همچنان که شبح جنگ بر فراز ایران گسترده می شود و بمبهای اسرائیل دوباره به خاک ایران شلیک می شوند، بسیاری از ما ایرانیان خود را میان دو واقعیت نیرومند اما متناقض – که هر دو به شکل دردناکی واقعی اند – گرفتار میبینیم. از یک طرف، برای میلیونها نفری که دههها حکومت استبدادی، خفقان ایدئولوژیک، فساد ریشهدار و خشونت بیرحمانه دولتی را تحمل کردهاند، حملات اخیر اسرائیل به زیرساختهای نظامی ایران – به ویژه اهداف مرتبط با سپاه پاسداران – میتواند مانند یک تسویه حساب به تأخیر افتاده باشد. نوعی عدالت فراقضایی برای کسانی که سالها مصون از مجازات بوده اند، مصون از مکافات حبس کردن مخالفان، شکنجه معترضان، کنترل از طریق رعب، ایجاد فساد اقتصادی، قضایی، و سیاسی، و… .
اما در سطحی دیگر، و به همان اندازه واقعی، این حملات آغازگر و اعلان جنگ است. این حمله از طرف دولتی انجام شده که به جنایات جنگی متهم است و هم اکنون در حال ارتکاب یک نسل کشی گسترده در فلسطین است. اسرائیل، رژیمی مبتنی بر استعمار، جداسازی نژادی و تبعیض ساختاری است که مرتبا قوانین بشردوستانه بینالمللی را نقض میکند و حملات فرامرزی اش را بدون توجه به حاکمیت ها یا جان غیرنظامیان انجام میدهد.
پیام نتانیاهو به ایرانیان، پوشیده در ارجاعات تاریخی و وعدههای دوستی، می تواند برای کسانی که- مایی که- از وضع موجود در ایران به ستوه آمده ایم، طنینی داشته باشد. او گفته: «جنگ ما با رژیم است، نه با مردم»، و از ایرانیان خواسته تا زیر پرچم کوروش کبیر تجمع کنند. اما در پشت این همبستگی، تناقضی عمیق نهفته است: آیا دولتی که فعالانه و مکررا آزادی را از مردمان دیگر سلب میکند، میتواند وعده آزادی بدهد؟
از نظر قانونی نیز، حمله اسرائیل به ایران نقض جدی هنجارهای بینالمللی است. این حمله بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل و بدون رعایت معیارهای سختگیرانه دفاع از خود طبق ماده ۵۱ منشور سازمان ملل، انجام شده است و می شود. حتی اگر برخی ایران را یک تهدید بدانند، اصولی مانند تناسب و تمایز – بین اهداف نظامی و غیرنظامی – نادیده گرفته شده است. حتی اگر از مرگ غیرنظامیان، تخریب زیرساختهای حیاتی، و قرار دادن یک ملت در شرایط جنگی بگذریم، صرفِ فکر کردن به احتمال تشعشعات رادیواکتیو و پیامدهای فاجعهبار آن خود باطل اباطیل نتانیاهو دربارهی «دوستی با ملت ایران» است. وقتی جان انسان ها، خاک، و آیندهی سرزمینی به این سادگی در معرض خطر قرار میگیرد، دیگر صحبت از آزادی، رهایی یا میراث کوروش چیزی جز یک سلاح نیست.
این واقعیت دوگانه – بیم و امید جنگی که تهدیدش دست کم یک دهه زندگی ما را متاثر کرده است – لحظه روانی و سیاسی ای را که ایرانیان اکنون در آن زندگی میکنند، تعریف میکند. امید به تغییر واقعی و عمیقاً موجه است. اما وسیلهای که از طریق آن این تغییر حاصل میشود، مهم است. بحران اصلی، اخلاقی است. چه میشود اگر رهایی ما از دل تجاوز بیرون بیاید؟ آیا میتوان استبداد را با ابزارهای ناعادلانه از میان برداشت، و به بازتولید استبدادی دیگر دامن نزد؟ آیا تغییر با مداخله نظامی-یا دقیق تر، تجاوز نظامی- میتواند واجد مشروعیت سیاسی و اخلاقی باشد؟
تاریخ هشدارهای روشنی میدهد. عراق، لیبی، سوریه و افغانستان تغییر رژیم از بیرون را تجربه کردهاند. هیچ یک از آنها به دموکراسیهای پایدار تبدیل نشدند. همه آنها دچار فروپاشی ممتد نظم مدنی، بحران های پیاپی و بی ثباتی های گسترده شدند. بسیاری از شهروندان این کشورها برای همیشه در چرخه آوارگی و جابه جایی های مکرر گرفتار شده اند.
