ترکیب و انواع آن

استاد دکتر علیمراد داودی 
آنچه به پیوست ملحوظ میافتد متن سوال یکی از علاقمندان جوان درباره “ترکیب و انواع آن” میباشد که عیناً و بدون هیچگونه دخل و تصرفی نقل میشود و پس از آن متن جواب جناب دکتر داودی به سوال مزبور درج میگردد.
امید است مورد استفاده خوانندگان عزیز واقع گردد.

سوال:
حضرت عبدالبهاء در یکی از بیانات، عالم وجود را عبارت از ترکیب دانسته و فرموده اند که ترکیب یا الزامی است یا تصادفی و یا ارادی است… جای بحث من اینجاست که اولاً عالم وجود عبارت از ترکیب نیست بلکه ترکیب حالتی از وجود است. آنگاه که گویا جز هیدروژن و انرژی چیز دیگری وجود نداشت، ترکیبی در کار نبود اما وجود موجود بود. اکنون آشکار است که قسمت اعظم Universe را هیدروژن تشکیل داده یعنی وجود بدون ترکیب میبینیم که موجود بوده اما ترکیب نبوده پس عالم وجود ترکیب نیست بلکه ترکیب حالتی است از وجود.
ثانیاً اگر از مطلب فوق صرف نظر شود، عقیده داشتن به اینکه ممکن است ترکیب ذاتی (الزامی) باشد نیز بی معنی است. میدانیم که هیچ ترکیبی ذاتی نیست. شرایطی که برای هر ترکیب لازم است، آن ترکیب را ایجاب میکند. شرایطی نیز برای تحلیل لازم است که وجود آنها تحلیل را الزام میکند. تحت عنوان شرایط ترکیب الزامی است و تحت بعضی دیگر تحلیل و ترکیب ذاتی اصولا وجود ندارد.
از اینکه بگذریم ترکیب تصادفی نیز مردود است زیرا اصولاً تصادف بدون علت وجود خارجی ندارد. شنیده ام که لاپلاس گفته است: فرمول پخش پلاسمای اولیه را به من بدهید، کلیه رویدادهای منظومه شمسی را توجیه خواهم کرد. هیچ عمل غیر مترقبه ای به طور تصادفی انجام نمیگیرد. اگر دانش ما آنقدر وسیع و عمیق باشد که تمام علتها را بشناسیم حتی میتوانیم که زمان ورود یک ویروس زکام را به حلق یک فرد در حال حرکت معین کنیم.
حضرت عبدالبهاء این دو ترکیب را مردود دانسته به ترکیب ارادی میرسند بدون آنکه حالت چهارم یعنی الزام ترکیب در شرایط ترکیب و الزام تحلیل در شرایط مادی ترکیب را باعث شده است. یک پدیده غیر مادی علت یک پدیده مادی شده که گویا از نظر فیزیک فعلی قابل قبول نیست.
بعلاوه آیا نمیتوان این شرایط را نوعی Feedback طبیعت خواند زیرا میدانیم که در یک سیستم Feedback خودبه خود انجام میگیرد؟ آیا وجود این شرایط (شرایط ترکیب و تحلیل) دلیل میخواهد؟ آیا نمیتوان آنها را بی دلیل پنداشت؟ اگر اراده خدا باید علت و دلیل آنها باشد علت خود اراده خدا چیست؟ چرا خداوند فقط این قوانین را بر طبیعت وضع کرده؟ بالاخره باید قبول کنیم که اینجا چرا راه ندارد، یعنی اینجا نباید دنبال علت و دلیل بگردیم. باید بپذیریم که چیزی هست که بدون علت است یا خودش علت خودش است، منتهی یک چیز عادی بنام مشیت خدا. آیا بهتر نیست این چیز بدون علت و یا خود علت همان قوانین طبیعی و شرایط ترکیب باشند؟ لااقل به چیز بدون علتی چسبیده ایم که با ما آشناست و او را میشناسیم. حال که در آخرین مسیر مادی به او رسیده ایم او را رها کنیم و دست به دامن چیزی غیر مادی نگردیم.

