بقلم داود باقروند ارشد


قسمت چهارم: نقد در گذر تاریخ همراه با سعید شاهسوندی-نقد او و سازمان مجاهدین
فهرست مطالب قسمت چهارم
استفتاء آبدارچی مسعودرجوی از شاهسوندی، چگوارای مسعودرجوی
جواب استفتاه شاهسوندی از آبدارچی سابق مسعودرجوی مبنی براینکه: “اگر مجاهدین فاحشه خانه است، پس چگونه دوام آورده اند”؟
رده سازمانی یا وسیله برتری طبقاتی
ریشه رگ گردن کلف کردن شاهسوندی درقبال خطای جنسی در مجاهدین
شاهسوندی و حکم اعدام علی زرکش و نعل وارونه زدن رجوی
رابطه مرید و مرادی قاتل انسانیت مبارز
اگر حکم اعدام علی زرکش درست است
اگر حکم اعدام علی زرکش درست نیست
هدف رجوی از قبولاند حکم اعدام زرکش بدون توضیح به شاهسوند
فرغ جاویدان بسترنابودی ایدئولژیک شاهسوندی
عبرت الناس کردن شاهسوندی توسط رجوی
گزارش شاهسوندی یا همان سنت ۲۵۰۰ ساله ما ایرانیان
بزرگترین کاستی در گفتار شاهسوندی
تقی رحمانی کارشناس مجاهد شناسی شاهسوندی
چه کسانی از قرارگاه اشرف پابه فرای میگذاشتند
چرا مجاهدین جدا شده به ایران میروند
تجزیه تحلیل نیرویی سازمان
بدون شناخت محمد حنیف نژاد و نقد سازمان او درک مجاهدین عملی نیست
محمد حنیف نژاد قبل از مجاهدین
حنیف نژاد فرزند زمانه خود
آیا از اسلام حنیف نژاد چیزی باقی مانده؟
آیا حنیف نژآد اولین مذهبی حامی جنبش مارکسیستی است
گوستاوو گوتیرز اهل پرو
لئوناردو باف (برزیل)
اسکار رومرو (السالوادور)
تلاشها قبل از حنیف نژآد برای ارائه اسلام اجتماعی
آنچه حنیف نژاد در ایدئولژی مجاهدین ترکیب کرده است
عقل و تفکرات انسان در محکمه دائم عقل
امانوئل کانت و تمدن سازی جعلی
تناقض بنیادین در تفکر حنیف نژآد
تناقضاتی که حنیف نژاد در بنیادهای سازمان کاشت
ظهور تقی شهرام و مسعودرجوی
چرا مسعود رجوی درزندان در خط حنیف نژاد باقی ماند
خروج رجوی از زندان
کشتار سران پهلوی و حمایت رجوی از آن
قتلعامهای ۱۳۶۷ براساس فتوای مسعود رجوی
مقایسه فتوای قتلعامهای خمینی و فتوای رجوی
رجوی و اصل ولایت مطلقه فقیه ۲۳
مارکسیست شدن ۱۳۵۴ و انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ دو روی سکه اسلام حنیف نژآد
ریشه مشترکِ اتهامِ جنسی به رجوی و مدافعان رجوی
سعید شاهسوندی و حکایت سوزاندن ارتشیان توسط مجاهدین
ریشه رگ گردن کلفت کردن در دفاع از مسئله ای
تحلیل اندیشه مجاهدین
ادبیات ملی در خدمت روابط مرید ومرادی، بلای جان اندیشه
ریشه و عمق اسارت در مجاهدین
استفتاء آبدارچی مسعودرجوی از سعید شاهسوندی
اگر زن مجاهد مجردی بخواهد با مرد مجاهد مجردی با میل و رغبت نزدیکی کند، در فقه اسلام انقلابی حجتیه ای در چپ مارکسیسم، حکمش چیست؟ که رگ گردن کلفت میکنید که مجاهدین فاحشه خانه نیست؟
زمانیکه متاثر از رویکردهای رجوی بلحاظ ایدئولژیک و خطی و در نتیجه انگیزش های مبارزاتی، دچار بحران شده و سقوط کرده بودی، با وجود اینکه همسرت نیز کنارت بود، در پاریس یا اروپا بودی، آزاد بودی، اما فشارهایی که روی اعضای گرفتار در تشکیلات، همچون ۴۵سال قطع از جهان با دیوارهای قطور سازمانی با هر روز به صلابه کشیده شدن در نشست های غسل(اقرار به گناهان جنسی دردرون تشکیلات) وعملیات جاری(اقرار به گناهان جنگ با استبداد تشکیلات) رویت نبود، و تناقضات خطی مستقیم رویت عمل نمیکرد یعنی توسط رژیم روزانه موشک باران نمی شدی یک مورد ۲۷ هفت موشک رژیم به قرارگاه ما در بصره خورد، رژیم کامیون انتحاری در قرارگاهت منفجر نمیکرد همچون آنچه در بصره کرد، رژیم سفاک بمدت ۵۰ دقیقه با ۹فروند فانتوم و ۹ فروند اف ۵ اشرف را روی سرت ویران نمیکرد، چون بیرون تشکیلات بودی و در سوربون فرانسه Vous parliez français میکردی. مگرطبق گزارش خودت دچار خطاهای اخلاقی آنهم بسیار بسیار محدود و فقط به تعداد انگشتان دست، نشده بودی؟
حال آن مجاهد زن یا مردی که ۴۵ سال است در داخل حصارهای آهنین فیزیکی، فکری، عاطفی، احساسی زندانی است که هزاران بار فشار بیشتری را تحمل میکند طوری که خودت نیز از قول گزارش زنده یاد دکتر رضی که در کنار تو در اوین بود ولی اعدام شد، آنهم در آن سالها، گفتی مجاهدین تا روانی شدن پیش میرفتند، دور از انتظار است که حالا اگر نه مثل تو ده مورد حداقل یک مورد کار خلاف اخلاق مرتکب شوند؟ جواب؟
حضرت شاهسوندی، کی من گفتم مجاهدین فاحشه خانه است، که رجوی صفتانه بیان و نوشته دیگران را قلب کرده گلوپاره میکنی که “اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است”. خطاهای اخلاقی را به فاحشگی تعبیر کردن مختص ذهن حجتیه ای است. همانطور که رژیم هم همین کار را میکند.
استفتاء دوم:
آنجا که فیلسوفانه میگویی “من خطا میکنم پس هستم” چرا همین خطا پذیری و بودن فلسفی را برای مسعودرجوی آنهم طبق اقرار خودش مطلقا قبول نمی کنی؟ و او را مقدس و معصوم و عاری از خطا تبلیغ میکنی؟ نمی گویم مثل تو ده بار، حداقل یک بارش را میتوانی درمورد مرشدت در ذهنت بگنجانی؟ آنهم بعد از اینکه خودش در انقلاب ایدئولژیک اقرار کرد که چنین خطایی کرده است.
لطفا توجه کن. اگر از افکار قرون وسطایی معصوم انگاری و معصوم پرستی خارج شوی براحتی میتوانی به این درک و استدلال برسی که:
اگر درجریان انقلاب ایدئولژیک، مجاهدین در قبال اقرار به خطای اخلاقی بُر زدن مریم عضدانلو، هیچ واکنش منفی نشان نمیدادند و همگی آنرا قبول میکردند، مثلا مانند من که نه فحش دادم و نه موضع علیه رجوی گرفتم، یا مثل خود تو که در جریان انقلاب ایدئولژیک نه فحش دادی و نه بی احترامی کردی بلکه قبول کردی که طرف به خلاف اخلاقی آلوده است ولی مرشدت و ولی فقیه مطلقه تو و البته من هم هست. مگر هر دوی ما توسط مسعودرجوی که بقول نیچه رذالت مسعودرجوی را پذیرفته بودیم بعنوان مجاهد انقلاب کرده پذیرفته نشدیم؟ من بعنوان معاون مرکزیت آبدارچی و شما بعنوان مرکزیت چگوارایی جایزه خودمان را گرفتیم. مگر بعد از آن کسی از تو خواست گزارشی بنویسی و انتقادی از خودت بکنی؟ یا به اصطلاح انقلاب ایدئولژیک بکنی؟ خــــــــــــیــــــــــــــــــــــر.
باز گوشت را خوب باز کن خودت را از کینه خرده بوژوازی برتری طلبی چگوارایی نسبت به یک آبدارچی چند ثانیه خلاص کن میخواهم یک گزاره جدید بگویم.
اگر همه مجاهدین از دم، مثل من و تو خلاف اخلاقی اعترافی رجوی را پذیرفته بودند، آیا انقلاب ایدئولژیکی با آن نامه های گذایی و درخواست عملیات انتحاری کذایی تر نوشته میشد و انقلاب ایدئولژیکی صورت میگرفت؟ خــــــــــــــــیـــــــــــــــــر.
ببین من و تو که هردو در انقلاب ایدئولژیک نمرده بیست گرفتیم الان کجا هستیم. سعید جان چگورای گرامی شما انقلاب ایدئولژیک را ۱۸۰ درجه وارونه فهمیده ای. آنچه در نشریات آمده است را که برای بیرون سازمان بود را فهمیده ای.
حرف رجوی این بود که، کسانیکه به رجوی بعد از اقرارش فحاشی کردند، رهبری معصوم مانند آنچه خمینی تظاهر بدان میکند میخواهند. [که البته خمینی هیچگاه چنین تظاهری نکرد.] بلکه این حرف رجوی دجال بود نه ادعای خمینی به معصومیت، تا خلاف اخلاق خود را موجهه جلوه دهد. دوباره توجهت را به آنچه رجوی در نشست بهمن ماه ۱۳۶۳ که نبودی، و راوی آن به شما هنگام گزارش از اقرار رجوی قسمت” و حاضر نیستم مثل خمینی معصوم نمایی کنم،” را نگفته است.
دوباره نظرت را به آنچه رجوی دهها بار تکرار کرد جلب میکنم:
«من مریم عضدانلو را از مهدی ابریشم چی شوهرش بر زده ام و حاضر نیستم مثل خمینی معصوم نمایی کنم، بله من اینکار را کرده ام، ولی علیرغم این رهبر شما هستم.»
اجاره بده بگویم چرا رجوی از تو نخواست که گزارش انقلاب ایدئولژیک بنویسی.
چون گزارش خطاهای اخلاقیت چند ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک بعنوان انقلاب ایدئولژیک کردن تو پذیرفته شده بود. به چه معنا؟
یعنی رجوی وقتی دید تو، خودت را با خطاهای اخلاقی ات پذیرفته ای و آنرا طی گزارشی علنی کرده به رجوی تقدیم کرده ای، دلیلی ندارد که مسعودرجوی را با خطاهای اخلاقی اش نپذیری. یعنی تلقی مسعود رجوی (هرچند به غلط) از تو این بود که تو از سد خطای جنسی که از نظر امثال تو مستوجب سنگسار و سخت ترین مجازات است، که منطق معصوم پنداری تفکر آگوستینی مذهبی از نوع حجتیه ای است که مجاهد با خود به سازمان آورده، عبور کرده ای.
مهمتر اینکه:
وقتی همه مجاهدین طبق سناریو و فهم اشتباه تواز نشست اقرار، فهمیدند که خطای جنسی در کار نبوده است، آیا نباید خوشحال شوند که چنین مشکلی نبوده است؟ و قاعدتا نباید دچار شوک دوم فرضی تو شوند. چون مقصر فحاشی آل اسحاق و … به رجوی اعتراف او به خطای اخلاقی بوده و دلیل دیگری نداشته است.
هرچند آشکار است که حتی خودت هم متوجه نشده بودی که چرا رجوی از تو نخواست گزارش جدیدی در انقلاب ایدئولژیک بنویسی. بی خود هم نیست که آن گزارش خودت را نخواندی، چون در دستگاه ایدئولژیک تو کماکان، خطای جنسی تابو و بسا بسا مستوجب مجازات است و همانطور که گفتی “فاحشه گی” است و باید طرف سنگسار شود.
مسعودرجوی باید (تکرار میکنم) باید از سد ذهنی مجاهدینی که میتوانستند، در آینده نسبت به کار خلاف اخلاق رجوی در بُر زدن مریم مسئله دار شوند و مشکل ایجاد کنند راحت میشد. چون بسیار بسیار خطرناک میتوانست باشد. مگر امثال تو خطای جنسی را مستوجب سنگسار نمیدانند؟ که آنقدر گلو پاره میکنی که “اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است” این تلقی تو از خطای جنسی است که آنرا فرا فکنی میکنی. چرا که معلوم نبود مهدی ابریشمچی فردای روزگار چه وامبولی سر موضوع زنش مریم عضدانلو که راست تر از تو هم بود و در زندان مشهد براست افتاده بود، در بیارود، ایضا بقیه بچه ها.
حرف رجوی مگر به امثال زنده یاد ابراهیم ال اسحاق البته از زبان خود ابراهیم آل اسحاق این نبود که:
“بابا تو خودت مانند یک دون ژوئن در مناسبات مجاهدین بوده ای ، آنوقت به کار خلاف اخلاق منِ مسعودرجوی ایراد گرفته و فحاشی میکنی؟”
خود تو کار گزارش ابراهیم آل اسحاق را چندماه زودتر انجام داده بودی. منطق و فلسفه اقرار آل اسحاق به دون ژوئن بازی در مناسبات تشکیلات مگر این نبود که:
“من با منطق آخوندی، خطای جنسی را مستوجب سنگسار میدانستم، ودرست زمانیکه خودم غرق آن بودم، خطای جنسی مسعودرجوی را مستوجب سنگسار میدانستم.”
میخواهم سعید آخر عمری کمی عمیق تر شوی.
همان تیغ زدن زنده یاد آل اسحاق به خودش، در واقع سنگسار خودش بخاطر خطاهای جنسی آنهم فقط از نوع ذهنی آن بود. که از آن تفکر “خطای اخلاقی مستوجب سنگسار است” سرچشمه میگرفت. بعد می نشینی و روضه میخوانی که فلانی در انقلاب ایدئولژیک خشونت کرد بدون اینکه کمی فهم کرده باشی داستان چیست و چه بود. چگورا بازیت اجازه فکر کردن بهت نمیدهد. بعد به خودت دسته گل پایبندی به حقیقت هم میدهی.
باز تکرار میکنم که مسعودرجوی آن خطای اخلاقی بُر زدن مریم عضدانلو را شوهرش مهدی ابریشمچی را مرتکب شده بود. اگر باز مقاومت داری یک جلسه بگذار بیایم و برایت فلسفه انقلاب ایدئولژیک را بسا فراتر از اینها که نوشتم تشریح کنم.
قربانت آبدارچی سابق مسعودرجوی.
تب کرد ومُرد انقلاب ایدئولژیک
مگر وقتی خودت دچار بحرانهای فکری و مباراتی و روحی و روانی بودی خودت را با خطاهای اخلاقی کمی تخلیه نکردی، یا به زبان دیگر، به مختصر سقوط اخلاقی دچار نشدی؟ (نگو خودش نشده و الان رفت از من بالاتر نه من هم شدم صدبار بیشتر از تو، خوبه؟ با این مزخرفات ذهنتو مشغول نکن گوش کن) مسعودرجوی که نمیتوانست پاشه بره پاریس خودش را تخلیه کنه، او نیز بعد از جنایت اعلام جنگ مسلحانه یک شبه بدون اطلاع سازمان را مرتکب شده بود و بمبگذاریها و کشتاری که از رژیم کرد، در واکنش، رژیم کشتارها را شروع کرد. و فاجعه خانمان براندازی برای هزاران مجاهد رقم زد، موسی ها و اشرف ها و ضابطی ها و…. کشتار شدند، و شاهنشاه پاریس نشین که منتظر بود موسی خیابانی تهران را سه ماه فتح کند تا ایشان با تاجی بر سر به تهران برگردد، تحقق نیافت و برای ابد در خارج کشور ماندگار شد، بابا دچار بحران شد یا نشد؟ تو خودت راحت درپاریس و استانبول و … به گردش و مختصری …. برای تخلیه اقدام کردی، ایشان به قول خودت از دم دستی هایش یعنی مریم رجوی به این اقدام نا قابل مبادرت کرد. نمی گویم عمل جنسی انجام داد. بسمت این زن چشم آبی متمایل شد. یغمایی میگوید عاشق او شد!
از طرفی، مگر پیام ایدئولژیک نوشتن خطاهای جنسیت و تحویلش به رجوی، در بن و ریشه به مجاهدین و البته به مردم ایران این نبود و نیست که “درست است که من خطاهای جنسی دارم و مرتکب شده ام، ولی کماکان مجاهد خلقم، آنهم از مدلهای چگوارایی آن نه مدل آبدارچی آن و از رده عضو به مرکزیت نیز ارتفاء یافته ام” مگر تو بعد از اقرار به خطاهای جنسیت رفتی خودت رو دار زدی؟ خِــــــــــــــــــیـــــــــــــــــر.
من همان کار تو را سه سال قبلش در سال ۱۳۶۱ کردم. وقتی دیدم از سطح انجمن ارتقاء داده شده ام و صدها مجاهد زیر دستم هستند، تصمیمات من روی مرگ و زندگی آنها تعین کننده است، با همان “ذهنیت خطای جنسی تابوست”، گزارش گذشته عادی و مناسبات دانشجویی و خطای جنسی خودم را نوشتم و تحویل سازمان دادم و بیان کردم که ای سازمان مجاهدین بدانید با این خطاهایی که من داشته ام من مجاهد نمیتوانم باشم. چون به غلط فکر میکردم مجاهدین نیز مانند امامان پاک و معصوم هستند و من آدم کثیفی هستم که خطای جنسی داشته ام. بعد از مدتی برای اولین بار بطور رسمی به من ابلاغ شد تو دیگر عضو سازمان مجاهدین هستی. رده عضو شورایی، رده عضو مرکزیت شورایی، عضو … تماما ابلاغ شده است.
رجوی عزیزمان نیز عین من و تو، بعد از اقرارش، گفت کماکان رهبر شما هستم. و از رهبری معمولی به رهبری خاص الخاص ارتقاء یافته ام و بجز به خدا به کسی پاسخگو نیستم. به همین سادگی.
تنها و تنها و تنها دلیل استارت خوردن جریانی تحت نام انقلاب ایدئولژیک خطای اخلاقی مسعودرجوی بود. والا بقیه اش مانند، اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی داستان سرائی است برای بیرون سازمان. اساسا برای بیرون سازمان، محتوایی از نوع خطای جنسی “بُر زدن زن مهدی ابریشمچی” مطرح نشد، فقط گفته شد از او جدا شده آنهم با اختیار خودش و به رجوی شوهر کرده آنهم بدلیل ضرورت کار مبارزه.
جواب استفتاه شاهسوندی : “اگر مجاهدین فاحشه خانه است، پس چگونه دوام آورده اند”؟
دردرک حجتیه ای از مشکلات اخلاقی درون تشکیلاتی و عدم درک انقلاب ایدئولژیک، و نداشتن جوابی برای پاسخ و فهم و درک و تحلیل مشکلات مجاهدین، بجای اینکه سوال منطقی بکنی که “فلانی” ممکن است به این سوال من جواب دهی که چگونه یک تشکیلات با این مشکلات اخلاقی سرپا می ماند؟ صداقت لازم را نداشتی و آنرا معترضانه و ضمن رد مشکلات مجاهدین با فرافکنی ذهنیت حجتیه ای خودت بصورت فریاد زدن : «اینها میگویند مجاهدین فاحشه خانه است» مطرح نمودی، اشکالی ندارد، ما همه انسانیم!!!! اما جواب سوالت این است.
اولا مجاهدین فاحشه خانه نیست.
ثانیا، این گونه برداشتها تراوشات ذهنی جنسیت زده حجتیه ای است که ضمن تظاهر به معصومیت و پاکی “چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر می کنند” هرچند اگر مختصر به تعداد انگشتان دست بوده باشد.
ثالثا: خطای جنسی فحشا نیست. شما که همه کتب سازمان را فوت آب هستی باید بدانی که فحشا تن فروشی زن نگون بخت قربانی حاکمیت های ستمگر مرد سالار است، که باید برای گذاران زندگی به مردانیکه به دلایل مختلف مثلا گرفتار در بحرانهای مبارزاتی و ایدئولژیک برای تخلیه خود برای کامجویی از آنها روی میآورند خدمات بدهند. چنین چیزی در سازمان مجاهدین وجود ندارد.
رابعا: برگردیم برویم سر مناسبات مجاهدین خلق،
مگر شما خبر نداری که مجاهدین (زن و مرد) مجبورند روزانه “گزارش غسل” بنویسند و در جمع میخوانند؟ شما که خوب میدانی غسل کردن عملی است که بعد از نزدیکی زن و مرد صورت میگیرد تا شرعا پاک ومنزه شوند!! یا بعد از جنب شدن لازم است برای پاک شدن غسل کنند.
برایت نوشتم و همه جدا شدگان نوشته اند که، میزان خطاهای اخلاقی آنقدر زیاد شده بود که رجوی مجبور شد حکم کند، مجاهدین گزارِش خطاهای جنسی خود را روزانه بنویسند و در جمع بخوانند. طوری بود که اگر مجاهدی زن یا مرد، در گزارش هفتگی و بعدها روزانه ی نشست غسل، فاکتی از خطاهای جنسی اش نمی نوشت از او قبول نمیکرد. طوریکه بچه ها مجبور میشدند خطای اخلاقی برای خودشان بتراشند و بنویسند که سازمان دست از سرشان بردارد. قطعا کسی که نماز شب نخوانده بود که سوژه گزارش غسلش نمیشد؟ چرا نمیخواهی واقعیاتی که مانند آفتاب در مقابلت هست را بپذیری؟ لطفا از غار افلاطوی خارج شو. اینرا هم بگویم اوایل نشست غسل خواهران و برادران بالای سازمان مشترک بود، بعد که رجوی دید خیلی اوضاع خراب است و فاکتها غسل مربوط به خواهر یا برادری است که خودش نیز در حال گوش کردن بدان است، نشست های غسل را خواهران را از برادران جدا کرد.
جهت اطلاعت فقط یک گزارش غسل یکی از برادران مجاهد قهرمان در قرارگاه اشرف را برایت در زیر عینا می آورم:
بنام مسعود و مریم راهبران عقیدتی ام
از: ع. الف
به: برادر رحمان [عباس داوری]
دیروز خواهر مجاهد م. خ. آمد به اتاق من، و شروع کرد خودش را به من مالیدن، آنقدر اینکارش را ادامه داد که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و تا آخر با او رفتم.
امضاء
ع. الف
اینکه “تا آخر با او رفتم” یعنی چه را نباید از من بپرسی چون همین قدر نوشته بود. رجوی تاکید کرده بود در گزارشات غسل به جزئیات نپردازند چون خودش میشد یک گزارش پرنوگرافی و برادران و خواهران مجاهد در نشست غسل را بیشتر تحریک میکند.
سعید جان این عین گزارشی است که ع. الف نوشته بود. اگر خواستی از طریق ایمیل درخواست بده هر دو نام را برایت بطور کامل بفرستم.
