قسمت دوم داود باقروند فعال سیاسی

داود باقروند ارشد

فهرست مطالب قمست دوم

پیشگفتار
سازمان مجاهدین محصول توهم مرکب
انقلاب ایدئولژیک مجاهدین در فقدان جنبش مترقی در ایران
گفتارهای سعید شاهسوندی در کلاب هاوس
نبود شاهسوندی در نشست زمستان ۱۳۶۳
نقد شاهسوندی چرا؟ و شرح مختصر پروسه از ۱۳۶۱تا ۱۳۶۷
سعید هیولا را بعداز ۱۳۶۷ ندیده
دستگیریهای ۱۳۶۴و ۱۳۷۳ را ندیده
رعایت امثال شاهسوندی و اسماعیل وفا یغمایی توسط رجوی
شورا و مقر پاریس مجاهدین ویترین مردم فریبی
اصرار شاهسوندی به نقد
ناتوانی از پاسخ به سوالات
نقش اصول اولیه سازمان در وضعیت فعلی آن
چرا در بین گروههای مارکسیستی انشعاب میشود ولی در مجاهدین با این پدیده روبرو نیستیم؟
نقدی بر فرج سرکوهی
گرفتاری شاهسوندی درغار افلاطونی تشکیلات
فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” درخدمت تبعیض و سرکوب
بازرگان و توصیه مسلحانه به حنیف

پیشگفتار
جهل و خرافه پی آمد رابطه مرید و مرادی، حلقه های گل بر زنجیرهای آهنینی که برتفکر انسان سنگینی میکنند، می گستراند. و آن حس اصیل آزادی را که گویی به خاطر آن زاده شده اند در مریدان می کُشد و وادارشان میکند بردگی فکری خود را دوست بدارند و از آنها چیزی می سازند که مردمان مومن و در درون یک تشکیلات مذهبی و ایدئولژیک، انقلابیون پاک باز، شیرزنان و کوهمردان ، صادق ترین مومنین، پایدارترین و مقاوم ترین انقلابیون و بعد از پایان مصرفشان، شهیدان قهرمان وعالیقدر نامیده میشوند که جهت تداوم بخشیدن به قدرت مرادهایی امثال مسعودرجوی بعنوان ابزار بی اراده ویا یادمان شهدا بکاربرده میشوند.
سازمان مجاهدین محصول توهم مرکب
سازمان مجاهدین خلق ایران از درون یک توهم مرکب بعنوان یک سازمان چریکی مسلمان ضد امپریالیست با تکیه به آموزه ها و بعضی مبانی فکری و مبارزاتی مارکسیسم لنینسیم، در سال ۱۳۴۴ بصورت مخفی با توهم قرار گرفتن در نوک پیکان تکامل مبارازتی تاسیس شد. فراز و فرود های بسیار مناقشه برانگیزی داشته است. علیرغم کسب حمایت مردمی، در مرحله شروع آماده سازی برای مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی دوم در سال ۱۳۵۰همه کادرهای اولیه دستگیرو اعدام شدند وموجودیت اش به ورطه نابودی رفت. عناصر باقی مانده آنها چه در زندان چه در خارج زندان مارکسیست شدند. تعدادی نیز مسلمان ماندند. مارکسیست شده ها به رهبری تقی شهرام درتداوم توهم نوک پیکان تکامل جنبش کارگری بجان همقطاران مسلمان خود مانند مجید شریف واقفی افتادند و آنها را کشته و سوزاندند تا مارکسیسم انقلابی بر اسلام خرافی پیروز شود. مارکسیست نشده ها به رهبری مسعودرجوی بعد از آزادی از زندان، در فرصتی که پیروزی انقلاب برایشان فراهم کرد با استقبال گسترده روبرو شدند. رجوی در تداوم توهم رهبری جهان اسلام از نوع انقلابی آن به مبارزه مسلحانه علیه حکومت وقت یعنی جمهوری اسلامی پرداخت. درهمان سال اول بدنبال بمب گذاریها و ترورها و کشتارها و اعدام ها موجودیت آنها با دستگیری واعدام هزاران نوجوان در داخل کشور به قهقرا رفت، رهبری و باقی مانده با توهم و قول سرنگونی چند ماهه رژیم حاکم به خارج گریختند و تلاش کردند درخارج کشور به یک آلترناتیو سیاسی تبدیل شوند.
با شکست توهم سرنگونی سه ماهه وسه ساله برای خروج از بن بست و انزوا با عراق دشمن خارجی در حال جنگ با میهنشان متحد شدند. و بعنوان پیاده نظام ارتش عراق بجان سربازان ایرانی در مرزها افتادند تا پیروزی اسلام انقلابی بر اسلام ارتجاعی را بعد از تقی شهرام دوباره تست کنند. که در آخرین ماجراجویی حمله به خاک کشور از عراق بنام فروغ جاویدان با قتلعامی که در صحنه عملیات شدند، رژیم حاکم، در انتقام گیری اسرای زندانی آنها در زندانها را نیز قتلعام کرد.
مبارزه مسلحانه مجاهدین با جمهوری اسلامی شرایط و بهانه کافی برای سرکوب و نابودی جنبش چپ ایران بدست رژیم فراهم شد، طوریکه بعدازنزدیک نیم قرن چپ ایران نتوانسته از زیر بار آن کشتارها و سرکوبها کمر راست کند. خیانتی که بدست دو لبه تیغ ارتجاع غالب و مغلوب صورت گرفت.
انقلاب ایدئولژیک در فقدان جنبش مترقی
در فقدان جنبش مترقی متشکل و فقر مطلق گفتمانی متناسب با عصر حاضر درخارج و داخل کشور، رهبری مجاهدین در سال ۱۳۶۳با آسودگی خیال به بهانه انقلاب ایدئولژیک ، و با تبدیل شدن به یک تشکل فرقه ای با نابودی مناسبات دمکراتیک و تبدیل کردن سانترالیزم دمکراتیک به رهبری عقیدتی مجاهدین که بیان محترمانه و خارجه پسند ولی فقیه مطلقه مجاهدین است، و اعلام امام زمان شدن مسعودرجوی، و غیبت گزینی او که ریشه در اسلام حجتیه ای رجوی دارد و آسمانی جلوه دادن خود، بعلاوه باز گشت به نوحه خوانی و سینه زنی، قرآن برسر گذاشتن در مجاهدین، حجاب اجباری، جداسازی زنان از مردان، دست ندادن جنس مخالف، با سر به قعر خرافی ترین اسلام عهد قرون وسطی سقوط کردند. برای خالص سازی سازمان به شیعه حجتیه ای، مسعودرجوی تمامی اعضای سنی، مسیحی، سکولار، مارکسیست، لائیک را از آنچه ارتش آزادیبخش مینامید اخراج یا مجبور کرد شیعه شوند.
تحت حمایت دولتهای خارجی بخصوص عراق که بخشهایی از خاک کشور را در اشغال داشت، با نمایشهای هالیودی از ارتش آزادیبخش ملی ایران خود که بخشی از پیاده نظام ارتش عراق بود و من از فرمانده هان آن بودم با ایجاد توهم پیروزی قریب الوقوع بر رژیم بین خارجه نشین ها، و در داخل کشور، با خنثی کردن تمامی حرکتهای درون جوش جامعه، چند دهه جنبش مدنی و شکل گیری جنبش آپوزیسیون راستین علیه حاکمیت جمهوری اسلامی را به تاخیر انداخته اند.
مجاهدین با ضد امپریالیست نمایی اولیه، امروزه به همبستری سیاسی با خشن ترین جناح های امپریالیستی افتخار میکنند. آنها امید خود را برای بقدرت رسیدن بدست همان امپریالیسمی که خود را از پیشتازان نابودی آن معرفی میکردند، سپرده اند. با حمایتی که در غرب از مجاهدین میشود کماکان حضور فعال و نمایشی ای در خارج کشور دارند.
اکثریت بزرگی از اعضا و مسئولین و فرماندهان و حتی کودکان خود مجاهدین توانسته اند بعداز فرار از سازمان مجاهدین با انتشار گزارشات هولناکی از مناسبات درونی آن مردم ایران را نسبت به خطرات بلقوه تفکرات بغایت قرون وسطایی مجاهدین هوشیار کنند.

