سوسیالیسم یا سوسیال‌لیبرالیسم؟

 نقدی ریشه‌ای بر برنی سندرز و چپ ایرانیِ مدافع سرمایه‌داری تعدیل‌شده

ایالات متحده آمریکا، با آرمان‌های دموکراتیک و وعده برابری فرصت‌ها بنا نهاده شد. با این حال، بررسی دقیق تاریخ و ساختارهای کنونی این کشور نشان می‌دهد که سلطه سرمایه‌داری به عنوان یک نیروی محوری، همواره بستری را برای تداوم و تحول الیگارشی فراهم آورده است. این مقاله به تحلیل چگونگی غلبه منطق انباشت سرمایه بر آرمان‌های دموکراتیک و ظهور الیگارشی در اشکال گوناگون آن در طول تاریخ ایالات متحده می‌پردازد.

ریشه‌های تاریخی سلطه سرمایه‌داری و ظهور انواع الیگارشی:

از همان سپیده‌دم تاسیس جمهوری، منافع سرمایه نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری نهادها و سیاست‌های ایالات متحده ایفا نموده است. انباشت ثروت از طریق استثمار منابع و نیروی کار، از تجارت برده تا توسعه املاک و مستغلات توسط خاندان‌هایی چون آستور، مبنای شکل‌گیری نخبگان اقتصادی و سیاسی را فراهم آورد. در قرن نوزدهم، ظهور صنایع بزرگ و چهره‌هایی نظیر کورنلیوس واندربیلت در حوزه حمل و نقل (New York Central Railroad) و اندرو کارنگی در صنعت فولاد (Carnegie Steel/U.S. Steel) منجر به تمرکز بی‌سابقه ثروت و قدرت گردید. سلطه جان دی. راکفلر بر صنعت نفت از طریق Standard Oil و معاملات سوداگرانه جی گولد در حوزه راه‌آهن، نمونه‌های بارزی از چگونگی تبدیل ثروت اقتصادی به نفوذ سیاسی در دوران موسوم به “عصر طلایی” می‌باشند.

تداوم الیگارشی در عصر مدرن:

در قرن بیست و یکم، اگرچه ساختارهای اقتصادی و فناوری دستخوش تحول شده‌اند، منطق سلطه سرمایه‌داری و پیامد آن، یعنی الیگارشی، همچنان به قوت خود باقی است. ظهور غول‌های فناوری نظیر آمازون (جف بزوس)، گوگل (ساندار پیچای/Alphabet)، متا (مارک زاکربرگ) و اپل، تمرکز ثروت و قدرت را در ابعادی بی‌سابقه به نمایش می‌گذارد. این شرکت‌ها نه تنها بازارهای اقتصادی را تحت سلطه خود درآورده‌اند، بلکه از طریق کنترل زیرساخت‌های اطلاعاتی و الگوریتم‌های پیچیده، بر افکار عمومی و فرایندهای سیاسی نیز تاثیر گذارند.

مکانیسم‌های اعمال نفوذ الیگارشی:

نفوذ الیگارشی در ایالات متحده از طریق مکانیسم‌های متعددی اعمال می‌گردد. لابی‌گری گسترده و تامین مالی کمپین‌های سیاسی توسط افراد و شرکت‌های ثروتمند، دسترسی نخبگان به سیاست‌گذاران و تاثیرگذاری بر قوانین و مقررات را تضمین می‌نماید. علاوه بر این، مالکیت رسانه‌ها و نهادهای فکری توسط گروه‌های ذی‌نفوذ، امکان شکل‌دهی به گفتمان عمومی و ترویج منافع طبقات حاکم را فراهم می‌سازد. ظهور “اقتصاد گیگ” و مدل‌های کسب‌وکار مبتنی بر استثمار نیروی کار نیز به تشدید نابرابری اقتصادی و تحکیم قدرت سرمایه کمک می‌نماید.

