمایی می شوند. کلمات آشنا بدین طریق شناسایی می شوند که رسم الخط کلمه ی کتبی نقشه برداری می شود و بدینوسیله تطابق حرف-واج یافته میشود که بدین خاطر واحد واجشناختی کلمه فعال می شود که با بیان شفاهی کلمه ی کتبی تطابق دارد.

در تضاد با مدلهای دیگر توضیح روند مطالعه، مدل دوگانه ی کاسکادها ی مطالعه با مسیرهای برهمنهاده و مستقیم موازی روند مطالعه را توضیح می دهد: بیان شفاهی کلمه ای توسط نتایج هر دو پروسه تحت تآثیر قرار می گیرد و کلمات  با واجهای معمول  سریعتر و دقیقتر شفاهی بیان میشوند از کلماتی که واجهای غیر معمول دارند.

در مقایسه با مدل دوگانه ی کاسکادها، در توضیحات مدل مثلث روند مطالعه، بیان شفاهی  کلماتی کتبی توسط فعالیت پیشرفته واحدهای پردازش ورودی های رسم الخطی در پیوند با واحدهای خروجی های واجشناختی ایجاد می شوند. آگاهی و سوادی که به خواننده ای اجازه میدهد کلمات کتبی را درست تشخیص دهد، در یک تک مجموعه از پیوندهای ورودی-خروجی موجود است که با مجموع آگاهی و سواد خواننده بیان شفاهی کلمه ای کتبی را تحت تآثیر قرار می گیرد. بدین دلیل در این مدل فرض نمی شود که اطلاعات لغوی با واحدهای پردازش اختیاری بازنمایی می شود، بلکه اطلاعات هنگام مطالعه در پیوندهای ورودی-خروجی موجود هستند که مابین ورودی رسم الخطی و خروجی واجشناختی پیوند می زنند. کلماتی که در روند مطالعه زیاد پیش می آیند سریعتر و دقیقتر بیان می شوند چون پیوندهایی که اطلاعات واجشناختی را ممکن میکنند برای کلمات معمولی یکنواخت تر استفاده میشوند از کلماتی که به ندرت در یک متن کتبی در روند مطالعه پیش می آیند.

برای اینکه لب مطلب و معنی و مصداق یک جمله ی کتبی با مطالعه درست تشخیص داده شود، طول مدت فهمیدن نبایستی بیش از دو ثانیه باشد چون ظرفیت و گنجایش حافظه ی کوتاه مدت در همین حدود است. این بدین معنی است که فهمیدن جملاتی کتبی از یک متن وابسته به سرعت مطالعه و طول جملات است – البته همیشه وابسته به اینکه اکثر کلمات متن برای خواننده آشنا باشند.

برای اینکه  جملات سطرهایی از یک متن کتبی بطور متوسط با هشت کلمه را بتوان خواند و فهمید، باید سرعت مطالعه چهار کلمه در ثانیه باشد که مطابق است با ۲۴٠  کلمه در دقیقه. اگر سرعت مطالعه کمتر از این مقدار باشد، ابتدای جمله فراموش می شود. جمله بایستی تا حدودی مجدد خوانده شود که این باعث کاهش سرعت مطالعه می شود. 

 

آیا حس بینایی درشکلگیری لایه های قابلیتهای بیانمندی نقشی تعیین کننده دارد؟

حس بینایی همانطور که گفته شد ما را قادر به کسب بیش از هفتاد درصد از اطلاعات محیط میکند و این در مقایسه با حواس دیگر بسیار بیشتر است.  دیدن و تقلید کردن یکی از اساسی ترین قابلیتهایی است که پستانداران نخستین پایه و انسانهای اولیه و ما انسانها داریم. دیدن رفتاری از همنوعانی که به حفظ حیات و زندگی و بهبود کیفیت زیست و زندگی منتج شده یا می شود و تقلید آن رفتار شیوه ای از آموختن و آمخته شدن است که در رشد و یادگیری کودکان و همچنین بزرگسالان نقشی اساسی دارد.

