روشن است که پافشاری جمهوری اسلامی بر غنی‌سازی اورانیوم، که به ‌ادعای این رژیم برای مصارف غیرنظامی صورت می‌گیرد، از مقوله مبارزه جمهوری اسلامی با استعمار است، زیرا با ادامه غنی‌سازیِ جمهوری اسلامی، آمریکا همچنان از منفعت این امر محروم خواهد ماند، منفعتی که البته آمریکا آن را در پوشش مخالفت با ساخت بمب اتمی طلب می‌کند. اما آیا نفع محرومیت آمریکا از غنی‌سازی اورانیوم به جیب مردم ایران می‌رود؟ به‌عبارت دیگر، آیا اگر جمهوری اسلامی همچون گذشته آمریکا را از منفعت غنی‌سازی اورانیوم محروم کند، با این محرومیت، مردم ایران از برق یا دارو و درمانِ برخی بیماری‌ها و به‌طور کلی فواید ناشی از این غنی‌سازی برخوردار می‌شوند؟ روشن‌ است که پاسخ این پرسش منفی است؛ مردم ایران به‌ویژه در سال‌های اخیر با گوشت و پوست خود این حقیقت را لمس کرده و همچنان می‌کنند که نه فقط غنی‌سازی اورانیوم بلکه کل مبارزه ضداستعماری جمهوری اسلامی در طول نزدیک به نیم قرن حکومت این رژیم نه تنها به اندازه سر سوزنی به نفع آنها نبوده بلکه، درست بر عکس، یکسره به زیان آنها بوده و در واقع فقط و فقط به گرانی وحشتناک و کمرشکن و فقر و فلاکتِ بیش از پیش مردم و نیز خفقان و سرکوب و کشتار و اعدام روزافزون دامن زده است، به‌طوری که اکنون مردم حتی از ابتدایی‌ترین نیازهای روزمره مانند برق و آب و … محروم‌اند.
انقلاب سال ۱۳۵۷ پیروزی توحش و استبداد دینی بر توحش استعماری بود و، درست به همین دلیل، مبارزه ضداستعماریِ جمهوری اسلامی نه تنها اکنون بلکه از همان سال‌های نخستِ به‌قدرت رسیدن‌اش به‌تمامی ضدمردمی بوده و کوچک‌ترین نفعی به حال مردم نداشته است. سهل است؛ این مبارزه ارتجاعی انواع فشارهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی را بر زندگی مردم تحمیل و تشدید کرده، و بدین‌سان با تحمیل و تشدید این فشارها توان مبارزه با استبداد را از آنها گرفته است. گروگان گرفتن کارمندان سفارت آمریکا در ایران نه تنها کوچک‌ترین سودی به حال مردم نداشت بلکه فقط باعث فشار بیشتر آمریکا بر زندگی مردم شد. جنگ خانمان‌سوز و طولانی با دولت عراق، حاصلی جز تبدیل صدها هزار جوان و حتی کودک و نوجوان به گوشت دَم توپ، ویرانی شهرها و مناطق وسیعی از کشور و نابودی زیرساخت‌ها و تأسیسات صنعتی و صرف میلیارد‌ها دلار هزینه کمرشکن جنگ از جیب مردم و البته تجهیز جمهوری اسلامی به یک نیروی سرکوبگر جدید به نام «سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی» نداشت. این جنگ، که با توجه به قرائنِ بی‌چون و چرا با هدف فتح عراق به کمک شیعیانِ آن کشور و سپس پیش‌روی به سوی «فتح قدس» به کمک شیعیان سوریه و لبنان برای محو کشور اسرائیل از روی کره زمین با شعار «جنگ، جنگ، تا رفع فتنه در عالم» انجام گرفت، پس از ناکامی در همان گام نخست، نام دروغین «دفاع مقدس» در برابر «تهاجم استکبار جهانی» بر خود نهاد. پس از ناکامی از فتح عراق، جمهوری اسلامی مبارزه ضداستعماریِ خود را برای کشورگشایی در منطقه از راه دیگری پی گرفت و آن ایجاد «محور مقاومت» از طریق برپایی نیروهای نیابتی در کشورهای منطقه در برابر اسرائیل و آمریکا و به‌طور کلی کشورهای غربی بود، که او آن را «جبهه کفر» می‌نامید. حاصل مبارزه‌ این «محور» نیز، چنان‌که دیدیم، چیزی جز شکست مفتضحانه و فرار خفت‌بار از جبهه جنگِ «حق علیه باطل» نبود، و البته، مطابق معمولِ مبارزه «ضداستکباریِ» جمهوری اسلامی، آن‌که در این میان تلفات و خسارت‌های جانی و مالی را متحمل شد و سفره‌اش روز به روز خالی‌تر از پیش شد، نه روحانیت و عمله اکره حکومت بلکه توده‌ مردم بودند، زیرا تلاش جمهوری اسلامی همیشه این بوده که از فشار اقتصادیِ استعمار بر مزدوران و جیره‌خواران خود جلوگیری کند و این فشار را بر زندگی توده مردم آوار کند، به‌طوری که حتی توان حرکت اعتراضی را از آنها سلب کند.