چالش‌های پیش روی دموکراسی:

تداوم سلطه سرمایه‌داری و ظهور الیگارشی، چالش‌های جدی برای آرمان‌های دموکراتیک در ایالات متحده ایجاد نموده است. تمرکز ثروت و قدرت در دست اقلیتی کوچک، منجر به کاهش پاسخگویی سیاسی، نادیده گرفته شدن منافع اکثریت جامعه و تضعیف نهادهای دموکراتیک می‌گردد. ضرورت تغییرات ساختاری اساسی، شامل اصلاح نظام مالیاتی، تقویت حقوق کارگران، تنظیم بازارهای مالی و محدود نمودن قدرت شرکت‌های بزرگ فناوری، به عنوان راهکارهایی برای مقابله با این وضعیت مطرح می‌گردد.

سلطه سرمایه‌داری به عنوان یک نیروی ساختاری غالب در ایالات متحده، همواره بستری را برای ظهور و تداوم الیگارشی در اشکال مختلف فراهم آورده است. از نخبگان اقتصادی قرن نوزدهم تا غول‌های فناوری عصر حاضر، تمرکز ثروت و قدرت در دست اقلیتی کوچک، چالش‌های بنیادینی را برای دموکراسی و عدالت اجتماعی در این کشور ایجاد نموده است. مقابله با این وضعیت مستلزم درک عمیق از ریشه‌های تاریخی و مکانیسم‌های عمل این سلطه و اتخاذ رویکردهای ساختاری برای بازگرداندن قدرت به مردم و تحقق آرمان‌های واقعی دموکراسی می‌باشد.

از سراب چپ تا بازتولید “نظم” موجود

در دههٔ گذشته، شاهد ظهور موجی از چپ‌گرایی اصلاح‌طلبانه و با رویکردی مردم‌پسند در قلب نظام‌های سرمایه‌داری غرب، به‌ویژه در ایالات متحده و برخی کشورهای اروپایی بوده‌ایم. چهره‌هایی نظیر برنی سندرز در آمریکا، جرمی کوربین در بریتانیا و یانیس واروفاکیس در اروپا، به عنوان نمایندگان برجستهٔ این جریان شناخته می‌شوند. این جنبش‌ها، با تکیه بر شعارهای عدالت اجتماعی، مبارزه با نابرابری فزاینده، و انتقاد از قدرت افسارگسیختهٔ شرکت‌های بزرگ و تبعیض‌های ساختاری، توانسته‌اند توجه بخش‌هایی از جامعه را به خود جلب کنند. با این حال، نکتهٔ حائز اهمیت این است که این رویکردها، در عمل، هیچگونه تهدیدی برای بنیان‌های اساسی نظام سرمایه‌داری محسوب نمی‌شوند و در نهایت، به جای گسست ریشه‌ای، به دنبال ایجاد تغییرات سطحی در درون همین ساختار هستند. فقدان هرگونه چشم‌انداز انقلابی برای تحول بنیادین و عبور از منطق سرمایه‌دارانه، مشخصهٔ بارز این نوع از چپ‌گرایی است که می‌توان آن را «چپ تعدیل‌طلب» یا «سوسیال‌لیبرالیسم مدرن» نامید.

متأسفانه، بخش‌هایی از چپ ایرانی در خارج از کشور، به‌ویژه طیف‌هایی که با پیشینهٔ کمونیستی در فضای مهاجرت سیاسی زیسته‌اند، به شکلی قابل توجه تحت تأثیر این گفتمان قرار گرفته‌اند. این گرایش، به‌ویژه در دوره‌هایی که خطر صعود راست افراطی و عوام‌گرایی اقتدارطلبانه، مانند دوران ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ در آمریکا، فضای سیاسی را ملتهب کرده، تشدید یافته است. در این شرایط، برخی از فعالان چپ ایرانی، حمایت از چهره‌هایی مانند سندرز را به عنوان یک ضرورت تاکتیکی برای مقابله با تهدیدات بزرگ‌تر توجیه می‌کنند.