همانطور که در بخش قبلی توضیح داده شد، تکامل تباری زبان و همچنین یادگیری فردی زبانی رایج و روزمره با اشاره های اندامی شروع شده است و می شود. ابتدا با حرکات دستها و سر و چشمها و اشاره هایی که بدینطریق ممکن شده اند و هستند محاوره ی غیر کلامی شکل گرفته است و می گیرد. این روند یادگیری زبان با اشاره ها توسط کودکان قابل مشاهده است و یادگیری اکثر اجزاء زبانی رایج و روزمره و همچنین اسامی و نامهای اشیاء، رنگها، شکلها، افراد، حیوانات، گیاهان، خوراکی ها و غیره با اشاره ها همراه بکار گیری جملات توصیفی و توضیحی ممکن می شوند. برای مثال پدر و مادر به کودکی حیوانی را با اشاره ی دست نشان میدهند و می گویند: :این حیوان یک خرگوش است.” یا مثلا یک وسیله ی تحریر را با اشاره ی دست نشان می دهند و می گویند: ” این یک ماژیک است.” یا مثلا به سطح یک توپ اشاره میکنند و می گویند: “رنگ این توپ قرمز است.”

البته با این توضیح کوتاه قصد وارد شدن در بحث مبسوط یادگیری زبان مادری توسط کودکان نیست و بدیهی  است که تکامل تباری و یادگیری فردی زبان فقط بدینوسیله ممکن نمی شود و بسیاری از اجزاء زبان همچون حروف ربط ،اضافه و قیدها و یا مفاهیم انتزاعی و کلی را فقط در بافتار جملات یک محاوره  با چندین جمله در مراحل پیشرفته تر کودکان می آموزند اما در اینکه دیدن اشاره ها در  تکامل تباری و یادگیری فردی زبان مادری نقشی اساسی ایفا میکنند، و بیان احساسات با حروف صدا دار و سپس صامت در روند تکامل تباری و رشد فردی نقشی اساسی داشته است، جای شک و تردید زیادی نیست. تکامل تباری زبان به احتمال قریب به یقین با  اشاره ها ی  دستها و سر و چشمها آغاز شده است و به مرور ضمایر و قیدها بگونه ای کلامی ابداع و بکار گرفته شده اند. این روند با تفاوتهایی نه چندان کم در روند یادگیری فردی زبان توسط کودکان تا حدی تکرار می شود. نه یک به یک بهمانگونه اما  به احتمال قریب به یقین با وجوه اشتراک و تشابه زیاد. حس بینایی و دیدن در این روند طولانی مدت هم تباری و هم فردی نقشی اساسی ایفا کرده است و میکند.

حس بینایی و دیدن در شکل گیری زبان روزمره از اینرو نقشی اساسی دارد و  همانطور که مختصر توضیح داده شد، زبان روزمره تمامی لایه های قابلیتهای بیانمندی را ( قابلیتهای احساسی، حسی، ادراکی، فرهنگی و کلامی) حک می کند و آن فرمها و شیوه هایی را بدانها می دهد که دارا هستند و یا دارا می شوند. نه فقط بدین دلیل که تکامل تباری زبان و یادگیری فردی زبان با دیدن و تقلید اشاره های با دستها و سر و چشمها ممکن شده است و می شود، بلکه در  شکل گیری زبان کتبی نیز دیدن و حس بینایی نقش اصلی را ایفا میکند، چرا که آنچه نوشته می شود بایستی دیده شود و آنچه نوشته شده بایستی با دیدن و چشمها خوانده  و فهمیده شود. این البته در مورد زبان کتبی نابینایان صدق نمی کند اما بایستی به این توجه داشت که زبان کتبی نابینایان اولا در مقایسه با زبان کتبی عمومی قدمتی ندارد و نسبتا جدید است و دوما حس لامسه برای نابینایان در خواندن زبان کتبی نابینایان کارکرد جایگزین  حس بینایی را دارد و به بیانی  نه چندان دقیق می توان گفت که نابینا با حس لامسه و انگشتان دستها  جملات کتابی به خط نابینایان را می بیند ، می خواند و می فهمد.

حس بینایی و دیدن در لایه های قابلیتهای بیانمندی نقشی تعیین کننده دارد. در بروز دادن و بیان کردن احساسات اگر چه ظرفیتهایی اندامی و بدنی و هورمونی نقشی اساسی  دارند اما بروز دادن و بیان کردن احساسات تا حدی نه چندان کم در روند رشد کودکان با دیدن بروز و بیان احساسات توسط بزرگسالان تقلید و آموخته و آمخته می شود. این تقلید و آموختن و آمخته شدن توسط کودکان در روند رشد در مورد بکار گیری حواس نیز تا حدی صدق میکند اگر چه قابلیتهای حواس نیز از ظرفیتها ی اندامی و بدنی تبعیت میکند. قابلیتهای ادراکی نیز در محیط اجتماعی تا حدی نه چندان کم از طریق تقلید و دیدن رفتار متناسب و کارآمد آموخته و آمخته می شود. این در مورد قابلیتهای فرهنگی و قابلیتهای کلامی نیز تا حدی نه چندان کم صدق میکند که قابلیتهای فرهنگی با دیدن آموخته و به مرور آمخته می شوند. در حرفه های گوناگون کار آموز با دیدن شیوه ی کار توسط افراد حرفه ای کار را می آموزد و این در مورد هنرهای گوناگون نیز صدق میکند. لازم به توضیح مشروح مجدد نیست که قابلیتهای کلامی شفاهی و به درجاتی بیشتر کتبی با دیدن آموخته و به تدریج آمخته می شوند.