به همه مقدسات قسم آنقدر موارد زیاد است که اینها یک از هزار آن نیست. همه این نقد را در فاصله به قول آلمانی ها پازه و استراحت بین کاری نوشته ام. دیگر حوصله متقاعد کردن اذهان فسیل شده ای که تاریخا حتی در موزه ها نیز جایی ندارند را ندارم. چون نسل جدید در ایران حرف اصلی را در جنبش زن، زندگی آزادی زد و سنگ قبر مجاهدین و ایدئولژی آنها را گذاشت و مهر و موم کرد.
بی انصاف خودت در زمانیکه دچار مشکل بودی در پاریس کنار همسرت به تعداد انگشت دست خطای جنسی داشتی آنوقت برای آن بیچاره ها با نیم قرن زندانی پشت دیوارها خطاهای جنسی شان را فحشا میخوانی؟ مگر خطاهای تو را کسی فحشا تلقی کرد که تو میکنی؟
حال اگر از من سوال کنی مجاهدین چگونه انسانهایی هستند. میگویم انسانهای پاک و آرمان خواهی بودند که قربانی یک دستگاه هیولایی انسان خرد کن شده اند. اما اگر از زندان قرون وسطایی مجاهدین بتوانند خارج شوند، سالیان نیاز دارند که ترمیم شوند.
رده سازمانی یا وسیله برتری طبقاتی
در قسمت های قبلی نوشتم که ارزش گذاری “مبارز و مبارزه همه چیز” تبدیل به ارزش طبقاتی درقالب سرمایه مبارزاتی در میان مجاهدین برای تحقیر و سرکوب و تبعیض همدیگر بین اعضا و تحقیر اعضا توسط مسعودرجوی شده است. آقای شاهسوندی دهها بار طی گزارش شفاهی خودش در شکوه و شکایت از رجوی، تاکید میکند که “کیفی ترین مرحله مباراتی هر مجاهد انتخاب شدن به عضویت سازمان” است.
اما به محض اینکه گفتارش مورد نقد قرار گرفت، به یکباره یادش افتاد که در تشکیلات مجاهدین، “عضو مجاهد آبدارچی مسعودرجوی” بعنوان مجاهد دون پایه بویژه وقتی دانشجوی خارج کشور است، و “عضو مجاهد چگوارای مسعودرجوی” بعنوان مجاهدین والاگوهر و والامقام همچون سعید شاهسوندی هستند. آقای شاهسوندی، جانیانی چون لاجوردی هم زندان کشیده و هم شکنجه شده بودند. رجوی ایضا، بقیه اوباش دفترسیاسی سازمان که در عراق به شکنجه گر تبدیل شده بودند ایضا.
هرچند مبارزه برای آرمانی حق هرکسی است، که رتبه و گوپه و برتری او بر کسی نیست، چرا که مبارزه و قبول پیامدهای آن، صرفا پاسخ شرافتمندانه فرد است به آگاهی اش و وظیفه ای است در قبال خرد و اندیشه و وجدان انسانی اش.
اما وقتی مبارزه خود راتبدیل کردی به برتری طلبی و تحقیر دیگران، یعنی نه از آرمان خبری است نه از وجدان و نه از اندیشه و خرد بلکه خرده بورژایی هستی گرفتار در ارزشهای کاسب کارانه و ماجراجویانه از مبارز و مبارزه که کلت به کمر بستن با همه خطراتش انگیزه های طبقاتی تورا ارضاء میکند.
برای همین وقتی فهمیدم که در قرارگاه اشرف زندان ساخته شده و بچه ها را زندانی کرده اند. اعتراض کردم که ما چه فرقی با رژیمی که در حال جنگ با او هستیم داریم. جواب دادند زیاد حرف نزن می اندازیمت به همان زندان، جواب دادم من مجاهدم منو از زندان نترسانید، خودم میروم و در میزنم و وارد آن زندان میشوم. که خفه خون گرفتند. در سال ۸۱ نیز با دیدن ضرب و شتم ها، زندان کردن ها و محاکمات، درخواست خروج از سازمان کردم، اعتنایی نکردند، نامه دوم نوشتم اعتنایی نکردند، نامه سوم را نوشتم و زدم به تابلو اعلانات عمومی قرارگاه که همان شب نشست گذاشتند تا صبح با همه دفتر سیاسی و نسرین و فهیمه اروانی، تمام شب استدلال کردم که وقتی سازمانی در حال سرکوب، ضرب و شتم، زندانی کردن نیروهای خود است که درواقع آنها شمشیر سازمان هستند، یعنی برایش مبارزه ای وجود ندارد که در حال نابودی شمشیراست. به فساد ها اشاره کردم به بی اعتمادیها، به حکم تیر گذاشتن روی مجاهدینی که همگی داوطلبانه در اشرف هستند، و در حال فرارند. گفتم سازمانی که به بدان قدم گذاشتم دیگر وجود ندارد الان با یک تشکل مافیایی مواجهم. تنها پاسخ ده سال زندان دادن بود آنهم با ارفاقی که برادر مجاهد مسعودرجوی به تو کرده والا ۱۲ سال زندان هستی بعد میتوانی خارج شوی و به ایران بروی. من که دیدم با یک هیولای ضد بشری روبرویم گفتم باشد خارج نمیشوم. ساعت شش صبح نشست تمام شد. ساعت ۹ صبح من بدستوراز طریق تماس تلفنی مسعودرجوی در نشست شورای ملی مقاومت در بغداد شرکت داشتم. در نهایت وقتی آمریکایی ها عراق را گرفتند فرار کردم.
حالا میخواهم منهم کمی بزبان و فرهنگ خودت با تو حرف بزنم:
آقای شاهسوندی، من از سال ۱۳۶۱ عضو رسمی و ابلاغ شده سازمان بودم. البته خاک بر سر چنین عضویتی. همان زمان که تو در ترکیه و پاریس یللی تللی میکردی و بچه نگهمیداشتی، من در موضع مسئول یک شاخه سازمان مشغول خارج کردن امثال علی زرکش و محمودعطایی و شاید هزار مجاهد از داخل کشور با اعزام تیم های عملیاتی به عمق کشور بودم. دهها کادر سازمانی زیر دستم بود. شما یک مورد مثال بیاورید که کسی از “اعضای سازمان” حتی زمانیکه رده مرکزیت داشتی تحت مسئولیت شما بوده باشد. قطعا شما قبل از من عضو بوده ای شکی در آن نیست. اما از زمان سرپیچی از فرمان رجوی درپاریس، رجوی مستبد کینه توزی که من از نزدیک نزدیک (مگر شما نگفتی آبدارچی رجوی بودم) میشنام، غیرممکن بود که به امثال تو، مسئولیت مجاهدی را بسپارد. چون تو اساسا روحیات خرده بورژوازیت اجازه سازمان یافتگی و تشکل پذیری به تو نمیداد. مگر خودت نگفتی “محمد حیاتی آمد و گفت “اصلا تو بشو مسئول خودت و هرکاری دلت خواست بکن”؟ و تو دست افشان و پای کوبان در موضع یک هوادارِ تشکل ناپذیر، حسابی انرژی آزاد کردی و رفتی سوربون و فرانسه را مثل بلبل حرف زدی و شدی آقا مهدی پاریس. آقا سعید ما که وارد سازمان شدیم، مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و عضویت در هئیت رئیسه یک شرکت ساختمانی در لندن، ماشین دونفر اسپورت و بهترین زندگیها را رها کرده به خیال اینکه مجاهدین مبارزان آزادی هستند به سازمان وارد شدیم. شما اما هنوز هم که هنوزه وقتی از آقا مهدی که با پول سازمان عمده خری میکرده تعریف میکنی، آب از لب و لوچه ات سرازیر میشود. آقا سعید با آن همه دانش چگوارایی چرا معنی این تحقیر و توهین سازمانی را نفهمیدی وقتی محمد حیاتی بتو گفت “اصلا تو بشو مسئول خودت و هرکاری دلت خواست بکن”؟
دادن رده مرکزیت به امثال شما از نظر رجوی فقط برای پر کردن لیست اطلاعیه ها و بستن دهانتان بود و همانطور که خودت هم اشاره کردی اساسا این نبود که شما مسئولیت سازمانی یک مرکزیت را داشته باشید. ده تا مرکزیت رو میکرد توی یک اتاق و به هرکس یک صندلی و یک میز میداد. البته این فقط در مورد شخص تو نبود که مصداق داشت. همه قدیمی ها از دفتر سیاسی گرفته تا مرکزیت های سابق الان در همین وضع هستند.
درجریان اعزام تیم به تهران برای خارج کردن مجاهدین که قطع شده بودند و زیر پلهای جوی های خیابانها یا داخل بشکه های آب ساختمانهای در حال ساخت می خوابیدند، هنگام تردد بداخل کشور دستگیری دادیم و رژیم هویت (نام مستعار) مرا کشف و روی من جایزه گذاشت، و فهمیده بود که بطور گسترده در آن کشور پایگاه داریم و از آنجا به داخل تیم اعزام میکنیم…. مسئله را از طریق هوادارانی که در میان قاچاقچی های انسان داشتیم مطلع شدیم. سازمان دستور داد کارها را از طریق ستاد زیر دستم و از پایگاه دنبال کنم. که مدتی بعد مرا به پاریس منتقل کرد، کاک صالح مسئول شاخه شد، که رژیم حمله گسترده ای کرد و تمامی پایگاههای ما در پاکستان را با آرپی جی زد. اگر چه همه اینها تماما رو سیاهی من و ماست و نه افتخاری. میدانم که از روی بغض و کین میگویی، ولی چه آبدارچی رجوی باشی مثل من، چه چگوارای رجوی باشی مثل خودت هردو ننگی است بر دامن هردمان در پیشگاه خلق. روحیات طبقاتی خرده بورژوازی ات را میبینی؟
ریشه رگ گردن کلف کردن شاهسوندی درقبال خطای جنسی در مجاهدین
ببخشید از اینکه بر خلاف تعهدم که این نقد و نوشته به سمت شخص شاهسوندی نباشد بلکه از او بعنوان نمونه ای برای کالبد شکافی و شناخت مجاهدین از روز بنیانگذاری تا به امروز استفاده کنم. از آنجا که ایشان در واکنش به این نقد، بجای پاسخگویی منطقی، نگارنده را نه مجاهد، بلکه دانشجویی که از خارج کشور به مجاهدین پیوسته و آبدار چی مسعودرجوی بوده است، مهمتر اینکه چند سال هم ایران بوده و بعد به خارج آمده خواند و تخطعه کرد. انتظار می کشیدم چون او مرید رجوی است. و خارج از آن معجزه باید رخ میداد که چنین رویکردی نداشته باشد. در پیشگفتار قسمت اول نیز اشاره کردم که پیه نقد مجاهدین چه زندانی در سازمان چه جدا شده را که مطلقا نقد ناپذیرند و آنرا از رجوی به ارث برده اند، بتن می مالم.
میخواهم به یک عمق فکری بسا بسا فاجعه بارتر در اندیشه امثال شاهسوندی بپردازم، که خودش را در تنها واکنش شاهسوندی به نزدیک به چهل صفحه نقد من به سازمان مجاهدین متکی به گزارشات خود شاهسوندی، با واکنش جنسیت زده افسارگسیخته شاهسوندی با فریاد زدن و عربه کشی و رگ گردن کلفت کردن و بیان اینکه “اینها میگویند سازمان مجاهدین فاحشه خانه است” نشان دهم.
البته نه من ونه هیچ جدا شده ای چنین حرفی نزده است. اینگونه اخبار را در گذشته رژیم برای تخریب مجاهدین در اذهان مردم جنسیت زده پخش میکرد.
آقای شاهسوندی جنسیت زده، طی این سلسله نقد دهها بارها از جنایت و به کشتن دادن هزاران هزار انسان توسط مسعودرجوی سخن بمیان آمده، بعضا مجاهدی زیر شکنجه خود سازمان کشته شده، بسیاری نوجوان فرزند مجاهدین تحت فشار رجوی خودکشی کردند، شما چرا آنجا رگ گردن را نسبت به چنین جنایاتی کلفت نمیکنید؟ اما نسبت به گزارش خلاف اخلاق در سازمان فریاد وا اسلامای شما به هواست؟
در صورتیکه از نظر من، اگر تمامی مجاهدین سوپر انقلابی چگوارا نشان پاک باز دو آتیشه ای مانند شخص شما، مختصرطبق گزارش خودت “به تعداد انگشتان دست” عمل خلاف اخلاق مرتکب شده باشند، جمعا معادل ریخته شدن یک قطره خون میلیشای مجاهد نیست. آن دستار را از روی سرت بردار شاید چشمانت به دنیای غیر آخوندی باز شود. کار رژیم در برچسب زدن جنیسی به مجاهدین و دفاع جنسیت زده تو که آنها همه معصومند دو روی یک سکه است.
میدانیم که یکی از ریشهایترین مسائل فلسفی، اجتماعی و فرهنگی درباره جایگاه اخلاق، جنسیت و عدالت است. اینکه چرا در برخی جوامع یا گفتمانها، مسائل مربوط به اخلاق جنسی (مثل «عفت»، «ناموس»، یا «حجاب») بر جنایات واقعی علیه بشریت (مثل شکنجه، قتل، تبعیض ساختاری) اولویت مییابد، به چند ریشه تاریخی، دینی، فلسفی و روانشناختی برمیگردد.
ریشه تفکر جنسیتزدهای که مسائل جنسی را فراتر از جنایات علیه بشریت مینشاند، در ترکیبی از عوامل تاریخی (پدرسالاری)، دینی (اخلاق طهارت)، سیاسی (کنترل اجتماعی)، روانی (جابهجایی گناه) و گفتمانی (دوگانهسازی دروغین) قرار دارد. چنین نگاهی، نهتنها مانع عدالت و کرامت انسانی میشود، بلکه باعث عادیسازی خشونت و فساد در لباس اخلاق میگردد
بحث من بر سر سقوط ارزشها در مجاهدین است، که در واکنش زن و مرد مجاهد به آنچه رجوی در تبلیغات بیرونی از پاک و منزه شدن مجاهدین با انقلاب ایدئولژیک مریمی تبلیغ میکرد است، آنهم در تضاد با ستمی که در درون سازمان با همخوابگی با زنان روا میداشت ظهور و نمود می یافت.
مجاهدین زن و مردش، در واکنش به ستمهای ولی فقیه مجاهدین همه ارزشها را زیر پا میگذاشتند.
مگر گزارش کودکان مجاهدین دور از جان مثل شریف خودت، که من ده سال قبل سربسته نوشتم ولی اسمی از کسی نبردم را که روی شبکه هست را نشنیدی که به زبان خودشان حالا در چهل سالگی وقتی فهمیدند که متجاوز باید شرمنده باشد نه قربانی گزارش داده اند که توسط امثال رضا مرادی از زندانیان زمان شاه و از چگواراهای حاضر در مجاهدین مورد تعرض جنسی قرار گرفته اند؟
یک روز در سال ۱۳۷۲ در قرارگاه جلولا، حسن نظام الملک، مرا صدا کرد و گفت، جلال، یکی از “ار دی” ها (رزمندگان داوطلب) گزارش کرده است که تو با یکی از خواهران مجاهدی در حال نزدیکی بودید. گفتم مرا دیده، گفت البته بلافاصله فهمیدم که دارد رج میزند. چون از خودم مطمئن بودم. گفتم “کدام یکی از نزدیکی هایم با کدام خواهر را دیده است” که عصبانی شد، و فحاشی را شروع کرد، گفتم، “اگر سازمان دوباره کارش به گل نشسته و دچار مشکل شده است، و میخواهد سریکی خراب کند هرچند من چنین کاری را نکرده ام، ولی حاضرم مسئولیت آنرا بپذیرم که سازمان دچار مشکلی نشود” که او فحاشی را ادامه داد گورش و گم کرد و رفت. من بلافاصله یک نامه نوشتم و گفتم از سازمانی انقلابی که کارش به اینجاها رسیده خارج میشوم. و درخواست خروج دادم. البته تو باور نکن اینها حرفهای آبدارچی مسعودرجوی بیش نیست. این مطلب را سالها قبل نیز نوشته ام. اگر بخواهم اینگونه موارد را بنویسم یک کتاب میشود. ولی خطای اخلاقی مجاهدین و حتی رجوی در مقایسه با خونهایی که رجوی ریخته است هیچ است
شاهسوندی و حکم اعدام علی زرکش و نعل وارونه زدن رجوی
وصلت ایدئولژیک شاهسوندی و مرادش مسعودرجوی که چند ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک با نوشتن خطاهای اخلاقی خودش بصورت انزجار نامه شاهسوندی از خودش در پیشگاه مسعودرجوی صورت گرفته بود، چندماه بیشتر دوام نمی آورد، چرا که در سال ۱۳۶۵ در بغداد درجریان محکومیت به اعدام جانشین مسعودرجوی، خالق انقلاب ایدئولژیک، فرمانده کل قوای مجاهدین در داخل کشور(در فرانسه)، علی زرکش قرار میگیرد.
شاهسوندی به یکباره از این حکم درد گلوله هایی که بسمت شریف واقفی (خائن ۱) و صمدیه لباف (خائن ۲) شلیک شده بود و سوزش آتشی که جسم بی جان شریف را جزغاله کرده بود را روی پوستش لمس میکند، به یکباره تکمیل شدن ترور نا تمام توسط تقی شهرام بر روی خائن شماره ۳ یعنی خودش را ولی اینبار توسط مسعود رجوی برایش تداعی میشود.
رجوی که خوی حیوانی تسلط بر مجاهدین با نوشتن خطاهای اخلاقی شاهسوندی ارضا اش نکرده است، رجوی که پس از عبور دادن شاهسوندی در قالب زنانی که در تشریح نیچه با بیان رذالتهای جنسی اش در انقلاب ایدئولژیک آنها را به تمام و کمال تصاحب کرده بود راضی نیست. اینبار میخواهد از شاهسوندی با قبول کورکورانه حکم اعدام علی زرکش از او یک محسن خاموشی و یک وحید افراخته قاتل بسازد و او را در یک رذیلت جنایتکارانه دیگر خودش نیز شریک و اینگونه شاهسوندی را به تصرف تام و تمام خود در آورد. تا یک مجاهد لمیرتابو(بازگشت ناپذیر)، فاقد هرگونه ارزش انسانی، شریک جرم جنایات خودش، بدون سرمایه مبارزاتی و اعتماد بنفس، عبد و عبید رجوی از او بسازد.
و او را با شریک جرم در جنایت اعدام علی زرکش به چنان ذلتی بکشاند و تصاحب کند که فراتر از رجوی، پیشاپیش او همچون مهدی ابریشمچی و محمد سادات دربندی به یک شکنجه گردست آموز او علیه مجاهدین منتقد نیز تبدیل کند.
شاهسوندی، خواست دیکتاتور، مبنی به قبول کورکورانه حکم اعدام علی زرکش، آنهم بدون ارائه هیچ توضیح و دلیل و مدرکی را رد میکند. که بسیار قابل تقدیر است. شاهسوندی از تبدیل شدن به یک قاتل و در ادامه شکنجه گر رجوی خود را نجات میدهد. اما وقتی درهمان جلسه حکم کنارگذاشته شدن از سازمان را میشنود، است که پاشنه آشیل مجاهدی شاهسوندی عمل کرده در جا فرو می ریز.
اینبار نیز برای نجات آن رابطه قطع شده “مرید و مرادی” با مسعود رجوی (پاشنه آشیل شاهسوندی) که در پس آن همه جنایت مراد با همدستی مرید انجام میشود واکنش نشان میدهد و میخواهد با ذبح خودش به پای مراد آن رابطه را نجات دهد و درکتاب مکاتباتش مینویسد:
“این بود که گفتم، من سمپات فردی علی زرکش نیستم، اگر قرار باشد سمپات فردی کسی باشم آن فرد مسعودرجوی است. گفتم حاضرم هم اکنون بدستور مسعود خودم را از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی در بغداد به بیرون پرتاب کنم”.
با این وجود مراد مستبدش به چیزی کمتر از تبدیل شدن شاهسوندی به قاتل رضایت نمی دهد و نهایتا از مجاهدِ قاتل بودن کناره گذاشته میشود. یعنی تعلیق عضویت میشود.
رابطه مرید و مرادی قاتل انسانیت مبارز
در این مورد نیز بار دیگر آنچه مطلقا نادیده گرفته میشود، اصول و بنیان های تشکل مبارزاتی است. که در گزارش شاهسوندی به اندازه سر سوزنی بدان اشاره و پرداخته نشده است. توجه کنید.
اگر حکم اعدام علی زرکش درست است
اگر حکم اعدام علی زرکش درست است، مجرم اصلی شخص مسعود رجوی است و نه هیچ کس دیگری. چرا که مسئول تمام و کمال انتصاب علی زرکش به جانشینی خودش، جایگاه ومسئولیت هایی در تشکلی مانند مجاهدین که کمترین کج روی و خیانت به نابودی هزاران نوجوان و جوان منجر میشود و شده است، خود مسعودرجوی است که با هیچ کس در انتخابها و گزینش هایش مشورت نمیکند و نکرده است. چرا که تمام گزینش های سطح افراد در سازمان بدستور و اراده رجوی است. حتی هر عضویتی را باید خودش تائید کند، چه برسد به علی زرکش نفرجانشین خودش در سازمان.
و بنابراین در محترمانه ترین شق برخورد، این مسعودرجوی است که باید در قبال انتصاب علی زرکش و برای مشخص شدن بقیه انتصابها و تصمیمات رجوی که چه بسا منجر به فجایع دیگری چه در گذشته و چه در آینده خواهد شد مورد بازخواست و محاکمه قرار گیرد وتوان و صلاحیت، صداقت، شایستگی و وفاداری او به سازمان و مبارزه است که باید در آن محاکمه رسیدگی شود. در نتیجه بلافاصله باید از همه مسئولیت هایش خلع شود. نه اینکه اعضای مجاهدین امثال شاهسوندی مجبور باشند با قبول کورکورانه احکام جنایات کارانه ای هم چون اعدام کادر سازمانی، صادره توسط رجوی را برای اثبات مریدی خود بپذیرند؟
جهت اطلاع شاهسوندی باید بگویم، فهیمه اروانی که به جانشین مسئول اول یعنی مریم رجوی توسط مسعودرجوی در انقلاب ایدئولژیک ارتقاء یافت، تعلیق عضویت شد و سالها در سطح هوادار در اشرف کار میکرد. حتی من خودم وقتی در پاریس بودیم در نتیجه عملکردهای فهیمه اروانی نامه ای نوشته و به طاهره عضو شورای رهبری مریم رجوی دادم و در آن نوشتم که فهیمه اروانی نمیتواند جانشین مریم رجوی باشد. که بعدا متوجه شدیم که او در تضاد با مریم رجوی توسط مسعودرجوی تعلیق عضویت شده است.
شهرزاد حاج سید جوادی جانشین دیگر مسئول اول یعنی مریم رجوی، به محض قرار گرفتن در کنار مریم رجوی به چنان تضاد و تناقضاتی رسیده بود که او نیز سالها تعلیق عضویت شده بود. “آبدارچی مسعودرجوی” بودن حداقل این حسن را دارد که از نزدیک شاهد چنین تحولاتی میشباشد!!!
اگر حکم اعدام علی زرکش درست نیست
اگر هم حکم صادره مبنی بر اعدام علی زرکش درست نیست و تصفیه و جنگ قدرت درون سازمانی در جریان است که باز هم آنکسی که حکم در موردش صادق است شخص مسعودرجوی است.