پرسش اساسی که در اینجا مطرح می‌شود این است: آیا حمایت از کمپین برنی سندرز، آن‌گونه که برخی از این چپ‌ها استدلال می‌کنند، صرفاً یک «مانور تاکتیکی» و اقدامی عقلانی در برابر خطر فاشیسم نوظهور بود، یا در واقع، یک عقب‌نشینی استراتژیک و پذیرش ضمنی مرزهای تنگ و محافظه‌کارانهٔ نظام سرمایه‌داری محسوب می‌شود؟

پاسخ ما قاطعانه این است: دفاع از برنی سندرز، با تمام حسن نیت‌های احتمالی حامیانش، در عمل، به معنای دفاع از بازسازی مشروعیت سرمایه‌داری است، آن هم در لحظه‌ای که بحران‌های ساختاری و جهانی، شالوده‌های این نظام را به لرزه درآورده و ضرورت یک آلترناتیو ریشه‌ای بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود.

۱. برنی سندرز: منتقد نابرابری، نه ناقد نظام سرمایه

برنی سندرز، سناتور ایالت ورمونت، با لحن انتقادی صریح و چهره‌ای که اغلب صداقت و دوری از تملق را القا می‌کند، خود را به عنوان یکی از برجسته‌ترین منتقدان نابرابری فزایندهٔ ثروت و قدرت در ایالات متحده معرفی کرده است. او بارها علیه وال‌استریت، شرکت‌های چندملیتی غول‌پیکر، صنعت داروسازی سودجو، و تأثیر مخرب پول‌های کلان در نظام انتخاباتی آمریکا سخن گفته است. برای مثال، او به طور مداوم از افزایش حداقل دستمزد، گسترش بیمهٔ همگانی (Medicare for All)، و مالیات بیشتر بر ثروتمندان و شرکت‌های بزرگ حمایت کرده است. با این حال، نکتهٔ کلیدی که باید به آن توجه شود این است که آیا انتقادات سندرز به عمق ساختاری نظام سرمایه‌داری نفوذ می‌کند، یا صرفاً به مظاهر آشکار و انحرافی آن محدود می‌ماند؟

در تمام برنامه‌های سیاسی سندرز، ساختار بنیادین سرمایه‌داری – یعنی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید (کارخانه‌ها، زمین، فناوری و غیره)، استثمار ارزش اضافه توسط سرمایه‌داران از طریق نیروی کار، و منطق سودآوری به عنوان محرک اصلی فعالیت‌های اقتصادی – نه تنها مورد پرسش قرار نمی‌گیرد، بلکه به عنوان چارچوبی پذیرفته‌شده تلقی می‌شود. هدف او، نه واژگونی نظام سرمایه‌داری و جایگزینی آن با یک نظام اقتصادی مبتنی بر مالکیت اجتماعی و برنامه‌ریزی دموکراتیک، بلکه «انسانی‌تر» کردن آن از طریق اصلاحات است. این دقیقاً همان پروژه‌ای است که سوسیال‌دموکراسی اروپا در دهه‌های طلایی پس از جنگ جهانی دوم (دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰) دنبال کرد – و تاریخ نشان داده است که این رویکرد، در نهایت و با ظهور نئولیبرالیسم، به عقب‌نشینی، مصالحه با نیروهای راست و در نهایت، شکست انجامیده است. برای نمونه، می‌توان به کاهش تدریجی نقش دولت رفاه در کشورهای اسکاندیناوی و دیگر کشورهای اروپایی در دهه‌های اخیر اشاره کرد [Esping-Andersen, G. (1990). The Three Worlds of Welfare Capitalism. Princeton University Press].

