متعاقب حمله هوایی اسرائیل به نظام اسلامی ایران، بازار بیانیهنویسی نیز داغ شده و خوشبختانه هر جمع و گروهی فرصت و امکان پیدا میکند تا مواضع خود را علنی کند. چنین امکان و فرصتی را البته باید به فال نیک گرفت زیرا شواهد بسیاری برای مطالعات سودمند در باره نقش گروههای مختلف، روانشناسی فردی و جمعی، و همچنین بنمایههای فکری آنها در مقاطع فوقالعاده حساس تاریخی در اختیار دیگران قرار میدهد.
از میان بسیار نکاتی که در این بیانیهها میتوان یافت، من به یک خلط حقوقی اشاره میکنم و در ادامه سعی میکنم بیان کنم که این خلط، غفلت و یا تغافل از کدام ریشه آب میخورد. این خلط مهم در باره حمله اسرائیل به ایران در باره دو مفهوم ظریف اما مهم در حقوق بینالملل است که تحت عناوین تمامیت ارضی Territorial Integrity و حاکمیت سرزمینی Territorial Sovereignty قرار میگیرند. آنچه اکنون از سوی اسرائیل شاهد هستیم (چه مشروع و چه نامشروع از منظر حقوق بینالملل)، تعرض به حاکمیت سرزمینی است و نه تمامیت ارضی (بنا به فرض مشروعیت رژیم اسلامی از منظر حقوق بینالملل). تاکنون هیچ ادعایی از سمت اسرائیل مبنی بر اشغال سرزمینی یا تغییر مرز یا الحاق بخشی از خاک ایران به کشور خود شنیده نشده است. اساساً اسرائیل و ایران هیچ مرز آبی یا خاکی مشترکی ندارند که این حملات به هدف تغییر مرزها صورت گرفته باشد (اینکه نقض حاکمیت سرزمینی ممکن است منجر به تغییر مرزها شود، موضوع ثانوی است و ناقض تفاوت ذکر شده نیست). حتی اشغال سرزمین نیز الزاماً به معنی تعرض به تمامیت ارضی نیست. شرط ضرور برای نقض تمامیت ارضی، تغییر مرزها، یا الحاق بخشی از سرزمین به کشوری دیگر است. به نمونههای زیر دقت کنید.
۱. نظریه مشورتی کوزوو (۲۰۱۰)
در نظریه صادره درباره استقلال کوزوو، دیوان دادگستری بینالمللی ICJ تأکید کرد: «دامنه اصل تمامیت ارضی محدود به مناسبات بین کشورهاست». موضوع از این قرار بود که استان خودمختار کوزوو در زمان یوگسلاوی سابق جزئی از جمهوری صربستان بود. بعد از فروپاشی یوگسلاوی، کوزوو خواستار جدایی شد. سرکوب شدید آلبانیتبارهای ساکن کوزوو به دست صربها در سال ۱۹۹۹، سبب شد تا ناتو مداخله کند. صربستان در سال ۲۰۰۸ اعلان خودمختاری نمود. صربستان شکایتی را در دیوان دادگستری بینالمللی مطرح کرد. دیوان تصریح کرد که اعلام استقلال، به خودی خود، نقض حقوق بینالملل نیست زیرا حقوق بینالملل هیچ قاعدهای را که مانع اعلام استقلال یک واحد داخلی باشد، مقرر نکرده است. مهمتر اینکه دیوان تأکید کرد اصل تمامیت ارضی ناظر بر روابط میان کشورهاست، نه گروهها یا واحدهای داخلی. چنین موضوعی نشان میدهد که موضوع تمامیت ارضی با حاکمیت سرزمینی دو موضوع جدا (البته مرتبط) هستند.
۲. پرونده Oil Platforms (ایران علیه آمریکا، ۲۰۰۳)
در این پرونده، ایران حملات آمریکا به تأسیسات نفتی در آبهای خلیج فارس را محکوم کرد. دیوان با استناد به عهدنامه دوستی بین ایران و ایالات متحده، صلاحیت رسیدگی یافت. در این پرونده تأکید شد که حتی اگر حملهای به منافع ایران صورت گرفته باشد، این حمله صرفاً نقض حاکمیت سرزمینی است، نه الزاماً نقض تمامیت ارضی، زیرا هیچ تغییری در مرزها داده نشده یا ادعای سرزمینی صورت نگرفته است.
۳. پرونده Corfu Channel در سال ۱۹۴۹
در این پرونده، بریتانیا با ورود به آبهای سرزمینی آلبانی برای بررسی مینگذاری اقدام کرد. دادگاه به روشنی اعلام کرد که ورود بدون اجازه به حریم کشور دیگر، نقض حاکمیت سرزمینی است و نه الزاماً تمامیت ارضی.