گفتارهای سعید شاهسوندی در کلاب هاوس
سعید شاهسوندی بعنوان یک جدا شده از سازمان مجاهدین مدتی است که در کلاب هاوس مجموعه گفتارهایی را تحت عنوان “درگذار تاریخ همراه با سعید شاهسوندی” برگذار میکند. مجموعه فاکت هایی که با زحمت بسیار از تجربه زیسته خود و از نشریات و کتب سازمان و…جمع آوری کرده است به درک و تجربه من بعضا دارای جزئیات بسیار خوبی است و قابل قدردانی است.
نباید انتظار داشت که کار یکنفره شاهسوندی علیرغم اینکه از سال ۱۳۴۸ به عضویت گرفته شده بود اماچون از سال ۱۳۶۱ بدلیل سرپیچی از فرمان به حاشیه رانده شد و از ۱۳۶۵ عملا کنار گذاشته شد بی عیب و نقص باشد. آنهم گزارش از سازمانی که در آن مخفی کاری مطلق اعمال میشود. تشکیلاتی که اطلاعات فقط وفقط بنا به ضرورت کاری دردسترس است، و ربطی به رده و موضع تشکیلاتی فرد ندارد.
تشکلی که هیچ فردی درهیچ سطحی اجازه سوال از کسی یا کنجکاوی در مورد مسئله ای که مستقیم به او و مسئولیت او مربوط نیست ندارد، از این رو با تجربه فعالیت ۳۰ساله در بالاترین سطوح سازمانی، و عضویت در شورای ملی مقاومت مجاهدین، هرگونه ادعایی از قبیل اطلاع از همه وقایع مجاهدین، فریبی بیش نیست.

من تمامی مباحث قبلی شاهسوندی را گوش نکرده ام. اما قسمت انقلاب ایدئولژیک را گوش کردم. بعنوان “یکی از ۳۵ تن شرکت کننده در نشست انقلاب ایدئولژیک تشکیلات مجاهدین معروف به نشست «اقرار مسعودرجوی» که با مسئولیت مسعود رجوی و با شرکت علی زرکش مریم عضدانلو، مهدی ابریشمچی، عباس داوری، محمود عطایی و مهدی برایی، در روستای اورسورواز پاریس مقر مسعود رجوی در زمستان ۱۳۶۳ برگذار شد به هیچ وجه بیادم نمی آمد که سعید شاهسوندی در آن شرکت داشته است.

غیبت شاهسوندی در نشست اقرار مسعودرجوی در زمستان ۱۳۶۳
با شیوه گزارش او از آن نشستِ ما مجاهدین آنروز معلوم بود که شاهسوندی در آن نشست نبود، بویژه با نادیده گرفتن فاکتهای بسیار مهمی که سوال بسیاری از شنوندگان گزارش شاهسوندی از آن نشست مبنی براینکه “آیا هیچ کس اعتراض جدی ای نکرد بود؟” و چندین بار تکرار شد، پاسخ درستی نداد، برایم مسجل شد که سعید در آن نشست نبود. برای خود سعید هم طی یک ایمیل نوشتم که سعید تو در نشست ها نبودی. از آنجا که من در نشست های بغداد که با مسئولیت علی زرکش برگزار میشد هم حضور داشتم، وقتی از سعید شاهسوندی از نشست علی زرکش در بغداد شرح ریزتری شنیدم مشخص شد که حدسم درست بود و شاهسوندی در نشست اصلی در پاریس شرکت داده نشده بود ولی در نشست بغداد با مسئولیت عذی زرشک شرکت داشته است. و همین را برایش نوشتم.
عطف به حقایق بسیاری که در گفتار شاهسوندی وجود دارد، امیدوارم آنگونه که خود نیز خواسته، این نقدها کمک کند تا بتواند ضمن رفع نقایص با نگاه از زاویه ای دیگر و با اطلاعات بیشتر، به سوالاتی که با اصرار شنودگان بعضا سرانجام وادار میشد از واژه “نمیدانم” استفاده کند، پاسخ ها را بیابد و گفتارش ازشکایت، بیان درد دل و سوز جگر هرچند بجا از عملکردهای یک تشکیلات فرقه ای و رهبری مستبدانه شخص رجوی، با پرداختن به سرچشمه و ریشه انحرافات و کج رویها چه بطور سازمانی و چه بطور فردی در مجاهدین، به آموزه ای بدل شود برای جوانان از نیفتادن دوباره آنها در دام تفکرات عقب افتاده ای که با تکیه به سایه هایی که تاریخ مصرفشان سالیان است تمام شده و حقیقت جلوه داده میشوند از جمله توسط تشکلهایی چون فرقه مجاهدین.

