عبدالرضا تاجیک
حالا ۳۵ سال از انقلاب سال ۱۳۵۷هجری شمسی می گذرد اما گویا برخی امروز نیز می خواهند مانند آن روزها از شرایط ویژه حرکت پوپولیستی بهره گیری کرده و علیه هر نوع شکل گیری ضابطه مند و نهادینه شدن دموکراسی قانونمند به مخالفت برخیزند.

آنان امروز با طرح شعار “ما فقط به دنبال اجرای عدالت هستیم” همه منتقدان روش، مشی و منش شان را معامله کننده با حکومت و البته دلبسته قاتلان معرفی کرده و خود را دموکراسی خواه واقعی، ضد استبداد دینی، دادخواه، کاشف حقیقت، مجری عدالت و بیان کننده واقعیت تاریخ معرفی می کنند و در نتیجه می خواهند تا امحا و انهدام رقیب از پا ننشینند.

همانگونه که “وقتی به ماجراها و جدال های دوران انقلاب ۵۷، از جمله شورای انقلاب، ریاست جمهوری، مجلس شورای ملی و دولت موقت و به زد و بندها و زد و خوردها نگاه می کنیم در پشت و پایه بسیاری از حرکات و برخوردها چیزی جز جنگ قدرت، با ظاهری از خدمت و مبارزه با خیانت نمی بینیم. غالباً طرفین دعوا ادعاهای مشابه داشته، خود را انقلابی قاطع، ضد امپریالیسم، دشمن خونین ضد انقلاب یا ارتجاع و لیبرالیسم و رهروی مخلص خط امام معرفی می کردند و معذالک تا امحاء و انهدام رقیب از پا نمی نشستند.” (۱)

بنابراین آنان با تشدید تضادها و در نتیجه ایجاد انواع ناامنی های فکری و اجتماعی، نه تنها بخش های اجتماعی وابسته به قدرت که بخش های عمده ای از نیروهای اجتماعی را به پیروی از این منطق مجبور می سازند. یعنی آنان با نپذیرفتن دیگر خطوط سیاسی بر لزوم قرار گرفتن همه در یک خط سیاسی تأکید کرده و در نتیجه خواهان ادغام تمام گروه های رقیب در یکدیگر هستند. پس هر فرد یا گروهی که در برابر پذیرش این خواسته مقاومت کند، مخرب تشخیص داده می شود و باید با آن برخورد کرد.

بر اساس این دیدگاه نه تنها تمام طیف های وابسته به نظام سیاسی مستقر در ایران را متهم می کنند که خواهان استمرار وضع موجود هستند بلکه نیروهای سیاسی منتقد حکومت ایران که معتقد به مشی اصلاح طلبانه و گام به گام برای تغییر وضع موجود هستند را نیز متهم می کنند که به تضییع حقوق مردم توسط حکومت توجه ندارند. اتهامی که با شانتاژها و حرکت های عوام فریبانه وموج سواری ها همراه شده است.چه از جانب پوپولیست های دست راستی و چه پوپولیست های دست چپی.

شاهد این مدعا را می توان در گفتار و رسانه های متعلق به بنیادگرایان سکولار و طیف تمامیت خواه اپوزیسیون نظام سیاسی ایران مشاهده کرد. گفتار و رسانه هایی که بدبینی، بی اعتمادی، ستیز و خشونت مشخصه اصلی شان شده است. به عنوان مثال آنان افرادی چون مهدی بازرگان، حبیب الله پیمان، ابراهیم یزدی، عزت الله سحابی را به عنوان مدافعان و نگهبانان جمهوری اسلامی معرفی می کنند که می خواهند دستان خونین حکومت اسلامی را بشویند. اما بنیادگرایان سکولار و طیف تمامیت خواه اپوزیسیون نظام سیاسی ایران گویی نسبت به این موضوع بی توجه هستند که این شخصیت ها که هم بر اسلامیت تأکید دارند و هم بر ایرانیت، با آلودگی هایی که بسترهای عینی و فضای امن فکری لازم برای برقراری جریان گفت و گوی سالم و سازنده میان افراد و گروه ها را به شدت ضعیف می سازند، مخالف اند و نه با اصلاح وضع موجود. زیرا آنان معتقدند که دراثر اتخاذ روش همه یا هیچ، ایجاد تفاهم بر پایه ملاک های عقلی و ارزش های اخلاقی در عمل دشوار و یا ناممکن می شود. یعنی حتی تخاصم ها را هم باید از طریق کانال های مشروع نشان داد، بدون آنکه به دنبال حذف افراد یا گروه ها بود. (۲)