از سوی دیگر، در طول تمام سال‌های حکومت جمهوری اسلامی، مکمل تحمیل فقر و فلاکت و فشار اقتصادی بر مردم سرکوب و کشتار مخالفان و معترضان سیاسی بوده است. مستمسک این سرکوب و کشتار نیز ادعای وابستگی مخالفان و معترضان به «استکبار جهانی»‌ یعنی همان استعمار بوده، حتی اگر این مخالفان و معترضان به‌مراتب استعمارستیزتر از خودِ جمهوری اسلامی بوده باشند. سرکوب و کشتار مخالفان از همان روز اولِ به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی شروع شد، با قتل عام هزاران زندانی سیاسی در دهه ۶۰ ادامه یافت، در دهه ۷۰ نویسندگان آزادی‌خواه را به‌عنوان عاملان «تهاجم فرهنگی استکبار جهانی» از دَم تیغ گذراند، در همان دهه ۷۰ جنبش دانشجوییِ «۱۸ تیر» را در خوابگاه خودِ دانشجویان در خون خفه کرد، و در سال‌های ۸۸ و ۸۹ «جنبش سبز» را، که از دل اعتراض به نتیجه انتخابات بیرون آمد، به‌عنوان «فتنه» استکبار جهانی در خیابان به خون کشید. سرانجام،‌ خاصه‌خرجیِ جمهوری اسلامی و برداشتن از سفره مردم و ریختن به حلق نیروهای نیابتی برای مبارزه با استعمار دامنه اعتراض‌های خیابانی را به مردم تهی‌دست شهرهای دور و نزدیک کشاند، چنان‌که در دی‌ماه ۹۶ مردمِ بیش از صد شهر بدون وابستگی به این یا آن جناحِ حکومت در اعتراض به گرانی و وخامت معیشت خود به خیابان آمدند، کل نظام را نشانه گرفتند و ناقوس ناتوانی جمهوری اسلامی از اداره کشور و سیر رو به زوال این رژیم را به صدا درآوردند. این جنبش توده‌ای اگر چه پس از چند روز سرکوب شد، اما با جنبش آبان ۹۸ در کمتر از دوسال بعد دوباره به خیابان آمد و این بار به علت افزایش قیمت بنزین. این جنبش توفانی نیز در عرض چند روز با قساوت و بیرحمی تمام و با سلاح سنگینِ جنگی به خون کشیده شد. وزیر کشور رژیم در مقام رئیس «شورای امنیت کشور» با وقاحت یک آدم‌کشِ حرفه‌ایِ تمام‌عیار اعلام کرد:‌ نه فقط به سر بلکه به پا هم شلیک کرده‌ایم! شمار کشته‌شدگان این جنبش از بس زیاد بود که جمهوری اسلامی حتی آمار دست‌کاری شده آن را پنهان کرد. خبرگزاری‌های خارجی آن را ۱۵۰۰ نفر اعلام کردند.