نقد شاهسوندی چرا؟ و شرح مختصر پروسه او از ۱۳۶۱ تا۱۳۶۷
قصد پرداختن به گزارشات سعید شاهسوندی را نداشتم، ولی از یکطرف با توجه به اینکه سعید شاهسوندی تقریبا بعد از سال ۱۳۶۱ درکردستان عملا کنارگذاشته شده بود ولی کماکان در حاشیه تشکیلات مجاهدین بکارگرفته میشد.
درجریان انقلاب ایدئولژیک سال ۱۳۶۴ به قول خودش با “انقلاب خوبی که میکند” طی یک بازگشت طوفانی!! به مرکزیت نیز میرسد. اما شش ماه بعد در سال ۱۳۶۵عملا بطور کامل تعلیق شده و دوباره به سطح یک هوادرا تنزل داده میشود.
اما سعید شاهسوندی بهمراه بقیه ما مجاهدینِ آنروز در سال ۱۳۶۴ نقش عمده ای در تولید هیولای مجاهدین بنام “رهبری عقیدتی خاص و الخاص” یا همان “ولی فقیه مطلقه مجاهدین” یعنی مسعودرجوی داشته است. این هیولای ولایی مجاهدین قبل از ظهور در داخل کشور با اعلام مبارزه مسلحانه یک شبه هزاران نوجوان را به تنور کشتار رژیم ریخته بود، در اولین ظهورش در خارج کشور در درون تشکیلات پرویز یعقوبی را بلعیده بود، چند ماه بعد از تولدش در انقلاب ایدئولژیک ۱۳۶۴ علی زرکش را با محکوم به اعدام کردن درسال ۱۳۶۵ بلعید.
در نهایت سعیدشاهسوندی دوسال بعد در ۱۳۶۷ وقتی خانه نشین است با شنیدن خبر عملیات فروغ جاویدان که نام حمله مجاهدین به کشور بعد از اعلام آتش بس در جنگ ایران و عراق بود، در آن شرکت میکند و درصحنه جنگ توسط نیروهای رژیم دستگیر میشود.

سعید هیولای مجاهدین را بعداز ۱۳۶۷ ندیده است
ازاین روی سعید شاهسوندی مسعودرجوی هیولای مجاهدین را بعد از فروغ جاویدان بدلیل دستگیری در عملیات بدست پاسداران را ندیده. زمانیکه مسعودرجوی بر اثر دوپین صدام حسین و ارتش عراق چند پیروزی را با کشتار سربازان ایرانی در مرزهای کشور بنام ارتش آزادیبخش رجوی ثبت کرد، در نتیجه هیولای ولایی مجاهدین تنومند شده تنوره میکشیده است را ندیده است. زمانیکه ۹۰درصد انرژی سازمان صرف درگیریهای بین اعضا و سازمان، صرف جلوگیری از فرار فیزیکی اعضا، صرف ساختن و نگهداری زندان، زندان کردن و شکنجه جهت گرفتن اعتراف از اعضایی که در سازمان مسئولیت داشتند میشد. همه اینها را در زمان جدا شدن خودم به تمام و کمال طی هشت ساعت نشست به اطلاع سازمان رسانده انتقاد کردم.

دستگیریهای ۱۳۶۴و ۱۳۷۳ را شاهسوندی شاهده نبوده
تمام دستگیریهای بعد از انقلاب ایدئولژیک در سال ۱۳۶۴ در راستای سرکوب اعتراضات مجاهدین، یعنی دستگیری ۷۰۰تن از اعضای تیم های عملیاتی مجاهدین که از زندانهای رژیم آزاد شده بودند و در کردستان عراق در قرارگاه منصوری نزدیک روستای ماوت به سازمان پیوسته بودند و مجبورشان میکردند بنویسند که مزدور و نفوذی رژیم هستند را ندیده است.
هادی افشار(سعید جمالی از معاونین اجرایی مرکزیت آن زمان) که از فرماندهان دست اندکار همان دستگیری و زندان کردن بچه های مجاهدین بوده است. اسماعیل وفا یغمایی که مسعودرجوی او را برای تهیه گزارش از همان موج دستگیریها و زندان و شکنجه همان بچه هایی که آقای تقی رحمانی با آب وتاب ازآنها بعنوان مجاهدین و مبارزین و هواداران مسعود رجوی در زندان یاد میکند، فرستاده شده بود، هردو خود آنچه در فوق آمد را مکتوب کرده اند، بنابراین دو دوره دستگیریها از طریق آنها قابل راستی آزمایی است.

رعایت امثال شاهسوندی و اسماعیل وفا یغمایی توسط رجوی
رجوی با همه به یکسان برخورد نمیکرد، اگرعضو مربوطه مثلا کارآیی خاص داشت، یا فرد خاصی بود مثلا ربطی به مادر رضایی ها داشت، مثلا قطبی ادبی بود، یا قطبِ شناخته شده ای بود، یا درغرب اقوام متنفذی داشت، براحتی سر همه اصول را در یک رویکرد پراگماتیستی تا صدوهشتاد درجه خم میکرد. مثلا درجریان طلاقهای اجباری، میناخیابانی که مطلقا انقلاب ایدئولژیک را قبول نداشت، و چنان ضربه روحی از شوهر دادنش به مهدی ابریشمچی خورده بود و مسئله دار بود، مسعودرجوی مهدی ابریشمچی را از او جدا نکرد.[در این دوره من دفتر مهدی ابریشمچی و تحت مسئولش بودم] یا مهدی افتخاری (فرمانده فتح الله) که انقلاب ایدئولژیک را قبول نداشت. او که رجوی را با پرواز معروف بهمراه بنی صدر به فرانسه آورده بود. بعد از فروغ مسعود رجوی محبوبه جمشیدی (آذر) را بعد از کشته شدن همسرش در عملیات فروغ جاویدان به افتخاری داده بود. بعدها درجریان طلاقهای اجباری ایندو را از هم جدا کرد، اما بدلیل وضعیت خاص مهدی افتخاری یکی از زنان غیرسیاسی و همسرشهیدی بود را به او داد. تا صدایش را خاموش کند.
مهمتر اینکه اساسا مسعودرجوی بدلیل ویژگی خاص شاهسوندی که در فوق آمد، او را همواره از کل تشکیلات جدا نگه میداشت، از جمله تمامی اعضای بخش نشریه، رادیو و اعضای دفتر خودش، اینها شاید یکبار در عید تشکیلات مجاهدین را میدیدند. و همواره مسعودرجوی با اینها برخورد ویژه میکرد. آنها یک از هزار سرکوبهای های مسعود رجوی را تجربه نکرده اند.
از پاریس فرستادن، هزینه های زندگیشان را دادن، آزادانه کلاس زبان فرانسه در دانشگاه سوبون رفتن، و بسیاری ارتباطات ویژه، و کماکان درپایگاههای سازمان بودن را مقایسه کنید با قسمت تاریک مجاهدین زمانیکه سعید نبود مانند کاری که مسعودرجوی با مهدی افتخاری کرد، که همسرش در حضور ۴۰۰۰نفر آورد تا بگوید روابط جنسی نا متعارف با او داشته، یا مهدی تقوایی یار رضا رضایی با آن سابقه و سن و سالش و زن و چهار دختر ۱۳-۱۴ ساله را رجوی نه به پاریس که به اردوگاه پناهندگان رمادی فرستاد.

