در بزنگاه درگیریهای نظامی میان اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران، بسیاری از احزاب، گروهها و شخصیتهای کلاسیک اپوزیسیون ایرانی، با نگاهی امیدوارانه به این تقابل نظامی چشم دوخته بودند. آنان تصور میکردند که این جنگ میتواند بهعنوان یک “کاتالیزور خارجی”، رژیم را ساقط کرده و راه را برای استقرار نظامی تازه هموار سازد؛ نظمی که خود در آن بازیگر اصلی قدرت باشند. اما با اعلام آتشبس، تمام آن امیدها فرو ریخت. در پی این تحولات، شکاف میان نگاه کلاسیک و تحلیلهای واقعگرایانه، آشکارتر از همیشه شد. در این میان، تنها جریانی که نه به اسرائیل و نه به رژیم توهم نداشت و تحلیل خود را نه بر مبنای قدرتهای خارجی بلکه بر ظرفیت درونی جامعه بنا نهاد، پژاک بود. این جریان با نقدی ریشهای به ساختار ذهنیت اقتدارگرا، چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون، مسیر تغییر را نه از بالا، بلکه از درون جامعه و با دگرگونی در افق آگاهی و سازمانیابی اجتماعی تعریف کرد.
آنچه در رفتار احزاب کلاسیک مشاهده میشود، بیشتر از آنکه یک تحلیل ژئوپلیتیکی دقیق باشد، بازتابی از یک روانشناسی جمعی است. روانشناس اجتماعی، اریک فروم، در کتاب “گریز از آزادی”، بهخوبی توضیح میدهد که چگونه انسان، در مواجهه با اضطراب آزادی و مسئولیتپذیری، بهسوی اقتدار پناه میبرد؛ حتی اگر این اقتدار در قالب نیرویی خارجی و خشن ظاهر شود. بسیاری از نیروهای اپوزیسیون، از ترس ورود به یک فرآیند پیچیده، تدریجی و اجتماعی برای تغییر، دچار مکانیسمهای دفاعی روانی شدند و به امید رهایی از راه جنگ و قدرت خارجی دل بستند. این نه یک استراتژی سیاسی، که یک مکانیسم دفاعی جمعی در برابر مسئولیتپذیری اجتماعی بود.
این توهم اما تنها به روانشناسی فردی ختم نمیشود. هانا آرنت، فیلسوف سیاسی آلمانی، در تحلیل نظامهای توتالیتر، هشدار میدهد که سقوط یک دیکتاتوری، در صورتی که صرفاً به جابهجایی قدرت بینجامد، نه تنها به آزادی منجر نمیشود، بلکه شکلی تازه از اقتدارگرایی را بازتولید میکند. آنچه آرنت “بازتولید اقتدار در غیاب مشارکت عمومی” مینامد، دقیقاً در ساختار بسیاری از احزاب کلاسیک ایرانی قابل مشاهده است. این گروهها، فاقد ساختارهای دموکراتیک درونیاند و تغییر را بهجای آنکه فرآیندی جمعی و ریشهدار ببینند، تنها در چرخش قدرت از یک حاکم به حاکمی دیگر خلاصه کردهاند.
از سوی دیگر، رژیم نیز در مواجهه با بحرانها، از ابزارهایی بهره میبرد که از جنس قدرت صرف نیست، بلکه نوعی از کنترل روانی و بازنمایی است. در این زمینه، نظریهپردازیهای میشل فوکو، بهویژه در مفهوم “زیستسیاست”، یاریگر فهم بهتر کارکرد قدرت در ایران است. فوکو نشان میدهد که قدرت مدرن، دیگر تنها در سرکوب فیزیکی نیست، بلکه در نحوهایست که زندگی، بدنها، ترس و امید انسانها را سامان میدهد. رژیم جمهوری اسلامی، با بهرهگیری از جنگ، نهفقط به دنبال امنیت فیزیکی، بلکه بهدنبال تولید هویت، دشمن، و معنا برای بقای خود است. به همان میزان، اپوزیسیون کلاسیک نیز در دام همین روایت قدرت افتاده است و بهجای اینکه صدای جامعه باشد، بدل به پژواک ساختارهایی شده که میخواهد جایگزینشان شود.
در این میان، تنها پژاک بود که توانست از این چرخهی تکرار قدرت خارج شود. با تکیه بر مفاهیمی چون خودمدیریتی، دموکراسی مستقیم، تمرکززدایی و جامعهمحوری، پژاک نهتنها اقتدار رژیم را نقد میکند، بلکه اقتدارگرایی نهفته در اپوزیسیون را نیز به چالش میکشد. در دیدگاه پژاک، تغییر نه با قدرتگیری یک نیروی دیگر، بلکه با بازسازی ساختارهای اجتماعی، ایجاد فضاهای خودگردان، و بازپروری سوژهی سیاسی ممکن میشود.
از این منظر، آنچه امروز در جریان است، نه یک بحران سیاسی صرف، بلکه یک بحران معنا در سطح جمعی است. زیگمونت باومن، جامعهشناس لهستانی، در آثار خود درباره “مدرنیته سیال”، توضیح میدهد که چگونه انسان معاصر، در برابر پیچیدگیها و عدم قطعیت، بهدنبال پاسخهای ساده و روایتهای دوگانه (خیر/شر، رژیم/نجاتدهنده) میگردد. احزاب کلاسیک نیز، بهجای درک پیچیدگی جامعه ایران، به سمت مصرف روایتهای ساده از رهایی کشیده شدند: رژیم باید برود، جنگ میتواند آن را ببرد، و سپس آزادی خواهد آمد. اما این مسیر نهتنها راه به آزادی نمیبرد، بلکه خطر بازتولید اقتداری تازه را در دل خود دارد.
پژاک اما، با نپذیرفتن این سادهسازی، با ایستادن در برابر روایتهای نجاتبخش، و با تمرکز بر آموزش، سازماندهی اجتماعی، و خودآگاهی، نقطهای از امید و واقعگرایی در دل این فضای سرشار از توهم است. پژاک نه در توهم جنگ، و نه در خیال قدرت، بلکه در دل جامعه و با تکیه بر فرآیندهای مردمی، راهی را پیشنهاد میدهد که اگرچه دشوارتر، اما واقعیتر و پایدارتر است.
در پایان، میتوان گفت آتشبس، بیش از آنکه نشانه توقف درگیریها باشد، پایان یک فاز از تحلیلهای غیرواقعبینانه و توهمزا بود. اکنون، لحظهایست برای بازنگری در ذهنیتها، روشها و آرمانها. تغییر، اگر قرار است به آزادی واقعی منجر شود، نه از مسیر بمباران و ائتلافهای نظامی، بلکه از دل جامعه، در درون مردم، و با بازسازی رابطه قدرت و زندگی ممکن خواهد بود. پژاک این را نه در حرف، بلکه در عمل سیاسی-اجتماعی خود، به ما یادآوری میکند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.