در همان نیمه دوم سال ۹۸، شاهد نمونه دیگری از مبارزه ضداستعماری جمهوری اسلامی بودیم که ماهیت این مبارزه یعنی ترس و جبونی در مقابل استعمار و شقاوت و شدت عملِ بی‌حد و مرز در کشتار مردم را آشکارا نشان داد. دولت آمریکا به دستور مستقیم شخص رئیس جمهوری (دانلد ترامپ) قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی را در فرودگاه عراق ترور کرد. به تلافی این ترور، جمهوری اسلامی با هارت و پورت و جار و جنجال توخالی تعدادی موشک به یکی از پایگاه‌های آمریکا در عراق (عین‌الاسد)، که پیش از شلیک این موشک‌ها خالی از سکنه شده بود، پرتاب کرد. علت خالی بودن این پایگاه نیز این بود که جمهوری اسلامی قبلاً از طریق دولت عراق به آمریکا خبر داده بود که می‌خواهد به این پایگاه موشک بزند! با این همه، و به‌رغم آن‌‌که قبلاً شلیک موشک به آمریکا خبر داده شده بود، جمهوری اسلامی از ترس آن‌که نکند آمریکا حتی از شلیک بی‌خطر به یک پایگاه خالی نیز به خشم آید و به ایران حمله کند به‌گونه‌ای مضحک و دُن‌کیشوتی آرایش دفاعی به خود گرفت، اما این مضحکه دفاعی به قیمت شلیک دو موشک به یک هواپیمای مسافربری تمام شد و جان ۱۷۶ مسافر و خدمه این هواپیما را گرفت، حادثه‌ای دردناک و تلخ و جان‌گداز که جمهوری اسلامی نخست حتی نقش خود در این کشتار را حاشا می‌کرد و تنها پس از چند روز دروغ‌پراکنی مجبور شد به آن اعتراف کند. پس از این واقعه، شاهد مخالفت رهبر جمهوری اسلامی با واردات واکسن‌های آمریکایی و انگلیسی برای پیشگیری از همه‌گیریِ کرونا، توصیه به استفاده از واکسن‌ داخلیِ «برکت» و واکسن چینی و در همان حال توسل به دعای «صحیفه سجادیه» برای پیشگیری از این همه‌گیری بودیم، که نمونه دیگری بود از ضدیت جمهوری اسلامی با مردم در لوای مبارزه با استعمار. در شهریور ۱۴۰۱ جنبش «زن، زندگی، آزادی»‌ در اعتراض به قتل مهسا (ژینا) امینی پا گرفت، جنبشی که خواست محوری‌اش آزادی پوشش برای زنان بود که از نظر جمهوری اسلامی نمونه بارز تهاجم فرهنگی «استکبار جهانی» است. کشتن دختران جوانِ آزادی‌خواه و کور کردن چشم آنها در خیابان با گلوله ساچمه‌ای و اعدام بیش از ده ‌تن از بازداشت‌شدگان این جنبش (تا کنون) جنبه دیگری از مبارزه ضداستعماریِ جمهوری اسلامی برای سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» بوده است.
غنی‌سازی اورانیوم و ادامه آن نیز از جمله فعالیت‌های ضداستعماری جمهوری اسلامی است که نه تنها کوچک‌ترین نفعی برای مردم نداشته بلکه فقط و فقط خانه‌خرابی روزافزون آنان را به ارمغان آورده است. داستان استفاده جمهوری اسلامی از انرژی هسته‌ای ،که به‌ادعای خودش برای «مقاصد صلح‌آمیز» بوده و هست، به قرار زیر است.
برنامه هسته‌ای ایران از تأسیس سازمان انرژی اتمی ایران در سال ۱۳۵۳ و ساخت دو نیروگاه‌ اتمی در بوشهر یعنی از زمان رژیم پیشین آغاز شد. پیش از آن در سال ۱۳۳۷ ایران به عضویت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در آمده و در سال ۱۳۴۷ پیمان «اِن پی تی» (منع گسترش سلاح‌های اتمی) را امضاء کرده بود. قرارداد رژیم شاه برای ساخت نیروگاه‌های بوشهر در اوج درآمدهای نفتیِ این رژیم و بریز و بپاش این درآمدها در میان بوروکراسی دولتی و شرکت‌های خصوصیِ حول و حوشِ رژیم با شرکت آلمانیِ «کرافت‌وِرک‌یونیون» (زیرمجموعه زیمنس) بسته شد. اما وقوع انقلاب این قرارداد را نیمه‌کاره گذاشت، و ساختمان نیمه‌کاره یکی از نیروگاه‌ها نیز در جریان جنگ با عراق خسارت فراوان دید. پس از انقلاب و پیش از جنگ عراق، جمهوری اسلامی با ادامه ساخت نیروگاه بوشهر مخالف بود، به‌طوری که روزنامه «جمهوری اسلامی» (ارگان حزب جمهوری اسلامی) در سال ۱۳۵۸ ساخت نیروگاه‌های اتمی را «خیانت آشکار به خلق ما» نامید. از جمله دلایل این روزنامه برای مخالفت این بود که به علت کمبود اورانیوم در ایران، فعالیت این نیروگاه در نهایت جمهوری اسلامی را مجبور خواهد کرد دست‌اش را به طرف همان کشورهایی دراز کند که انقلاب سال ۵۷ علیه آنها بر پا شده است. علی خامنه‌ای در آن زمان یکی از رهبران حزب جمهوری اسلامی بود و احتمالاً او نیز در آن زمان، به تبعیت از خمینی، با ادامه ساخت نیروگاه‌های بوشهر مخالف بوده است.