ارودگاهی که به‌صورت بسته، با نگهبانی شدید و نظارت امنیتی بالای عراقیان اداره میشد. با خوابگاه‌های عمومی، در کانکس‌های ساده فلزی، با شرایط ابتدایی بهداشتی، دماهای بالایی تا ۶۰درجه گرمای خشک عراق، با طوفان‌های شن طاقت‌فرسا در تابستان، با محدودیت خروج ساکنین از آن. که به اردوگاه مرگ شناخته میشد، و بسیاری از اعضای مجاهدین در آن شرایط دچار مشکلات روانی نیز شدند. یا مجاهدین معترضی که توسط رجوی به زندان مخوف ابوغریب عراق تحویل داده میشد تا بعد از چندین سال زندانی کشیدن در داخل قرار گاه اشرف، بگذاریم از شکنجه ها و….در نهایت صدام آنها را با اسیرانش در ایران معاوضه کند.
متاسفانه همه این بزرگواران، در کادر تفکر و ارزش گذاری حنیف نژاد “مبارزه همه چیز” به سکوت در مقابل هیولا وادار میشدند. اینکه این مبارز مثلا داعشی که صدبرابر مجاهدین فداکاری و شهادت طلبی دارد اگر بر مردم مسلط شود چه جنایاتی را مرتکب میشود برایشان مهم نبود. یعنی اندیشه ای که آن مبارز یا مبارزه نمایندگی میکرد مهم نبود. یعنی در ترکیب دافعه جنایات رژیم و جاذبه مبارزه همه چیز به سکوت حتی بعد از اشراف عینی به ماهیت هیولا و بعد از جدا شدن وادار میشدند.

شورا و مقر پاریس مجاهدین ویترین خوش و خرم مردم فریبی مجاهدین
بنابراین شاهسوندی و دیگر امثال شاهسوندی مانند اسماعیل وفا یغمایی، شناخت شان از سازمان مربوط به قسمت روشنی است از سازمان مجاهدین که در ویترین خوش و خرم و با دقت و حساب و کتاب چیده شده توسط رجوی از نوعی که برای اعضای شورای ملی مقاومت از جمله دکتر منوچهر هزاخانی نیز عرضه میشد، است. آنچه آنها هرگز ندیده اند قسمت های تاریک سازمان مجاهدین است.

اصرار شاهسوندی به نقد گفتارش در کلاب هاوس
با این وجود قصد نداشتم که به نقد کار سعید شاهسوندی بنشینم، اما اصرار شاهسوندی در جلسه ۲۲آوریل همراه با خواهش و تمنا خواستار نقد شدن و طرح سوالات جدی شد، بر آن شدم علیرغم اینکه امثال شاهسوندی و کلا هرکسی که تنش به تن مسعودرجوی خورده باشد و راهش به مجاهدین افتاده باشد را خوب می شناسم و نسبت به واکنش هایشان آشنا هستم، پیه آنرا به تن مالیده و تصمیم گرفتم به این نقد بنشینم.

ناتوانی شاهسوندی از پاسخ به سوالات شنوندگان
بویژه که چه بدلیل شناخت و نگاه نسبتا وفادارانه و نه نقادانه جدی سعید به پدیده ای بنام سازمان مجاهدین خلق ایران دردوره قبل از انقلاب ۵۷ و وتعصب آشکار او به سازمان مجاهدین حتی بعد از سال ۱۳۵۷با ظاهر وفادار ماندن به بهانه بیان حقایق و گزارش کذب ندادن او را ازدادن پاسخ قانع کننده به بسیاری ازسوالات شنودگانش درمورد چرایی ها و ریشه های عملکردهای مجاهدین ناتوان کرده است.
سوالاتی مانند: مگر امکان دارد که فرایند تمدن هزارساله غرب منتهی به نظام و جامعه سرمایه داری با صدها فیلسوف ومتفکر و دانشمندان و کشفیات و اختراعات و دانش اقتصادی امثال مارکس که منجر به ظهور جهان صنعتی و پیدایش اقتصاد و مناسبات امپریالیستی و مدرنیته شد را عده ای با تفکرات قرون وسطایی مذهبی خرافه محور هرچند پاک باز و فداکار و بی غل و غش با خواندن چند کتاب تبدیل به سازمانی در نوک پیکان تکامل آنهم در چپ مارکسیسم شود؟ که چیزی نبود الا توهم مرکب.

نقش اصول اولیه سازمان در وضعیت فعلی سازمان مجاهدین
آقای شاهسوندی همرزم سابق، مگر بدرستی نمی گویی “اصل اساسی” در سازمان مجاهدین، “وفاداری به شخص” رجوی شده، نه وفاداری به “اصول و آرمان‌های اولیه سازمان”. و این وابستگی به شخص، سازمان را از یک جنبش انقلابی به یک فرقه شخص‌پرست تبدیل کرده است. نقش همان “اصول و آرمان‌های اولیه سازمان” در این دگردیسی چیست؟
نقش آن “اصول و آرمان‌های اولیه سازمان” که نسلی مانند علی زرکش ها و عباس داوریها، مهدی ابریشمچی ها و احمد حنیف ها و شاهسوندی ها را تربیت کرد، در پذیرش و هضم اتحاد سازمان با صدام حسین ـ که دشمن مردم ایران در جنگ بود چیست؟ نقش آن در تصمیماتی که سازمان را از حمایت مردمی جدا کرد و به ابزاری در دست یک حکومت دیکتاتور تبدیل نمود چیست؟