شاهدیم که نه تنها هیچ واکنشی مبتنی بر نقض اصول مبارزاتی وجود ندارد و رجوی درمقام پاسخگویی قرار داده نمیشود، بلکه شاهسوندی باید کورکورانه جرم های که مسعود رجوی به علی زرکش نسبت میداد را قبول کنند و با او همدست شود.
عجبا که ما مجاهدین و از جمله شاهسوندی نیز در فوری ترین و ناخود آگاهانه ترین واکنش درونی برای چندمین بار نه تنها چنین مسئولیت سازمانی در ذهنش برجسته نمیشود و آنرا از رجوی نیز طلب نمیکند بلکه آنچه در خطر می بیند رابطه مرید و مرادی اش با رجوی است که بار دیگر با درخواست عمل انتحاری و پرت کردن خودش از طبقه چهارم با دستور مرادش مسعود رجوی در تلاش برای ترمیم آن بر می آید.
آیا این مناسبات و این تشکیلات چیزی جز کارخانه تولید مستبدی بدتر از استالین است؟ آنهم وقتی خود را نوک پیکان تکامل مینامیم!!!!!
هدف رجوی از قبولاند حکم اعدام زرکش بدون توضیح به شاهسوند
قبولاندن حکم اعدام بصورت کورکورانه جهت اعلام وفاداری کورکورانه شاهسوندی به رجوی دلیل دیگری هم دارد. چرا که خود من نیز چند ماه قبل و خیلی زودتر از شاهسوندی درجریان انتقال علی زرکش از پاریس به بغداد متوجه شدم که چه بلایی برسر علی زرکش آورده اند، بلافاصله نامه نوشتم و اعتراض کردم ودر اعتراض بر مسئولیت شخص رجوی بر انتصاب او انگشت گذاشتم، ولی کسی از من نخواست که ابتدا حکم اعدام را قبول کنم بعد توضیح داده شود.
برعکس در واکنش به انتقاداتم، رجوی دستور داد فرهاد الفت نوارویدئویی دو روز از محاکمه چهار الی پنج روزه علی زرکش را بگذارد که من ببینم. در روز اول نوار علی زرکش نبود و تعدادی امثال ما مجاهدین در اورسورواز و اطرافیان علی زرکش مانند محمود ائمی (محسن عباسی) و اعضای تیم حفاظت او بویژه آنهایی که در تهران نیز جزء افرادی بودند که در پایگاه علی زرکش حضور داشتند، را جمع کرده بودند که علیه زرکش فاکتهای آب دوغ خیاری مانند عدم رسیدگی به محمد پسر مسعودرجوی و یا اینکه در ایران علی زرکش، محمود ائمی را از تیم حفاظت موسی برداشته برده به تیم حفاظت خودش را بیان کنند. خلاصه تمامی اعضا تلاش میکردند هرچه به ذهنشان میرسید برای رضایت مسعود و مریم رجوی علیه زرکش بگویند.
بیاد ندارم که در این دو روز نوار هیچکدام از اعضای دفتر سیاسی مانند عباس داوری، محمود عطایی، مهدی ابریشمچی … حضور داشتند. اما هر دو روز مسعود و مریم حضور داشتند که یک روزش علی زرکش را نیز آوردند.
روز دوم نوار که علی زرکش حضور نداشت، فقط رجوی صحبت میکرد که در آن به نقد علی زرکش از مبارزه مسلحانه که به شکست سازمان و کشتار مجاهدین انجامیده اختصاص داشت و اینکه رجوی مطرح میکند پس تو بیا و بجای من رهبری را بدست بگیر. اما مسعود رجوی مطرح میکند که کنارگذاشتن من به نفع رژیم تمام میشود، و کل جنبش ضد رژیم به منِ مسعودرجوی وابسته است. حتی بحث میشود که رجوی برکنار شود اما علنی نشود. حداکثر بشکل نمادین بعنوان سخنگو باشد.
با ورود مریم رجوی به بحث و اینکه علی زرکش باید در داخل کشور می ماند و اگر کشته هم میشد می ماند، میز را بهم میزند و او را خائن معرفی میکند، که از صحنه فرار کرده است از جمله اینکه علی زرکش تلاش داشته رهبری مسعود رجوی را از محتوا خالی و موضع او را به یک موضع تشریفاتی تبدیل کند، و مسعود هم همین را میگیرد و تبدیل به حکم اعدام او میشود. و از آن به بعد مسئولیت حفاظت و نگهداری و ماندن در کنار علی زرکش را که مدتها در یک خانه ای یک طبقه در جایی پرت وبدور از مجتمع پایگاههای مجاهدین که در سه کیلومتری میدان فردوس بغداد بود به من سپرده شد. و مدتها با علی زرکش با هم بودیم.
رجوی در برخورد با شاهسوندی قصد دارد آن سرمایه مبارزاتی و اعتماد بنفس او را که در فوق تشریح کردم از او بگیرد. او براحتی میتوانست با تازه واردهایی مانند من با تکیه به همان عنصر استوره پرستی ما با اعمال هژمونی، براحتی عناصر مبارزاتی ما را کشته و به عناصر ذلیل و تسلیم طلب و رذلی مانند خودش تبدیل کرده به تملک خود در آورد. اگر هم نتواند اینکار را بکند تلاش میکند تو را خنثی کند. یعنی با تطمیع تو را از مخالفت با خودش باز دارد. کاری که با شاهسوندی میکند
اینگونه شاهسوندی پس از طی فرایندی که شگرد مسعودرجوی است، بتدریج بدون برانگیختن شاهسوندی به مخالفت آشکار و علنی با مراد سابقش با انواع ترفندهای مختلف بعد از فرستادن به پاریس از مناسبات سازمانی کنار گذاشته میشود.
فرغ جاویدان بسترنابودی ایدئولژیک شاهسوندی
سرانجام شاهسوندی درسال ۱۳۶۷درماجراجویی مسعود رجوی تحت نام فروغ جاویدان، آن رابطه قطع شده مرید و مرادی آن آتش زیرخاکستر در قلب مرید، در قالب خود فریبی استراتژیک با کلاه شرعی گذاشتن بر سر خودش یعنی با بیان اینکه:
“با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان بعنوان یک رزمنده در آن ماجراجویی شرکت میکنم”
بار دیگر از جانش برای به پیروزی رساندن مرادِ بی وفایش در تسخیر ایران و اثبات وفاداری خودش مایه میگذارد. در این میان نباید آن ارزش گذاری محمدحنیف نژاد یعنی “مبارزه و مبارز همه چیز است” را در این تصمیم بی تاثیر دید.
ایندو ترکیب (مبارزه همه چیز، بعلاوه، رابطه مرید ومردای) دو آلت قتاله فکری و نظری مجاهدین را نمایندگی میکنند، و صرفا شرکت در مبارزه را بدون اینکه آن مبارزه چه فکری را نمایندگی میکند را با آپورتونیستی ترین عمق ممکن هدایت و رهبری میکند.
بسیار واضح است وقتی شاهسوندی در فروغ جاویدان شرکت میکند، قطعا برای اثبات غلط بودن و به شکست کشاندن آن نبوده.
بلکه با مایه گذاشتن از جانش کمک میکند که مرادش در ماجراجویی فروغ جاویدان اول پیروز شود. ضمنا سهم خودش از مبارزه نیز محفظ گردد!!!! مسلم است اگر رجوی درفروغ جاویدان پیروز میشد، یعنی رهبری، سیاست، استراتژی و البته ایدئولژی ای که همه، از آن برآمده اند نیز درست بوده و تثبیت میشد و پیروز صحنه بود.
و به اثبات میرسد که امثال یعقوبی و شاهسوندی و… انتقادات شان به رجوی سراسر به خطا بوده. شاهسوندی مطلقا نه میخواهد و نه میتواند آن تناقض بزرگ بین شرکت در فروغ برای به پیروزی رساندن مرداش که منجر به اثبات برحق و درست بودن رهبری رجوی است، و بیان “با حفظ همه مواضع انتقادی علیه سازمان” درک و فهم کند. یا اگر درک میکند صداقت لازم را ندارد که ماهیت چنین رویکردی را بیان کند.
اما خوشبختانه در صحنه فروغ جاویدان کشته نمیشود و کار نا تمام حذف فیزیکی شاهسوندی توسط تقی شهرام در سال ۱۳۵۴ که اینبار توسط مسعودرجوی در فروغ جاویدان برنامه ریزی شده است تا بدست رژیم به اجرا در بیاد و تبدیل به جاودانه فروغ ها در کهکشان شهدای مجاهدین شود و هزاران تعریف و تمجید نصار او و “عشق او به مسعود ومریم” گردد، و هزار بار آن قسمت هایی از نوشته شاهسوندی مبنی بر: “حاضرم هم اکنون بدستور مسعود خودم را از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان بقایی در بغداد به بیرون پرتاب کنم” را با آب تاب در نشریات و زندگی نامه او با تیتر درشت منعکس کنند، و چه بسا اسماعیل وفا یغمایی نیز سروده ای بلند در امتداد نام سعید شاهسوندی برایش می سرود، با شکست روبرو میشود. البته این داستان همه جاودانه فروغ هاست. از جمله علی زرکش که به همین سرنوشت دچار شد. فروغ جاویدان اول اگر شکست نظامی بدنبال داشت برای رجوی پاکسازی بسیاری نیز از مجاهدین و حتی نزدیکان سازمان برایش صورت داد.
عبرت الناس کردن شاهسوندی توسط رجوی
اما تله ماجراجویی فروغ جاویدان در نهایت با دستگیری و فرایندهای بعدی آن در داخل کشور به مرگ ایدئولژیک شاهسوندی منجر میشود. و رجوی در زدن القاب تخریبی به شاهسوندی با بکارگیری همه ابزارهای تبلیغی اش سنگ تمام میگذارد، و یکی از فاجعه بارترین عبرت های دوران مجاهدین را از شاهسوندی میسازد. این عبرت سازی نخست برای خنثی کردن کادرهای قدیمی است که به آنها اخطار کند که سرنوشت هر منتقد رجوی چیست؟ عبرت سازی از یعقوبی که از روز اول از رجوی جدا شد و جدا ماند، در مقایسه با عبرتی که از شاهسوندی با شرکت در فروغ جاویدان و دستگیری او در داخل کشور ساخت، مطلقا قابل مقایسه نیست و بزرگترین خدمت به رجوی در سرکوب منتقدین خودش در درون تشکیلات بعد از انقلاب است.
خطای هولناک شاهسوندی با شرکت در فروغ جاویدان، اگرچه در آن از مرگ فیزیکی نجات می یابد، اما مرگی فراتر از مرگ فیزیکی دلخواه رجوی، یعنی مرگ ایدئولژیک مبارزاتی خود را رقم زده و به مسعودرجوی هدیه میکند. دستگیری شاهسوندی و ظاهر شدن در تلویزیون رژیم هدیه ای بزرگ و دستآورد تشکیلاتی ایدئولژیک سیاسی برای مسعودرجوی است چرا که رجوی را قادر می سازد تا بتواند در نظر اعضای سازمان بویژه اعضای قدیمی تر منتقد مسعودرجوی نقدهایشان را درگلو خفه کند. آنهم با عبرت سازی از یک عضو قدیمی منتقد که سرانجام به لقب شاگر جلاد رسیده. تا اینگونه تابوت مبارزاتی شاهسوندی را مهر و موم کند. اینگونه است که شاهسوندی در یک مبارزه ایدئولژیک از رجوی شکست میخورد. آنهم بدست و با تصمیم اشتباه خودش در شرکت در فروغ جاویدان.
بطور خلاصه دیدیم که شاهسوندی که اسیر ارزش گذاریهای حنیف نژآد “مبارزه همه چیز است بعلاوه رابطه مرید و مرادی” در ترکیب معصوم پرستی و معصوم انگاری رهبران همه ما ایرانیان در فقدان اندیشه و تفکر انتقادی به چنین فرجام فاجعه باری کشیده میشود. البته این سرنوشت همه ما مجاهدین است و تفاوت ها کمی است.
اینکه میگویم برنامه ریزی مسعود رجوی برای از بین بردن سعید شاهسوندی و البته بقیه شاهسوندیهایی که در فروغ شرکت داشتند به این دلیل است که:
از بهمن سال ۱۳۶۰ با کشته شدن موسی و ضربات اردیبهشت و مرداد ۱۳۶۱ با نابودی همزمان ۶۰ پایگاه سازمان فقط در تهران. و فرارتمامی کادرهای باقی مانده به خارج کشور، طوریکه هیچ کادر و عضوی که به سازمان وصل بود در داخل نداشتیم. من مسئولیت خارج کردن کادرهای را مدتی در ترکیه وسپس درپاکستان برعهده داشتم.
از این روی رجوی میدانست که برای ابد در خارج کشور ماندگار شده است. بنابراین تک تک مجاهدین با ذهنیت شکست کامل تمامی تحلیل های رجوی، بلای جانش به حساب می آمدند. آتش بس این بلای جان رجوی را بصورت سونامی در می آورد، بنابراین همه آنها را در یک ماجراجویی و ریسک نابودی همه آنها علیرغم اینکه صدام و سران ارتش عراق به مسعودرجوی گفتند، اینکار شما با کمیت و کیفیت شما و کمیت و کیفیت رژیم خودکشی است، به عملیات فروغ جاویدان اول فرستاد. بعد ها نیز دیدیم که حاضر نمیشد مجاهدین را از عراق و بویژه لیبرتی که روزانه زیر موشک باران رژیم تکه تکه میشدند، خارج کند.
دستگیری سعید شاهسوندی در جریان عملیات فروغ جاویدان و زندان و شکنجه او اگر چه اراده و جسمش را خرد میکند ولی قادر نمیشود که بطور کامل آن رابطه “مرید و مرادی” با مسعودرجوی را خاتمه بخشد!!! چرا که هنوز هم در همین گزارش در کلاب هاوس با افتخار میگوید تا مرادش بشنود که:
“بسیاری از اطلاعاتی که از تشکیلات عمارات سازمان داشتم را به رژیم در زندان ندادم”.
من هم میگویم احسنت که ندادی، اما قصدت از بیان آن چیست؟ نگفتم رابطه مرید و مرادی هنوز برقراره. این را میگویی تا کدام حمله ای را از طرف رهبر عقیدتی ات خنثی کنی؟ آیا رجوی با برچسب هایی که به تو زده و میزند از تو چیزی گذاشته که میخواهی خودت را در نظرش نجات بدهی؟
گزارش شاهسوندی یا همان سنت ۲۵۰۰ ساله ما ایرانیان
قبلا نیز گفتم میخواهیم گفتارهای شاهسوندی از درد دل و شکفه و شکایت به آموزه ای بدل شود برای جوانان از نیفتادن دوباره آنها در دام تفکرات عقب افتاده ای که با تکیه به سایه هایی که تاریخ مصرفشان سالیان است تمام شده اما حقیقت جلوه داده میشوند چه سایه های غار جریانهای سلطنت طلب و چه غار تشکلهایی چون مجاهدین خلق و چه حکومت ها. فراموش نکنیم، امثال شاهسوندی و خود من در تشکیلات فرقه ای مسعودرجوی، نمونه های آشکاری هستیم از عملکرد ما ایرانیان، با سابقه چند هزارساله از شکایت و بیان درد دل و سوزجگر از دست مستبدین و حکام و رهبران و شاهان حاکم که وقتی کارد به استخوانمان رسیده حتی دست به سرنگونی آنها نیز زده ایم.
ملتی که سابقه درخشانی از مبارزه و سرنگون کردن مستبدین در کارنامه خود دارد. اما آنچه هرگز در پرونده مان ثبت نشده است، یاد گرفتن از “زیست تحت استبداد و سرنگون کردن مستبد” با هدف و برنامه و فکر و گفتمانی جهت ایجاد تغییری بنیادی برای تن ندادن و گرفتار نشدن دوباره به استبداد نوینی که بدست خودمان با سرنگونی مستبد کهنه برخودمان حاکم میکنیم. ما مجاهدین نمی توانیم مدعی شویم زمانیکه خود دست اندکار پرورش و پروار کردن یکی از خطرناکترین مستبدین تاریخ ایران مسعودرجوی بوده و هستیم، بدنبال در اندختن طرحی نو در افق سیاسی اجتماعی کشوریم.
برای خاتمه دادن به این سیکل معیوب لازم است به ریشه ها برگردیم و ببینیم چه کمبودی در بنیادهای فکری، فرهنگی، باورها و اصول حاکم بر روابط و مناسبات بین مردم و بین مردم و حکومت داریم؟ دیگران و دیگرِملت ها چه کرده اند و چگونه در این سیکل گرفتار نمانده اند. تا اینگونه با بهای سنگینی که تحت سلطه مستبدین پرداخته و میپردازیم حداقل از آنها درس بگیریم.
بزرگترین کاستی در گفتار شاهسوندی
عقیده دارم، بزرگترین کاستی که در سراسر گفتار شاهسوندی علیرغم ارزش وقایع نگارانه و جگر سوز آن از فرقه مذهبی سیاسی ای بنام سازمان مجاهدین با ابعاد بسیار گوناگون انسانی و پیچیده فرهنگی، سیاسی، عاطفی، روحی، تشکیلاتی، ایدئولژیک و حتی تاریخی که در محتوای گزارش وجود دارد، علیرغم دقت در بسیاری جزئیات نمی تواند و نباید به صدها ساعت گزارش شکوه و شکایت و بیان سوز دل از خیانت ها و بیوفائی ها و نقض عهد ها و نقض حقوق انسانی و… از دست سازمان و مسعودرجوی ختم شود و صرفا به پیشنهاد آقای فرج سرکوهی در انتها تلاش شود طی یک یا دو جلسه به تحلیل بنشینیم و انتظار داشته باشیم که شنونده درسی تاریخی و فکری بگیرد. چرا که:
اگر گزارش دهنده (شاهسوندی) پیشاپیش تحلیل درستی از ریشه های مشکلات جریان مربوطه نداشته باشد، عملا ما به کار تکراری ایرانیان طی ۲۵۰۰ سال گذشته از شکوه و شکایت هایمان از حکومت های جبارمان که در نهایت بدون درس گرفتن از آن و حداکثر با سرنگونی حاکم مربوطه، و مسلط کردن حاکم جباردیگری ختم میشده است دست زده ایم.
او ضمنا برای درک هر واقعه نه تنها راهنمایی برای درک ریشه مسئله ندارد، بنابراین در هر مورد به درکی از علل و ریشه های آن متناسب با آموزها و اعتقاداتش و شرایط آن مورد متوصل میشود. اینگونه نه خودش و نه شنونده، قادر نخواهد بود تصویر و تحلیل منسجمی از علل و ریشه های وقایع بدست بیآورد.
حتی اگر تحلیلی “در انتها”ی صدها ساعت گزارش ارائه شود، با فرض اینکه تحلیل درست هم باشد، شنونده باید بنشیند و تمامی گزارشات و وقایعی که طی یکی دوسال شنیده را، اگر فراموش نکرده باشد، را بازبینی کند تا متناسب با تحلیل ارائه شده در انتها، به یک درکی ازریشه هرکدام از وقایعی که شنیده است برسد. که نه ممکن است و نه کسی چنین فرصتی دارد.
اگر هم تحلیل درست نباشد، یعنی ما در بیان گزارشات شنونده را کلا از ابتدا گمراه کرده ایم. و شنوندگان متناسب با زمینه فکری خود، مرتب دچار تناقض شده، با سوالاتی تکراری ای روبرو میگردند که پاسخی هم برایش نمیگیرند یا پاسخ های داده شده قانع کننده و منطقی بنظر نمی رسند.
درصورتیکه اگر ابتدا یک تحلیل درست از کلیت سازمان از صدر بنیانگذاری تا امروزش داشته باشیم و آنرا ارائه کنیم، که من تلاش کرده ام در این نقد در حد توان خودم به آن بپردازم. که قطعا تحلیل نهایی نیست و چه بسا نیازمند یک گروه مطالعاتی است تا بتواند با بررسی همه جانبه تری از جریان مجاهدین به تحلیل جامع تری برسد.
اینگونه راوی، ابتدا با ارائه تحلیل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی از جریان مربوطه تصویر کلی را بدست شنونده میدهد. آنوقت شنونده با شنیدن هر فاکت که شاهسوندی نقل میکند بعنوان یک قطعه از پازل آن تصویر کلی میفهمد که این قطعه مربوط به کدام قسمت از کل تصویری است که به او با تحلیل اولیه سپرده شده است و بتدریج که فاکت ها را می شنود، تصویرش را تکمیل میکند و بخوبی درک میکند که هر فاکت چرا و به چه دلیل و بعلت کدام ریشه های فرهنگی و فکری و مذهبی و… رخ داده.
بعلاوه اگر گزارش از یک واقعه ای مشکوک و مبهم را هم شنید با قرار نگرفتن آن قطعه ناچسب و نامربوط در هیچ کجای صفحه پازل، بخوبی میتواند صحت و سقم آنرا درک کند. برای مثال اگر تصویر کلی داده شده طبق تحلیل اولیه از کوهی است، وقتی واقعه ای بشکل یک قایق بادبانی ارائه شد غیر واقعی و دروغ و یا تهمت بودنش مسجل میشود. شما با تحلیل در ابتدای گزارش، آن تصویر کلی بعلاوه صفحه چیدمان پازل را به شنونده میدهید. بعد قطعه پازلهایی که بصورت وقایع توسط گزارشگر به شنونده عرضه میشود خود تصویر را پر میکند.
اینگونه است که شنونده از یکطرف قادر میگردد بخوبی به این درک برسد که اگر، با جریانی مبتنی بر تحلیل ارائه شده روبروست بطور کلی باید منتظر بروز و ظهور چه نوع عملکردهایی از آن جریان باشد. و ازطرف دیگر، وقتی با شواهدی و بروز وظهور فاکتهایی که شنیده مواجهه است میتواند حدس بزند بطور کلی با چه جریانی و با چه ماهیتی روبروست. و اینگونه است که تجارب شاهسوندی طی چند دهه به شنونده منتقل میشود.
آقای تقی رحمانی کارشناس مجاهد شناسی شاهسوندی
کمبود درک تحلیلی و تاریخی و فکری از مجاهدین بعنوان یک تصویر کلی از آن برای فهم تک تک فاکتهای موجود، شاهسوندی را به استفاده از یک کارشناس مجاهد شناس با چندین سال سابقه زندان در کنار هواداران مجاهدین در ایران، آقای تقی رحمانی که احترام زیادی برای همسرشان خانم نرگس محمدی قائلم در برنامه اش کشانده. سوال این است:
آقای تقی رحمانی واقعا مجاهدین را میشناسد؟ او کدام مجاهدین را میشناسد؟ مجاهدین باقی مانده از آموزه های زمان حنیف نژاد را میشناسد، که به مجاهدین زمان شاه معروفند؟، یا مجاهدین زمان رژیم خمینی به رهبری مسعودرجوی ای که ابریشمچی گفت از سال ۱۳۶۴ دیگر آنی که بودند هم نیستند را؟ مجاهدین زمان شاه، که در زمان خمینی به زندان افتادند همه اعدام شدند. آقای رحمانی میلیشیاهایی را میشناسد که ازاواخر ۱۳۵۹ گرفتار زندان شدند. اقای تقی رحمانی عده ای جوان و نوجوان میلیشیای پرشور هوادار با درکی رومانتیک از انقلاب و انقلابیگری با حداقل دانش سیاسی و تشکیلاتی و فلسفی و مذهبی که ازنیمه دوم سال ۱۳۵۹ تا قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ وارد زندانهای رژیم شده بودند را میشناسد. که معتقد است بسیار هوادار سازمان یا همان مسعودرجوی بودند.