از آن زمان تا اواخر دوران دومِ ریاست جمهوریِ محمد خاتمی هیچ خبری از اجرای برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی نبود. در بهمن ۱۳۸۱ خاتمی – بی‌تردید به دستور خامنه‌ای – اعلام کرد که اورانیوم لازم برای سوخت نیروگاه اتمی تهیه شده است. به این ترتیب، معلوم شد که در دوران رهبریِ خامنه‌ای از یک طرف برای ادامه ساخت نیروگاه بوشهر با روسیه قرارداد بسته شده و، از طرف دیگر، استخراج اورانیوم از معادن این فلز در در نواحی مرکزی در جریان بوده و شمار زیادی سانتریفیوژ نیز برای غنی کردن اورانیوم از شخصی در پاکستان به نام عبدالقدیرخان خریداری شده است. این سانتریفیوژها همه ویروسی از کار درآمدند و معلوم شد که اسرائیل قبلاً آنها را به ویروس «استاکس‌نت» آلوده است. پس از خاتمی، احمدی‌نژاد روی کار آمد که در مبارزه با «استکبار جهانی»‌ کاسه داغ‌تر از آش بود، چنان‌که خطاب به «شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی» می‌گفت:‌ «آن قدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه‌دان‌تان پاره شود!». و این در حالی بود که از یک‌سو ادامه ساخت نیروگاه بوشهر توسط روسیه با موانع زیادی رو به رو شده و پیش نرفته بود و، از سوی دیگر، هزینه‌های سرسام‌آوری صرف پالایش سانتریفیوژها از ویروس شده بود. چنین بود که مقدار غنی‌سازی اورانیوم که نخست ۵ درصد بود بعد به ۲۰ درصد و سپس ۶۰ درصد و در آخر، به‌گفته‌ای، به ۸۴ درصد رسید، بی آن‌که نه تولید برق و نه تولیدات مربوط به نیروگاه‌ تحقیقاتی دانشگاه تهران به این درصد از غنی‌سازی نیاز داشته باشند.
در دوران ریاست جمهوری اسلامی روحانی، به روال معمولِ میانه‌روان و اصلاح‌‌طلبان در مورد برنامه هسته‌ای نیز سیاست «ماله‌کشی» حاکم بود. حاصل کار تیم روحانی به‌ سرپرستیِ جواد ظریف «برجام» بود که بر اساس آن جمهوری اسلامی رقم ۶۷/۳ درصد را برای غنی‌سازی و نیز نابودی نیروگاه آب سنگین اراک را پذیرفت و در عوض قرار شد تحریم‌های اِعمال شده بر ایران به‌تدریج برداشته شوند. با روی کار آمدن ترامپ در دور اول، آمریکا از «برجام» بیرون رفت و همه چیز به نقطه صفر بازگشت. اکنون و در دور دوم دولت ترامپ، جمهوری اسلامی دوباره «مذاکره» با این دولت را، که خود آن را «غیرشرافتمندانه» خوانده بود، شروع کرده است، البته به‌صورت «غیرمستقیم»!