جواب:
اول از این مطلب آغاز سخن کنیم که حضرت عبدالبهاء چگونه وجود و عدم را با ترکیب و تحلیل متناسب یا حتی مترادف گرفته اند.
بحث بر سر این است که آیا عدمی در مقابل وجود میتوان قرار داد و به تحقق آن در عالم واقع قائل شد؟ به عبارت دیگر میتوان گفت که زمانی عدم محض بوده و از آن پس وجود آغاز شده است یا زمانی خواهد رسید که وجود عالم از میان میرود و عدم جای آنرا بگیرد؟ همین سوال است که حضرت عبدالبهاء جواب نفی بدان فرموده اند، یعنی منکر عدم شده اند و این معنی را قبول کرده اند که هرگز و در هیچ زمانی نیستی محض نبوده است و اصلاً نیستی محض قابل تصور نیست و از چنین نیستی هستی پدید نمی آید و به اصطلاح دیگران چیزی از عدم به وجود نمی آید و از وجود به عدم نمیرود فقط میتوان گفت که تغییراتی میپذیرد تحلیل به اجزائی میشود و یا در ترکیب چیز دیگری وارد میآید.
البته ممکن است شیئی که هم اکنون در مقابل نظر داریم روزی از میان برود یا شاید بتوان گفت که روزی هم نبوده و از آن پس هستی پذیرفته است اما این بدان معنی است که به این صورت که اکنون در مقابل ماست وجود نداشته است والا به صورت دیگر در ترکیب شیئی دیگر و با اجزاء آن جدا از هم قطعاً وجود داشته است و به همین دلیل سبب عالم وجود آغازی ندارد و پایانی هم نخواهد داشت و تنها چیزی که در آن واقع میشود ترکیب اجزاء با یکدیگر است که تعبیر به وجود چیزی میشود و تحلیل آن شیء به اجزاء و وجود این اجزاء در ترکیب شیء دیگری است که عدم آن شیء نام میگیرد. حال اگر بتوان گفت که شیء بسیط محض است و از هیچگونه اجزائی ترکیب نشده است ناگزیر باید گفت که همیشه وجود داشته است و از این پس نیز همیشه وجود خواهد داشت. از اینجا باید به این نکته اشاره کرد که منظور از ترکیب فقط معنی شیمیایی آن نیست تا بتوان اجسامی مثل هیدروژن را بسیط محض دانست بلکه ترکیب را به اصطلاح فلسفی در نظر گرفته اند یعنی هر چیزی را که بتوان ممتد در مکان و شاغل جزئی از فضا شمرد و آنرا بتوان تقسیم یا تجزیه یا تفکیک کرد و اجزائی در آن تشخیص داد ولو این اجزاء همه از جنس یکدیگر (Homogene) یا غیر متجانس (Heterogene) باشد شیء مرکب است. مقداری از هیدروژن را در نظر بگیرید. البته تصدیق میفرمائید که این مقدار هر قدر قلیل باشد در مکان گسترش می یابد و قسمتی از فضا را شاغل میشود و به همین سبب قابل انقسام به اجزاء میگردد.  و بنابراین مرکب از اجزاء همجنس میشود که در عین حال که همه آنها هیدروژن است با یکدیگر انضمام یافته و کل آن مقدار از هیدروژن را به وجود آورده است خلاف این قابل تصور نیست زیرا هیدروژن ماده است و ماده ناگزیر از این است که مقدار (Grandeur) یا کمیت (Quantite) داشته باشد و همینکه مقدار یا کمیت داشت قابل افزایش و کاهش خواهد بود یعنی ناچار این خصوصیت را خواهد داشت که به اجزائی تحلیل یا تقسیم شود. آنچه موجب اشتباه شده است همین است که ترکیب و تحلیل را در اصطلاح حضرت عبدالبهاء به معنای متداول در شیمی امروز گرفته اید نه به معنای اعم آن که شامل هر گونه پیوستن و گسستن است. ترکیب به معنای اعم آن شامل ترکیب انضمامی (Juxtaposition) و ترکیب اتحادی (Composition) و اقسام دیگری است که تفصیل