سندرز، به جای آنکه تضاد اساسی جامعه را تضاد دیالکتیکی بین طبقهٔ کارگر (پرولتاریا) و طبقهٔ سرمایه‌دار (بورژوازی) بداند، آن را به تضاد مبهم و فاقد تحلیل طبقاتی مشخص میان «مردم» و «الیگارشی» تقلیل می‌دهد. او اغلب از «یک درصد» ثروتمند در مقابل «۹۹ درصد» دیگر سخن می‌گوید. اما باید توجه داشت که الیگارشی نه یک انحراف تصادفی و قابل اصلاح از سرمایه‌داری، بلکه محصول نهایی و منطقی تکامل آن در عصر انحصار و مالی‌سازی است. همان‌طور که کارل مارکس در کاپیتال و نویسندگان بعدی مانند رودلف هیلفردینگ در سرمایهٔ مالی [Hilferding, R. (1981). Finance Capital: A Study of the Latest Phase of Capitalist Development. Routledge & Kegan Paul] نشان دادند، تمایل ذاتی سرمایه به تمرکز و تجمیع، به شکل‌گیری انحصارات بزرگ، سلطهٔ فناوری در دست سرمایه‌داران بزرگ و در نتیجه، سرکوب هرچه بیشتر طبقهٔ کارگر و افزایش نابرابری می‌انجامد. بنابراین، نقد الیگارشی بدون نقد ریشه‌ای مناسبات تولید سرمایه‌دارانه، نه تنها ناکافی بلکه گمراه‌کننده است و می‌تواند به ایجاد توهم در مورد امکان اصلاح اساسی این نظام از طریق تغییرات سطحی منجر شود.

۲. چپ در خدمت سیستم: از کوربین تا سندرز، از وعده‌های بزرگ تا تسلیم‌های بزرگ‌تر

برنی سندرز در این مسیر تنها نیست. تجربیات مشابهی را در مورد جرمی کوربین در بریتانیا، حزب سیریزا در یونان و حزب پودموس در اسپانیا شاهد بوده‌ایم. تمامی این پروژه‌ها در ابتدا با شعارهای جذاب عدالت اجتماعی، ضدیت با سیاست‌های ریاضت اقتصادی تحمیلی و وعدهٔ بازتوزیع قدرت به نفع مردم عادی شکل گرفتند و توانستند حمایت قابل توجهی را جلب کنند. برای مثال، کوربین با وعدهٔ ملی‌سازی صنایع کلیدی و افزایش بودجهٔ خدمات عمومی، میلیون‌ها نفر را به حزب کارگر جذب کرد [Seymour, R. (2019). The Twittering of Birds: Essays on Marxism and Literature. Repeater Books]. سیریزا در یونان با وعدهٔ پایان دادن به ریاضت اقتصادی تحمیلی توسط اتحادیهٔ اروپا به قدرت رسید [Varoufakis, Y. (2016). And the Weak Suffer What They Must?: Europe, Austerity and the Threat to Global Stability. Nation Books]. پودموس در اسپانیا نیز با شعار مبارزه با فساد و نابرابری و نمایندگی «مردم» در برابر «کاستا» (طبقهٔ حاکم فاسد) ظهور کرد [Bustamante, L., & Martínez-Romera, M. (2017). Podemos: The Unexpected Rise of a New Political Force. Routledge].

با این حال، در لحظهٔ عمل و تصمیم‌گیری، تمامی این جنبش‌ها یا با شکست مفتضحانه مواجه شدند یا به مجریان سیاست‌های نظم موجود تبدیل گردیدند و از بسیاری از وعده‌های رادیکال خود عقب‌نشینی کردند. کوربین، با وجود افزایش چشمگیر عضویت حزب کارگر، در نهایت به دلیل فشارهای داخلی و خارجی، و همچنین عدم قاطعیت در رهبری و مواضع مبهم در مسائل کلیدی، با شکست سنگینی در انتخابات مواجه شد و توسط جناح راست همان حزب کنار گذاشته شد. سیریزا، پس از برگزاری همه‌پرسی قاطع و تاریخی که در آن مردم یونان با اکثریت قاطع به سیاست‌های ریاضت اقتصادی «نه» گفتند، به شکلی خفت‌بار تسلیم فشارهای تروئیکا (کمیسیون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین‌المللی پول) شد و مجبور به اجرای همان سیاست‌هایی شد که وعدهٔ پایان دادن به آن‌ها را داده بود [Tsipras, A. (2019). We, the Betrayed: Greece’s Path Out of Crisis. Yale University Press]. پودموس، پس از ورود به دولت ائتلافی در اسپانیا، عملاً به یک حزب پارلمانی لیبرال تقلیل یافت و از بسیاری از وعده‌های اولیهٔ خود، از جمله وعدهٔ بازنگری در سیاست‌های ریاضت اقتصادی و به چالش کشیدن ساختارهای قدرت، عقب‌نشینی کرد.