در نقد فضای سرکوب درون‌سازمانی در جلسات موسوم به “عملیات جاری” و “انتقاد از خود” که به ابزاری برای تحقیر و شکستن شخصیت افراد تبدیل شده است، آن اصول اولیه و آموزه و باورهای بنیادین حنیف نژاد چه نقشی بازی میکنند؟
مهمتر از همه در نقد نابودی اندیشه‌ی مستقل در سازمان، که فکر مستقل و انتقاد به منزله خیانت تلقی می‌شود. و حق پرسشگری از افراد گرفته شده و تنها وظیفه‌ی اعضا، تمجید از “رهبری عقیدتی” بود. همان باورهای بنیادین و اصول اولیه سازمان چه نقشی دارند؟
چرا در عصر دانش، خرد و اندیشه ی انسان محور زمینی، مجاهدین که خود را نوک پیکان تکامل می شمارند بعد از “انقلاب شکوهمند ایدئولژیک” به رهبری پاسخگو به خدا نائل گردیده دوباره مانند قرون وسطا به آسمان باز میگردند.
چرا اعضای مجاهدین از بنیانگذاری تا به امروز به هر ذلتی تن میدهند.
چرا به کنارگذاشته شدن تمامی فرایندهای دمکراتیک تصمیم گیری در سازمانی که همه به یکسان جان بکف در آن شرکت دارند تن میدهند.
چرا تن به تصمیمات یک تنه مسعودرجوی که هر بار فاجعه آفریده و عملا به نابودی سازمان منجر شد تن داده و میدهند.
چرا مجاهدین چرخش های ۱۸۰ درجه ای میکنند ولی آب از آب تکان نمیخورد
چرا سعید شاهسوندی نمیتواند حنیف نژاد را نقد کند.
چرا سعید کماکان نگاه قدیس معبانه و معصوم انگارانه به سازمان و محمدحنیف نژاد و مسعودرجوی دارد.
چرا سعید شاهسوندی درست از همان تاکتیک هایی که مسعودرجوی برای ترورسیاسی خودش استفاده میکند علیه دیگر جدا شدگان استفاده میکند.
چرا سعید نمیتواند شناختی از مسعودرجوی ارائه کند. با وجود اینکه شام خوردن در اور سورواز و هم بند بودن با او در زندان را با افتخار به رخ این و آن میکشد. دیگرانی که فکر میکند آنرا نداشته اند را تحقیر میکند؟
چرا هنوز نتوانسته تحلیلی از تمام بالا و پائینی ها خودش و درگیری هایش با مسعود رجوی ارائه کند.
چرا حنینف نژآد برای ورود به مبارزه دست به ترکیب اسلام با مبانی مارکسیستی میزند.
چرا مجاهدین تن به جدا کردن زنان از همسرانشان و خانواده ها از فرزندانشان تن میدهند؟
پاسخ به این سوال که جماعتی که در قرن بیست و یکم تن به تفتیش عقاید مسعودرجوی میدهند بلحاظ تاریخی-فلسفی چه مختصاتی دارد.
پاسخ به این سوال که، آیا مجاهدین از صدر تا ذیل نگران “سازمان” خود هستند که تن به هر پستی و خاری و ذلت میندهند؟ یا حقیقت چیز دیگری است.
حقیقت بت و یا خدا با همه چیز شدن سازمان و مبارزه برای هر فرد مجاهدی در چه امری نهفته است؟
چرا مجاهدین ظرفیت کشتن سربازان هموطن خود در مرزهای کشور برای ارتش عراق را در اطاعت از تشکیلات دارند؟
چرا مجاهدین آنگونه که شاهسوندی هم بدرستی نقل میکند باید به همبستری زنانشان با مسعودرجوی بطور ذهنی هم که شده تن بدهند.
چرا حقیقت بیان شده توسط مسعودرجوی در نشست اقرار بهمن ۱۳۶۳ مبنی بر “بُر زدن مریم عضدانلو از همسرش مهدی ابریشم چی” را شاهسوندی و بعضا خود ما باور نمیکردیم.
چرا سازمانی که با شعار و استراتژی نبرد با آمریکا هزاران هزار نوجوان پرشور را جذب در رقابت امپریالیست نمایی دروغین و پوشالی و به تنور قتلعام رژیم ریخته، وقتی پایش به خارج رسیده با خاک پاشیدن به چشم همان جوانان ایران با آمریکا به قول انگلیسی زبانهای jump into bed together یا به همبستری سیاسی میپردازد. و آب از آب تکان نمی خورد.

چرا در بین گروههای مارکسیستی انشعاب میشود ولی در مجاهدین با این پدیده روبرو نیستیم؟
این مسئله را باز باید تاریخی دید، همه مارکسیستهای ما، علیرغم اینکه خود را مارکسیست میدانند اما زمینه فکری و رگ و ریشه مذهبی مشترکی با بقیه ایرانیان و مجاهدین دارند. از کیانوری گرفته تا بسیاری از بنیانگذاران فدائیان، با این وجود با فرهنگ مارکسیستی سنت قویی از فراکسیونیسم و شاخه های مختلف فکری مارکسیستی مانند مائوئیسم، لنیسیم، تروتسکسم، انورخوه ایسم آشنا هستند. مهمتر اینکه از بدو تاریخ آن در تمامی انترنالسیونالهای مارکسیستی شاهد نقد و رویکرد نقادادنه به افکار و عقاید مارکسیستی حتی عقاید قویترین رهبران آن مانند لنین، بوده اند. رزا لوکزامبورگ یار لنین و از پشتیبانان قوی او یکی از متفکرین بنام زن مارکسیست است که تیغ آخته نقدش علیه لنین در همه نوشته هایش وجود دارد. نقد لنین در تفکر مارکسیستی نه خاتمه لنین تلقی میشود و نه خاتمه رزا لوکزامبورگ. چیزی که میان ما ایرانیان سنتی و میان مجاهدین اینگونه نیست. نقد حنیف نژاد و یا رجوی، امری است که توسط او نه پذیرفته است و نه قابل تحمل، رجوی که خود را به کسی جز خدایی که پاسخی از کسی نمیخواهد پاسخگو است!!! و از این رو هر نقدی را نفی کامل خودش تلقی میکند درنتیجه باید به حذف نقاد با زندان و خاموش کردن به هر شکل او منجر شود.
در یک کلام در تفکر مارکسیستی برعکس تفکر حنیف نژآدی مبارز و مبارزه اصل نیست، تفکری که آن مبارزه و مبارز نمایندگی میکند است که اصل است. بنابراین وقتی فردی یا جریانی با تفکری و جریانی همراه نبود نابود نیست، از مبارزه خارج نیست، بی هویت نیست، همه چیزش را از دست رفته نمی بیند بلکه تفکر درست و صحیح و روز آمد را ادامه تکاملی راه و ثمره خون شهدا و رنج و درد و شکنج های همرزمان میداند. اینکه این تلقی فرد از تفکر روز آمد خودش درست یا غلط باشد امری است دیگر که در صحنه اجتماعی سیاسی مبارزه محک میخورد.