مردم ایران نمیتوانند و نباید مجبور باشند میان دیکتاتوری داخلی و امپریالیسم خارجی یکی را انتخاب کنند. خواست آزادی، کرامت، عدالت و زندگی انسانی، نیازی به تأیید غرب یا شرق ندارد. این خواست، تاریخی است، مشروع است، و تنها زمانی میتواند بهطور پایدار تحقق یابد که بر ارادهی جمعی، مشارکت عمومی، و فرآیندهای درونی استوار باشد.
اکنون که اسرائیل به ایران حمله کرده، آنچه بهنام حمایت از مردم و گشودن راه آزادی برای آنها معرفی میشود ادامه همان گفتمانی است که ماموریت عاجل آمریکا را، به گفته لارا بوش، نجات زنان افغان از دست طالبان، پیشگیری از گسترش سلاح های کشتار جمعی از عراق صدام حسین، و مداخله در کل منطقه خاورمیانه را به عنوان مبارزه با تروریسم و رادیکالیسم مذهبی توجیه می کرد. خود ما ایرانیان هم حمایت های گزینشی از جنبش های اجتماعی این سالها در ایران را تجربه کرده ایم. در چنین بزنگاهی، واکنش ما ــ چه در درون و چه در بیرون ایران ــ باید مبتنی بر تفکر انتقادی، موضعگیری اخلاقی، و حفظ استقلال سیاسی باشد. ما حق داریم از سرکوب داخلی بیزار باشیم و در عین حال با مداخلهی خارجی مخالفت کنیم. ما میتوانیم همزمان خواهان سرنگونی رژیم باشیم و نسبت به هرگونه «رهایی» تحمیلی، مشکوک باقی بمانیم. فراروی از این تناقض، در واقع همان بلوغ سیاسی است که منطقهی ما بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد.
آنچه در میانهی این بحران از دست می رود، چیزی فراتر از حقیقت یا عدالت سیاسی است، خودِ اخلاق است که به مخاطره می افتد. اخلاق نه بهمثابهی موعظه، بلکه بهعنوان ستون نگهدارندهی زیست جمعی انسانها. ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن معیارهای اخلاقی هر روز بیشتر به ابزارهای تاکتیکی، ژست های رسانهای، یا وسایلی برای کانالیزه کردن روایتهای قدرت بدل میشوند.
پیام نتانیاهو به مردم ایران نمونهی تمامعیار این «اخلاقِ وارونه» است: ادعای رهایی بخشی، آنهم از زبان کسی که ملتی را سلاخی کرده است. این اخلاق کرامت انسان را وقتی به رسمیت می شناسد که در خدمت منافع سیاسی اش باشد.
در جهان امروز، فلسطینیان، اویغورها، یمنیها، پناهندگان افغان، مهاجران آفریقایی، آوارگان سوری، معترضان ایرانی، همه فقط تا جایی مهماند که یک روایت غالب را تغذیه کنند. اما آزادیِ واقعی، بدون همدلی جهانی، بدون ایستادن در کنار همهی قربانیان، ممکن نیست. اگر ما، در مقام مردم، از اخلاق چشمپوشی کنیم، دیگر تفاوتی میان حاکمان و محکومان نخواهد بود.
این همان نقطهایست که انتخاب ما اهمیت دارد. ما تنها شاهد نیستیم؛ شریک تاریخیای هستیم که میتواند سکوت کند یا حرف بزند، تأیید کند یا مقاومت. و این انتخاب، شاید مهمترین کنش اخلاقی زندگی ما در جهان فراموشکار کنونی باشد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.