بیگمان، سفر ترامپ به منطقه خاورمیانه، این روزها در صدر اخبار جهانی قرار داشت. یکی دو نکته را آنچنان که من توجه کردم و در راستای تحلیلهای درازمدت من از سالیان پیش قرار دارد، عنوان میکنم. توضیح میدهم چرا سفر اخیر ترامپ به منطقه خاورمیانه، فشار مضاعفی بر نظام حکمرانی اسلامی در ایران تحمیل نمود. مضاعف از این باب که فشار دیگر از جانب درون سیستم و ساختار حکمرانی در حال اعمال شدن است و در کنار تهدیدات نظامی اسرائیل، اکنون مواجه با یک مثلثی از فشار هستیم که بر نظام اسلامی وارد میشود: فشارهای سیستمی و ساختاری از درون، تهدیدات نظامی از بیرون، و تغییر میدان بازی از سیاست به اقتصاد در منطقه که عملا ایران هیچ ابزاری برای بازی در آن ندارد.
۱- سیاست حوزه عقل است، عقل در بنیاد پارادوکسیکال است (این وضعیت پارادوکسیکالی، درواقع موتور تطور و گسترش عقل در بیرون خود است، تا بیرون خود را بیافریند تا این آفریده را در قلمرو خود در آورد، وضعیتی که عقل در آن همواره به دنبال استیلاست) وضعیت پارادوکسیکالی عقل سیاسی موجب اختلاف است (قبلاً گفتم چرا بزرگترین معجزه سیاسی خمینی، سیاستزدایی از جامعه به شدت سیاسی و انقلابی بود تا اجماعی را بر فراز عقل پدید آورد، پدیدهای که فوکو را شگفتزده کرده بود تا به آن نام «معنویت سیاسی» دهد) این اختلاف موجب بروز اختلافات سیاسی میشود و در صورتی که زمینه سیاسی از قبل در حالت نزاع باشد، از حل و فصل آن جلوگیری میکند.
۲- پول نوعی دیگر ازبرتریطلبی است. همانگونه که عقل درواقع «بند» طبیعت است و طبیعت بدون عقل در وضعیت آشوبناک قرار میگیرد (ایدهای که از دوره میانرودان و همچنین مصر باستان دانسته شده بود، و صد البته نه عقل به معنای مدرن آن، بلکه نوعی صورت قدسی آنگونه که با مفهوم نظم کیهانی + قدرت سیاسی تعبیر میشد)، پول نیز ابزاری برای «ثبات قیمت» در بازار است، زیرا همانگونه که جامعه و طبیعت قلمرو عقل است، جامعه و بازار، قلمرو پول است. دنیای تجارت و همچنین بازارهای لیبرالی، که مکانیزمی برای تولید ثروت ( معادل تولید و گسترش عقل) معرفی میکند، نوعی مشارکت و همگرایی الزامی است. چنین مشارکت و همگرایی میتواند عقل سیاسی را در محاق قرار دهد. به محاق رفتن عقل سیاسی، آتش اختلافات و منازعات سیاسی را کاهش میدهد. کاهش این اختلافات میتواند منجر به یافتن مسیرهایی شود که نزاعهای سیاسی را کلاً بلا موضوع کند، نه اینکه در حوزه عقل سیاسی حل و فصل نماید. این مکانیزم، مشابه همانی است که پدیده معنویت سیاسی، یا اسلام سیاسی (ایدهای که در ظاهر پارادکسیکال مینماید، زیرا اسلامی را که نوعی همگرایی مطلق را در حوزه باورهای دینی اعلان میکند با سیاست را که بنیاد تضارب و اختلاف است، جمع میکند) توانست خود را در چند سال اخیر در منطقه خاورمیانه گسترش دهد. در واقع توانایی این گسترش خود به همان وضعیت پارادوکسیکالی گفته شده، باز میگردد، این وضعیت پارادوکسیکالی موتور تطور و توسعه این ایده را فراهم کرده است.