آیا آقای رحمانی نظر مسعودرجوی، صاحب اله آن جوانان بخت برگشته و زندانی را که با آنها هم بند بوده را در موردشان میداند؟
آقای تقی رحمانی رویکردهای آن جوانان پرشور زندانی را به ایدئولژی و آموزه های مجاهدین مرتبط و بخصوص به عنوان یاران مسعودرجوی معرفی میکند. در صورتیکه مجاهدین زندانی، وقتی بعد از آزادی از زندان، پایشان به قرارگاههای مجاهدین در عراق رسید، تماما توسط مسعودرجوی دوبار در ابعاد گسترده یکباردر سال ۱۳۶۴ و یکبار در سال ۱۳۷۳ دستگیر و زیر فشار و شکنجه مجبور شده اند مکتوب کنند که مزدور رژیم بوده اند.
گزارشات مفصل ایندو دوره دستگیری و شکنجه که بعضا به قتل همان مجاهدین نیز انجامیده توسط همان مجاهدین پر شور و انقلابی و فدا کاری که در زندان به قول رحمانی “زندگی جمعی” میکردند و بسیار فداکاریها از خود نشان میدادند وبعضا با بیش از دهسال زندان کشی وقتی جدا شدند و از واقعیاتِ مشاهداتِ خود از سازمان مجاهدین و مسعودرجوی را گزارش دادند توسط شاهسوندی اسپانسر عوض کرده خوانده میشوند. علیرغم اینکه دستگیریها و زندانها و شکنجه ها و اعتراف گیری ها توسط دوستان گرامی شاهسوندی که فکر میکند اسپانسر عوض نکرده و اتفاقا از بازماندگان دوران حنیف و از زندانیان زمان شاه هستند، نظیر (هادی افشار) با اسم تشکیلاتی سعید جمالی که در سال ۱۳۶۴ در موضع معاونت اجرایی مرکزیت سازمان دست اندرکار سرکوب سال ۱۳۶۴ نیز بوده است تائید شده، هرچند او در نوشته ای در پاسخ به اینکه آیا خودش در شکنجه بچه های زندانی مجاهد در قرارگاه منصوری شرکت داشته، ضمن قسم و آیه نوشته است “دست اندرکار بوده اما در شکنجه هیچ دخالتی نداشته است”. اما هادی افشار خودش در مورد دور دوم دستگیریها و شکنجه همان مجاهدین یعنی در سال ۱۳۷۳ مکتوب گزارش کرده که:
“بعد از بازگشت ما از فرانسه در سال ۱۳۷۶ حسین ابریشمچی برادر کوچکتر مهدی ابریشمچی در اشرف مسئله دستگیری و زندان و شکنجه و اعتراف گیری دوباره در سال ۱۳۷۳ را به اطلاعش رسانده است.”
آنچه تقی رحمانی از مجاهدین گزارش و بازگویی میکند، قطعا بی جا نیست و آنچه از آن جوانان پرشور زندانی شاهد بوده و بیان میکند بی پایه نیست، اما آنچه بازگو میشود ربطی به سازمان مجاهدین ندارد.
آن زندانیان آنچه از تصورات رومانتیک و انتزاعی خود از یک انسان مبارز و مقاوم و آزادیخواه داشتند را با نسبت دادن به مجاهدین نمایندگی و از خود بروز میدادند.
مستقل از اینکه میتوانستند آن کیفیت های ادعایی را زیر فشار و شکنجه های قرون وسطایی رژیم تا به اخر نمایندگی کنند یا خیر بحث دیگری است.
اما وقتی آن دسته از آنها که بعد از آزادی از زندانهای مخوف رژیم با هزاران آرزوی انقلابی و آرمانی با کوله بار زندان وشکنجه و مبارزه در راه آرمان مجاهدین که مطلقا پایه ای در واقعیت نداشت، به قرارگاههای مجاهدین میرسیدند و با واقعیت مسعود رجوی ساخته در قالب سازمان و خود مسعود رجوی مواجهه میشدند، تبدیل به کسانی میشدند که باید آنها را دستگیر و وادار کرد بنویسند که مزدور رژیم هستند. تا خفه خون بگیرند. تا اعتماد بنفس مبارزاتی آنها از آنها گرفته شود، تا در مقابل شکستهای پی در پی و زیگزاگ های مستمر و عهد شکنی های مسعود رجوی که روزانه شاهد بودند نتوانند اما و اگر کنند. طوریکه مسعودرجوی پیشاپیش قدم رنجه کردن به عراق از فرانسه، دستور داد همه آن زندانیان پرشور را که در قرارگاه منصوری گرد آورده بود را که وقعی به انقلاب ایدئولژیک نمیگذاشتند و در شوک هایی که شاهسوندی نیز به تصویر میکشد بهم ریخته بودند ، دستور داد، همه آنها را به بهانه اینکه نفوذی رژیم هستند که با انقلاب ایدئولژیک و مرشد امثال من و شاهسوندی مخالفت میکنند، دستگیر و زندانی و زیر ضرب وشتم مجبور کنند اعتراف کتبی بنویسند که مزدور و نفوذی رژیم جمهوری اسلامی هستند. عین همین فرایند در قرارگاه اشرف مجاهدین در سال ۱۳۷۳ طی شد.
چه کسانی از قرارگاه اشرف پابه فرای میگذاشتند
بسیاری از همان مجاهدین پرشور وانقلابی با سابقه زندان چندین ساله، بطور علنی (در سالنی معروف به سالن میله ای در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد) محاکمه شدند، عمده فرارها از قرارگاه اشرف مجاهدین در شمال شهر خالص عراق، توسط همین رزمندگان صورت میگرفت. در واکنش به گستردگی فرارهای این جوانان مورد علاقه تقی رحمانی از قرارگاه اشرف، مسعود رجوی، مهدی ابریشمچی را فرستاد تا بطور عمومی اعلام کند: “روی هر مجاهدی که به سیاج های قرارگاه اشرف نزدیک شود حکم تیرگذاشته ایم و مورد هدف قرار خواهد گرفت”. مسعود رجوی آنها را خصم خود می انگاشت.
رجوی هزاران بار به خود آنها گفته بود هر کس از زندان رژیم زنده بیرون آمده دشمن من است مجاهد اگر بود باید اعدام میشد. به آنها میگفت باید شرم کنید که زنده هستید چه آنها که زندان بوده اند چه آنها که حتی زندانی نبوده اند.
دو تن از معاونین من در تشکیلات بنامهای حسین زندگی و بهزاد علیشاهی هر دو جزء زندانیان بودند که پس از آزادی دوباره به سازمان پیوسته بودند و در هر دو دوره این دستگیری ها زندانی و شکنجه و اعتراف نامه از آنها گرفته شده بود. آن دو بدنبال فرار من از سازمان در سال فروردین ۱۳۸۴آنها نیز جدا شدند. حسین زندگی طبق آخرین اخباری که داشتم جدا شده ولی کماکان تحت حمایت مجاهدین و در اروپاست ولی بهزاد علیشاهی نیز فرار کرد و منتقد سازمان بود و الان در ایران است. علیشاهی از عزیزان مسعودرجوی بود، علیرغم اینکه متخصص توپخانه بود، باید هر هفته یک روز برای پر کردن برنامه در تلویزیون سیمای مقاومت به بخش تبلیغات میفرستادمش چرا که مسعود رجوی برنامه های کمدی او را دوست داشت.
در این گزارش قصدم شیطان سازی از سازمان مجاهدین نیست، و یا نقد شخص شاهسوندی یا هیچ عضو دیگر نیست اگر به واقع کسی خواهان اطلاع دقیق از زندانها و شکنجه های درون تشکیلاتی سازمان است به اندازه یک کتابخانه مطلب در اینترنت که توسط جدا شدگان با انواع و اقسام رویکردها نسبت به مجاهدین یافت میشود را میتواند بخواند. آنچه من میتوانم مورد تائید قرار دهم اینکه این دو نوبت دستگیری و زندان و شکنجه و قتل بعضی از آنها زیر شکنجه صحت دارد. گذشته از موارد دیگری که از حوصله این مطلب خارج است.
جدای از این دو فرایند سرکوب، یک دوره کامل محاکمات معروف به محاکمات در سالن میله ای و صدور احکام اعدام علیه کادرهای سازمان در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد در نزدیکی قرارگاه بدیع زادگان مقر مسعود و مریم رجوی برگذار شد که من خودم بعنوان یک کادر در حال اعتصاب در اعتراض به سرکوب اعضا، حضور داشتم، تا با مشاهده سرکوب، حتی ضرب و شتم های اعضا در این محاکمات حساب کار خودم را بکنم و بترسم و دست از مخالفت بردارم را صددر صد تائید میکنم. محاکمه مهدی افتخاری را که سیامک نادری به تفصیل گزارش کرده است قابل تائید است.
چرا مجاهدین جدا شده به ایران میروند
چرا مجاهدین جدا شده حرف نویی برای گفتن ندارند؟ چرا به ایران میروند؟ چرا سکوت میکنند؟ چرا آنهایی که تحت سلطه رجوی هستند، چنان فرو پاشیده اند که به هر پستی و رذاالتی تن میدهند تا همچون غیر مجاهدینی چون دکتر منوچهر هزارخانی منتظر مرگ اند که فرا برسد.
همه و همه در این امر ریشه دارند که محمد حنیف نژاد فکر و ایدئولوژی مردهای که هزار سال از پوسیدگی آن گذشته بود را در ترکیب با مارکسیسم مطرح کرد. آن هم بعنوان ایدئولوژی برتری که باید در چپ مارکسیسم بنشیند! دراین رابطه چه خودش و چه بازماندگانش همچون رجوی تا توانستد چپ نمایی کردند. و تا توانستد سنگ قبر اسلام سنتی را با نفی آن برای برجسته کردن اسلام خودشان در اذهان مجاهدین قطورتر نمودند.
با وجود اینکه توهم مرکب (اسب بالدار) حنیف نژاد در اولین پروازش سقوط کرد و تقی شهرام با مارکسیست اعلام کردن سازمان ضربه تمام کننده ای به اسلامِ انقلابی در چپ مارکسیسم خوانده شده توسط حنیف نژآد زد. دست بر قضا سه سال بعد انقلابی در ایران صورت گرفت که رهبری آن به یمن تاریخ مذهبی سیاسی اجتماعی میهن بلا کشیده ما، بعلاوه سیاست های ضد کمونیستی آمریکا در ایران و البته با تکیه با رهبری و خدمات گوهربار شاهنشاه آریامهر به اسلام! در رشد و گسترش اسلام، مساجد، منابر، تکیه های مذهبی، و در نتیجه شبکه آخوندی گسترده، رهبری انقلاب ضد سلطنتی بدست اسلامگرایان افتاد.
شگفت اینکه همه مجاهدین باز مانده از حنیف نژاد بعد از آزادی از زندان، فریاد زدند “نگفتیم کلاغ بود”!!! این همان کلاغ (اسلام انقلابی) ماست که پیروز شده! موسی خیابانی در اولین سخنرانیش در خانه رضایی ها هم اینگونه گفت : وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ. “هرگز گمان مبرید آنها که در راه خدا کشته شدهاند، مردگانند؛ بلکه آنها زندگانى هستند که نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.”
یعنی آن مجاهدین که در زمان شاه کشته شدند امروز زنده اند و روزی شان را خدا در آن جهان به آنها میدهد برای ما زنده ها نیز پیروزی انقلاب را داده است. تنها مشکل این است که رهبری انقلاب بدست خمینی از گنجه اسلام انقلابی ما مجاهدین بسرقت رفته که باید پس بگیریم؟!
به یمن جنایات رژیم در بعد از انقلاب، سنگ قبری که حنیف نژآد بر اسلام سنتی گذاشته بود در اذهان مجاهدین و هواداران او قطورتر شد.
شگفتی مجاهدین در این بوده است که همین مجاهدین که همه چیز، دار و ندار، همسر و فرزند، گذشته و آینده خود را بپای همان اسب بالدار حنیف نژاد (اسلام انقلابی در چپ مارکسیسم) گذاشته بودند، در تجربه زیسته خود در سازمان مجاهدین با اسلام انقلابی رجوی هرروز شاهد بودند و تجربه کردند که این مسعودرجوی صدبار خشنتر و بی رحمتر و بدتر از آن منادیان اسلام سنتی دفن شده در اذهانشان است. اینگونه برای بار دوم اسلام انقلابی نیز در ذهنشان دفن شده برای بار دوم سنگ قبری برآن نهاده شد. همه اینها کافی نبوده است. مارکسیسم هم که قرار بود در راست مجاهدین باشد، با فروپاشی شوروی و وضعیت نیروهای چپ ایران، سالهاست کفن پوسانده است. طوریکه خود مارکسیست ها نیز یا اسلام آوردند یا سلطنت طلب شده اند!!! خیلی که چپ بزنند جمهوری خواه شده اند.
تجزیه تحلیل نیرویی مجاهدین
تمامی عناصر که رهبری سازمان را به نیروهای بازمانده سازمان وصل میکنند، زنان صفر کیلومتری هستند که بطور مطلق با نقد بیگانه اند، و مانند یک ماشین دستورات را به مردان مجاهد از عباس داوری یا محمد حیاتی یا مهدی ابریشمچی گرفته تا بقیه منتقل میکنند.
بقیه کادرهای مجاهدین کدامند؟ در بالای سازمان بازماندگان سنتی از دوران حنیف نژاد هستند، که نوشتم و درحال تشریح و توصیف وضعیت یکی از آنها (شاهسوندی) هستم. که صبح تا شب بدنبال عمل انتحاری جهت اثبات مرادی خودش به مرشدش رجوی است. یا مثل هادی افشار، قسم و آیه میخورد که بفرستندش به ایران تا طبق میل مسعودرجوی رژیم مالی شود تا مبادا از دهانش نقدی علیه رجوی خارج شود و به مرشدش صدمه ای برسد. ویا مانند اسماعیل یغمایی پارا فراتر نهاده و بقول مادر بزرگ من طاغوتی شده است! یا عده ای که ضمن شراکت در همه جنایات رجوی، در آلبانی منتظر مرگند که فرا برسد.
نقش بغایت تعین کننده شاهسوندی و پروسه ای که طی این سالیان کرده و عبرتی که با شرکت در فروغ جاویدان و جریانات بعد از آن در چشم اعضای قدیمی سازمان در مخالفت با رجوی از خودش ساخته است، در به انتظار مرگ ماندن کادرهای قدیمی شگفت انگیز است که نباید نادیده گرفت.
نیروی دیگر سازمان، تعدادی دانشجوی خارج کشوری هستند با تسلط به زبان و تحصیلات آکادمیکی که در غرب دارند، رجوی بطور سیستماتیک تلاش میکند آنها را از جریانات درون سازمان بی خبر نگهدارد. که عمدتا مصدر کارهای سیاسی سازمان هستند.
تعدادی میلیشیاهایی که از مدرسه، دبیرستان و یا سالهای اول دانشگاه بدان پیوسته اند و زندانی سیاسی بوده اند که چنان در دو دوره دستگیریهای درون سازمانی قلع و قمع شده اند که شاهدید با خروج از سازمان یک راست سلطنت طلب میشوند و معتقدند سگ رضا پهلوی نسبت به مسعود رجوی و همه آرمان و سازمانش شرف دارد.
آخرین سر نیروی پیوسته به سازمان از اردوگاههای اسیران جنگی آمده اند که انسانهای مبارزی بودند که بخیال مبارزه برای آزادی به مجاهدین پیوستند، اما مسعودرجوی آنان را نه مجاهد که “ار دی” (رزمنده داوطلب) و “ار پی” (رزمنده پیوسته) خواند، و چنان تحقیر وسرکوب کرده است که آنها نیز رژیم جمهوری اسلامی وسگش را به مسعورجوی و تشکیلاتش ترجیح میدهند.
طی ۴۵ سال گذشته بطور سیستماتیک رجوی با نشان دادن رذالتهایش همانگونه که از قول نیچه در تبدیل مبارز به ابزاری در دست سازمان تشریح کردم، بویژه در سطوح بالای سازمان آنها را از هر نوع ارزش انسانی تهی کرده است.
این نیز کافی نبوده است، بطور سیستماتیک هرمجاهدی که مخالفت کرده بعد از هزاران آزار و اذیت و زندانهای طویل المدت در قرارگاههای سازمان، سپس به زندان مخوف ابوغریب تحویل میشد تا بعد از چندسال زندان کشیدن در آنجا، با اسرای جنگی عراقی با ایران تعویض شوند. تا اینگونه وقتی به ایران رفتند به همیاران سیاسی خود همچون شاهسوندیها این فرجه را بدهد که آنها را اسپانسرعوض کرده بنامند.
بسیاری از نیروهای جدا شده را به لب مرز با ایران برده رها میکردند که رژیم آنها را هنگام دستگیری بکشد اگر هم کشته نشدند، بقول رجوی رژیم مال شوند تا انتقادات آنها را با اتهام به ایران رفته پس همدست جنایات رژیم است، خنثی کند. مسعود رجوی برای خروج از سازمان (آنهم هم بعد از هشت سال زندان به بهانه سوختن اطلاعات مجاهد مربوطه)، تنها رفتن به ایران را بازگذاشته بود. نمونه علنی شده آن را از اعضای مرکزیت سابق آقای هادی افشار (سعید جمالی) که خود به رجوی التماس میکند که “اجازه بده بروم ایران و خود را نابود سیاسی بکنم تا مبادا با گزارشاتی که از درون سازمان از دهانم بیرون خواهد زد به سازمان صدمه ای نرسد” میتوانید بعنوان یک نمونه فدایی مسعودرجوی در اجرای همان سیاست ضد بشری رجوی تلقی کنید.
علاوه بر تلاش رجوی برای انسانیت زدایی از مجاهدین، شدت جنایات درون سازمانی به حدی بوده است که میتوان رویکرد مجاهدین به مسعودرجوی را با رویکرد ایرانیانی که در دافعه ستم حاکمیت متمایل به اسرائیل شده اند مقایسه کرد. همانگونه که شاهدیم که زندانیان با ده سال سابقه زندان آنهم زمانیکه با پرچم ضد ارتجاعی و ضد امپریالیست نمایی های رجوی به زندان رفته اند، حالا که از زندان بیرون آمده اند و رجوی واقعی را تجربه کرده اند. متمایل به سلطنت و در بطن آن متمایل به اسرائیل و جنایات آن شده اند.
در اساس رجوی اعضای اسیر با اعمال شاقه در سازمانش را به عناصری غیر سیاسی طی این سالها بدل کرده است. آنها را عملا به کارگران و برده هایی تبدیل کرده که طبق دستور مسعودرجوی که در جلسات علنی و چند هزارنفره نیز اعلام میکرد، روزانه باید حداقل ۱۸ ساعت کارکنند تا طبق بیان شخص مسعودرجوی جنازه شان روی تخت خواب آسایشگاه برسد. عناصری که حتی حق صحبت کردن با مجاهد کنار دستی خود را هم ندارند. رجوی صحبت هر دو مجاهد با هم را “شعبه سپاه پاسداران نامیده بود”. آنها را در سلولهای انفرادی ذهنی خودشان به زنجیر کشیده بود. و از خود مجاهد، زندانبانی بر خودشان برگزیده بود که به محض عبور تفکری علیه رجوی آنرا در نشست غسل و عملیات جاری روزانه به سازمان گزارش میداد تا تنبیه شود. این حد از عمق شقاوت حتی توسط استالین نیز اعمال نمیشده.
از طرفی سن کم آنها هنگام ورود به مجاهدین، بسیاری بدلیل سابقه اسارت، و گذشته خود اساسا توان و ظرفیت فکری ندارند و طی سالیان مغزشویی از هم پاشیده شده اند که تبدیل دوباره به انسان معمولی کار بسا بسا مشکلی است.
جدا شدگان اساسا فکری ندارند و سالیان نیاز دارند تا در محیط آزاد حضور داشته باشند تا بعد از خروج از مجاهدین به انسانهای معمولی تبدیل شوند، و به تعادل روحی و رانی و فکری برسند.
جدا شدگان از فرقه رجوی، ایران رفتن را بهشت در مقایسه با جهنمِ ماندن در سازمان مجاهدین میدانند. چون رژیم با مجاهدین غیراز آنهایی که اسامی آنها را اعلام کرده است و در یک دادگاه اخیر محاکمه! میکند، کاری ندارد.
آنهایی هم که مایل به زندگی در اروپا بودند، در میانشان هستند که خیلی که شق القمر میکنند به سلطنت متمایل میشوند. کاری است که همه پدربزرگها و مادربزرگهای ما بدون نیاز به تفکر با ناستالژی گذشته قادر به انجامش هستند و نیازمند فکر و اندیشه نیست.
این گونه حنیف نژاد و در ادامه مسعودرجوی بزرگترین خدمت را در بقدرت رسیدن و رشد اسلامی که فکر می کردند ارتجاعی است کرده اند. یکی با ترکیب با مارکسیسم که شقه و انشعاب را در سازمان مجاهدین غیرقابل اجتناب کرده بود. و همین بزرگترین ضربه را به هر تفکر نو اندیشی و اصلاح طلبانه احتمالی حنیف نژاد در اسلام زد و چه با جنایاتی که رجوی در درون سازمان و با خیانت به کشور در همبستری سیاسی با دشمن اشغالگر در کشتن سربازان ایرانی در مرزها وبا نئوکانها و نزدیک به ۵۰ سال سیاست های خیانتبار خنثی کردن هر جنبش مترقی سیاسی و اجتماعی در ایران مرتکب شد. و از طرفی با وضعیت فلاکت بار چپ کنونی ایران که به یمن دو لبه قیچی رژیم و سازمان مجاهدین نیم قرنی است به محاق رفته است. مگر فکری و گفتمانی مانده که اعضای جدا شده به آن سمت متمایل شوند؟
بدون شناخت محمد حنیف نژاد و نقد سازمان او درک مجاهدین عملی نیست
برای پاسخ دادن به هزاران پارادوکس و تناقضات غیر قابل درک برای عقل سلیم امروزی از تاریخچه سازمان مجاهدین به عقیده من بدون پرداختن به ریشه های فکری و مذهبی آنها و شخص حنیف نژاد و بنیانگذاری آن تقریبا ناممکن است.