به این ترتیب، بر اساس واقعیاتی که شمه‌ای از آن در بالا ذکر شد، دست‌کم در طول بیش از ۲۰ سال اخیر، جمهوری اسلامی کرور کرور از جیب مردم برداشته و خرج برنامه هسته‌ایِ خود کرده بی آن‌که این خرج کمرشکن کوچک‌ترین نفعی به حال مردم داشته باشد. به‌عبارت دیگر، جمهوری اسلامی زندگی مردم را غارت کرده و چاپیده تا ایدئولوژی مبارزه ارتجاعی‌اش با «استکبار جهانی»‌ همچنان سر پا بماند، مبارزه‌ای توخالی که فشار سنگین‌اش متوجه مردم است و نه استعمار. برای آن‌که منظور از توخالی بودن مبارزه جمهوری اسلامی علیه استعمار در یک‌سو و فشار سنگین این مبارزه علیه مردم در سوی دیگر را روشن‌تر کنیم مورد مبارزه جمهوری اسلامی با اسرائیل در زمینه ورزش را مثال می‌زنیم. جمهوری اسلامی رویارویی ورزشکاران ایران با ورزشکاران اسرائیل را به‌معنای به‌رسمیت شناختن دولت اسرائیل از سوی دولت ایران می‌داند، و چون نمی‌خواهد دولت اسرائیل را به‌رسمیت بشناسد ورزشکاران ایران را مجبور می‌کند که از رویارویی با ورزشکاران اسرائیل سر باز زنند. به این ترتیب، بارها پیش آمده که ورزشکار ایرانی به‌رغم برتری کامل نسبت به ورزشکار اسرائیلی به علت خودداری از مسابقه با او از مقام و مدال محروم شده است. اما این مبارزه «ضداستکباری» با اسرائیل به این‌جا ختم نمی‌شود. نکته این است که جمهوری اسلامی طبق قوانین فدراسیون‌های ورزشیِ بین‌المللی مجاز نیست خودداری از مسابقه با ورزشکار اسرائیلی را علنی و آشکارا اعلام کند، زیرا در این صورت دولت ایران از شرکت در آن رشته ورزشی محروم می‌شود. برای آن‌‌که دولت ایران از شرکت در بازی‌های ورزشی محروم نشود، جمهوری اسلامی فشار بر ورزشکار ایرانی را مضاعف می‌‌کند، به این ترتیب که ورزشکار ایرانی را مجبور می‌کند که علاوه بر پذیرش محرومیت از مقام و مدال، دروغ هم بگوید، یعنی علت خودداری‌اش از رویارویی با ورزشکار اسرائیلی را نه پرهیز از به‌رسمیت شناسی دولت اسرائیل بلکه بیماری یا شکستگی دست و پا یا اضافه وزن و «گرفتاری»هایی از این دست اعلام کند. به‌عبارت دیگر، پیامد مبارزه «ضدصهیونیستی» جمهوری اسلامی با اسرائیل از یک‌سو اهدای احتمالیِ مقام و مدال به ورزشکار اسرائیلی و، از سوی دیگر، تحمیل محرومیت از مقام و مدال و – از آن مهم‌تر – دروغ‌گویی به ورزشکار ایرانی است. آری، چنین است معنای واقعی مبارزه ضداستعماری جمهوری اسلامی: بازی کردن با سرنوشت یک ملت در لوای دروغین «عزت» و «استقلال» و «سربلندی». اما مردم از جمهوری اسلامی می‌پرسند: ما چه‌گونه می‌توانیم «سربلند» و با«عزت» زندگی کنیم در حالی‌که هزینه‌ها و فشار سنگین استکبارستیزیِ نظام شما ما را روز به روز فقیر‌تر، فلک‌زده‌تر، و سرافکنده‌تر کرده است؟
سلطه استعمار بر مردم کشورهایی چون ایران نه با مبارزه ارتجاعی حکومت‌های استبدادی از نوع جمهوری اسلامی بلکه فقط و فقط با مبارزه با رکن اصلی استعمار یعنی نظام سرمایه‌داری بر خواهد افتاد. روشن است که در سرمایه‌داری استبدادیِ ایران گام نخستِ مبارزه ضدسرمایه‌داری از میان برداشتن عامل مبارزه ارتجاعی با استعمار یعنی استبداد دینی است. در این سرزمین،‌ فقط با رهایی بنیادین از استبداد است که راه برای از میان برداشتن سرمایه‌داری هموار خواهد شد.

کانال تلگرام منشور آزادی، رفاه، برابری
۲۲ خرداد ۱۴۰۴

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)