جنگ میان ایران و اسرائیل را نمی‌توان صرفاً یک رویارویی نظامی تلقی کرد. این رخداد، آینه‌ای است از انباشت بحران‌هایی که سال‌ها در تار و پود سیاست داخلی و خارجی ایران تنیده شده‌اند. اما اکنون که این جنگ ــ دست‌کم موقتاً ــ به پایان رسیده، قطعا و عمیقاً باید از آن خوشحال بود؛ نه فقط به دلیل پایان درگیری، بلکه از آن رو که جان انسان‌ها، در هر دو سوی ماجرا، فدای ایدئولوژی‌ها و زیاده‌خواهی‌ها نشد.
آرزوی برخی که گمان می‌برند شاید از دل جنگ، دموکراسی برای ایران زاده شود، امیدی است عبث و ناپایدار. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که خشونت هرگز بستری امن برای زایش آزادی و عدالت فراهم نمی‌آورد. هرچند گاه ملت‌ها آن‌چنان از شیوه حکمرانی حکومت‌گران خود سرخورده می‌شوند که حتی سقوط آن نظام را، ولو به بهای پیدایش حکومتی فقط اندکی بهتر، ترجیح می‌دهند.

۱. فراتر از جنگ: یک بحران درونی در ترازوی تاریخ
حمله اسرائیل به ایران قطعا اقدامی تجاوزکارانه بوده است؛ اما این تجاوز نه از سر توسعه‌طلبی کور، بلکه واکنشی به سال‌ها تهدید رسمی از سوی ایران، تبلیغ گفتمان نابودی اسرائیل، و همراهی با پروژه‌های نظامی مشکوک، از جمله برنامه‌های هسته‌ای تلقی شده است. بنابراین، ما با موقعیتی روبه‌رو هستیم که در آن شعارهای رادیکال، بهانه‌ای برای توجیه اقدامات نظامی دشمن شده‌اند. این واقعیت، بیدار باشی برای بازاندیشی در نحوه تولید گفتمان سیاسی در ایران است. باید با شهامت پذیرفت که برخی سیاست‌ها نه تنها در تحقق عدالت برای فلسطینیان ناکام بوده‌اند، بلکه ابزار بی‌ثبات‌سازی کشور نیز شده‌اند.

۲. ایدئولوژی به‌مثابه مانع توسعه و گفت‌وگو
جمهوری اسلامی ایران، از بدو تولد، خود را نه در قالب یک نظام سیاسی متعارف، بلکه به‌عنوان یک پروژه ایدئولوژیک تعریف کرده است؛ پروژه‌ای که در آن، سیاست نه ابزار تدبیر زندگی جمعی، بلکه عرصه‌ای برای بازنمایی یک حقیقت قدسی است. این نگاه، هرگونه عقلانیت ابزاری، هر نوع گفت‌وگو با «دیگری»، و حتی هر اصلاح درونی را نوعی خیانت به حقیقت می‌پندارد. این ایدئولوژی، به‌جای آنکه پیوندی میان مردم و حکومت برقرار سازد، شکاف میان آن دو را تعمیق کرده و موجب بی‌اعتمادی فراگیر، سردی اجتماعی و حتی همدلی بخشی از مردم با دشمن مهاجم شده است.

۳. دوپارگی هویتی ملت و گسست از حکمرانی
پدیده شگفت‌انگیز در واکنش افکار عمومی به جنگ اخیر، نه وحدت ملی، بلکه نوعی واکنش متناقض، حتی همدلانه با دشمن بود. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً به پروپاگاندای خارجی یا رسانه‌های برون مرزی نسبت داد. بلکه باید آن را نشانه‌ای از گسست ژرف در ساختار هویتی ملت و دولت دانست. مردمی که خود را در سیاست رسمی بازنمی‌یابند و گاه حتی در تقابل با آن می‌ایستند. بنابراین، بحران کنونی، بیش از آنکه خارجی باشد، داخلی است؛ بحرانی در اعتماد، در هویت، و در معنا.

۴. عقلانیت توسعه‌گرا: بدیلی ممکن و اخلاقی
مخرج مشترک این بحران‌ها، در نهایت، به پرسشی فلسفی درباره چیستی حکومت بازمی‌گردد. آیا حکومت ابزاری است برای تحقق غایات متعالی یک ایدئولوژی، یا سامانه‌ای برای تنظیم زیست جمعی به گونه‌ای کارآمد، عادلانه و پایدار؟ نظریه «عقلانیت توسعه‌گرا» پاسخی است به این بن‌بست. در این رویکرد، حکومت :

۱-ابزاری برای توزیع منصفانه منابع و فرصت‌هاست، نه تریبونی برای اقناع عقیدتی.