چرا که علیرغم اینکه خطای جدی فردی و اخلاقی از رهبری حنیف نژاد تا زمانیکه زنده بود گزارش نشده علیرغم این از زمان تاسیس ۱۳۴۴ تا دستگیری حنیف نژاد و تمامی مرکزیت سازمان در سال ۱۳۵۰ توسط ساواک آنهم قبل از اینکه سازمان دست به عملی بزند که به اعدام همه بنیانگذاران ومرکزیت بجز مسعورجوی منجر گردید. باقی مانده مجاهدهین از آموزش های شش ساله حنیف نژآد یعنی هسته مرکزی سازمان مجاهدین چه آن قسمت که در ۱۳۵۴ در اولین تکان، مارکسیست شد و دست به ترور همقطاران مرکزیت خود مانند مجید شریف واقفی و صمدیه لباف زد و چه آن دسته که در زندان یا بیرون زندان یک شبه طبق دستور سازمانی مارکسیست شدند، و چه آنها که مارکسیست شدن را رد کردند و به اصطلاح مسلمان ماندند، و امروز ما آنها را فرقه مجاهدین مینامیم همگی از جمله شخص سعید شاهسوندی بر پاهای رجوی بوسه زدند وچه آنها که سالهاست حتی بعد از جدایی سکوت پیشه کرده اند و یا در آلبانی گرفتار و در انتظار مرگ اند، محصول آموزه های حنیف نژاد و دست آموز و شاگرد خصوصی حنیف نژآد درگروه ایدئولژی یعنی مسعودرجوی هستند.
زمانیکه در سازمانها و تشکلهای سیاسی مارکسیستی با مشاهده کوچکترین انحراف از خط و مشی اعلام شده سازمانی، اعتراضات بالا گرفته و به انشعاب منجر میشود، ولی مجاهدین از مبارزه برای نابودی امپریالیسم به عشق و دوستی و همیاری و همکاری با امپریالیستها نه منحرف که عقب گرد میکنند اما از دیوار صدا بلند میشود از مجاهدین صدایی شنیده نمیشود.
از ادعای جنگیدن علیه تجاوز صدام حسین در سال ۱۳۵۸در دفاع از کشور، به جنگیدن برای صدام حسین علیه کشورشان و کشتن سربازان ایرانی میرسند.
از ادعای مبارزه برای آزادی و علیه شکنجه و زندان در جمهوری اسلامی به زندان سازی و شکنجه اعضای خود در تشکیلات تغییر میکنند.
با شعار “بنام خدا و خلق قهرمان ایران” شروع میکنند به فرد پرستی و شخصیت پرستی با شعارهایی چون “ایران رجوی رجوی ایران” و “بنام مسعود و مریم” میرسند.
با غبار روبی از ایدئولژی اسلام شروع میکنند به سینه زنی و نوحه خوانی، و قرآن بر سر گذاشتن میرسند.
از پیشتازی عنصر زن مجاهد در مبارزه با ستم مضاعف دم می زنند اما آنرا به ازدواج آن زنان مجاهد با رهبری عقیدتی یعنی مسعودرجوی مشروط کرده عملی میدانند. مسعودرجوی ناجی زنان!!! حجاب اجباری از اصلی ترین عناصر ستم مردسالارانه را بر زنان مجاهد تحمیل میکند.
سازمانی که در آن ضمن جداسازی زنان از مردان، و ممنوعیت دست دادن زنان با مردان، رهبریش به امام زمان شدن و غیبت صغرا و کبرا نیز قناعت نمیکند و در خرافه و گسترش جهل با تبرک نامیدن پس مانده غذای مسعود و مریم رجوی به عمقی به ژرفای هزارساله ارتجاع شیرجه میزنند. ولی نه از نسل حنیف نژآدی هایش و نه از نسل بعدی صدایی شنیده نمیشود؟
من خودم سوژه تبرک انگاری پس مانده چای مریم رجوی بوده ام. که از من خواسته شد آنهم در پاریس بعد از جلسه ای که با مریم رجوی داشتم وبا هم (بدون اجاره شاهسوندی) چای خوردیم، با درخواست خوردن ته مانده چای مریم که تبرک است مواجهه شدم که خود را بیمه کنم. که مفصلا طی نامه ای اعتراض کردم.
این میزان کوری در خرد، این میزان دنباله روی کورکورانه، این میزان از جهل وخرافه مقدس شده در سازمان مجاهدین ناشی از چیست؟
که یک شب مسعود رجوی میگوید علی زرکش خالق انقلاب ایدئولژیک است صبح نشده اطلاعیه میدهد علی زرکش خائن و محکوم به اعدام است و باز خبری نمیشود.
مجاهد شورشگر ما آقای شاهسوند که مارگزیده از ترورهای تقی شهرام است هرچند همچون من او نیز به حکم اعدام اعتراض میکند ضمن اعتراض به چنین حکمی همزمان درخواست عمل انتحاری درصورت فرمان مسعود رجوی، صادر کننده حکم اعدام علی زرکش میکند.
مجاهدین خود را با ایدئولژی اسلام انقلابی در نوک پیکان تکامل معرفی میکنند، روز بعد درسال ۱۳۵۴ میگویند اسلام بی اسلام مارکسیست شده ایم، انوقت همه برایش کف میزنند.
دهسال بعد در سال ۱۳۶۴در انقلاب ایدئولژیک در پاریس میگویند امام زمان کشف کرده ایم بنابراین افتخار میکنیم که دیگر آنی که بودیم نیستیم و همه ما کف میزنند.
میخواهم به اینطور سوالات پایه ای و بنیادی که خود من شاید بیست سال بود همچون امروز شاهسوندی قادر به پاسخ دادن به آنها نبودم و هربار که مورد سوال قرار میگرفتم عرق شرم بر پیشانی ام می نشست ضمن نقد شاهسوندی بعنوان یافته های خودم با شما به اشتراک بگذارم.
محمد حنیف نژاد قبل از مجاهدین
محمد حنیف نژآد از ۱۶ سالگی شرکت در جلسات یوسف شعار در تبریز، که مدرس قرآن، از جریان سلفی گری شیعی پیرو مسلک سید احمد سنکلجی بود تعلیم دیده است.
مسلک سنکلجی از جمله یوسف شعار یک جریان بازگشتگرا، اصلاحطلب دینی، و مخالف با برخی جنبههای رایج سنتگرایی شیعه است که دراواخرقاچار و پهلوی اول جریان داشت. این جریان را گاهی به عنوان “سلفیگری شیعی” میشناسند، که با سلفیگری سنی تفاوتهایی دارد، هرچند در برخی ابعاد مثل بازگشت به قرآن و سنت اصیل بدون واسطه فقهی و فلسفی متأخر، مشابهاند.
یوسف شعار دو کتاب دارد “تفسیر آیات مشکله” و “تفسیر سوره منافقون و جمعه” او دونوشته تحقیقی به نام “محکمات و متشابهات در قرآن” دارد. محتوای کتاب “محکمات و متشابهات ” عینا توسط مجاهدین درکتاب سازمانی بنام “دینامیزم قرآن” که در آن به شرح آیات محکم و متشابه پرداخته است منعکس گردیده.
در مکتب یوسف شعار حنیف نژاد نوحه خوان و عمیقا مذهبی بار می آید، هیئت های سینه زنی راه می انداخت، حتی بعد از بنیانگذاری سازمان مجاهدین چه در پایگاهها و چه حتی درزندان بعد از دستگیری توسط ساواک قبل از اعدم از نوحه خوانی دست برنداشت.
در صداقت و پاکبازی و فداکاری و روحیه مبارز و عدالت خواه حنیف نژآد فاکت و عملی برای شک و تردید وجود ندارد. اما همه اینها کافی نیست که تضمین کند راه کسی درست باشد.
سال ۱۳۴۸ وارد دانشگاه تهران شد، که فعالیت او درتماس با بخش دانشجویی جبهه ملی دوم ابعاد سیاسی نیز بخودش میگیرد.
حنیف هم با روحانیون زمان خود در قم و تهران مثل طالقانی، مطهری، محمد بهشتی، گل زاده غفوری، محمد تقی جعفری، مرتضی جزایری …که در مسجد هدایت هم فعال بودند درتماس مستمر بود، و هم با فعالین جبهه ملی دوم مانند مهدی بازرگان، مهندس سهابی، عباس شیبانی که بعدا نهضت آزادی را تاسیس کردند همکاری داشت. حسین روحانی ایدئولوگ حنیف نژآد که بعدا مارکسیست شد نقل میکند حنیف نژاد بشدت بدنبال وحدت حوزه و دانشگاه بود.
حنیف نژاد فرزند زمانه خود
این دوران با اوج جنبش های ضدامپریالیستی در سراسر جهان علیه جنگ ویتنام، و جنگ سرد بین قطب شوروی و آمریکاست. درچین انقلاب مائو سالهاست پیروز شده، در سال دوم دانشجویی محمدحنیف نژآد در سال ۱۹۵۹ در کوبا انقلاب فیدلکاسترو به پیروزی میرسد، همزمان با فارغ التحصیلی ۱۹۶۲ انقلاب الجزایر علیه استعمار فرانسه پیروز میگردد. جنبش های مسلحانه علیه دولتهای تحت سلطه غرب در جهان سوم جریان دارد، انقلابیون مارکسیست اروپایی علیه دولتهای خودشان با شدت و حدت بسیار دزحاب مبارزه مسلحانه هستند که مرتب رسانه ای میشود.
در این سالها جریان ترقی خواه، حامی عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی، آزادی و مبارزه ضد استعماری غیر از مارکسیستها وجود ندارد. اگر با اکراه بخواهیم به جریانی اشاره کنیم جنبش دولتهای عدم تعهد بودند که آنها نیز به نوعی متاثراز اتحاد جماهیر شوروی بودند. جهان روشنفکری در تمامی ابعاد آن از هنرمندان، دانشگاهیان، نویسندگان، بازیگران، ادبا، فلاسفه، خوانندگان، گروههای موسیقی و راک تماما تحت سیطره تمام و کمال ترقی خواهی و مبارزه ضد امپریالیستی مکتب مارکسیسم و سوسیالیسم بود.
در ایران نیز از جنبش جنگل گرفته تا حزب توده تحت سیطره فکری و یا حتی کنترل اتحادجماهیر شوروی چنان گسترشی یافته بود که در تاریخ ایران حزب و گروهی بدان دست نیافته بود. بهترین و آگاهترین جوانان را بخود در تمامی قشرهای جامعه وحتی ارتش جلب کرده بود.
مذهبیون لیبرال به نمایندگی جبهه ملی و نهضت آزادی با شاه مبارزه پارلمانی با تم ضد استعماری و استقلال طلبانه میکردند یعنی با استبداد شاه در حد انتقاد و کسب حق انتخاب و تحزب، و حق برگزاری تظاهرات علیه فقر و بی عدالتی فعال بودند.
روحانیون به رهبری خمینی تندتر با شاه مواجهه میشدند ولی خواسته هایشان محتوایی راست روانه و رو به عقب داشت. مشکلشان اسلام بود، با نوآوریهای شاه مانند حق رای به زنان و حضور گسترده آمریکایی ها در کشور بدلیل اینکه آنرا تهدیدی برای مسجد ومنبر خود تحت نام اسلام تلقی میکردند بشدت مخالف بودند، و به قول خودشان با شاه مبارزه میکردند. البته خواسته های عقب افتاده خود را با سوس پوپولیستی ضد فقر نیز می آراستند.
با سرکوب شدن اعتراضات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که خمینی براه انداخت و با دستگیری و سرکوب سران نهضت آزادی، شاه فرایندهای سیاسی کشور را به بن بست کشاند.
جوانان آن زمان همانطور که مهندس بازرگان در آخرین دفاعیاتش در دادگاه شاه پیش بینی کرده بود، از آن پس بزبان دیگری با شاه صحبت خواهند کرد را امثال حنیف نژاد در قالب جوانان مذهبی و بیژن جزنی و احمد پویان ها در قالب جوانان مارکسیست با زبان سلاح در پیش گرفته وتلاش کردند محقق سازند.
حنیف نژاد با زمینه های قوی مذهبی با ورود به محیط دانشگاهی با مارکسیسم نیز که جو غالب بر دانشگاهها و محافل روشنفکری و مبارزاتی ایران و جهان است آشنا میشود.
توجه داریم که همه مارکسیستهای ایران اگر جد اندر جد آخوند نباشند، یا رگ و ریشه غلیط مذهبی داشتند، یا فرزند آخوند و آیت الله بودند و یا همچون حنیف نژاد از خانواده های مذهبی می آمدند، گفتم که او از نوجوانی در مکتب اسلامی یوسف شعار از جریان سلفی گری شیعی پیرو مسلک سنکلجی تربیت یافته است.
ببینیم با پیش زمینه فکری محمد حنیف نژاد او در کجای مختصات فکری جهان مدرن قرار میگیرد. توجه دارید که با بازسازی مسیر طی شده حنیف نژاد میخواهیم پاسخی منطقی به سوالات اصلی بدون جواب مانده در مورد مجاهدین برسیم و قصد قصه گویی نیست. میخواهیم ببینیم امروزه از پدیده ای بنام اسلام حنیف نژآد چیزی باقی مانده است. خودش که اعدام شد و رفت اما میراث او چه اثری در بازماندگانش در صحنه سیاسی بجا گذاشت.
ظهور پدیده هایی مانند تقی شهرام در سال ۱۳۵۴ که مدعی شد با دور انداختن بالا پوش اسلامی ایدئولژی حنیف نژاد دیگر آنچه بودند نیستند و مارکسیست شده اند و یا مسعودرجوی که مدعی وراثت حنیف بود دهسال بعد در۱۳۶۴ در پاریس با اعلام انقلاب ایدئولژیک و با پوشیدن لباس رهبری عقیدتی یا همان ولایت مطلقه فقیه و ادعای “افتخار میکنیم که آنچه بودیم نیستیم” چیست. هردو مدعی شدند دیگر آنچه حنیف نژاد میگفت و بودند دیگر نیستند. پس سازمان تفکر حنیف نژآد ریشه در چه داشت و کجاست؟ چرا سازمان حنیف نژاد اینگونه سرنوشتی مییابد.
شخص حنیف نژاد با ماهیت استثماری مذهب که با طرفداری از حق مالکیت و خرافه پرستی عیان و آشکارش شناخته میشود بعلاوه آن گفته مشهور مارکس که مذهب افیون توده هاست آشناست، از این روی نگاهی بسیار منفی به مذهب و مذهبیون که سازشکار نامیده میشدند دارد. از طرفی در ایران محمدرضا شاه طبق خط سی آی اِ بطور گسترده دست اندکار دامن زدن به اسلام سنتی است. شاه خودش را سردمدار مذهب جا میزد به زیارت مکه و مشهد می رود، آخوندها در اطرافش پر بودند، خودش و دولتش در مراسم عاشورا شرکت میکنند. تعداد مساجد در دوره حکومتش از ۲۰۰۰مسجد درکل کشور به ۵۰۰۰۰مسجد افزایش می یابد. مساجدی که ایرانیان را دعوت به تمکین به استبداد شاه میکردند.
در مقابل مکتب مارکسیستی با پیروزیهایش در جهان هر رقیب فرضی هم اگربود را ذوب میکرد. در عمل اگر دانشجوی آگاه میخواست مبارزه کند نمیتوانست مسلمان باقی بماند. چون مسلمانی یعنی بی عملی و تشکلی نبود که مبارز مترقی اما مسلمان باشد. مسلمانی یعنی خرافه و خانه نشینی، هرجا هم که حرکتی بود واپسگرایانه بود.
بنابراین طبیعی است که منادیان مذهبی مبارزه، مانند حنیف نژآد و سعید محسن و بقیه نه با اولویت مبارزه بلکه با اولیت نجات دین و ذوب کامل نشدن آن در آفتاب تموز جنبش چپ ایران به اعتبار جنبش جهانی چپ دست بکار شوند.
آیا حنیف نژآد اولین مذهبی حامی جنبش مارکسیستی است
محبوبیت جنبش جهانی چپ تنها درایران و حتی در میان مذهبیون مسلمان ما نبود، در آمریکای لاتین بسیار کشیشان مسیحی بودند که با لباس کشیشی و با حفظ سمت در کلیسا، مخفیانه با جنبشهای مسلحانه چریکی مارکسیستی در آمریکای لاتین همکاری و به آنها کمک میکردند. بسیاری از این کشیش ها دستگیر و اعدام شدند. در حدی که یک جنبش الهیات مسیحی در دهه ۱۹۶۰ در آمریکای لاتین برخلاف آموزه های سنتی کلیسا ظهور کرد، که بر عدالت اجتماعی، با اولویت کمک به فقرا و مقاومت فعال در برابر ظلم و بی عدالتی تاکید می کرد. مانند
گوستاوو گوتیرز اهل پرو
گوستاوو گوتیرز اهل پرو، یک فیلسوف اهل پرو که به عنوان “پدر” الهیات رهایی بخش آمریکای لاتین شناخته می شود. وی در کتاب مشهور خود با عنوان “الهیات رهاییبخش: تاریخ، سیاست، و نجات” (۱۹۷۱) نشان داد که الهیات باید در خدمت رهایی فقرا و ستمدیدگان از ستم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی باشد. او در ترکیب ایمان مسیحی با عدالت اجتماعی معتقد بود، خدا از دریچه تجربه زیستی فقرا فهمیده میشود.
او ساختارهای ستمگر مانند سرمایهداری بیمهار، استعمار و نابرابری را به نقدکشید. او معتقد بود ایمان واقعی باید در عمل اجتماعی برای تغییر شرایط ظلمآلود تجلی یابد. او تحت تأثیر اندیشههای کارل رانر، پل تیلیش و اندیشههای مارکسیستی اجتماعی قرار داشت.
لئوناردو باف (برزیل)
در آثار خود الهیات را بهمثابه ابزاری برای رهایی فقرا، اقلیتها و قربانیان نابرابری اجتماعی تعریف میکرد.او در کتاب معروفش:
“کلیسا: کاریزما و قدرت” (Church: Charism and Power) ساختار سلسله مراتب کلیسا را نقد کرده و خواهان بازگشت کلیسا به خدمت مستقیم به زحمتکشان شده است.
اسکار رومرو (السالوادور)
اسکار آرنول فو رومرو (Óscar Arnulfo Romero) یک اسقف اعظم کاتولیک اهل السالوادور بود که بهخاطر دفاع بیپروای خود از حقوق بشر، عدالت اجتماعی و فقرا در دوران دیکتاتوری نظامی در السالوادور به شهرت جهانی رسید. او یکی از چهرههای برجسته در شکلگیری و گسترش الهیات رهاییبخش در آمریکای لاتین به شمار میرود.که در سال ۱۹۸۰ هنگام برگزاری مراسم عشای ربانی توسط عوامل نیروهای امنیتی ترور شد.
اینگونه درانتقاد از دیکتاتوری ها بسیاری از روحانیون رژیم های نظامی در آمریکای لاتین، مداخلات ایالات متحده و استثمار سرمایه داری را محکوم کردند. برخی از روحانیون حتی به گروه های چریکی پیوستند یا علناً از اصلاحات الهام گرفته از مارکسیسم حمایت کردند.
بسیاری کشیش ها به دلیل ایستادگی در کنار محرومان کشته، ناپدید، تبعید یا ترور شدند. در ایران مذهبیونی چون حنیف نژاد را مارکسیست اسلامی میخوانند در آمریکای لاتین، کشیشهای طرفتدار مارکسیست ها را کشیشهای چپگرا میخوانند.
تا جائیکه کشیشهای چپرگرا (همچون حنیف نژاد که اسلام را دعوتی به انقلاب تفسیرکرد)، کتاب مقدس مسیحی را به عنوان دعوتی به انقلاب، دعوتی به رهایی و آزادگی تفسیر کردند. و حتی پیام موسی پیامبر را دعوت به خروج علیه ظلم و ستم تفسیر و تبیین کردند.
تلاشها قبل از حنیف نژآد برای ارائه اسلام اجتماعی
در ایران بازرگان تلاش کرد با کتاب “راه طی شده” اسلام را به امور اجتماعی روز گره بزند، شریعتی هم تلاش کرد با مبله کردن مسجد در حسینه ارشاد و سخنرانی های قرایش از اسلام متحجر فاصله بگیرد و با جذب جوانان آنها را از ریزش به دامن فلسفه مارکسیسم جلوگیری کند. تا حدودی نیز در کارش موفق میشود. حنیف نژآد نیزبعد از یوسف شعار تحت تاثیرمردا دومش مهندس بازرگان و کتاب “راه طی شده” کتاب “راه انبیاء راه بشر” را بعدها بچاپ رساند. حنیف نژآد در آن کتاب لنین و مارکس و مائو و چه گوارا را ادامه دهندگان راه انبیاء معرفی میکند.
حنیف نژآد با الهام از لنین که میگفت باید تفکر تغییر جهان را پیشه کرد، گل کار بازرگان و شریعتی را با عضوگیری از میان جوانانیکه جذب آنها شده بودند چید. عمده جوانان پیوسته به مجاهدین ابتدا به شریعتی گرایش داشتند. این نشان میداد که جامعه تشنه رادیکالیزمی بود که در مارکسیسم تجلی می یافت از این روی نه اسلام کمی اجتماعی شده و معتدل بازرگان و نه اسلام مبله شده شریعتی، نیاز فکری جوانان تشنه به رادیکالیزم مبارزاتی جاری در جهان را تامین نمیکرد.
از این روی بود که حنیف نژآد که خود نیز تشنه همان رادیکالیزم بود و مذهب سنتی سدی برای رسیدن به آن بود. برای ورود به مبارزه راهی جز مارکسیسم لینیسم درپیش روی نداشت، با گذر از بازرگان و شریعتی به ضعم خود دست به اختراع اسلام انقلابی میزند.
اینگونه محمد حنیف نژاد با حفظ تمامی ابعاد زیربنایی “اسلام با فلسفه خدا محورش”، برای ورود به مبارزه از صفر تا صد به اصول مبارزاتی “مارکسیستی با فلسفه انسان محور” تکیه میکند.
ودر پاسخ گویی به این سوال جامعه روشنکفری دانشگاهی که مارکسیسم که هست چرا اسلامِ، او هوشیارانه با طرح اینکه ما چند سال مطالعه میکنیم تا ببینیم که کدام ایدئولژی برای مبارزه در ایران بهتراست ، بین اسلام و مارکسیسم یکی را انتخاب خواهیم کرد. جواب میدهد.
لنین برای تغییر مارکسیستی جهان مبتنی بر فلسفه مارکس دستور العملهایی را صادر کرده بود. حنیف نژاد با ادعای اینکه مارکسیسم-لنیسیم علم مبارزه است و علم متعلق به هیچ مذهبی نیست. اصول لنینی را از او عاریه میگیرد. مانند:
• نیاز مبارزه به یک حزب پیشتاز، انقلابی متشکل وحرفهای،
• سیستم تفکر و تصمیم گیری در آن حزب پیشتاز را سانترالیسم دموکراتیک به معنی بحث آزاد در درون حزب، اما اتحاد در عمل پس از تصمیم گیری و نظم و انضباط حزبی سفت و سخت با کنترل مرکزی در کار حزبی.
• برای حکومت کردن نیز لنین تئوری دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان حاکمیت حزب طبقه کارگر از طریق حزب کمونیست را پیش میکشد. حنیف نژآد با تغییر واژه پرولتاریا به مستضعفین آنرا نیز انتخاب میکند.
• در زمینه استراتژی مبارزه، برخلاف اعتقاد به قیام خودجوش توده ای، لنین به “پیروزی انقلاب با تکیه به برنامه ریزی، استراتژی و سازماندهی مخفیانه با تاکید بر داشتن استراتژی سیاسی باورداشت”. حنیف نژآد اینرا هم برمیدارد.