با توجه به چراهایی که در فوق آمد این سوال مطرح نمی شود که:
چرا تمامی اعضای مجاهدین نجات یافته از اعدام های اولیه بنیانگذاران از جمله مسعودرجویدر سال ۱۳۵۰ (با آنها که اعدام شدند کاری نداریم) تماما چه آنها که مارکسیست شدند چه بویژه مسلمان مانده هایشان که عمدتا مانند مهدی ابریشمچی براست گریده بودند، در درون سازمان و بیرون سازمان بدون استثناء شاید بتوان به صداقت و مایه گذاریشان نمره خوبی داد ولی از استبداد پذیرترین، استبداد پرورترین، استبداد پرست ترین، بی اخلاق ترین کسان از نظر فکری اند. طوری که مسعودرجوی توانست همه آنها را به زندانبان و شکنجه گر اعضای مجاهدین و شریک جرم خود کند. همانطور که تلاش کرد تو را شریک جرم در حکم اعدام علی زرکش کند.
انگیزه اصلی در این بحث پاسخ دادن به سوالات بنیادی بسیار مهم مکررا مطرح شده توسط شنوندگان در سلسله بحث های کلاب هاوس سعید شاهسوندی است که بی جواب مانده است. اساسا قصد داستان سرایی ندارم، اگر واقعه ای و زمینه ای و تاریخچه ای را هرچند کوتاه عرضه میکنم مجبورم تا با تکیه به آن برای شنونده ای که با مجاهدین و اندیشه ها و عملکردهایشان از نزدیک آشنا نیستند مطلب را روشن کنم والا اطمینان دارم که بدون آن توضیح گمراهشان میکنم.

نقدی بر آقای فرج سرکوهی در رابطه با دکتر منوچهر هزارخانی
نقدی هم خواهم داشت به آقای فرج سرکوهی میهمان سعید در کلاب هاوس در رابطه با سوالاتش در مورد دکتر منوچهر هزارخانی هم شورایی من برای ۱۲ سال، و اشاره ای هم به آقای تقی رحمانی که بعنوان کارشناس مجاهد شناس در برنامه شرکت میکند خواهد شد.

نیچه و درد شنیدن حرفی نو
امیدوارم آنچه بعنوان نقد مطرح میکنم چیز جدیدی نباشد. چون نیچه فیلسوف معروف آلمانی معتقد است که:
(انسان شنیدن چیزهای جدید را دوست ندارد، حواس پنجگانه نیز با چیزهای تازه دشمن و از آنها بیزارند. …حواس خیلی دیر می آموزند. و هرگز چنان که باید و شاید نمی آموزند که ابزارهای ظریف و وفادار و هشیار برای شناخت باشند. برای چشم ما آسانتر است که در برابر یک تحریک معین بجای آنکه آنچه را در این اثرپذیری، “تازه و دگرسان است” ثبت کند، ترجیح میدهد تصویری را که دوست دارد و بارها تولید کرده را دوباره ثبت نماید. زیرا آن کار نیرو و اخلاق بیشتری طلب میکند. همه اینها دلالت بر آن دارد که ما از بیخ و بن و از روزگاران دیرینه به دروغ عادت کرده ایم. و اگر اخلاقیتر و خوشایندتر بگوئیم، آدمیزاد بیش از آن چه خبر دارد “اهل هنر” است) پایان نقل قول از نیتچه.
آنچه در این نقد وبررسی بدان پرداخته خواهد شد، قسمت تاریک سازمان مجاهدین و مهمتر رهبر عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه مجاهدین بنام مسعودرجوی که امثال من همراه ۳۵ تن حاضر در آن جلسه اقرار و بعد ها شاهسوندی ها در بهمن سال ۱۳۶۳کمک کردیم تا از مادر جهل و خرافه تشکلی بنام مجاهدین متولد شود، که بعد از فروغ جاویدان بلوغ و ظهور تمام و کمال هیولایی یافت و شاهسوندی بدلیل دستگیری در فروغ شانس تجربه کردنش را نیافت، شاهسوندی فقط با تکیه به قسمت های بسیار ناقص روشنی که در گذشته دیده است و شناخت محدودی که طی سالیان اولیه حضور در سازمان از مجاهدین پیدا کرده است و یا با تکیه به مطالبی است که در جایی خوانده و یا شنیده است در مورد قسمت های تاریک آن حدس و گمان و قضاوت کرده است که عاری از اشتباهات فاحش نیست.

نقدها متوجه شیوه کار، به تحلیلها، دیدگاههای او نسبت به سازمان و رهبران آن، دیدگاهش به اعضای سازمان، دیدگاهش به گذشته و حال آن، به اینکه فکر میکند حقایق همه نزد اوست، میباشد.
شاهسوندی نتوانسته است نه خود را و نه مسعودرجوی را شناخته و تحلیلی روشن از چرایی روابط ایندو ارائه کند. بویژه که حتی دلیل دشمنی مسعودرجوی با خودش از همان روز دستگیری توسط ساواک، و مقاومت در زیر شکنجه و در نهایت هم سلول شدن با مسعودرجوی را بدرستی نمیتواند درک و تحلیل کند.
شاهسوندی هیچ توضیحی در مورد اینکه چرا با هرخطای تشکیلات تعلیق عضویت میشد، یا چرا از او خواسته میشد بدون ارائه دلیل حکم اعدام علی زرکش را بپذیرد ندارد. فقط شکوه و شکایت میکند.
چرا که برای من خودم نیز که بطور تصادفی چندین ماه قبل از شاهسوندی در جریان حکم اعدام علی زرکش قرار گرفتم و اعتراض نامه ای به مسعود رجوی نوشتم، از من نه تنها خواسته نشد چشم بسته بپذیرم بلکه نوارهای محاکمه را دادند دیدم. که در نوشته هایم آورده ام.
شاهسوندی با وجود جدا شدن چند باره از سازمان نه تنها هنوز به سایه هایی که در غار افلاطونی سازمان در دوره حنیف نژاد دیده بلکه به سایه های غار افلاطونی سازمان در دوره مسعود رجوی که بسیار تو در تو تر نیز بوده است باور دارد، اوو از آن غارها بطور کامل خارج نشده و سایه هایش را باور دارد.