۳- از دیرباز، زمانی که رژیم حقوقی دریای خزر مورد گفتگو و بحث بود و برخی سیاستمداران ایرانی هنوز بر سهم ۵۰ درصدی ایران از این بزرگترین حوزه بسته آبهای جهان تأکید میکردند (موضوعی که از پیچیدگی فنی و حقوقی زیادی نیز برخوردار است) گمان من بر این بود که تنها راه حل و فصل عادلانه این موضوع نه از مسیر بحثهای حقوقی و سیاسی مربوط به تعیین مرزهای آبی، بلکه از طریق ایجاد یک بازار مالی منطقهای که در برگیرنده پنج کشور ساحلی این دریاچه باشد، امکانپذیر است. متأسفانه این گفتگوها در نهایت با اعمال فشار از سمت پوتین و به ضرر ایران تمام شد. به گمانم، بحران مسأله اسرائیل و فلسطین نیز در نهایت باید از همین مسیر، یعنی ایجاد بازرهای مالی (که میتواند در برگیرنده همکاریهای تکنولوژیک باشد، چیزی مثلاً مانند پروژه شتابدهنده مشترک سزامی (SESAME)، که مخفف Synchrotron-light for Experimental Science and Applications in the Middle East است) باید صورت گیرد. به گمانم ترامپ، بدون برخورداری از هیچ دانش سیاسی (قبلاً نوشتم توانش و ظرفیت ذهنی او در اندازه یک کودک دبستانی است) با اتکاء به غریزه سیاسی خود، باورمند به چنین روشی است. (قبلاً و از سالیان دور نوشتم که پشت کردن به «سیاست» به عنوان پشت کردن به عقل سیاسی در جامعه رایدهندگان امریکایی، خود را در انتخاب ترامپ پدیدار کرده است، امری که برخی از اندیشمندان لیبرال، آن را معادل به محاق رفتن دموکراسی در جامعه آمریکا میدانند، زیرا دموکراسی در بنیاد خود با عقل سیاسی و نسبیت حقیقت پیوسته است)
۴- نکته آخر نیز در باره ایران است. در نوشته مفصلی که حدود سی سالی پیش به نگارش در آمد، توضیح دادم چرا پارادوکس ناشی از گرایش انبساطی حاکمیت که خود پدیداری گرایش سلطهجویانه باور دینی یکتاپرستانه اسلامی است، با گرایش انقباضی دولت که پدیداری از دولت مدرن است، موتور محرکه تولید گفتمان حکمرانی در ایران (سه گفتمان اصلی) در چهل و اندی سال عمر نظام اسلامی است. این گفتمانها درواقع واکنش طبیعی است که برای کاهش تنش در ارتباط با این دو سویه متعارض تولید میشود، نیرویی که به صورت طبیعی برای کاستن از فشار این تنش در خود «سیستم» پدید میآید. همچنین توضیح دادم چرا نظام اسلامی در چندین ساله اخیر عملاً دچار انسداد تولید گفتمانی شده است و در نتیجه فشارهای ناشی از تنش به مرز بحرانی رسیده است. از سوی دیگر، توضیح دادم نقش سپاه پاسداران در این وضعیت چگونه است، توضیح دادم چگونه سپاه از نقش نهادی خود به تدریج به سمت نقش سازمانی تحول پیدا کرده و این وضعیت چه تأثیری برشکاف سهگانه حاکمیت-حاکمیت، حاکمیت-مردم، و مردم-مردم دارد، وضعیتی که به آن نام «نظم» و نه «نظام» سیاسی دادم. در نوشتههای پسینتر نیز توضیح دادم چرا یک سناریوی محتمل برای نظام اسلامی حرکت در مسیر چینی شدن است. منظور من از «چینیسازی» ایجاد نوعی هارمونی بین دو سویه پارادوکسیکال ایدئولوژی انبساطی حزبی، و الزامات انقباضی دولت مدرن است. گفتم چرا احتمال دارد نظام اسلامی به این سو حرکت کند تا بتواند دوباره گفتمانی تولید نماید که تنش بین گرایش انبساطی اسلامی را با گرایش انقباضی دولت مدرن کاهش دهد.
۶- اما با تبدیل شدن بیش از پیش سپاه پاسداران به سازمان حکمرانی و در دست گرفتن عمده نقش دولت، در عمل تعارض پیشگفته را به درون خود منتقل نموده است. به عبارت دیگر، نقش سنتی آن به مثابه ابزاری برای گسترش ایده و باورهای اسلام سیاسی از یکسو، و پذیرفتن نقش دولت مدرن از سوی دیگر، این سازمان حکمرانی را در وضعیتی قرار داده است که ناچار است در جستجوی مسیری برای کاستن از تنش این تعارض ساختاری باشد، مسیری که دمدستترین آن احتمالاً مسیر چینیسازی است. قبلاً در اینباره نوشتم چگونه این فرایند منجر میشود بخشی از نیروهای سپاه پاسداران به صورت تکنوکراتهای اسلامی ظهور کنند (نقشی که قبلاً بر عهده نیروهای وفادار به هاشمی رفسنجانی بود) تا تنش مزبور کاهش یابد. با این وجود، این مسأله تعارض گفته شده را از بنیاد حل نخواهد کرد. از این زاویه است که سفر ترامپ به منطقه و جایگزینی اقتصاد به جای سیاست فشار مضاعفی را بر نظام حکمرانی اسلامی تحمیل میکند. تا زمانی که میدان، سیاست باشد، سیاستی که در آن ایدههای بنیادگرایانه اسلامی دست پیش را دارند، ایران میتواند خود را یک قدرت منطقهای و فرامنطقهای معرفی کند (قبلاً به صورت مفصل در باره ایده «قدرت» و نقش حیاتی آن در باورهای اسلام سیاسی صحبت کردم، و ریشههای آن را در الهیات مصر باستان ردیابی کردم) در نتیجه زمانی که میدان به نفع اقتصاد، از سیاست فاصله میگیرد، نظام اسلامی عملاً تمام قدرت خود را از دست میدهد و این فشار کشندهای را بر نظام حکمرانی تحمیل میکند. اگر این فشارها کاهش پیدا نکند، ساختار حکمرانی نیز دیگر نقش بنیادین خود را از دست میدهد، همانگونه که در حال حاضر نیز تا حدود زیادی از دست داده است.
در باره پایداری سیاستهای اقتصادی ترامپ در منطقه نیز البته تردیدهای زیادی وجود دارد. پایداری این سیاست، یعنی پایدارسازی و تقویت مبادلات منطقهای آنچنان که سیاست را در منطقه به محاق ببرد، نیازمند دستگاه سیاست خارجی قدرتمند، و افق دید روشن در خود تصمیمساز اصلی است که با توجه به ذهن کودکوار ترامپ، جای تردید بسیاری است. قبل از تحلیف ترامپ در دور دوم نوشتم چرا هفدهم برومر ترامپ دوم میتواند شانسی برای نظام اسلامی نیز باشد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.