اما گویی موجودیت بنیادگرایان سکولار و طیف تمامیت خواه اپوزیسیون نظام سیاسی ایران با وجود دشمن تعریف می شود. از همین رو خواسته یا ناخواسته، جبهه سازی یکی از کارویژه های آنان شده است. ایجاد جبهه ای جدید در پی جبهه قدیمی و در این جبهه سازی، قاعدتاً دو جبهه وجود دارد: ما و دشمنان ما. دشمنان هم کسانی هستند که هم جنس نباشند و لازمه هم جنس بودن نیز مخالفت تمام قد با مخالفان است. مخالفتی که باید حتما با گفتمان حذف همراه شود.

به عنوان مثال، بنیادگرایان سکولار و طیف تمامیت خواه درون اپوزیسیون نظام سیاسی ایران از نیروهای وابسته به جریان فکری و سیاسی ملی- مذهبی می خواهند تا راه میانه را رها کنند وگرنه همچون گذشته، فرصت طلبانه به رفت و آمد میان نظام سیاسی و اپوزیسیون مشغول خواهند بود. همانگونه که بنیادگرایان مذهبی و طیف تمامیت خواه درون نظام سیاسی ایران از آنان می خواهند تا با جدا کردن صف شان از براندازان و کشورهای غربی به دامان نظام بازگردند.

همچنین براساس خواسته بنیادگرایان سکولار و طیف تمامیت خواه اپوزیسیون نظام سیاسی ایران، شرط هم جنس بودن می شود ضد دین بودن و بیان چند دشنام آکادمیک به دین و دینداران. همانگونه که طیف تمامیت خواه درون نظام سیاسی ایران، شرط هم جنس بودن را بیان چند دشنام هیأتی به دگر اندیشان و سکولارها می داند. در نتیجه دشمن تراشی برای موجودیت هر دو جریان ضروری می شود. چرا که بر اساس تجربه های تاریخی جریان های تمامیت خواه فقط می توانند در یک فضای آشفته و آکنده از دشمنی خود را نشان دهند. یعنی به جای آنکه تمایز میان “ما و آنها” با مقولات سیاسی تعریف شود، بر مفاهیم اخلاقی استوار می شود.(۳) به عنوان مثال رقابت بین چپ و راست با مفاهیم درست و غلط استوار می شود؛ که این اتفاق امری ترسناک و خطرناک است و می تواند به فاجعه منجر شود. همچون اعدام ها و ترورها در دهه شصت. خطری که امروز نیز وجود دارد البته با واژه های امروزی و نه دهه شصتی.

بنابراین طیف تمامیت خواه اپوزیسیون نظام سیاسی ایران ناچار است در نهایت همچون طیف تمامیت خواه درون نظام سیاسی ایران به قدرت یا اسلحه وابسته شود. البته حواریونشان نیز باید در فضای مجازی به تخریب گروه ها و شخصیت های غیر همسو مشغول شوند. بنابراین یک روز نهضت آزادی ایران سوژه دشمنی برای ابراز وجود می شود و روز دیگر جنبش مسلمانان مبارز؛ یک روز حبیب الله پیمان سوژه دشمنی برای ابراز وجود می شود و روز دیگر ابراهیم یزدی. همانگونه که تحول خواهان درون ساخت قدرت سیاسی ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیستند.