گرفتاری شاهسوندی درغار افلاطونی تشکیلات
تمثیل غار افلاطون، در آغاز دفتر هشتمِ شاهکارش رساله جمهور، قصه گروهی از انسان‌ها را که در غاری تاریک به زنجیر کشیده شده‌اند است. آنها به گونه‌ای در غار قرار گرفته‌اند که رو به روی دیواری بلند هستند و هرگز پشت سر خود را ندیده‌اند. در پشت سر آنها، آتشی روشن است و اشیاء مختلفی در مقابل آتش حرکت می‌کنند، سایه اش بر روی دیوار غار می‌افتد و زندانیان تصور می‌کنند که این سایه‌ها موجودات واقعی هستند و صداهایی که از آنها به گوش می‌رسد، از سایه‌ها ساطع می‌شود.
ساکنین سایه ها را واقعی می دانند برای هرکدام نامی میگذارند و تحلیلی ارائه میکنند و دانشنامه ها می سازند. اما درک نمیکنند که به مشتی اشباح نگاه میکنند. و در مورد این اشیای سایه وار بحث می کنند و خیلی هم به خرد و کارکشتگی خودشان می نازند.
یکروز زنجیر یکی از این زندانیان که به دیوار روبرویی خیره شده است، پاره می‌شود. او به عقب برمی‌گردد، برای اولین بار در زندگی خود دنیای پشت سرش را می‌بیند و سپس از غار خارج می‌شود. در بیرون غار نور شدید خورشید چشمانش را آزار می‌دهد به تدریج که چشمانش به نور خورشید عادت می‌کنند، دنیای واقعی را با تمام رنگ‌ها و زیبایی‌هایش مشاهده می‌کند و متوجه می‌شود که سایه‌های روی دیوار غار، هیچ کدام واقعی نبوده‌اند.
او با شور و عشق و اشتیاق به غار باز می‌گردد تا حقیقت را به هم ‌بندهایش که هنوز در زنجیر و رو به دیوارند بگوید. اما آنها با تمسخر به او نگاه می‌کنند و می‌گویند که او در اثر دیدن دنیای بیرون، عقلش را از دست داده است [وچه بسا “اسپانسر عوض کرده است”] که چنین حرفهایی را میزند و درنهایت طرح قتلش را می ریزند. “پایان نقل غار افلاطون”
حکایت غار تمثیل آدمهای روشنی یافته است. غارنشینان انسانهای پیش از فلسفه اند. آفتاب نماد نور منطق و خرد میباشد. غربت ساکنی که زنجیرش پاره شده و بازگشته به غار، چیزی است که همه حقیقت گوها باید منتظرش باشند وقتی حقایق را برای مردمی که خودشان را وقف اندیشه نکرده اند می برد، چه بسا به بهای جانش و حیثیت اش تمام شود. و با انواع مارکها و اتهامات از نوع “اسپانسر عوض کرده، و شاگرد جلاد اوین” روبرو شوند.
رجوی طی سالیان تلاش کرده این غار را برای اعضای آن تا میتواند تو در تو و پیچ در پیچ کند، تا غار نشینان رها شده بدست همدیگر خنثی و یا ترور سیاسی و شخصیتی و حتی بقتل برسند.
از همین روست که شاهسوندی نیز همچون شخص رجوی، گزارشات جدا شدگانی که از واقعیت سایه هایی که در غار رجوی دیده را بیان میکنند، متهم به “تغییراسپانسرداده گان” میکند. اتهامی که خود شاهسوندی از شخص رجوی هم میخورد. به غارهای تو در تویی که شاهسوندی در آن گرفتار است نگاهی طبق بیانات خودش خواهیم انداخت تا برای شاهسوندی بخوبی روشن شود که حقیقت سایه هایی که از آنها دفاع میکند کدامند.

فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” درخدمت تبعیض و سرکوب
کسی نیست که تاریخ مبارزه مسلحانه در ایران را بداند ولی به شرایط سیاسی منجر به ظهور آن اشراف نداشته باشد. همه بدرستی گفته و نوشته اند که اختناق و سرکوب شاه و به بن بست کشاندن مبارزات پارلمان تریستی موجود و حاکم کردن سکوت گورستانی بر جامعه سیاسی عامل اصلی آن بوده است. آنچه شاید کمتر بدان اشاره شده و اگر شده من باخبر نیستم، اثر آن سکوت گورستانی بر عمل زدگی و یا به چپ روی افتادن عناصر رادیکال در میان احزاب ملی و مذهبی و حتی در بین مارکسیست ها در دافعه خانه نشینی سیاسیون بعد از سرکوب ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود.

مهدی بازرگان و توصیه مبارزه مسلحانه او به محمد حنیف نژاد
ظاهرا بارزگان حنیف نژاد را به بدست گرفتن سلاح تشویق میکند و بیژن جزنی ها نیز در واکنش به رویکرد حزب توده نسبت به خمینی علیرغم اینکه حزب توده، سرکوب ۱۵ خرداد را محکوم میکند ولی از خمینی و نیروهایش که ارتجاعی تر از شاه میداند حمایتی نمیکند . یعنی پا پس کشیدن مارکسیستهای کشور بعد از سرکوب خرداد ۱۳۴۲. عناصر اصلی مذهبی طرفدار خمینی نیز خنثی شده سکوت پیشه میکنند، آخوندهای درباری که اساسا درتائید شاه بودند، ملیون نیز سرکوب وزندانی شده اند و سکوت پیشه میکنند.

در واکنش به چنین سکوت گورستانی جامعه ایران است که بیژن جزنی ها حنیف نژادها، مسعودپویان ها هرکدام به فراخور باورهایشان و البته با تاثیر پذیری از شرایط جوشان مبارزاتی جاری جهانی، علیه سلطه امپریالیسم، مبارزه مسلحانه را بویژه در محمد حنیف نژآد با تلقی و تاکید بر باور ” مبارزه و مبارز یعنی همه چیز” بنیاد می نهد.

در تاکید بر این ارزش گذاری جدید، بخشی از آیه ۹۵ سوره نساء فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما بعدها در پیشانی آرم سازمان قرارمی گیرد تا به مبارزه مسلحانه وجهه آسمانی وقدسی نیز داده بشه و از این روی بعنوان بالاترین ارزش سازمانی بر تارک آرم مجاهدین می نشیند.
حنیف نژاد مبارز و مبارزه همه چیز آنهم نوع مسلحانه آنرا وجه افتراق خودش با دیگران (قاعدین یعنی به معنی خانه نشینان یا کسانی که کار مخالفت کلامی میکنند) به بالاترین ارزش سیاسی از نوع “صفر و یکی” چه در جامعه و چه در سازمان تبدیل کرد. بدین معنا که فعالیت سیاسی یعنی مبارزه مسلحانه و آنهم بصورت حرفه ای آن. تاجائیکه کارسیاسی صرف حتی منفی وهمراهی، با رژیم سرکوب حاکم وذلت پذیری تلقی میشود، بویژه که ساواک بعضا به عناصری در میان آخوندها و غیر آخوندها اجازه محدود مخالفت نمایشی را به امثال فلسفی، عبدالرضا حجازی، یا حتی شریعتی میداد.
همین وجهه افتراق ایجاد شده بین “مبارز و مبارزه مسلحانه همه چیز با قاعدین” بود که تا قبل از مارکسیست شدن سازمان در سال۱۳۵۴ همه مذهبیون سنتی و حتی آخوندها را نیز تحت هژمونی مجاهدین نگه میداشت والا نقطه نظرات حنیف نژآد زمانیکه توسط حسین روحانی ایدئولوگ اعزامیش به نزد خمینی طی ۱۵جلسه با او در میان گذاشه میشود، هم دیدگاهها بعنوان التقات با مارکسیسم رد شده بود و هم مبارزه مسلحانه رد شد. هرچند خمینی آنرا علنی نکرد و علیه آنها موضع نگرفت. که متاثر از همین فضای مبارز و مبارزه یعنی همه چیز در آن زمان بود.