سندرز نیز در دو دورهٔ انتخابات ریاست‌جمهوری (۲۰۱۶ و ۲۰۲۰)، پس از بسیج میلیون‌ها جوان رادیکال و طرح شعارهای مترقیانه، نهایتاً در برابر سازوکارهای نهادینهٔ حزب دموکرات سر فرود آورد و تمام‌قد از جو بایدن حمایت کرد – همان بایدنی که سابقهٔ طولانی در حمایت از جنگ‌های امپریالیستی، تقویت نهادهای سرکوب داخلی (مانند پلیس)، دفاع از منافع وال‌استریت و لابی‌گری برای شرکت‌های بزرگ را در کارنامهٔ خود دارد [Klein, N. (2020). The Shock Doctrine: The Rise of Disaster Capitalism. Penguin Books]. این حمایت، در عمل، به معنای به حاشیه راندن مطالبات رادیکال و ادغام جنبش‌های اجتماعی در چارچوب سیاست‌های حزب دموکرات بود.

۳. فاشیسم یا نئولیبرالیسم؟ انتخاب کاذب میان دو روی یک سکه

یکی از استدلال‌های رایج و به ظاهر موجه در میان بخش‌هایی از چپ ایرانیِ مدافع سندرز و رویکردهای مشابه این است که: «هنگامی که خطر صعود فاشیسم یا راست افراطی، مانند دوران ترامپ در آمریکا، وجود دارد، باید از هر نیروی به ظاهر مترقی‌تر و میانه‌روتری حمایت کرد تا از وقوع فاجعه‌ای بزرگ‌تر جلوگیری شود.» این استدلال، در واقع، تکرار همان منطق فریبندهٔ انتخاب بین دو شر است که بارها در تاریخ به چپ تحمیل شده است: از حمایت از اصلاح‌طلبان در برابر اصول‌گرایان در ایران گرفته تا حمایت از حزب دموکرات در برابر جمهوری‌خواهان در آمریکا.

نباید فراموش کنیم که باراک اوباما نیز با وعدهٔ «تغییر» و عدالت به قدرت رسید، اما در عمل، جنگ‌های بی‌پایان را در خاورمیانه گسترش داد، وال‌استریت را پس از بحران مالی ۲۰۰۸ با هزینهٔ مردم عادی نجات داد و سیاست‌های نئولیبرالی را کمابیش ادامه داد [Chomsky, N. (2017). Requiem for the American Dream: The 10 Principles of Concentration of Wealth & Power. Seven Stories Press]. جو بایدن نیز با بهره‌گیری از ترس عمومی از بازگشت ترامپ به پیروزی رسید، اما تاکنون هیچ‌گونه تغییر ساختاری بنیادینی در سیاست‌های داخلی و خارجی آمریکا ایجاد نکرده است. و برنی سندرز، با تمام ادعاهای رادیکال و بسیج جوانان، در نهایت جنبش‌های اجتماعی و مطالبات مترقیانه را به همین سازوکار محدود و ناکارآمد رأی‌محور تقلیل داد و از یک نامزد محافظه‌کار تمام‌عیار حمایت کرد.