آنها را در کتب فلسفه باید جست. و از همین جاست که گفته میشود که اگر شیئی بتوان یافت که آنرا مرکب به هیچکدام از معانی کلمه نتوان دانست بلکه بسیط محض مطلق باشد ناچار باید گفت که یا وجود ندارد یا امر مادی نیست. زیرا همینکه ماده بود جرم دارد وزن دارد مقدار دارد، ممتد در مکان و شاغل جزئی از فضا است و به همین سبب قابل این است که تحلیل به اجزاء شود ولو اینکه این اجزاء همگی از جنس خود او باشد. اما در مورد هیدروژن و امثال آن تصدیق میفرمائید که مرکب از اتمها است یعنی ملکولهای آن از اجزائی تشکیل شده است که آنها را دیگر نمیتوان هیدروژن نامید و قابل تجزیه به این اجزاء هم است. و اتمی هم که از این تجزیه به دست میآید خود قابل تجزیه به الکترون ها است… و بالاخره در ادامه این تجزیه اگر به جائی رسیدیم که قابل تجزیه به هیچ چیز دیگر نبود باز اگر بتوان آنرا ماده نامید  به سبب اینکه مقداری دارد و فضائی را شامل است مرکب از اجزاء متجانس و قابل انقسام به این اجزاء است. تا باشد که علم راه دیگری بگشاید و همین اجزاء متجانس را نیز تجزیه کند و بدانجا برسد که از بسیط محض میتوان سخن به میان آورد که البته چون وجود مادی ندارد و قابل هیچگونه انقسام و تجزی نیست تحلیل را هم در آن راهی نخواهد بود یعنی به عدم نخواهد پیوست. کسی چه میداند؟ چرا نباید درباره آتیه علم چنین گمانی برد؟ و چرا باید معتقدات خود را فقط با نتایجی که هم اکنون از تحقیقات علمی بدست آمده است منطبق داشت؟ مگر آنچه امروز به نام علم مورد قبول است دیروز به همین صورت معتبر بود تا فردا هم به همین صورت بماند؟ همینکه میگوئیم “آنگاه که گویا جز هیدروژن و انرژی چیز دیگری وجود نداشت” حاصلی است که از وضع کنونی علم بدست آورده ایم و چندان زمانی نیست که اعتبار یافته است. و البته علم به همین صورت متوقف نخواهد ماند رازهای دیگری را خواهد گشود، پرده های دیگری را کنار خواهد زد و در آینده به جای دیگری خواهد رسید و سخن دیگری خواهد گفت که بی آنکه مخالف سخن امروز باشد مکمل آن خواهد بود و نقائص آن را بر طرف خواهد کرد. و با توجه به تمام خط سیر آن و کل نتایجی که از آن حاصل میشود دین را با آن مخالفتی نیست. به همین سبب است که دین نباید خود را سد راه علم کند و راه بر آن ببندد و از ادامه سیر آن مانع شود زیرا علم و دین اگر چه از دو راه مختلف میروند ولی این هر دو راه به منزل واحدی میرسند و آن حقیقت کلیه مطلقه است و حقیقت یکی است و تعدد نمیپذیرد. معنی توافق علم و دین همین است نه اینکه به محض ظهور نظریه جدیدی در یکی از علوم بکوشیم تا آن را بر یکی از عقاید خود یا بر یکی از اقوال پیشوایان خود منطبق سازیم و در نتیجه اگر فردا بطلان این نظریه به ثبوت رسد با پیشرفت علم ایجاد کند که در آن تجدید نظر شود دجار تحیر و اضطراب شویم. و بسیار به قوت روح علمی شما امیدوار شدم که دیم نوشته اید که: ” آنگاه که گویا جز هیدروژن و انرژی چیز دیگری وجود نداشت.” همین تردید است که مانع جمود فکر میشود و نمیگذارد که تعصب به علم راه یابد. تعصبی که اگر به علم راه یافت آنرا دچار توقف میکند چنانکه نظائر آن بسیار پیش آمده است و مخصوصاً بعضی از ایدئولوژیهای سیاسی چون