تبدیل “مبارزه همه چیزاست” به ارزش طبقاتی
متاسفانه این نوع ارزش گذاری مبارز و مبارزه همه چیز توسط حنیف نژاد بتدریج چه در زمان خودش و چه بخصوص بعد از اعدام زود هنگام خودش منجر به عملگرایی و حتی کمرنگ و بی رنگ شدن فکر و اندیشه در مبارزی که آنرا نمایندگی میکرد گردید. ارزش گذاری مبارز و مبارزه همه چیز بر “ایمان به فداکاری، از جان گذشتگی، شهدات طلبی، ترک دنیا طلبی” که در یک مبارزه حرفه ای متجلی میشود استوار است. بعنوان یک پایه، و ایمان به خدا به آموزه های اللهی او توسط ائمه اطهار با شاخص امام حسین (ظاهرا تنها معتقد به مبارزه مسلحانه از نظر حنیف نژآد) بعنوان پایه دوم. توجه کنید. عبارت “ائمه اطهار” ترکیبی است از دو واژه: “ائمه”: جمع کلمه “امام” است، و در لغت به‌معنای “پیشوا”، “رهبر” یا “کسی که پیشاپیش مردم حرکت می‌کند” است و “اطهار”: جمع “طاهر” به معنای “پاک” یا “پاکیزه” است. که در طول تاریخ اسلام و همه ادیان اللهی طی چندین هزار سال از یهودیت، ریشه همه ادیان گرفته تا مسیحیت و اسلام، مبتی است بر ایمان و اطاعت بی قید و شرط به آموزه هایش. یعنی همان رابطه مرید و مرادی، رابطه مومن و امام، ارباب و رعیتی، شاه و رعیت، بروز و ظهوری تاریخی پیدا کرده اند. که متاسفانه در ایران ما با غولهای ادبی مشهورجهانی اش، مانند مولوی و حافظ و عطار و سنایی و… عمقی تا ژن های ما ایرانیان بدان داده شده، حتی این اعتقادات به ائمه اطهار به احساسات و عواطف عمیق ما گره زده شده اند. نوحه خوانی های سوزناک حنیف نژآد در زندان زمانیکه زیر اعدام است حاکی از این نوع اعتقادات گره خورده به احساسات و عواطف است. سینه زنی ها بر سر زدن ها و زنجیر و قمه زدن ها و شیحه کشیدن در قتل حسین در روزهای عاشورا و در هنگام زیارت قبور آنها همه و همه حکایت تراژیکی از عمق اعتقاد ما و نیاز های روحی روانی ما به رابطه هایی از نوع مرید و مرادی دارد که خودش را در یک مناسبات سیاسی در عشق به سازمان و همه چیز شدن آن برای عضو و هوادار تبدیل و متجلی میشود.

هایدیگر و تهی شدن مجاهدین از اندیشه
مارتین هایدیگر فیلسوف هستی شناس آلمانی، در “نامه درباره ی انسانگرایی” نقش اندیشه درهستی انسان را اینگونه بیان میکند: “اندیشه، رابطه هستی با ماهیت انسان را به سرانجام می رساند… در اندیشه هستی به زبان می آید… زبان خانه هستی است. در پناه آن، انسان سکونت دارد.”
هادیگراندیشه را فراتر از عمل کردن میداند، او اضافه میکند: “اندیشمندان … نگاهبانان این پناهگاهند . نگهبانیشان به سرانجام رساندنِ آشکار سازی هستی است. زیرا با کلامشان این آشکارسازی را به زبان می آورند، و در زبان نگهداری میکنند. اندیشه در وهله اول تنها به این دلیل که اثری از آن حاصل می شود یا به کار بسته می شود در ردیف عمل کردن قرار نمی گیرد. بلکه اندیشه در اندیشه کردن اش عمل میکند”.
متاسفانه در دوره مسعودرجوی “شخص مبارز” بطور کلی از تفکر تهی شده و تبدیل به ابزاری در دست سازمان و تشکیلات گردید. سابقه در مبارزه بعنوان ارزش سازمانی بجای اندیشه و تفکر آنهم مبارز تابع و گوش بفرمان و نه عنصر مبارزی که براساس آگاهی و اندیشه ای حرکت میکند. اینگونه فرهنگ و درک عملگرایانه از ” مبارز و مبارزه معادل همه چیزاست” به اعضا و سازمان و رهبری منتقل گردید. و حتی وسیله ای شد برای تبعیض و برتری بر دیگرانی که تاکتیک مبارزه مسلحانه را رد میکردند. پایان قسمت دوم

داود باقروند ارشد

فهرست مطالب قسمت سوم

مبارزه سدی در مقابل نقد پذیری
اعتماد بنفس مبارزاتی شاهسوندی دشمن مسعودرجوی
از سال ۱۳۶۳تهدید اصلی، نه رژیم، بلکه اعضای سازمان
ماموریت بالاتر از خطر تهیه رادیو
عدم حساسیت به قوانین و اصول مبارزاتی
رویکردهای تئاتری به ماموریت های مبارزاتی
توهمات مجاهدین در فریب امپریالیسم
انقلاب ایدئولژیک و شاهسوندی
نکته مهم اطلاعاتی در مورد نشست معروف به “نشست اقرار مسعودرجوی”
تصحیح یک اشتباه فاحش در گزارش نشست اقرار رجوی به رذالتش
شوک اول! انقلاب ایدئولژیک تشریحی شاهسوندی
شوک دوم! انقلاب ایدئولژیک از نظر شاهسوندی
چرا خطای جنسی رجوی غیرمحتمل انگاشته میشود
توجیه شاهسوندی در انتخاب مریم عضدانلو
توضیح من در مورد شوک اول
توضیح چرایی شوک دوم در انقلاب ایدئولژیک
شاهسوندی حرف رجوی راتکرار میکند که:
نیچه و علت افشای رذالت رجوی در انقلاب ایدئولژیک
تناقضات استدلال ازدواج با مریم عضدانلو و ضرورت آن
تناقض عمده در استدلال رجوی
عمل جراحی زیبایی فک مریم عضدانلو قبل از ازدواج با مسعود چرا؟
بعضی حرفهای جدید که شاهسوندی نشنیده
تئوری رجوی در رهایی زن انقلابی مجاهد
گزارشات فرزندان مجاهدین از تعرض به خودشان
آرزوی سلامتی برای شاهسوندی
نقد آقای فرج سرکوهی و لزوم تقدس ضدایی از هر فکر و متفکری
جان لاک
ولتر
ژاک ژآک روسو
ویتگن اشتاین
مارتین هایدیگر
تروتسکی
یورگن هابرماس
باید از استوره سازی فاصله گرفت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)