• حنیف نژآد از مارکسیسم نفی استثمارش را هم بر خلاف اصول بنیادین اسلام قبول میکند چرا که همه درد در همین استثمار است که اگر قبول نمیکرد همان فدائیان اسلام بیشتر نمیتوانست باشد.
• برخلاف قرآن و فلسفه آفرینش در آن حنیف نژآد تکامل داروینی را نیز می پذیرد.
• در ضمن در مقابل سابقه مبارزاتی مارکسیسم، و استوره های مبارزاتی آن مانند لنین و مائو و چه گوارا و هوشی مینه او … امام حسین و عاشورای حسینی را بعنوان سنت مبارزه انقلابی در تشیع مطرح میکند.
آنچه حنیف نژاد در مجاهدین ترکیب کرده است
حنیف نژاد با ادغام اسلام با مبانی متافیزیکی و الاهیاتی خدا محورِ مطلق نگرِ آن، با اندیشه های مارکسیستی با ریشه انسان محور در فلسفه کانت با ایده آلیزم استعلایی شروع و ارتقاء آن به ایدآلیزم مطلق هگلی، که تمامی پدیده های جهان را در روند و شدن می فهمید، با تدوین دیالکتیک تاریخی و فلفسه تاریخ، که حتی حقیقت را هم در روند و شدن تعریف میکرد اسلام انقلابی را پی ریزی میکند.
نفوذ اندیشه مدرن بدان اندازه بود که حتی کشیشان کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین علیرغم آموزه های عافیت جویانه کلیسا بر حقانیت جنبش ضد ظلم و جنبه های اصلاح طلبانه مارکسیستی مهر تائید میزدند و بدون داشتن امام حسین به جنبش های مسلحانه مارکسیستی می پیوستند.
خیلی ها در ایران مانند تقی شهرام، فکر میکردند مارکسیسم خم رنگرزی است، و یا حنیف نژآد که فکر میکرد برای مبارزه با امپریالیسم کافیست چند سطر آنرا گرفت و به اسلام پیوند زد و یک شبه رفت در منتها الیه محور ترقی خواهی و در نوک پیکان تکامل فکری و فلسفی تاریخ و البته در چپ مارکسیسم ایستاد.
برعکس درک محمد حنیف که به اسلام اعتقاد عمیق داشت، تقی شهرام و مسعودرجوی بدلیل توهم خود پیامبر انگاریشان به کسی اجازه نیمدادند نظاراتشان به نقد کشیده شود. درصورتیکه فلسفه ای که مارکس و لنین عقاید و یافته هایشان را بر آن بنا نهاده بودند بر اصالت نقد و تقدس زدایی از هر متفکر و فکری استوار شده بود.
عقل و تفکرات انسان در محکمه دائم عقل
کانت در کتاب نقد عقل محض خود، معتقد است، انسان فقط و فقط میتواند به آنچه در معرض حواسش قرار بگیرد به کمک مفاهمه ۱۲گانه به شناخت برسد، انسان وسیله و ملاک و معیاری برای سنجش صحت شناخت خود الا همان عقل ندارد، که آن عقل باید همواره در دادگاهی که قاضی، دادستان و هئیت منصفه آن نیز عقل است بتواند در مورد یافته ها و شناخت دیروزش در مقابل یافته های جدید امروزش یا یافته های دیگران از خودش دفاع کند، والا محکوم است که به یافته های جدیدتر تن بدهد. و اینگونه انسان خردمند با گسستن زنجیرهای خرافه و متافیزیک بر ذهنش متولد شد و توانست ترمز و قفل مذهبی و خدا محور با قوانین اذلی و ابدی و لایتغیز و مقدس اش بر ذهنش را بردارد تا بتواند با سرعتی هزار چندان به دانش و یافته های جدیدی دست یافته و پیشرفت کند.
هگل یافته های کانت را با فلسفه دیالتیکی تضاد و بیان اینکه تمامی هستی همواره در روند وشدن است حتی به اینکه حقیقت نیز در روند وشدن است تکامل داد، مارکس یافته های هگل را و لنین یافته های مارکس را هرکدام به شیوه ای و درسمتی ارتقاء دادند.
اما حنیف نژاد ما فلسفه “خدا” محوری که قرنهاست پیروان آن تا بن و استخوان در تفکر و اندیشه ای که قوانین و سرنوشت های از پیش تعین شده ابدی غرق اند. با اعتقاداتی با منشاء آسمانی لایتغیر، که در روابط مرید و مرادی و آسمانی و مقدس و معصوم انگاری رهبران مذهبی و سیاسی بنا شده. جامعه ای با فرهنگ اعتقاد به ماوراء الطبیعه که با تکیه به ایمان و تذکیه نفس و اطاعت مطلق و بی چون و چرا ، که طی بیش از هزار سال انسانهایی خلق کرده که کانت در رساله “روشن نگری چیست” آنها را انسانهایی که معتقدند:
“”تا کتابی هست که برایم اسباب فهم است، تا کشیشی غمگسار هست که در حکم وجدان من است … چرا خود را به زحمت اندازم و فکر کنم، و اساسا چه نیازی به اندیشیدن است؟ دیگران این کار ملال آور را برایم خواهند کرد”” خواند. که نمونه مطلق تفکر حاکم بر سازمان مجاهدین امروز تحت رهبری مسعودرجوی است.
حنیف نژاد باورهای تاریخی و اعتقادات عمیق مذهبی چنین انسانهایی را یک شبه و بقول خودش طی شش سال کادر سازی به فرهنگ و تفکر انسانهایی که اعتقادات خود را با فلسفه مبارزاتی مارکسیسم استوار بر اندیشه های عصر روشنگری “انسان و علم محور” که به تفکر انتقادی متکی است و طی فرایند ۴۰۰ساله مبارزات فکری صدها فیلسوف و دانشمند بدست آمده، گره بزند.
آنچه بوضوح حنیف نژاد با همه صداقت و همه انگیزه های مبارزاتی اش، بدان توجه نداشت این بود که، ترکیب مذهب با آن سابقه چندین هزارساله از آموزه هایش ، بنیانی در آسمان و تقدس و معصوم انگاری منادیانش و ابدی و ازلی بودن قوانین و آموزه هایش، در خطا ناپذیربودن و بنابراین شک ناپذیر بودن باورهایش دارد. ملاک حق و باطل صرفا با مومن و کافر بودن بدان آموزه هاست، و ناباوران آن آموزه ها مستحق قتل اند. یعنی استبداد مطلقه قرون وسطایی.
شما نمیتوانید در مغز و تفکر انسان مذهب زده ایرانی “خدا” محور معتقد به مشیت اللهی و سرنوشت لایتغیر، تقدس زده، مقدس پرور، مقدس پرست، ، معصوم پرورِ معصوم پرست که معتقد است تنها با ایمان به مرادهایش میتواند به رستگاری برسد، با بیش از چند هزارسال آموزه های خرافی، یک شبه آنهم با حفظ تمامی بنیادهای اساسی فکریش همه این تغییرات چهارصد ساله انسان محور مدرن را بگنجانید. تحولات فکری و فرهنگی و تمدنی خم رنگرزی نیست.
امانوئل کانت و تمدن سازی جعلی
امانوئل کانت بروشنی اینگونه تمدن و تفکر سازیهای جعلی را بخوبی به نقد میکشد:
“قیم هایی که از سر لطف نظارت عالیه بر انسان ها را به عهده گرفته اند، تدارک بایسته ای میبینند. اینان پس ازآن که جانوران دست آموز خود را خوب تحمیق کردند، سخت مواظبت میکنند که از قفسک کودکی شان پا بیرون نگذراند. و در زیر یوغ نا بالغی باقی مانند. آری این سان زیانبار است کاشتن تخم خام داوری ها، زیرا که خام داوری ها سرانجام از آنان که بانی شان بوده اند انتقام می گیرند. از این رو جماعت ها اندک اندک رو به روشنگری می رسند. با یک انقلاب شاید براندازی خودکامگی فردی و زورگویی آزمندانه و یا قدرت پرستانه به دست آید. اما اصلاح واقعیِ شیوه تفکر از آن بر نمی آید و خام داوری های تازه در کنار خام داوری های کهن، افزار راهبری توده عظیم اندیشه باختگان می شود”
در ترجمه کلام کانت در پهنه تاریخی میهنمان شاهد بوده ایم که ایرانیان صدر مشروطه با محمدعلی شاه قاجار میجنگند و مشروطه را بدست میآورند آنرا دو دستی به رضا شاه برای استبداد دهها برابر می سپارند. با محمدرضا شاه میجنگند و استبداد را دو دستی با استقبال هفت میلیونی بدست خمینی می سپارند. به بهانه جنگیدن با آزادی کشی خمینی خود به هیولایی آزادی کش بدل میشوند و یا انوع گور کن آنها با شعار جاوید شاه میخواهند با بازگشت به عقب پرچم را دوباره بدست محمدرضا شاه بسپارند.
تناقض بنیادین در تفکر حنیف نژآد
تناقض بنیاد فکری که حنیف نژآد ریخته، علیرغم ظاهر مبتکرانه آن در این است که، اگر مسئله اصلی یافتن یک ایدئولوژی راهنمای مبارزه جهت به پیروزی رساند جنبش است، و مارکسیسم با اندیشه ای منسجم و یکدست که در آنزمان همه ابزار ها، و جنبشهای به ثمر رسیده با مسیرهای گوناگون تست شده و موفق را در کشورهای مختلف همچون، شوروی، چین، کوبا، ویتنام، و حتی در الجزایر مسلمان در کشورهایی با پیش زمینه های مختلف فرهنگی و مذهبی و اقتصادی، حاضر و آماده ارائه میکند، بویژه که نه تنها هیچ آلترناتیو معادلی در تاریخ در مقابلش وجود ندارد، بلکه هرچه هست وسیله ای جز برای اسارت توده ها وخلقها در خدمت پادشاهان و خلفا و امپراطوریها نبوده است، چرا باید حنیف نژاد با توسل به اسلام با انقلابی و توحیدی و یا اسلام ناب محمدی خواندن آن، از نو کاری همتراز اختراع و تولید چرخ در عصر فضا برای رفتن به فضای مبارزه بیفتد؟
حنیف نژاد از روز نخست، ساختمان فکری سازمانش را با تناقضات و شکافهای عمیقی در بنیادهای آن کلنگ میزند.
تناقضات فاحشی که برای یک تشکل رزمنده که هر ثانبه در صحنه مبارزه ای از نوع مرگ و زندگی روبروست واز انسانهای درگیر در آن توان مقاومت ذهنی و فکری و اعتقادی بسا بسا فراسوی طاقت انسان مبارز سیاسی معمولی می طلبد تا با تکیه بدان خود را از کوران مبارزه عبور دهند.
آنهم زمانیکه تمامی اعضای رزمنده خود را از میان جامعه روشنفکری و دانشگاهی انتخاب میکنید که تحت بمباران چنین تناقضات عیان شده با حضور جهان شمول تفکر مارکسیستی در مقایسه با اسلام قرار دارند.
رزمنده ای که، بهای شرکت در مبارزه اش، اتخاذ زندگی مخفی، ترک خانه و کاشانه، ترک خانواده و عادات همیشگی، ترک تفریح و آسودگی، پذیرش زندان و شکنجه و مرگ، پذیرش اینکه خطاها مرگبارند، تصمیمات اشتباه منجر به قتل و کشته شدن بی گناهان و همرزمان می انجامد، تاثیرات منفی اجتماعی و سیاسی و اعتقادی همه و همه در گرو تفکری است که شما در اندیشه مبارزانی که میخواهند به یکباره تمامی بافت و ساخت موجود جامعه ای سنتی را با مبارزه ای خشن و مسلحانه چنان بدرد که حاکمیت نتواند حکومت کند.
گذشته از آن شما مدعی مبارزه و در افتادن با دشمنی بنام امپریالیسم و دست نشانده آن در میهن خود هستی که براحتی با انگشت گذاشتن بر این شکاف عمیق فکریتان شما را با قدرت تبلیغاتی خودش در جامعه بشدت مذهبی و کم سواد با رقیبی بنام اسلام سنتی با نهاد قدرتمند مذهبی ۱۰۰۰ساله ای که به قدرت حاکم نیز وصل است در چشم بهم زدنی ازشما شیطان سازی میکند.
تناقضاتی که حنیف نژاد در بنیادهای سازمان کاشت
• تضاد مفهوم توحید و مادهگرایی
• تضاد آخرت باوری و جهانگرایی
• اعتقاد به جهان دیگر و قیامت، با نگرش اینجهانی،
• تضاد مالکیت خصوصی و عدالت اجتماعی، با مارکسیسم خواهان حذف کامل مالکیت خصوصی
• اسلامی که با پرداخت حق امام و خمس و ذکات توسط سرمایه دار، سرمایه اش را طیب و طاهر میکند چگونه با نفی استثمار مارکسیسم میتوان پیوند داد؟
• نقش طبقه روحانی چیست؟آیا وجود یک طبقه روحانی واسطه در اسلام با اصول مساوات و عدالت طبقاتی در مارکسیسم در تضاد نیست؟
• بنیادهای اساسی اسلام با باورهای دینی همچون وحی و نبوت و معاد در قابل تبیین علمی که مارکسیسم آنها را افسانه میداند.
شاید اگر تلاش حنیف نژاد تلاشی صرفا فکری بود مثلا مانند شریعتی، میشد به تدریج با در معرض نقد و انتقاد قرارگرفتن تصحیح و تکمیل ویا کنار گذاشته شود. ولی وقتی وارد مبارزه مسلحانه میشوید ایدئولژی شما باید مانند زره پوش در مقابل دشمن قداری که به امپریالیسم نیز پشت گرم است، از شما حفاظت کند. ضمنا ساکنین زره پوش نیزهمچون تقی شهرام در افکارشان و فرهنگشان هرکدام بمب ساعتی حمل میکنند. اما وقتی گاری عهد بوقی که با موتور جت بهم وصله پینه شده قصد رفتن فضا را بکنید، سقوط اجتناب ناپذیر میگردد.
میدانیم نهایتا آنچه حنیف نژآد و همرزمان بنیانگذار پاکبازش انجام دادند چیزی نبود جز “غبار زدایی از اسلام” آنگونه که بعد ها در سروده های سازمان نیز میخواندند “مجاهد غبار از رخ دین زدود”.
اگر بخواهیم به زبان مجاهد فهم پدیده اسلام بی طبقه توحیدی مجاهدین را توجیه کنیم، باید به مفاهیمی مانند معجزه متوسل شویم که از باورهای خرافی مذهبی است که هسته مرکزی تفکر اسلامی مجاهدین چه آنروز و چه امروزه آنهاست.
البته پر واضح است، شاید این تنها راهی بود که حنیف نژآد فکر میکرد میتواند ضمن وفادار ماندن به تعصب مذهبی خودش مدعی شود این جبر تاریخ و الزام فرهنگی تاریخی و مبارزاتی جغرافیای ایران است که به حنیف نژاد و یارانش انتخاب اسلام و نه مارکسیسم را دیکته کرده است. تا ضمن توجیه حفظ مذهب خودش اسلام، که صدها سال بود دردایره خرافات و نجست و پاکی ودر صحنه اجتماعی و سیاسی بعنوان عصای دست حاکمان برای تحمیق توده ها و حداکثر سدی برای پیشرفت و ترقی جامعه در مخالفت با تحصیل و مدارس مدرن، شرکت زنان در فعالیت های اجتماعی و دادن حق رای به زنان، عملکردی نداشته است آنرا متفاوت جلوه دهد، و سپر دفاعی برای خود و تشکیلات خود در مقابل تهاجم مکتب رقیب یعنی مکتب همه جا گیر صحنه مبارزاتی، مارکسیسم که حتی مرتجعترین طیف کلیسای کاتولیک در کشورهای امپریالیست زده آمریکای لاتین نیز بر آن صحه گذاشته بودند فراهم کند در ضمن به انگیزه های بسیار بالای مبارزاتی خودش برای ورود به مبارزه نیز پاسخی درخور بدهد.
ظهور تقی شهرام و مسعودرجوی
نتیجه اینکه بعد از شش سال مطالعه قرآن، نهج البلاغه، کتابهای راه طی شده، خدا در اجتماع، مسئله وحی،راسلام مکتب مبارزه و مولد بازرگان و متون مدون شده تحت نام شناخت با استفاده از مدارک دست دوم مارکسیستی مانند آثار مائو، اصول مقدماتی فلسفه ژرژپولیستر و ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی استالین و فعالیتهای چشم گیر مخفی به محض تلاش برای ورود به مبارزه مسلحانه، در غفلت و بی تجربگی و عدم شناخت شرایط امنیتی، برای جبران عقب ماندگی از فدائیان خلق، مجاهدینی که میخواهند نه تنها ایران که جهان را تسخیر کنند برای تهیه سلاح مستقیم به (نفوذی) ساواک مراجعه میکنند. نتیجه روشن است.
تمامی بنیانگذاران و مرکزیت و بسیاری از اعضا از جمله مسعودرجوی و تقی شهرام در شهریورسال ۱۳۵۰دستگیر و تنها مسعود رجوی اعدام نمیشود، تقی شهرام نیز موفق میشود در اردیبهشت ۱۳۵۲ از زندان فرار کند. ایندو عملا یکی در زندان و دیگری در خارج زندان به رهبری سازمان میرسند.
مسعودرجوی از مذهبی های انجمن ضد بهائیت حجتیه ای مشهد بود توسط حسین روحانی از ایدئولوگ های سازمان عضوگیری و آموزش داده شد. بعدها تحت آموزش مستقیم حنیف نژاد قرارگرفت.
تقی شهرام در سال ۱۳۴۷ از طریق محمد حیاتی و علیرضا زمردیان که هردو از مذهبی های انجمن ضد بهائیت حجتیه ای بودند، تشویق به نماز خواندن شده و تمایل مذهبی پیدا کرده بود توسط موسی خیابانی در سال ۱۳۴۹به عضویت گرفته شده بود.
در تمام طول شش سال کارمطالعاتی و مقدماتی برای ورود به مبارزه مسلحانه، تشکیلات با تناقضات شگرف در دیدگاههای منتاژ شده بنیانگذاران دست به گیربان است اما حضور کاریزماتیک حنیف نژاد و دیگر بنیانگذاران و مشغولیتهای مختلف اجرایی و جو امنیتی کشور آن تضادهای عمیق فکری در بین کادرها ومسئولین جهت طرح و بحث و گفتگوی آزاد و دمکراتیک و حل و فصل درست و به قائده آنها در درون تشکیلات امکان بروز ظهور پیدا نمیکنند.
دراثر اعدام بنیانگذاران و دیگر کادرهای سازمانی، همه تناقضات فاحش فکری بروز و ظهوری پراکنده و غیرآشکار پیدا میکنند. در زمانیکه تقی شهرام فکر میکند تا ابد در زندان خواهد بود در مجاورت با زندانیان مارکسیست بدون محدودیت سازمانی بتدریج پوسته مذهبی را کنار گذاشته مارکسیست میشود. با فرارش از زندان در خارج زندان با ارزش گذاری که مبارز و مبارزه یعنی همه چیز توسط حنیف نژآد او بعنوان قهرمان به رهبری سازمان میرسد، سازمان را نیز مارکسیست اعلام میکند.
سست بنیادی مکتب حنینف نژآد و واقعیت آن تضاهای عمیق فکری در طبیعت تفکر سازمان در وصله کردن مذهب و مارکسیسم چنان است که تمامی عناصر اصلی سازمان که در شاخه تقی شهرام بودند ازجمله عضوگیر مسعودرجوی مانند حسین روحانی و تراب حق شناس (از اعضای اولیه سازمان که بعنوان نماینده فکری حنیف نژآد ۱۵جلسه دیدار تشریح ایدئولوژی سازمان با خمینی برگذار میکنند تا حمایت خمینی از سازمان را جلب کنند، و اتفاقا خمینی بعد از این دیدارها بدلیل بخشهای مارکسیستی تفکراتشان از آنها حمایت نکرد،) ایندو که بسیار قدیمی تر ازمسعودرجوی و تقی شهرام بودند بعلاوه بسیاری دیگر در درون زندان در کنار مسعودرجوی یک شبه و بعضا چند شبه مارکسیسم را می پذیرند.
استدعا دارم به این نکته توجه کنید که آنچه که در نقل تاریخی و کوتاه از من میخوانید که مارکسیست شدند، اولا چه کسانی هستند. انتخاب هم بین رفتن به فیلم حسین کرد یا گنج قارون نیست، آنها مبارزترین مبارزین جامعه اند. شبانه روز با مرگ و دستگیری و شکنجه و اعدام شانه به شانه می سایند. سلاح در کمر و قرص سیانور زیردندانشان است. تجربه دستگیری و فرار از زندان دارند. بسیاری اساسا فکر نمیکنند که هرگز آزادی را تجربه کنند. بنابراین با مارکسیست شدن یا مسلمان ماندن، بدنیال آسودگی نبودند. بلکه مسئله برای آنها مسئله مرگ و زندگی خود و سازمانشان و حتی آرمانشان و جامعه ای که بدان عشق میورزیدند بوده است. یعنی شکی در انگیزه های آنها نیست. هرچه هست در ریشه های فکری آنهاست که بسیار سست بنیاد است.
اینگونه ترکیب فکری حنیف نژآد تحت نام مجاهدین در اولین تکانی که سازمانش میخورد، با اقداماتی که رهبری سازمان در بیرون زندان یعنی تقی شهرام که بشدت تحت جاذبه جهانی مارکسیسم است و همه تناقضات دستگاه فکری مجاهدین را نیز لمس میکند و تعصب مذهبی حجتیه ای مانند مسعودرجوی ندارد، ولی فکر میکند میتوان یک شبه تمامی مراحل فلسفه غرب را طی کرد و از اسلام و سنتهای هزار ساله اش که ریشه های عمیقی در فرهنگ و تفکر و اعتقادات و مناسبات فردی و اجتماعی و حتی احساسی وعاطفی ما نسبت به امامان و … دارد فاصله گرفته مارکسیست دو آتیشه ای چپ تر از لنین و استالین شد.
اتفاقا همان ریشه های مذهب سنتی درخود تقی شهرام یعنی باور به اینکه فرد کافر به مذهب محدور الدم است و واجب القتل” منجر به این میشود که برای پیاده کردن همقطارانش از “قطار مرکب از اسلام و مارکسیسم لنینیسم، به قتل و کشتار و سوزاندن آنها دست بزند تا به ضعم خودش همه مقاومت های متحجران در مقابل تکامل طبیعی سازمان و مارکسیست شدن را بشکند تا جایگاه سازمان در چپ ترین نقطه بر روی محور ترقی تحقق یابد. بسیاری از مجاهدین نیز انگار منتظر این فروپاشی هستند فقط با شنیدن مارکسیست شدن سازمان در زندان آنها نیز مارکسیست شدن را درجا می پذیرند. آشکار است که این مبارزین علیرغم شش سال کادرسازی ادعایی هرگز پوسته مذهبی تفکر حنیف نژاد را نپذیرفته بودند.