نظریه علمی خاصی را مفید به حال خود و موید اقوال خود دانسته اند در آن جازم و جامد و شده و راه را به هر گونه تجدید نظری درباره آن بسته اند و به اصطلاح از علم خواسته اند که در همان محل در جا بزند. مبادا که اگر قدمی جلوتر بگذارد چهره دیگری از حقیقت را نشان دهد و بدین ترتیب مبانی آن ایدئولوژی فرو ریزد و چنانکه دگماتیسم را معنی دیگری جز این نمیتواند بود. به هر صورت از مطلب نشویم. خلاصه آنچه که گفته شد این بود که وجود یافتن به معنی ترکیب یافتن است و معدوم شدن به معنی تحلیل شدن. این ترکیب و تحلیل به معنی ترکیب و تجزیه متداول در شیمی امروز نیست. بلکه معنی اعمی دارد و همینکه شیئی منبسط در فضا و ممتد در مکان و شامل کمیت و مقدار بود شیء مرکب است و قابل تحلیل به اجزاء و هر جزئی از آن باز به همین صورت به اجزاء دیگر تحلیل پذیر است. و عدم جز به این معنی نیست که صورتی که امروز شیئی به خود گرفته است بر اثر تحلیلی که بر آن عارض میشود تغییر یابد و به اصطلاح شیئی به خود گرفته است بر اثر تحلیلی که بر آن عارض میشود تغییر یابد و به اصطلاح شیئ دیگری پدید آید. پس عدم هر چیزی وجود یافتن چیز دیگری به جای اوست. عدم محض مطلق قابل تصور و تحقق نیست. و از جنس عدم هیچ چیز به وجود نمیاید و وجود هرگز به جنس عدمی بر نمیگردد.
اما چون وارد اقسام ترکیب شدیم به ترکیب ذاتی میرسیم که هیچ مانعی نیست که شما آنرا ترکیب الزامی بنامید به طوریکه حضرت عبدالبهاء نیز در موردی چنین فرموده اند. منظور این است که شیء چنان باشد و یا این ترکیب را در یک شرائطی نتوان از او جدا ساخت و معنی ذاتی، غیر از امری که غیر قابل انفکاک باشد نیست و این اصطلاح مقتیس از حکمای قدیم است که اروپائیان در مقابل آن (Essential) میگویند.
البته شما تصدیق فرموده اید که ترکیب ذاتی مردود است. منتهی ترکیب ذاتی را با ترکیب الزامی به یک معنی نگرفته اید. بنابراین اگر این هر دو را به یک مفهوم بگیریم ممکن است آنرا مردود نشمارید و ترکیب الزامی را همانطور که بدان تصریح فرموده اید صحیح بدانید. بنابراین باید در این مورد بحث کرد.
معمولاً ضرورت وقوع اشیاء و امور را در طبیعت بدین صورت تعبیر میکنند که علل معین به ضرورت وقوع حوادثی را که معلول آنهاست ایجاب میکند و از یک سلسله علل در شرایط واحد تنها یک سلسله از معلولات میتواند به وجود آید این اصل را معمولاً امروز در ایران غلط یا صحیح جبر علمی نامیده اند و کلمه فرهنگی در مقابل آن Determinism است. بسیاری از حکماء و علماء به صحت این اصل قائل شده اند بعضی به طوری آنرا عمومیت داده اند که شامل همه اشیاء و امور عالم میشود. بعضی دامنه صحت آنرا محدود گرفته اند. مثلاً وجود مادی طبیعی را مشمول آن دانسته و حیات انسانی را که مقرون به شعور و اراده و اختیار است فارغ از آن دانسته اند بگذریم از آنکه در مورد همین شعور و اراده و اختیار چه غوغایی بر پا شد. و چگونه بعضی کوشیده اند که قبول آنرا در انسان ناشی از جهل به علل و عوامل دانسته و بعضی دیگر در این باره به سختی با آنان در افتاده اند. فلسفه های ماتریالیستی و اگزیستانسیالیستی مشحون از این مبارزات است و احتیاحی به نقل کلام آنان در صفحات مقدور نیست.