۲-برآمده از خواست شهروندان و پاسخ‌گوی آنان است، نه متولی هدایت ابدی ایشان.

۳- نظامی باز و یادگیرنده است، که می‌پذیرد در خطا باشد، نقد شود، و اصلاح گردد.

۴- همواره در تعامل با دانش‌های بشری، علوم اجتماعی، فناوری و حقوق بشر حرکت می‌کند، نه در حصر یک متن یا روایت خاص از تاریخ.
۵- سیاست مشارکتی و باز مبتنی بر حقوق شهروندی ، جامعه مدنی قوی، مطبوعات آزاد و نهادهای مستقل را می پذیرد.

۶- اقتصاد غیرایدئولوژیک مبتنی بر بهره‌وری، عدالت اجتماعی، و پیوند با اقتصاد جهانی را می پذیرد و بر اساس فرمان‌های شعاری و رانتی عمل نمی کند.

۷- فرهنگ پلورالیستی را به‌جای مهندسی فرهنگی می پذیرد و فرهنگ را بستر تنوع و خلاقیت قرار می دهد.

عقلانیت توسعه‌گرا به خصلت انسانی قدرت بازمی‌گردد که با دین ستیزی نخواهد داشت. توسعه، به‌مثابه یک پروژه انسانی، نیازمند زبانی است که به جای تقسیم جهان به «حق» و «باطل»، بر مبنای تحلیل‌های تجربی، مشارکت شهروندان و منطق گفت‌وگو استوار باشد. عقلانیت توسعه‌گرا، نه تنها راهی برای برون‌رفت از بحران‌های اقتصادی و سیاسی است، بلکه امکان بازسازی معنا (مشروعیت) را نیز در نسبت میان مردم و حکومت فراهم می‌سازد.

۵- بازتعریف سیاست خارجی در پرتو اصلاح حکمرانی: فراتر از تقابل
امروز بیش از هر زمان، ایران نیازمند بازاندیشی بنیادین در اصول سیاست خارجی خود است. دفاع از حقوق ملت فلسطین می‌تواند همچنان هدفی مشروع و اخلاقی باقی بماند، اما این دفاع هنگامی که به شکلی بیان شود که کشور را در معرض انزوای دیپلماتیک، فشارهای جهانی و تهدیدهای نظامی فزاینده قرار دهد، دیگر نه اخلاقی تلقی می‌شود و نه هوشمندانه و راهبردی. در اینجا باید تمایز روشنی میان «حمایت» و «تحریک» قائل شد: حمایت، به معنای پشتیبانی دیپلماتیک، بشردوستانه و حقوقی از مطالبات مشروع مردم فلسطین در چارچوب قوانین بین‌المللی و عرف جهانی است؛ اما تحریک، به معنای تهدید مکرر موجودیت یک دولت، شعارهای ستیزه‌جویانه، و مواضعی است که بیش از آنکه به فلسطین یاری رسانند، بهانه‌ای برای بسیج دشمنان علیه ایران فراهم می‌آورند. شعارهایی نظیر «نه جنگ، نه تسلیم» نیز، مادامی‌که پشتوانه عملی، چارچوب حقوقی روشن، و راهبرد دیپلماتیک مؤثری نداشته باشند، صرفاً به شعاری پوچ بدل می‌شوند که وضعیت بن‌بست و تقابل را تداوم می‌بخشند و راه را بر هرگونه صلح، پیشرفت و ثبات در داخل و خارج کشور می‌بندند. سیاست خارجی باید بازتابی از واقع‌گرایی اخلاق‌مدار باشد، نه استمرار گفتمان‌های پرهزینه و بی‌ثمر.

نتیجه‌گیری: لحظه بیدارباش تمدنی
پایان جنگ، اگرچه خود نعمتی انسانی است، اما کافی نیست. آنچه اکنون نیاز است، نوعی بازاندیشی رادیکال در نظام حکمرانی است؛ بازاندیشی‌ای که از ایدئولوژی ستیزه گر به‌سوی عقلانیتی اخلاق‌محور و توسعه‌گرا حرکت کند. تنها در این صورت است که می‌توان از چرخه‌های خشونت، انزوا و فروپاشی مشروعیت عبور کرد. آینده ایران، نه در تسلیحات، نه در شعار، که در بازسازی شجاعانه ذهنیت حاکمان و مشارکت واقعی مردم رقم خواهد خورد. اکنون زمان آن فرا رسیده که به جای سر دادن بانگ پیروزی، بانگ بازنگری در خویشتن طنین افکند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)