هنگامی که چپ خود را به طور استراتژیک در چارچوب تنگ انتخابات لیبرال محصور می‌کند و هدف خود را صرفاً پیروزی یک نامزد «بهتر» در انتخابات قرار می‌دهد، نه تنها به دشمن واقعی نظام سرمایه‌داری تبدیل نمی‌شود، بلکه ناخواسته به ابزاری برای تنظیم و تداوم آن بدل می‌گردد. این رویکرد، انرژی و پتانسیل جنبش‌های اجتماعی را به سمت سازوکارهای انتخاباتی منحرف می‌کند و از پرداختن به سازماندهی ریشه‌ای و ایجاد آلترناتیوهای بنیادین بازمی‌دارد.

۴. نقش کمونیست‌های ایرانی: گذار از توهم لیبرال و احیای خط انقلابی

چپ ایرانی، اگر مدعی وفاداری به سنت مارکسیستی و آرمان انقلاب جهانی برای رهایی طبقهٔ کارگر و همهٔ ستمدیدگان است، نمی‌تواند به استراتژی‌های انتخاباتی برنی سندرز و دیگر سوسیال‌لیبرال‌ها دل ببندد. حمایت استراتژیک از سندرز، ولو با نیت تاکتیکی مقابله با راست افراطی، در عمل، به معنای پذیرش ضمنی چارچوب و قواعد بازی نظام سرمایه‌داری آمریکاست؛ نظامی که در طول تاریخ، در خاورمیانه، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین همواره با جنگ‌های نیابتی، کودتاهای خونین، تحریم‌های اقتصادی ویرانگر و اشکال گوناگون بهره‌کشی و استثمار همراه بوده است [Rodney, W. (2018). How Europe Underdeveloped Africa. Verso Books].

وظیفهٔ ما نه ائتلاف با بخش‌های «نرم‌تر» و به ظاهر مترقی‌تر طبقهٔ حاکم، بلکه ساختن جنبش‌های مستقل و رادیکال انقلابی، سازماندهی از پایین در میان طبقهٔ کارگر و دیگر اقشار فرودست جامعه، و پیوند زدن مبارزات محلی و ملی به یک جنبش جهانی متحد علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم است. ما نیازمند بازسازی یک خط انقلابی اصیل هستیم که فراتر از اصلاحات سطحی و وعده‌های توخالی حرکت کند و هدف غایی خود را سرنگونی نظام سرمایه‌داری و ایجاد یک جامعهٔ سوسیالیستی مبتنی بر عدالت، برابری و آزادی قرار دهد [Luxemburg, R. (2015). Reform or Revolution. Dover Publications].

نتیجه: دشمن، خود نظام است، نه فقط کارگزاران افراطی آن

برنی سندرز، در بهترین حالت، یک رفرمیست صادق اما ناکافی، و در بدترین حالت، یک سوپاپ اطمینان برای حفظ و تداوم نظام موجود است. چپ‌هایی که به جای صرف انرژی و منابع برای ساختن یک آلترناتیو انقلابی ریشه‌ای، به کمپین‌های انتخاباتی او و دیگر سوسیال‌لیبرال‌ها پناه می‌برند،  خود را همگام و همراه او میدانند، ناخواسته از نیروی عظیم تاریخی طبقهٔ کارگر و پتانسیل دگرگونی انقلابی جدا می‌شوند  و به تداوم و مشروعیت‌بخشی به نظام سرمایه‌داری کمک می‌کنند.

اگر قرار است تغییری بنیادین در جهان ایجاد شود و رویای یک جامعهٔ عادلانه و برابر تحقق یابد، آنچه باید لغو شود، نه فقط حکومت میلیاردرها و سیاستمداران فاسد، بلکه نظامی است که آن‌ها را تولید و بازتولید می‌کند: نظام سرمایه‌داری با منطق سودمحوری، استثمار و نابرابری ذاتی‌اش. راه رهایی واقعی، در عبور از توهم اصلاحات سطحی و گسست ریشه‌ای از این نظام نهفته است.

 

حمید اخوی

نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)