اما خود طبیعت مادی و در قلمرو فیزیک هم دانشمندانی هستند که اصل Determinism را به طور کلی صادق ندانسته و محصوصاً در میکروفیزیک و در امور مربوطه به حرکات و کیفیات الکترونها اعتبار مطلق آنرا منکر شده و به همین سبب پیش بینی وضع آنها را فقط تابع احتمالات شمرده و تعین چند درصد این احتمالات را تنها امکانات علم در این مورد دانسته اند و شما به خوبی میتوانید این تحقیقات را در آثار امثال حینز و هایزنبرگ و مارکس پلانگ و کسان دیگری که آراء آنان به نحوی از انجاء از انشتین و انقلاب او در فیزیک نتیجه میشود مطالعه فرمائید و به بحرانی که ضرورت رابطه علیت و تبعیت فنومن های طبیعی از قوانین ضروری الزامی حاکم بر ترکیب و تحلیل آنها پیش آمده است واقف گردید. البته ما اهل بهاء منکر این نیستیم که روابط ضروری در بین اشیاء طبیعی وجود دارد و علم عبارت از کشف این روابط و برقرار کردن آنها به صورت قوانین است. و اما در ورای روابط ضروری امکان عدم ضرورت نیز وجود دارد و البته در این مرحله دیگر علم قادر به پیش بینی قطعی نیست و عرصه ای از احتمالات و امکانات در مقابل نظر دانشمند گسترده میشود و کسانی مانند هایزنبرگ با تحقیقات خود نظریه پاسکال را که روزی اعلام داشته بود که اگر به چند پرنسیپ ساده بتوانیم دست یافت پیش بینی همه چیز تا همه جا از جزئیات و کلیات برای ما امکان دارد ابطال مینمایند.
اما اگر موقتاً به صحت دترمینیسم هم قائل شویم و با تفکر خود را در زمینه ای که دترمینیسم صحیح است و عرصه پیش بینی های علمی است محدود سازیم تازه این نتیجه حاصل  می آید که عالم تابع قانون است و نظام متین غیر قابل تخلف دارد. ماده با همه خواص خود به یک سلسله از روابط ضروری تحویل میشود و نظمی که برخوردار از ثبات و کلیت است بر آن حکومت میکند. به این ترتیب باز قائل به قانون مطلق ثابت ضروری شده ایم که همه حرکات و تغییرات کیفیات ما که ناشی از آن و تابع آن و نتیجه آن است یعنی از راه دیگری و به تعبیر دیگری وجود خدا را که چیزی جز مبداء ثابت و واجب برای امور متغیر و ممکن عالم طبیعت نیست پذیرفته ایم. حال اگر میخواهید اسم همین مبداء ثابت و واجب را ماده بگذارید هیچ مانعی در میان نیست زیرا که او را میتوان به هر اسمی نامید همه اسماء را میتوان به یک اعتبار در شآن او که خود بی اسم و رسم و نام و نشان است دانست. اراده خدا امر واحد و ثابت و واجبی است و بر خلاف اراده های بشری متغیر و متنوع و متلون نیست. بنابراین قبول قانون واحد ثابت واجب که بر طبیعت حکومت کند یا قبول اراده ثابت و واحد و واجب هر دو به یک معنی است. و این همان ایرادی است که بعضی از بی دینان معاصر بر کارل مارکس گرفته و گفته اند که او با قبول قانون ثابت واجب حکومت نظام غیر قابل تغییر و تخلف بر طبیعت عالم به جای ابطال خدا به اثبات او پرداخته است. این نکته را نیز باید ملحوظ داشت که اشاره ما به بعضی از اقوال علمی یا استشهاد بدانها به معنی تائید و تصدیق آنها و رد عقاید مخالف نیست بلکه فقط تاکید درباره این امر است که اقوال علماء مخصوصاً آنجا که با اخذ نتایج کلی فلسفی و تعمیم آرای علمی و ابداع تئوری ها دست میزند متفق علیه نیست تا بتوان یک نظریه را از هر جهت صحیح دانست و مستمسک مخالفت با عقایدی با موافقت یا عقاید دیگر قرار داد.