اعضای مذهبی مانده سازمان در داخل زندان نیز ابتدا مانند امروز براست سنتی متمایل میشوند و با آخوندهایی که میگفتند سازمان التقاتی است هم رای میگردند، آنگونه که محمد حیاتی برایم تعریف میکرد با تزلزلی که ایجاد شده بود و دیگر کسی به کسی اعتماد نداشت پیشنهاد داده بود که رهبری سازمان دوره ای شود، هرچند در نهایت رهبریش بدست مسعود رجوی شاگرد خصوصی حنیف نژآد وتنها بازمانده از مرکزیت می افتد.
چرا مسعود رجوی درزندان در خط حنیف نژاد باقی ماند
مسعودرجوی اگر مارکسیست شدن را می پذیرفت باید سر بر آستان رهبری تقی شهرام می سائید. اگر هم مارکسیسم سازمان را کنار میگذاشت باید با پذیرش عذر تقصیر تسلیم آخوندهای حاضر در زندان میشد که مدت ها بود نسبت به التقاط ایدئولژی سازمان هشداد میدادند میشد.
از طرف دیگر در مقابل رفقای مارکسیست حاضر در زندان نیز مجبور میشد موقعیت انتزاعی ادعای در چپ مارکسیسم را وا نهاده و راست بودن نسبت به مارکسیست ها را میپذیرفت.
از این روی بود که تنها چاره را پافشاری بر همان اسلام حنیف نژاد برای حفظ موقعیت رهبری کذایی خود، نمود. هرچند در این زمان بجزچند نفر انگشت شمار اعضای منفعلِ و در شک و تردید بین انتخاب اسلام و مارکسیسم در کنارش نمانده بودند.
اما رجوی کماکان به بعضی سرمایه های بازمانده از حنیف برای حفظ جایگاه رهبری تکیه داشت. اقدامات تقی شهرام در دست زدن به قتل و کشتار و سوزاندن کادرهای مسلمان مانده سازمان درجریان مارکسیست کردن سازمان. همکاری با ساواک بعد از دستگیری امثال وحید افراخته از اعضای مارکسیست شده که اتفاقا دست اندکار قتل شریف واقفی و… نیز بود. درکیسه داشتن شهدایی چون بنیانگذاران، مهدی رضائی ها که با علنی بودن دادگاهش محبوبیت یافته بودند. مقاوم و در کنار مسعودرجوی ماندن امثال سعید شاهسوندی بعنوان خائن شماره ۳ در لیست ترورهای تقی شهرام که از ترورهای او جان سالم بدر برده بود، ولی علیرغم دستگیری و شکنجه توسط ساواک مقاوم باقی ماند بود. تنها باقی مانده از مرکزیت و شاگرد حنیف نژآد بودن خود مسعودرجوی.
اینگونه بعد از سرکوب شدن تشکلهای چریکی در خارج زندان توسط ساواک، در جو آرام داخل زندان ، مسعودرجوی بتدریج در میان زندانیان شروع به اعتماد سازی و جمع کردن اعضایی که سبقه مذهبیشان بیشتر است میکند.
خروج رجوی از زندان
درجریان انقلاب ۱۳۵۷ زندانیان از زندان آزاد میشوند. با پیروزی انقلاب، با برچسب اسلامی و به رهبری خمینی ، واژه هایی چون چریک و مبارز و مرکزیت و زندان دیده، شکنجه شده، مجاهد و فدایی ، و… بجا مانده از همان جنبش مارکسیستی جهانی با پشتیبانی قطب شوروی در نظر جوانان و نوجوانان پر شور و هیجان زده خارج شده از زیر سلطه اختناق ۵۰ساله سلطنت بجرات میتوان گفت با اذهانی خالی از هر اندیشه ای بصورت حماسه های محیرالعقول و استوره هایی دست نیافتنی و به غولها و بت های مبارزاتی جوانان به فراخور میلشان برای پرستیدن تبدیل میشوند. تعدادی خمینی را تعدادی مجاهدین را و تعدادی مارکسیستها را متناسب با فضای فرهنگی خانواده، مدرسه و…برای دنباله روی کور انتخاب میکنند آنچه در این میان مطرح نیست فکر و اندیشه است.
حاکمیت در تلاش برای کنترل جامعه و دیگر نیروهای خارج حکومت از ضامن خارج و افسارگسیخته و شتابان برای کسب قدرت و جایگاه چپ ترین نقطه بر روی محور انقلابیگری و انقلابی نمایی در حرکتند و تا میتوانند فرامین و شعارهایی هرچه افراطی تر صادر میکنند.
حمایت رجوی از کشتار سران پهلوی
خمینی و اصحابش که سالیان سال است توسط نو انقلابیون، به سازشکاری و جاده صافکنی امپریالیسم متهم شده اند، حالا که قدرت بدستشان افتاده برای رو کم کنی و نشان دادن اینکه در انقلابیگری چیزی کمتر از انقلابیون ندارند، با دعوت به اصطلاح انقلابیون حقوق دانی! چون مسعودرجوی در پشت بام مدرسه رفاه شروع به قتلعام سران رژیم گذشته میکنند.
مسعودرجوی از بدو خروجش از زندان که با استقبال پرشور جوانان و نو جوانان از مبارزین زندانی آزاد شده مواجهه است، در توهم رهبری جهان اسلام فرصت طلبانه مرحله به مرحله و متناسب با شرایط روز، اسلام حجتیه ای و قرون وسطایی خود را بروز میدهد. او در صفحه اول نشریه شماره ۱۴ مجاهد ارگان رسمی مجاهدین در سال ۱۳۵۸، بر آستان خمینی بوسه میزند و مینویسد:
“بازهم درنهایت خلوص اعلام میکنیم که: درخطوط انقلابی ضد امپریالیستی تاپای جان در کنار امام خمینی باقی خواهیم بود، بنحوی که هیچ شبهه ونیرویی را توان آن نخواهد بود که در این مسیر، ما را از سرگذاشتن به قدوم امام بازبدارد”.
مسعود رجوی طی اطلاعیه ای دراردیبهشت۱۳۵۸ اعدام های سران رژیم گذشته را به “مجاهد اعظم حضرت آیت الله خمینی” تبریک و تهنیت میگوید و تاکید میکند که:
“با قلبی سرشار از احترام فرمان شما برای اعدام ها را دریافت کردیم. حضرت آیت الله شما با این فرمان انقلابی پرتویی از چهره راستین مکتب توحید و ایدئولژی ما (اسلام) را به جهانیان عرضه کردید.” در انتها آیه ۱۷۹ از سوره بقره را می آورد.
وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُولِی الْأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ
و در قصاص برای شما ای خردمندان حیات است، باشد که پرهیزگار شوید.”
اما در پاریس در ۸ خرداد ۱۳۶۳رجوی طی مصاحبه ای با آقای ضیا صدقی که در یوتیوب نیز منعکس است درزمان : ۱:۱۵:۴۶ آن مصاحبه مطرح میکند که به دادگاه اعدامیان “پشت بام مدرسه رفاه” توسط احمد خمینی دعوت شده و او رفته است، اما چون با درس حقوقی!! که خوانده بوده میدانسته اینکار غلط است. مزورانه و بدروغ تلاش میکند ستایش خمینی بخاطر اعدامها در پشت بام مدرسه رفاه را لاپوشانی کند!!
مسعودرجوی وقتی پابوسی خمینی برای فریب او برای خزیدن به قدرت را کارساز نمی یابد، طی دوسال، قبل از دست زدن به مبارزه مسلحانه در توهم رهبری جهان با اسلام انقلابی و توحیدی حنیف نژآد همه تلاش خود را برای خارج کردن رهبری از دست خمینی انجام میدهد. جهت پیشی گرفتن بر خمینی و غیر انقلابی شمردن او فتواهای بسا ضد انسانی تر اسلامی از نوع داعش صادر میکند و از کندی اعدام های سران دستگیر شده رژیم شاه توسط خلخالی انتقاد میکنند.
فتواهایی که مسعود رجوی شاگرد خصوصی محمد حنیف نژاد درگروه ایدئولژی با مدرک تحصیلی حقوق از دانشگاه تهران، برای کشتار سران دستگیرشده رژیم شاه آنچه ضد انقلاب میخواند صادر میکند و دستورالعملها و توجیهات اسلامیکه برای قتل و کشتار سران رژیم پهلوی میدهد، بعد ازدو سال همه آن دستورالعملها عینا و مو به مو علیه هزاران نوجوان و جوان اعضا و هواداران مجاهدین توسط خمینی در جریان دستگیریها و اعدام ها و بخصوص بعد ها در قتلعام های سال ۱۳۶۷به اجرا گذاشته میشود.
توجه کنید با بیان این حقایق تلخ قصد شیطان سازی از مسعودرجوی نداریم. بلکه میخواهیم ببینیم اساسا با چه ایدئولژیی در سازمان مجاهدین به رهبری مسعودرجوی روبرو هستیم، که در فقدان اندیشه ورزی نقاد چه توسط ما مجاهدین و چه بقیه سیاسیون ایران از آن غفلت کرده منجر به نابودی حیات دو نسل از ایرانیان گردید.
چون ایدئولژی حنیف بعد از ضربه سال ۱۳۵۰ در تحول اولش پوسته مذهبی را کنار زد و مارکسیست شد. حالا شاهدیم که پوسته ای که بظاهر مسعودرجوی فرصت طلبانه حفظ کرده، اسلام بغایت ارتجاعی قرون وسطایی است که بروز و ظهور می یابد.
از نشریه شماره ۳ مجاهد ارگان رسمی مجاهدین و نوشته شخص خودش نقل میکنم. که متاسفانه در آن زمان همه ما مجاهدین چه قدیمی و چه جدید اعتراضی نکردیم. حتی مارکسیست هایمان و کانون نویسندگانمان و… نیز اعتراضی نکردند. خواهشم این است از زاویه سنجش سطح نازل تکامل فکری یک جامعه به این مسئله نگاه کنید.
قتلعامهای ۱۳۶۷ براساس فتوای مسعود رجوی
رجوی در نشریه شماره ۳ دوشنبه ۱۵مرداد ۱۳۵۸ در نشریه مجاهد ارگان رسمی مجاهدین مطلبی در تشریح و توجیهه دادگاههای انقلاب و وظایف آنها با صدور دستورالعملهای اسلامی با تیتر “دادگاههای خلق قدمی در راه حاکمیت مردم بر سرنوشت خود” نوشت:
پس از قیام قهرمانانه خلق ما، دادگاههایی به نام دادگاه انقلاب اسلامی تشکیل شد. این دادگاهها به جرائم کسانی رسیدگی میکند که بقول امام نه متهم، بلکه مجرم بودند، جرائم و جنایاتشان برای همه مردم روشن بود و آنها از مدتها پیش در پیشگاه خلق به جرم وجنایتهای بسیار به مرگ محکوم شده بودند. [توسط چه کسانی و در کدام محکمه و باکدام وکیل مدافع آقای رجوی حقوق دان؟] بنابراین صرف محرز شدن هویت آنان برای به جوخه آتش سپردنشان کفایت میکرد. تا ضد انقلاب را که هنوز امید خود را کاملا از دست نداده بود از خیره سری منصرف سازد و فرصت سربلند کردن به وی ندهد.
به این دادگاهها انتقاداتی نیز وارد است ازجمله انتقاد به دادگاه تهرانی، چرا سه روز شور برای اجرای حکم اعدام بطول کشیده است. بنابر ضوابطی هم که از سوی رهبرمعظم انقلاب تعین شده بود، هیچ کیفری جز مرگ برایش متصور نبود. و همین تردیدها را نسبت به دادگاههای انقلاب شدت بخشیده است.
توجه کنید که مسعود رجوی حقوقدان، مقلد و مدافع اجرای احکام خمینی برای اعدام آنهم بدون شور و مشورت شده.
درادامه مسعود رجوی سنگ دادگاههای انقلاب خمینی و خلخالی را بسا مرتجع تر از آنها به سینه زده و وظایف دادگاههای انقلاب را اینگونه تشریح میکند.
این دادگاهها قبل از آنکه بر قوانین مدون حقوقی و جزایی استوار باشد بر وجدان انقلابی و داوری توده های مردم تکیه دارد. به همین جهت قضات این دادگاه ها نه فقط متخصصین حقوقی بلکه نمایندگان مردم تشکیل میدهند که فاقد تبحر امرقضا هستند.
چرا که دراین دادگاهها بیش از آنکه محاکمه متهم از نظر جزایی مورد نظر باشد، رسیدگی به مسئولیت سیاسی، اجتماعی ومحاکمه جریانی که متهم بدان وابسته است طرف توجه می باشد.
صرفنظر از اینکه عمل مذکور در حقوق مدون عنوان بزه یا جرم دارد یا نه.
به همین ترتیب کسی هم که از نظر ایدئولوژیک سبب ایجاد یک جریان انحرافی در جامعه گردد و سیر جریان اصیل و حرکت طبیعی جامعه را سد کند، مورد محاکمه قرار میگیرد. [یعنی به جرم سیاسی و داشتن عقیده ای متفاوت با عقیده حاکم مستبد]
در اینجا محاکمه مرتکب در حقیقت محاکمه جریان انحرافی است و حکم دادگاه هم در محکومیت سیاسی اجتماعی این جریان متوجه اوست و نه فقط محکومیت جزایی فرد یا افراد مرتکب. براساس آیه ۱۹۱ سوره بقره “” الفتنته اشد من القتل”” یعنی فتنه بسا بدتر از قتل است.
میخواهم بروز و ظهور داعش را در تفکرات مسعودرجوی بنگرید و توجه داشته باشید. این پایان کار نیست. گریه هایتان را برای اوج نوحه مسعودرجوی در ادامه مقاله ننگینش، وقتی با فتوایش فرمان قتل انسانیت و دستورالعمل راهنمایی برای قتلعامهای ۱۳۶۷ مجاهدین به خمینی میدهد نگهدارید. رجوی در ادامه مقاله اش مینویسد:
اگر سنت پیامبر و سیره امامان را مطالعه کنیم متوجه خواهیم شد که پاکان و معصومان دقیقا به همین شیوه در برخورد با مسائل عمل میکردند.
مثلا بعد از آنکه خیانت یهودیان اطراف مدینه هنگام محاصره شهر مکه در جنگ احزاب مسجل شد، پیامبراسلام در یک یورش آنان را دستگیر و هفتصد نفر از ایشان را در یک روز اعدام کرد. [ اعدامهای صدصد یا دویست دویست میلیشیاهای نوجوان شبهایی که مجاهدین بمب گذاری هفت تیر و کاخ ریاست جمهوری را در سال ۶۰انجام میدادند یادتان هست] شاید این عمل خشن و قصاوت بار بنظر برسد. چه بسا بسیاری از این افرد که اعدام شدند در این خیانت و پیمان شکنی سهم و نقشی نداشتند. اما آنجا که آینده یک مکتب و سرنوشت یک انقلاب و منافع یک خلق مطرح است، باید قاطعانه عمل کرد و چشم بر این تردید ها بست. چون هرگونه مماشات با جریانی که در صورت توفیق انقلاب را نابود خواهد کرد مار در آستین پروردن است.
مهمترین ویژگی دادگاه انقلابی “برخورد صحیح با یک جریان انحرافی است” طوریکه دیگر جایی برای بقای سیاسی و اجتماعی و بالمال تاریخی و ایدئولژیک متهم نمی گذارد. این خود محتوای اصیل اسلام است. که همیشه در برخورد پیامبر و ائمه بچشم میخورد.
وقتی من در برنامه پرگار بی بی سی میگویم رجوی خطرناکتر از رژیم حاضر است این تنها یک گوشه آن است. حکم صادره رجوی این است، مجرم سیاسی را مهم نیست خودش اساسا جرم مرتکب شده یانه بلکه او را به جرم سازمانش باید محاکمه کرد. مطلقا رحم وتردید نباید کرد همه اعضای گروه را باید از دم تیغ گذراند هرچند میدانیم که آنها اساسا هیچ دخالتی در تصمیمات گروه و سازمانشان نداشته اند. و این عین محتوای اصیل اسلام است. تا بنیادا نابود شوند.
مقایسه فتوای قتلعامهای خمینی و فتوای رجوی
برای مقایسه، این فتوا و دستورالعمهای ضد بشری مسعود رجوی برای اعدام های قرون وسطایی سران رژیم پهلوی را با فتوای خمینی برای قتلعام زندانیان در سال ۱۳۶۷ بخوانید تا خود ببینید رجوی در عمل مرتجع تر از خمینی است یانه.
متن فتوای خمینی در قتلعام زندانیان ۱۳۶۷:
با توجه به محارب بودن آنها و جنگ کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاریهای حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنها برای صدام علیه ملت مسلمان ما و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانهٔ آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تا کنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند، محارب و محکوم به اعدام میباشند ….. رحم بر محاربان سادهاندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداء علی الکفار باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا میباشد. والسلام
حکم رجوی چه بود:
اما آنجا که آینده یک مکتب و سرنوشت یک انقلاب و منافع یک خلق مطرح است، باید قاطعانه عمل کرد و چشم بر این تردید ها بست. چون هرگونه مماشات با جریانی که در صورت توفیق انقلاب را نابود خواهد کرد مار در آستین پروردن است. در اینجا محاکمه مرتکب در حقیقت محاکمه جریان انحرافی است و حکم دادگاه هم در محکومیت سیاسی اجتماعی این جریان متوجه اوست و نه فقط محکومیت جزایی فرد یا افراد مرتکب. براساس آیه ۱۹۱ سوره بقره “” الفتنته اشد من القتل “”
این فتوای ولی فقیه اسلام انقلابی و توحیدی مجاهدین یعنی آقای مسعودرجوی بود.
آقای شاهسوندی تحویل بگیر. فتوای مرادمان و رهبرعقیدتی مان آقا مسعودرجوی دامت برکاتو را که بسیاری از جمله خود شما بدون چون و چرا به فرمانش خود را از طبقه پنجم بقایی هم پرتاب میکردی و به پابوسش می نشتستی و می نشستیم. اما آن بچه های دانش آموز یا سربازانی که از اردوگاههای جنگی اسرا به سازمان پیوسته اند که و ادعایی در مبارزه دو نظامی ندارند توسط دوستان قدیمی بازمانده از دوره حنیف نژاد شما که کمک کردند تا با فریب آن سربازان اسیر یا نوجوانان به دام رجوی بیفتند، بعد از سالیان اسارت در مجاهدین جدا شده و به ایران میروند و علیه رجوی افشاگری میکنند “اسپانسرعوض کرده میخوانی”. بی انصاف اسپانصرعوض نکرده ها چه گل های هستند و هستیم مگر؟ اگر امثال من و تو سرسوزنی صداقت داشتیم و سهم و مسئولیت فردیمان در همکاری با مسعودرجوی با همه جنایاتی که مرتکب شده را در پیشگاه خلق درک و فهم میکردیم، از اینکه به این بچه ها انگ بزنیم شرم میکردیم. آنها هیچ عبرتی از خود نساختند، که امثال شما و یغمایی وآنها که خفه خون گرفته اند.
گناه کداممان بیشتر است. ما که هیولایی بنام ولی فقیه مطلقه اسلام انقلابی و توحیدی مجاهدین را آفریدیم و به پایش بوسه زدیم تا بتواند در رقابت با خمنینی بیشتر خون بریزد و دو نسل را به نابودی بکشانند، یا این اسیران سابق و مجاهدین امروز که تنها گناهشان به ایران رفتن و افشا گری در مورد سازمان مخوف مجاهدین است که چون شما نبودید تا ببینید و چون هنوز به سایه های غار افلاطونی رجوی ساخته، اعتقاد دارید و نمیخواهید حقایق خارج غار را باور کنید، بنابراین آنها را دروغگو و اسپانسر عوض کرده می نامید.
آنها کدامشان همچون من آبدارچی رجوی!!! و شمای تحصیل کرده انقلابی دو آتیشه دو نظامی چگوارای مسعودرجوی، که جنابات رهبری عقیدتیمان را در سراسر حضورمان در سازمان وحتی بعد از جدا شدن، مهر تائید زده ایم، بعد از به ایران رفتن جنایات رژیم یا بقول شما اسپانسر جدیدشان را مهر تائید زده اند؟ کدامشان برای رضایت اسپانسرشان خواستار عمل انتحاری و پرت کردن خودشان از طبقه چهارم یا پنجم ساختمان وزارت اطلاعات شده اند؟
همانگونه که مشاهده میشود احکام ضد انسانی خمینی ولی فقیه مطلقه رژیم در رفتار و صدور احکام در مورد ما مجاهدین قبل از ۱۳۶۷ و در جریان قتلعامهای ۱۳۶۷ طابق النعل بالنعل بر اساس فتوای ۱۳۵۸ ولی فقیه مطلقه اسلام دمکراتیک و انقلابی و توحیدی ما مسعودرجوی است. شما مگر در آن نشریه قلم نمی زدی آیا در این نوشته که حکم قتلعام است سهمی نداشتی؟
رجوی و اصل ولایت مطلقه فقیه
با استقرار حاکمیت جدید به رهبری خمینی در ایران تلاش دارد در همان سال ۱۳۵۸ با تصویب قوانین قرون وسطایی “اصل ولایت مطلقه فقیه” حاکمیت خود را بر کشور ابدی و تثبیت کند. در مقابل مسعودرجوی آرزوهای رهبری اسلامی جهان را که فکر میکند حنیف نژآد برای مسعود رجوی به ارث گذاشته بود را بباد رفته میبیند. تمامی هم و غم خود را برای خارج کردن رهبری اسلام از چنگ خمینی و روحانیت بخرج میدهد.
از همین روی با درج مقاله ای مفصل در نشریه مجاهد از اصل قرون وسطایی ولایت مطلقه فقیه دفاع میکند، و تنها خودش را لایق چنین مسندی می شمرد. باز هم البته متاسفانه نه تنها اعضا و کادرهای سازمان، بلکه نیروهای سکولار و مارکسیست و روشنفکران و سایرجامعه سیاسی نیز اعتراضی به بروز ماهیت استبداد قرون وسطایی مسعودرجوی نمیکنند.
مسعود رجوی، دفاع ایدئولژیک از اصل ولایت فقیهی خودش را در مقاله ای تحت عنوان “روحانیت شیعه برسر دوراهی تاریخی” در نشریه مجاهد شماره ۷ چنین آورده است:
اولا: این روزها بازار بحث در مورد ولایت فقیه از هرطرف داغ است. اینکه ولایت فقیه در اسلام واقعی و نه اسلام طبقاتی رایج چیست وچه موارد و چه تاریخچه ای دارد، موضوع مقاله جداگانه ای است. … اما آنچه مسلم است اینکه در اسلام واقعی طبقه روحانی وجود ندارد (نقل به مضمون). اما “هرمذهبی رهبانیت دارد و رهبانیتِ امت اسلام جهاد و پیکار است.”
ثانیا: فقیه بمعنای واقعی و قرانی آن زمین تا آسمان با آنچه امروز در نظر عوام است تفاوت دارد در فرهنگ عامیانه معمولا بکسی فقیه گفته میشود که مسائل شرعیه و آنهم فروعات و جزئیاتی از قبیل طهارت و نجاست را برای مردم بازگو میکند، و یا آنها را در رساله ای گردآوری کرده و عموما از روی لباسش شناخته میشود.
حال آنکه بمعنی دقیق کلمه فقیه بفرد صاحب فهم و استنباط و دریافت از هرچیزی گفته میشود آنگاه وقتی این توانایی فهم واستنباط در چهارچوب دین باشد، فرد فقیه، فقیه در دین نامیده میشود. یعنی کسی که در دین و اصول و احکام آن صاحب فهم و دریافت بوده و بتواند مسائل مختلف را پاسخگو باشد.