این در حالی است که تحول خواهان اصلاح طلب با دوری جستن از اصالت دادن به دشمن، مردم را نسبت به شرایط ناگوار و غیر انسانی که بر آنان حاکم است، خودآگاه ساخته تا نه تنها از وضعیت تحت سلطه که موجب نقض حقوق اساسی شان شده است، باخبر شوند بلکه این خودآگاهی که مقدمه و شرط رها شدن از انقیاد است با همبستگی و توانایی حل مسائل جمعی همراه شود.(۴) پس آنان خود را با مردم می‌شناسند و به آنان اطمینان دارند و فکر می‌کنند که مردم امین‌ترین امانت‌داران حقوق خود‌ هستند. بنابراین با شناسایی تکثرگرایی، فقط نقدهایی که موجب تضعیف نهادهای دموکراتیک شود را به رسمیت نمی شناسند.

از همین رو منش، روش و مشی تحول خواهان اصلاح طلب که مبتنی بر پذیرش اختلاف نظرها است، می تواند موجودیت تمامیت خواهان را به خطر اندازد؛ چرا که تمامیت خواهان بر اساس گفتار و رفتارشان بر عنصر دشمن تاکید دارند ولی تحول خواهان اصلاح طلب نه. همانگونه که پیام انتخابات خرداد سال ۱۳۹۲ برای تمامیت خواهان غیر قابل پذیرش است. بنابراین درگیری این دسته از طیف های سیاسی تمامیت خواه با تحول خواهان اصلاح طلب دور از انتظار نیست. بنابراین بهتر است آنان به جای دشمن تراشی، در مبانی معرفت شناختی و راهبرد تحقق اهداف شان، تجدید نظر اساسی کنند و دموکراسی را مبتنی بر اجماع نبینند.

البته تجربیات تاریخی نیز نشان از آن دارد که افراد و جریان هایی که به دشمن اصالت می دهند حتی اگر هدف شان از مبارزه، آزادی و دموکراسی باشد، نه تنها نمی توانند به نفی نظام و مناسبات مبتنی بر سلطه و خشونت کمک کنند بلکه آن را تداوم بخشیده و سرانجام پس از رسیدن به قدرت، تحت تأثیر الزامات همان منطق، به حربه خشونت چنگ زده و به صورت سلطه گران جدید تغییر ماهیت می دهند.

بنابراین برای “برقراری مناسبات دموکراتیک و ایجاد جامعه ای که در آن حقوق و حیثیت از سوی هیچکس مورد تعرض قرار نگیرد و همکاری و تعامل آزاد، برابر و انسانی، جای رقابت خصمانه و ستیز و خشونت را بگیرد، نیاز به پشتوانه ای از یک نهضت فکری- فرهنگی است که در بستر آن، شهروندانی با بینش و رفتار نو و متعهد به ارزش های نوین انسانی پرورش یابند.” (۵) چرا که مناسبات مبتنی بر سلطه و آمریت فقط در ساخت قدرت حضور ندارند بلکه می توانند از ساخت قدرت خارج شده و به سراسر جامعه نیز نفوذ کنند. موضوعی که امروز بنیادگرایان سکولار و طیف تمامیت خواه اپوزیسیون نظام سیاسی ایران از درک آن یا عاجز هستند یا آنکه عامدانه آن را نادیده می گیرند.

اگر چه این نکته بدیهی است که “میان مردم سالاری، یعنی حکومت مردمی خودآگاه و سازمان یافته بر خویش، در جامعه ای مدنی و دارای سازمان ها و نهادهای فرهنگی، حرفه ای و سیاسی و با عقلانیتی برخاسته از خردورزی جمعی با غوغاسالاری و حکومت به نام مردم، در جامعه ای توده وار و بی شکل و سازمان نایافته و متکی به عقلانیتی تک ذره ای یا برخاسته از منافع گروه های ویژه، تفاوت بسیار است.” (۶)

پی نوشت:

۱- مهدی بازرگان، انقلاب ایران در دو حرکت

۲و ۳- شانتال موفه (ترجمه منصور انصاری)، درباره امر سیاسی

۴، ۵ و ۶- حبیب الله پیمان، مجموعه مقالات “تنگناهای نظری و راهبردی جنبش اصلاح‌طلبی”، “سیاست و منطق ستیز و خصومت” و همچنین نظریه گفت و گوی انتقادی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)