و از لحاظ ادیان خاصه دیانت بهائی هر کدام از این نظریات جنبه به خصوصی از حقیقت را نمایان میسازد و با توجه به همه این آراء و مخصوصاً با تعقیب مسیر آنها در سراسر تاریخ است که حقیقت به همه وجوه و از لحاظ همه جنبه های خود نمایان خواهد شد. خواه مثل قائلین به اصل علیت و صدق مطلق آن در همه موارد و درباره همه اشیاء و امور قائل به وجود قانون ثابت و واجب و واحد در عالم باشیم و خواه مانند مخالفین آن قائل به عدم صدق این قانون یا عدم ضرورت آن در بعضی از موارد مثلی زمینه Microcosme شویم. آنچه به ثبوت میرسد تبعیت ماده از قانون است. منتهی اگر این قانون ثابت و واحد و واجب باشد اراده او را برای خدا اثبات خواهد کرد که تابع علم اوست و اگر متغیر و متجدد باشد اراده ای را که معمولاً اراده جزافیه (Liberte d’Indifference) نام گذاشته اند و حاکم بر علم خوانده اند اثبات خواهد کرد. و البته این هر دو نظر در فلسفه الهی طرفدارانی دارد که قرنها با یکدیگر در معارضه بوده اند و بعضی علم را اصل اراده و بعضی دیگر اراده را فرع علم شمرده اند. و با قبول هر کدام از دو نظر متقابل در فیزیک میتوان یکی از دو رأس را در متافیزیک تائید کرد. و بهتر آنکه بگذاریم تا علم رفته رفته حدود صحت هر کدام از این دو نظر را به دقت بیشتر معلوم سازد بدون آنکه در اخذ نتایج برای اثبات یا ابطال وجود خدا این تحقیقات علمی شتاب زدگی نمائیم.
به هر صورت آنچه مسلم است اینکه قبول ترکیب الزامی و ضروری، یعنی تبعیت ترکیب مادی از ضرورت قانونی به منزله قبول مبدائی که اراده او نظم ثابت و واحد و واجبی را اقتضاد کند هیچ تفاوتی ندارد و تنها تغییر اصطلاح است. خواه بگو ماده و اقتضای ضروری وجود او و تبعیت او از نظام ثابت تخلف ناپذیر، خواه بگو خدا و وجود واحد ثابت واجب او با اراده حاکم بر روابط اشیاء و خواص و کیفیات آنها. برای رفع همین محظور است که مادیون جدید بر خلاف مادیون قرن هجدهم ماده را به صورت امری که خود او ثبات و قرار داشت و منشاء خواص متغیر باشد نشمرده اند زیرا که بدین ترتیب باز به وجود مطلقی قائل میشوند که تفاوتی با خدا ندارد. بلکه در ماتریالیسم دیالکتیک خود ماده را امری که در طی سیر دیالکتیک قرار میگیرد بدون اینکه وجود مطلقی مقدم بر چنین سیری داشته باشد میگیرند و در این صورت بدون اینکه خودشان بخواهند ایده آلیست میشوند زیرا که سیر عقلی ضروری را امری مقدم بر ماده و حاکم بر آن یا به عبارت دیگر مبداء آن و موجد آن میشمارند. و به ان تناقض معروف گرفتار میشوند که قول به دیالکتیک طبیعت، و در عین حال مخالفت با ایده آلیسم هگل برای مارکس و انگلس به وجود آورد.
تصدیق میفرمائید که هر مطبی مطالب دیگر را به دنبال میاورد و همه مطالب را نمیتوان در یک جا و به دنبال هم مذکور داشت. بنابراین اجازه دهید که علی العجاله به همین مقدار اکتفا شود و از همین اندازه مزاحمت نیز معذورم دارید. به هر صورت بنده شخصاً آثار ایمان و علاقه به حفظ آنرا در کلام شما خواندم و اگر خودتان با این تعبیر موافق نباشید لحن قول را عوض میکنم و میگویم که آثار خلوص و صفا در تلو مکتوب شما یافتم و نوشته شما را فاقد تصنع و تظاهر دیدم و خالی از غرض و ریا شناختم همین خلوص و صفا و فقدان تزویر و ریا را محفوظ دارید و بدون تعصب و انجماد تحقیق خود را ادامه دهید تا دعای ما نیز اگر چه فعلاً شما بدان متمسک نباشید بدرقه راه آن فرزند دلبند برومند ما شود و دوباره در بساط الفت و اخوت و وحدت بهم دیگر بازرسیم.   

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)