ملاحظه میشود که فقیه چیزی است بالاتراز عالم. بعبارت دیگر هرکس که چیزی را میداند نسبت به آن چیز عالم است. ولی معلوم نیست که در آن فقیه هم باشد. چرا که لازمه فقیه بودن رسوخ در اعماق آن چیز و توانایی پیگیری و پیاده کردن آن در شرایط مختلف است. در مثل کسی که شناکردن بلداست، ولی معلوم نیست که بتواند خودرا از میان امواج طوفان زا بساحل برساند …
ادامه مقاله رجوی:
همچنین میدانیم اگر کسی واقعا دراسلام فقیه نباشد، و جوهر اصول و احکام این ایدئولژی را عمیقا درک نکرده و به هدف احکام واقف نباشد، حتی همین امروز نیز از بردگی و مالکیت خصوصی ابزار جمعی تولید دفاع خواهد کرد.
از این مثالها میخواهیم نتیجه بگیریم که فقیه واقعی کسی است که با اشراف به جهان بینی توحید و مکتب اسلام بتواند لااقل در اصول و کلیات، اسلام را در زمان خود پیاده کند و اینهم مستلزم برخورداری از دیدگاههای واقع بینانه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی روانشاسی… است که بسیاری از مدعیان امروزی آن از جمله بیخبرانند…
پایان نقل قول از مقاله مسعود رجوی
حالا باور کردید؟ ایشان نه تنها اصل ولایت وفقیه را رد نمیکنند که معتقدند ولی فقیه بسیار بیشتر از آن است که عامه میدانند. و اصل آن نزد کسی نیست الا خود مسعودرجوی که اسلامش را با نفی استثمار مارکسیسم آمیخته است. والا در اسلام، تجار و سرمایه دار و … به سادگی با پرداخت خمس و ذکات و حق امام ثروتشان را طیب و طاهر میکنند. این اسلام که حق دارد ولی فقیه اش صاحب مال و جان و ناموس بشر باشد همان چیزی که در عراق در شهر اشرف بعد از ماجرا جویی و کشتار مجاهدین در فروغ جاویدان در بن بست ناشی از قفل شدن در عراق بر سر مجاهدین با اعلام امام زمان و ولی امر (خلیفه) مسلمین جهان بودن، خود را صاحب مال و جان و ناموس همه مسلمین جهان خواند و آنرا از سال ۱۳۶۷ بر گرده مجاهدین استوار کرد.
بروز ماهیت بغایت ارتجاعی مسعودرجوی بتدریج در پس پرده استفاده شیادانه از بعضی واژه های مترقی مانند نفی مالکیت بر ابزار تولید در تعادل با جنبش مارکسیستی ایران وجهان و حفظ خیالی خود در چپ مارکسیسم بروز و ظهور پیدا میکند.
مارکسیست شدن ۱۳۵۴ و انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ دو روی سکه اسلام حنیف نژآد
فروپاشی معجون و ترکیب “اسلام یوسف شعارو مهدی بازرگان، با مارکسیسم لنینیسمی” که حنیف نژآد برای جلوگیری از ذوب شدن مذهب درمقابل آفتاب تموز جنبش عالم گیرمارکسیستی دهه های ۱۹۵۰ ساخته بود. یکبار در سال ۱۳۵۴ توسط تقی شهرام مارکسیست زده که به اندازه حنیف نژآد تعصب مذهبی نداشت و در موضع رهبری سازمان مجاهدین قرارگرفته بود، با اعلام مارکسیست شدن، مرگ سازمان وتفکر حنیف نژاد را اعلام کرد. و بوسه بر آستان ایدئولژی برتر روز در مبارزه با امپریالیسم زد.
مسعودرجوی اما مجبور بود صبر کند تا با دست زدن به ماجراجویی مبارزه مسلحانه در خرداد۱۳۶۰، جنبش مارکسیستی در ایران بدست رقیب اسلامیش خمینی نابود شود. تا باخیال راحت در سال ۱۳۶۴ ، درست ۱۰ سال بعد از اعلام مرگ سازمان و تفکر حنیف نژآدی توسط تقی شهرام، اینبار مسعود رجوی در اسلام قرون وسطایی یوسف شعار شیرجه بزند وبا رهبر عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه شدن در انقلاب ایدئولژیک سال ۱۳۶۴ با بیان مهدی ابریشمچی با افتخار بگوید “ما افتخار میکنیم که دیگر آنچه بودیم نیستیم” تا با بگور سپردن اسلام حنیف نژآد، اسلام حجتیه ای مسعودرجوی را آشکار کند. و با غیبت گزیدن به اسلام ناب قرون وسطایی جامه عمل بپوشاند.
ریشه مشترکِ اتهامِ جنسی به رجوی و مدافعان معصومیت رجوی
برای فهم اینکه چرا سعید شاهسوندی قسم و آیه میخورد که همین مسعودرجوی پاک و منزه و معصوم است و هیچ خطای بند طنبانی درجریان انقلاب ایدئولژیک با مریم رجوی مرتکب نشده؟؟.
دستگاه فکری و ایدئولژیک شاهسوندی در دشنمام و توهین به کسانیکه مدعی اند ممکن است مسعود رجوی با مریم عضدانلو دست به عمل جنسی و خطای اخلاقی زده باشد و با دستگاه فکری و ایدئولژیک رژیم جمهوری اسلامی یا کسانیکه به تعبیر شاهسوندی تلاش میکنند مسئله اخلاقی ای در جریان انقلاب ایدئولژیک را به رجوی منتصب کنند، هیچ تفاوتی ندارند.
چرا که منادیانی که خطای جنسی را بزرگ میکنند، خواسته یا ناخواسته، تلاش میکنند تصمیمات منجر به کشتار هزاران هزار انسان، نابودی یکی دو نسل از بهترین جوانان کشور، درد و شکنج هزاران هزار زندانی را، ذیل خطای جنسی تعریف و ارزش گذاری کنند.
همینطور شاهسوندی که در واکنش به منادیان خطای جنسی در دفاع از “معصومیت رجوی” در عدم ارتکاب خطای جنسی رگ گردن کلفت میکند، با عمل خود خطای جنسی را ذیل خطا های هولناک نابودی چند نسل از مردم ایران مهر میکند.
درصورتیکه هر انسان که کمترین ارزشی برای انسانها قائل باشد، در اولین واکنش اگرهم رگ گردن بخواهد کلفت کند میگوید که بابا بفرض هم که رجوی خطای جنسی داشته، این که یک میلیاردم گناهان او در نابودی حرص و نسل مجاهدین و مردم نبوده است. و تلاش میکند برتری سلسله مراتب ارزشهای انسانی را به سلسله مراتب ارزشهای زن ستیز جنسیت زده اخلاقی را برجسته کند. نه معصومیت جنسیتی را.
کار شاهسوندی در تبلیغ معصومیت جنسیتی، برای معصوم انگاشته شدن مسعودرجوی راه را برای صدور فرمان فرستادن مجاهدین به قتلگاه فروغ جاویدان اول رابا ۱۳۰۴ کشته باز میکند. راه را برای فرستادن به فروغ جاویدان دوم وقتی خودش مدتها قبل فرار کرده و از عراق خارج شده بود را باز میکند. صدور احکام اعدام بدون محاکمه سران رژیم را باز میکند، صدور احکام اعدام برای اعضای جدا شده از سازمان را باز میکند صدور حکم اعدام علی زرکش را باز میکند. بله معصوم انگاری اخلاقی مسعودرجوی و قدسی کردن او در انقلاب ایدئولژیک او را بدور از همه خطاهای هولناک منجر به نابودی حرص ونسل مجاهدین و ترور هزاران نفر در داخل کشورانجامید است که بر مسند امام زمان، ولی فقیه مطلقه اسلام انقلابی و توحیدی نیز می نشاند و به او در منظر ما مجاهدین محق در دست زدن به هرتصمیمی گردد.
سعید شاهسوندی و حکایت سوزاندن ارتشیان توسط مجاهدین
چرا سعید شاهسوندی تلاش میکند در قالب یک مرید خیانت شده توسط مرادش ضمن سینه چاک کردن برای مرادش فریاد بزند: “سوزاند ارتشیان توسط مجاهدین در ماجراجویی فروغ دروغ است دروغ است دروغ است” تا ثابت کند که علیرغم اینکه به مرادش مومن است و از او دفاع میکند، اما بیفایی مرادش را محترمانه به نقد میکشد. آقای شاهسوندی از خیلی چیزها خبر نداری.
من منکر خطاهای سیاسی اعضای جدا شده مجاهدین نیستم. اما از دهان اعضای جدا شده مجاهدین خبری دروغ نشیده ام. این جدای از اخباری است که رژیم خود منتشر میکند که من اعتباری برای آنها قائل نیستم و هر مورد را باید بخوانم و بررسی کنم. رژیم و مسعودرجوی همواره چه در عمل و چه در تبلیغات بغایت بهم نان قرض داده اند و باعث استمرار همدیگر شده اند.
مواردی از اخبار مشکوک در مورد مجاهدین نیز بوده است که عمدتا توسط منابع محدودی منتشر میشود، که شخص شاهسوندی خود به آنها بسیار هم ارادت داشته و آنها را باهوش و ذکاوت نیز می نامد، که بعضی اخباری که منتشر میکند از نظر من نه تحقیقا بلکه تحلیلا نمی توانم تائید کنم. ولی نه من و نه هیچ مجاهد جدا شده دیگر مرجع ذیصلاح برای اطلاع از همه اتفاقات در سازمان مجاهدین نیست و نیستیم.
بله من هم که در صحنه فروغ شرکت داشتم و گلوله های رژیم را که در آن صحنه بجانم نشسته است را سالیان است به همراه درد در تنم تحمل و حمل میکنم که بدلیل قرارگرفتن درنقاط حساس بدنم جا خشک کرده اند و طبق نظر پزشکان قابل جراحی و برداشتن بدون احتمال صدمات جدی به سلسله اعصاب نبود، میگویم:
تا آنجا که من در صحنه بودم و دیدم، و با شناختی که از مجاهدین آن زمان داشتم، مجاهدین به صحنه آمده در فروغ جاویدان اهل سوزاندن ارتشیان یا هر کس دیگری نبودند. اساسا در تمامی طول مسیر پیشروی از مرز خسروی تا تنگه چارزبر در نزدیکی کرمانشاه که من در داخل آن زخمی شده به عقب منتقل شدم، هزاران نظامی ارتشی غیر مسلح در کنار جاده درحال عقب نشینی از مرز بداخل کشور بودند که نه آنها با مجاهدین کاری داشتند و نه مجاهدین با آنها. در ضمن مجاهد حاضر در صحنه اساسا و مطلقا بدون فرمان کاری نمیکرد، هیچ مجاهدی بصورت انفرادی و مستقل آنهم علیه ارتشیان نمیتوانست کاری بکند. ارتشیانی که اساسا در جنگ و درگیری با مجاهدین نبودند. تا آنجا که به مجاهدین از لحاظ فردی برمیگشت حتی وقتی در مرزها به سربازان حمله میکردند، و از آنها اسیر میگرفتند، هنگام عقب نشینی، پوتین خود را به اسیر میدادند که راحتتر حرکت کند. افراد مجاهد فقط وفقط با دستور فرماندهانشان میتوانستند و ظرفیت قتل و کشتار پیدا کنند. اما بطورفردی همه انسانهای پاکی بودند. همانگونه که در تهران بدستور فرماندهی بود که افراد مشکوک را دستگیر و شکنجه و سوزاندند. یا حتی زمان تقی شهرام بدستور سازمان بود که کورکورانه اطاعت شد و شریف واقفی و صمدیه کشتار شدند. مجاهدین بدلیل همان تفکر مرید و مرادی و معصوم انگاری سازمان و رهبریشان ظرفیت اطاعت کور را دارند. و این پدیده است که بسیار خطرناک است. در فروغ خوشبختانه ارتباطات با فرماندهی قطع بود و این ظرفیت خطرناک فعلیت نیافت.
اینرا هم اضافه کنم، خیلی ها همان چند روز قبل به مجاهدین پیوسته و از کلاسهای درس و دانشگاهای اروپاو آمریکا و محل کار خود توسط سازمان به قتلگاه فروغ جاویدان اول کشانده شده بودند و مجاهد نبودند، درمورد آنها نظری نمیتوانم بدهم. مهمتر اینکه من در همه صحنه های فروغ جاویدان حضور نداشتم.
آقای شاهسوندی آرزو میکنم همواره سلامت و سرزنده باشی و عمر طولانی داشته باشی تا افشاگریهای زنان فرقه رجوی در مورد همخوابگی مسعودرجوی با زنان مجاهد را از زبان فهیمه اروانی ها و زهره اخیانی ها بشنوی و از متهم کردن زنان شجاع جدا شده پیشتاز که با قربانی کردن کرامت انسانی خود در افشای همبستری رجوی با زنان، هیولای مجاهدین را افشا میکنند، و تو آنها را به دروغ گویی و اسپانسر عوض کرده می نامی، شاید عرق شرم بر پیشانیت بنشیند.
ریشه رگ گردن کلفت کردن در دفاع از مسئله ای
البته تجربه زیسته من طی چند دهه کار تشکیلاتی و نیرویی درمیان کسانیکه مدعی کار سیاسی اند، به من میگوید، وقتی کسی درواکنش به شنیدن یک خبر غلط یا درست (مثلا مجاهدین در عملیات فروغ برسر ارتشیان نفت ریخته آتش زدند)، آنهم در جهان دمکراتیک و باز که همه چیز براحتی میتواند مورد بررسی و نقد و گفتگو قرار گیرد، رگ گردن کلفت میکند در اساس در حال لاپوشانی خطا و مسئله بزرگتری است.
من و شما همین رگ گردن کلفت کردن را در مورد خبر واقعی حکم اعدام علی زرکش نشان ندادیم؟ برعکس اول حق جلاد را بر صدور چنین احکامی با بیان اینکه “حاضرید به فرمانش در جا خود را از طبقه چهارم بقایی به بیرون پرتاب کنید” پرداختید. و پرداختیم.
آیا امثال من و شما در مورد به قتلعام فرستادن مجاهدین در فروغ جاویدان یک و فروغ جاویدان دو چنین واکنشی ازخود نشان دادیم؟
تحلیل اندیشه مجاهدین
حنیف نژاد وارث مذهبی خدا محور است، با سلسله مراتبی قدسی و اللهی از معصومین و مقدسین چون پیامبر و امامان و وارثان امامان و اسحاب شان در قالب یک مذهب با کتاب آسمانی که همه قوانین حاکم بر هستی را یکبار برای همیشه و بعنوان خاتم همه قوانین اللهی قبلی با اشاره به یهودیت و مسیحیت در خود دارد است.
در سلسله مراتب فکری و باورهای مذهبی این انسان، نهاد دین قرار دارد که در بالاترین نقطه آن خدا و ایمان به آن سپس به پیامبرش است و در مرحله بعدی به وارثان دینی آن پیامبر،امامان فرا انسانهای مقدس و معصوم هستند که از بدو تولد چنان کیفیتی دارند که معصوم و عاری از هر گناه و اشتباهی تلقی میشوند. در ادامه منادیان آنها خود در حد یک قدیس با القاب آیت الله ها هستند. مومنین متتقدند این شارهان دین تنها مبشر و منادی آن و در اختیاردارنده ی رمز و راز زندگی ما بسوی سعادت و رستگاری و پیروزی ما بر شیطان و پاک شدن از گناهان و کسب آمرزش خدا ست. از این رو هر مسلمانی از یک آیت الله برای رستگاری تقلید میکند.
بنابراین نه تنها هیچ نیازی به تفکر واندیشه ندارد بلکه فقط و فقط با ایمان به آموزه های نهاد دینی آن مذهب رستگاه میشود. رابطه یک فرد مذهبی با مظاهر مذهبی اش فقط رابطه اطاعت کور مذهبی نیست. این رابطه بسیار فراتر از آن به روابط عاطفی بسیار قوی با مظاهر اعتقادات دینی اش از شهدا یا حتی مقبره ای که به زیارت گاه تبدیل میشود نیز منجر میشود. طوریکه میتواند به باورهای عمیقتری مانند اعتقاد به درمان دردهای بی درمان نیز منجر شود. در کشور ما جهل مقدس و حتی فطری نیز شده است. بعضا افرادیکه حتی باورهای محکم دینی ندارند اولقه های عمیق احساسی و عاطفی با مظاهر مذهبی برقرار میکنند. این گونه روابط، نسل اندر نسل تبدیل به فرهنگ و سنت و شعائر مذهبی در کنار باور دینی و روابط عاطفی گردید است.
ادبیات ملی در خدمت روابط مرید ومرادی، بلای جان اندیشه
این فرهنگ و تفکر مذهبی با تکیه به بیش از هزار سال ادبیات عرفانی مرید و مرادی و استوره پرستی با غولهایی چون حافظ و مولوی و عطار و سنایی که بعضا در افکار و فرهنگ و اندیشه ما خود به درجات علاء الیعین و امامان معصوم نیز شانه به شانه شده اند پشتیبانی و تقویت شده است.
طوریکه در ادبیات عرفانی فارسی، رابطهٔ مرید و مراد جایگاه ویژهای یافته است. فریدالدین عطار نیشابوری در آثارش، بهویژه در «اسرارنامه»، روابط مراد و مرید در تیپهای گوناگون تعریف و کلاسه بندی شده و حتی در مواردی مرید شخصیت انسانی هم نیست، ولی حرمت مراد واقعی را دارد. برای نمونه، جلوه گری دیوانگان (عقلای مجانین) در نقش مراد قابل توجه است. از جمله، اطاعت بیچون و چرای مرید از مراد در تمام امور است.
ریشه و عمق اسارت مجاهدین
جهل، از لحظه مقدس شمردن باورها و دانسته ها، شروع میشود. وقتی کسی با چنین بنیانهای فکری و اعتقادی، مذهبی و فرهنگی وارد یک تشکل سیاسی که بسیار هم مذهبی است میشود. بویژه که آن تشکل سنگ استوره مذهبی امام حسین شهیدش که در نبرد نابرابری با یزد آنچنان قهرمانانه سرش بریده شده است را به سینه نیز میزند. حماسه آفرینی های استوره های جهانی مبارزه با استعمار و امپریالیزم همچون چه گوارا و هوشی مینه و …را برایش بعنوان فرا قهرمانان مبارزه تداعی میکند.
سلسله مراتب خدا پیامبر مذهب امام کلیسا و مسجد و کشیش با همه قداست و قدیسین آن در سازمان و تشکیلاتی که فرد مجاهد نه فقط آنرا با اسلام عوام از جامعه به خود آورده بلکه اینبار در کار سیاسی، به اسلامی از نوع سوپر انقلابی اش در چپ مارکسیسم نیز ارتقاء یافته است متجلی می بیند.
عینا طی یک الگو برداری درونی شده رابطه ای همتراز روابط کورکورانه ایمان از نوع رابطه “مومن با امام معصوم”، “رعیت با حاکم”، “غلام با ارباب”، “رعیت با شاه”، را در قالب “عضو با مسئول بالاتر، عضو با سازمان، عضو با رهبر منتقل میکند.
فاجعه مهمتر وقتی رخ میدهد که چنین فردی وارد تشکیلاتی شده که نه سوال برمیدارد نه شک و تردید هرآنچه هست اطاعت مطلق و کورکورانه است. در ارتباط با چنین تشکیلاتی طی سالیان با قربانی کردن گذشته، حال و آینده اش، عزیزان و همقطاران و حتی فرزندان و همسر … به پای چنین تشکل و تفکری، این رابطه برایش چنان عمیق و درونی میگردد که همه وجود و تمامیت و هستی خود را به این تشکیلات یا فرد گره خورده تلقی میکند در نتیجه آن تفکر، آن اعتقاد، آن سازمان برایش تبدیل به مسئله وجودی و اگزیستاسیال میگردد و عملاً خودش به جای همان خدا و پیامبر و دین و امام و سازمان و تشکیلات مینشیند و هرگونه سوال و تردید و نقد به این تفکر به این تشکل، به این معلم در وجودش به سقوط تمامیت انسانی و هویتی و شکست انسانی، اجتماعی او ترجمه میشود.
بنابراین علیرغم اینکه تضادها، تناقضات، اعمال خلاف اخلاق و انسانیت، خلاف آزادی و دمکراسی… مانند آفتاب در مقابل چشمانش رژه میروند حتی علیه خودش اعمال میشود، از بس به پای آن آرمان رومانتیک انتزاعی درونی شده هزینه کرده، اجازه کمترین شکی به آن حتی در درون خودش نمیدهد و مرتب با خود فریبی از اقرار و قبول واقعیت هایی که چون آفتاب در مقابلش صف کشیده اند میگریزد. اگر هم، کسی پیدا شود و به او نشان دهد چنگ و ناخن و دندان نشان میدهد و نمی پذیرد. حتی نافرمانی و شک درونی بیان نشده و بزبان آورده نشده، برایش از درون فاجعه بار جلوه میکند.
تمثیل غار افلاطون که پیش تر اشاره شد. به نوعی به چنین افرادی در ابعاد بسیار ضعیف تر اشاره دارد.
اینجاست که باید گفت مجاهد یا فرد تشکیلات زده “جهل را برای خودش مقدس میسازد”. مستقل از اینکه چقدر تجربه و چند صد کتاب دانسته داشته باشد. جهل از لحظه مقدس شمردن باور و دانسته، شروع میشود. به یک گزارش توسط یک مجاهدی که امروزه جدا شده است ومنتقد سازمان مجاهدین است که به مرکزیت هم رسیده بود نظری بیفکنیم تا ببینیم جهل مقدس به چه معناست. 
((بنام خدا
و
بنام مسعود و مریم (رهبران عقیدتی ام)
براساس بیانیه موسسان دوم ارتش آزادیبخش ملی ایران و براساس بیانیه راهگشایی،
با پایبندی به عملیات جاری (دیگ درکار با تضمین جمعی اینجانب هادی افشار بعنوان یک افسر ارتش آزادیبخش ملی و عضو سوگند خورده سازمان مجاهدین خلق ایران، از این پس خود را در شمار موسسان دوم ارتش آزادیبخش ملی اعلام می کنم و جمع در همین سطح نیز باید از من مسئولیت بخواهد و حسابرسی کند.
بیانیه های مربوط به بازتاسیس ارتش و راهگشایی را که توسط دیگر خواهران و برادرانم امضاء شده بود به گوش جان شنیدم و بوسیدم، روی چشم گذاشتم، فهمیدم و پذیرفتم و در شمار نخستین مجریان آن خواهم بود.
اکنون با اشراف کامل به آنچه فوقا نوشتم، تقاضای خود برای کسب افتخار مجدد ورود به ارتش مریم را تحدید می کنم.
والسلام علی سیده انساء العالمین[منظور مریم رجوی است] ذُو الْعَرْشِ الْمَجِیْدُ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیْدُ
هادی افشار
۷۵/۱۲/۲۳
مکان: حوض کوثر مریم [رجوی] رهایی))
داود باقروند ارشد
خرداد ۱۴۰۴
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.