۴. اشغال عراق توسط آمریکا (۲۰۰۳)
ایالات متحده با هدف سرنگونی رژیم صدام حسین وارد عراق شد. گرچه این اقدام از منظر مشروعیت سیاسی و اخلاقی محل مناقشه است (نه الزاماً درست یا نادرست)، اما آمریکا هیچگاه ادعای الحاق عراق یا بخشی از آن را مطرح نکرد. در نتیجه، این عملیات نقض حاکمیت عراق بود، اما نقض تمامیت ارضی از دیدگاه رسمی محسوب نشد.
۵. اشغال موقت برلین و آلمان پس از جنگ جهانی دوم
متفقین پس از جنگ جهانی دوم خاک آلمان را اشغال کردند. اما علیرغم تقسیم آن بین چهار قدرت اشغالگر، این وضع در چارچوب اشغال نظامی موقت با حفظ مرزهای بینالمللی آلمان قرار گرفت. لذا مجدداً، نقض اقتدار حکومتی (sovereignty) صورت گرفت، نه نقض تمامیت ارضی.
آنچه برای من جالب توجه است این است که چگونه ذهنهایی که علیالاصول تیزبین هستند و از ظرفیت مناسبی نیز برخوردارند، راجع به موضوع چنین سادهای دچار غفلت، تغافل و یا اغفال میشوند. در واقع موضوع از این قرار است که به جهت دلبستگی آنها به حاکمیت نظام اسلامی (از آنجا که از بیان علنی آن شرمسارند)، نظام اسلامی را با حاکمیت سرزمینی معادل میگیرند. سپس با خلط حاکمیت سرزمینی و تمامیت ارضی، در صدد تحریک عواطف خوانندگان برمیآیند تا این تعرض را با حمله به تمامیت ارضی ایران یکسانسازی کنند. بدینوسیله، آنان کمی از شرمساری خود میکاهند و دفاع خود از نظام اسلامی را پشت ادعاهای میهندوستانه پنهان میکنند. بنابراین گامهایی که اینگونه افراد برمیدارند تا مواضع خود را توجیه کنند به قرار زیر است:
۱. یکسان انگاشتن رژیم جمهوری اسلامی با حاکمیت سرزمینی (آنان برای دفاع مستقیم از رژیم شرمسارند)
۲. ایجاد شبهه خلط حاکمیت سرزمینی و تمامیت ارضی (که به آنان اجازه میدهد تعرض به حاکمیت سرزمینی را معادل تعرض به تمامیت ارضی بگیرند)
۳. تحریک عواطف میهندوستی (که نتیجه آن مخالفت با تعرض به حاکمیت سرزمینی است)
۴. استفاده از این عواطف برای مخالفت با هر حملهای علیه رژیم اسلامی (زیرا از قبل رژیم اسلامی و حاکمیت سرزمینی معادلسازی شده است)
موضوع اما در مورد نواندیشان دینی (یا روشنفکران دینی) کمی متفاوت است. برخی از آنان تحت آزار رژیم اسلامی قرار داشتند و شاید هنوز هم داشته باشند. پس آن چه سائقهای است که آنان را به سوی نوشتن چنین بیانیههای بیمایهای سوق داده است؟ به گمانم، فارغ از موضوعات پیرامونی، یک سائقه اصلی در اینجا دستاندرکار است. این حلقه یا جمع یا گروه، به لحاظ وجودی وابسته به یک پروژه است: ابداع نوعی ویژه از آشتی بین دین و علوم انسانی جدید. به این ترتیب، موضوع دین در قلب این پروژه و از آن طریق در بنیاد وجودی این جمع قرار میگیرد. اما با تغییر رژیم، مسئلهای به نام دین از هیچ اولویتی برخوردار نخواهد بود (همانگونه که در قبل از انقلاب اسلامی نبوده است) در نظام حاضر است که الله قرآن و محمد و ربط آن با دنیای جدید به عنوان یک مسأله ظهور کرده است و متاعفروشان این بازار نواندیشان دینی هستند. با تغییر رژیم، صورت این مسأله اساساً پاک میشود (منظورم نه به لحاظ نظری، بلکه به عنوان یک واقعیت اجتماعی است) به این ترتیب، حیات این جمع عملاً بدون پروژه خواهد ماند و یا به شکل یک پروژه شکستخورده ادامه خواهد یافت. این استدلال مخالف که موضوع نواندیشی دینی تازه نیست و از سابقهای دیرین برخوردار است، کودکانهتر از آن است که نیاز به بررسی داشته باشد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.