همانطور که در ابتدای این بخش ازاین پژوهش اشاره ای شد لایه های قابلیتهای بیانمندی  در تکامل، یادگیری و بکارگیری زبان و از جمله دو مجموعه ی وسیع پرسیدن و پاسخ دادن به درجاتی مختلف دخیل هستند و بلفعل می شوند. این در مورد سوال/پرسش و جواب/پاسخ نیز صدق می کند و به درجاتی بسیار زیاد در سوالات و پرسشها و جوابها و پاسخهای کتبی در روند خواندن و فهمیدن آنها، حس بینایی و دیدن و یا حس لامسه بعنوان حس جایگزین برای نابینایان الزامی است.

این در مقایسه به درجاتی کمتر در مورد سوال/پرسش و جواب/پاسخ شفاهی صدق میکند اگر چه دیدن اینکه در محیطی اجتماعی یا رابطه ای اجتماعی افرادی سوال/پرسش طرح میکنند و به آنها بجا و متناسب جواب/پاسخ می دهند در یادگیری و بکار گیری  این دو مجموعه رفتار، کنش و عمل  و واکنش و عکس العمل زبانی تآثیر زیادی دارد.  همانطور که گفته شد بدلیل اینکه آموختن و آمخته شدن تا حدی نه چندان کم از طریق سرمشق و مدل و تقلید ممکن می شود و این ازجمله در مورد این دو مجموعه وسیع کنش و واکنش زبانی نیز صدق میکند. حس بینایی و دیدن همچنین در شکلگیری و طرح سوال/پرسش و جواب/پاسخ نقشی اساسی دارد چرا که اکثر موارد و امور ناآشنا و یا ناشناخته را از جمله با دیدن و خواندن ابتدا متوجه می شویم که برایمان ناآشنا و یا ناشناخته هستند و سپس بلقوه یا بلفعل این امکان و توانش را داریم که در آنباره سوال و یا پرسشی کنیم ودر پی جوابگویی و پاسخگویی برویم.

 

ادامه دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] Transduktion

[2] Methode der Schichten

[3] Term

[4] Ableism

[5] Transduktion

[6] Transformation

[7] Sehpigment

[8] Rohdopsin

[9] Primären sensorischen Kortextarrealen

[10] Okzipitallappen

[11] Temporallappen

[12] Parietallappen

[13] Stirn- oder Frontallappen

[14] Bottom-Up- Verarbeitung

[15] Top-Down- Verarbeitung

[16] Opsin

[17] Retinal

[18] عموما نور را نوعی موج قلمداد میکنند اما در اینجا به طبیعت ذره ای نورتوجه می شود که توضیحات فوق را قابل فهم تر می کند.

[۱۹] همپارِش یا ایزومرسازی یا ایزومریزاسیون

فرایندی است که در آن یک مولکول

،به مولکول دیگری تبدیل می شود، بی‌آنکه تغییری در تعداد و نوع اتم‌های آن پیش بیاید؛حال آنکه تنها آرایش اتم‌ها در آن عوض می‌شود.

 

[20] Dunkeladaption

[21] Pigmentregenration

[22] Rodopsin

[23] Iodopsin, Jodopsin

[24] Transducin

[25] Phosphodiesterase

[26] Cycliches Guanomonophosphat

[27] برای این توضیحات از منابع زیر استفاده شده:

Wikipedia.org/wiki/Lesen

Hunziker, Hans-werner: Im Auge des Lesers, foveale und periphere Wahrnehmung – vom Buchstabieren zur Lesefreude. Transmedia, Zürich 2006.

[28] Augenfixation

[29] Periphere Sehenswahrnehmung

[30] Lesesakkaden

[31] Dual-Route- Cascaded-Modell

[32] Triangel-Modell

[33] Graphem-Phonem-Korrespondenz-Regeln

[34] Mapping

[35] Prozessierung

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)