در آغاز قرن بیستویکم، ایالات متحده آمریکا با هدف برقراری نظم نوین جهانی و تضمین امنیت ملی خود، دو مداخله نظامی بزرگ را در افغانستان (۲۰۰۱) و عراق (۲۰۰۳) آغاز کرد. این مداخلات، فراتر از حذف حکومتهای سرکش، با چشماندازی بلندپروازانهتر همراه بودند: پروژهی ملتسازی (nation-building) و برپایی دولتهای دموکراتیکِ همسو با ارزشهای غربی.
اما این آرمانگرایی خیلی زود با واقعیتهای پیچیدهی میدانی روبرو شد. ساختن ملت، برخلاف تصور نخبگان آمریکایی، امری تکنیکی یا صرفاً سیاسی نبود که با برگزاری انتخابات و تدوین قانون اساسی تحقق یابد. جوامعی مانند افغانستان و عراق، که بر پایه ساختارهای قبیلهای، عشیرهای، فرقهای و دینی شکل گرفتهاند، فاقد پیشزمینهی تاریخی، نهادی و فرهنگی لازم برای تشکیل «دولت-ملت» مدرن بودند. ناتوانی در درک این واقعیت، پروژه آمریکا را از درون با بحران مواجه ساخت.
از سوی دیگر، محدودیتهای حقوق بشری و تصویری که آمریکا از خود به عنوان «مدافع آزادی» ترسیم کرده بود، این کشور را از بهکارگیری ابزارهای سرکوبگرانهای که شاید در کوتاهمدت برای تحکیم اقتدار مرکزی مؤثر بودند، بازمیداشت. در نتیجه، آمریکا نتوانست بین «قدرت سخت» نظامی و «قدرت نرم» فرهنگی، تعادلی کارآمد برقرار کند. بهزودی، نهتنها حضور نظامی آمریکا مشروعیت خود را در میان مردم محلی از دست داد، بلکه نیروهای وفادار به آن نیز یا ضعیف عمل کردند یا به سرعت بیاعتبار شدند.
در حالیکه آمریکا در باتلاق سیاستهای لیبرال خود گرفتار بود، کشورهایی چون ایران، با بهرهگیری از قدرت نرم، ایدئولوژی فراملی، و پیوندهای مذهبی و تاریخی، توانستند متحدانی بومی و وفادار برای خود پرورش دهند. اگرچه قدرت ایران بسیار کمتر از آمریکا بود، اما توانست در همان جغرافیای خاورمیانه نفوذ پایدار و عمیقی ایجاد کند؛ چراکه فهمی دقیقتر از دینامیسمهای اجتماعی و هویتی منطقه داشت.
در این نوشته، با فرض اینکه یک جامعه انسانی را میتوان مانند یک سیستم دینامیکی با مدارهای بازخوردی پیچیده تحلیل کرد، توضیح خواهم داد که چگونه نادیدهگرفتن این دینامیسمها، به شکست پروژههای مداخلهگرایانه آمریکا منجر شد. همچنین تجربه موفقتر ایران در استفاده از روشهای نفوذ بومی و غیرمستقیم، به عنوان نمونهای از مداخلهی غیردوقطبی، مورد اشاره قرار خواهد گرفت.
۱. فرضیهی خام ملتسازی: جراحی مدرن بر پیکرهی قبیلهای
یکی از خطاهای بنیادین سیاستگذاران آمریکایی در عراق و افغانستان، این بود که ملتسازی را نوعی پروژهی مهندسی اجتماعی از بالا به پایین تلقی کردند. گویی میتوان با تزریق نهادهایی نظیر پارلمان، انتخابات، دستگاه قضایی، و آزادی رسانه، جامعهای دموکراتیک و منسجم را در مدت کوتاهی پدید آورد. این در حالیست که ملتسازی، فرآیندی تاریخی، تدریجی، و در همتنیده با حافظه جمعی، زبان، مذهب، و ساختارهای قدرت غیررسمی درون جامعه است.
در عراق، ساختار جامعه به شدت فرقهای و قبیلهای بود. اکثریت شیعه، اقلیت سنیِ حاکم پیشین، و کردهای شمال، هر کدام روایت خاص خود را از تاریخ و هویت ملی داشتند. آمریکا بدون در نظر گرفتن این موزائیک اجتماعی، کوشید تا الگویی واحد از دولت دموکراتیک بر این جامعه تحمیل کند. همین امر، بهویژه با سیاستهای تبعیضآمیز و ناپختهی خلع بعثیها از قدرت، باعث شد بسیاری از نیروهای سابق رژیم صدام به شورشیان ضدآمریکایی بپیوندند.
در افغانستان، وضعیت حتی پیچیدهتر بود. طالبان، گرچه ایدئولوژیی افراطی داشتند، اما ریشههایی عمیق در ساختار قبیلهای پشتون داشتند. دولت مرکزی که با حمایت آمریکا شکل گرفت، از نظر اجتماعی و فرهنگی نمایندهی اقلیت نخبهشهری و عمدتاً غیرپشتون بود. این ناهماهنگی، دولت را در چشم اکثریت مردم نامشروع و تحمیلی جلوه داد.
دولت آمریکا با نادیده گرفتن این شبکههای بازخوردی و دینامیکهای اجتماعی، عملاً سیستمی را به حرکت درآورد که بر علیه خود بازخورد منفی تولید میکرد؛ هر اقدام برای «ساختن»، عملاً منجر به مقاومت و «تخریب» میشد.
۲. مدل مداخلهی غیرقطبی: از قاسم سلیمانی تا قدیروف
در مقابلِ مدل آمریکایی، تجربههای مداخلهی ایران در خاورمیانه و روسیه در چچن و اوکراین، نشان دادند که شناخت عمیق از دینامیسمهای اجتماعی و استفاده از نیروهای نیابتی محلی، میتواند جایگزینی موفق برای اشغال نظامی مستقیم باشد.
در روسیه، پوتین پس از موج اول خشونت گسترده در چچن، به جای تداوم اشغال نظامی با چهرهی روسی، به سراغ چهرهای بومی و قدرتمند از دل همان جامعه رفت: رمضان قدیروف. پدر او، احمد قدیروف، مفتی سابق چچن بود که در برههای از جنگ، بهسوی همکاری با روسیه چرخید. رمضان قدیروف، با استفاده از شبکهی عشیرهای و مذهبیِ خود، نهتنها شورش را سرکوب کرد، بلکه نظامی نیابتی از چچنیها برپا ساخت که با حمایت مالی، نظامی و سیاسی کرملین، نظم را در این جمهوری حفظ کرد. حضور روسیه به شکل مستقیم در سایه قرار گرفت، و کنترل غیرمستقیم از طریق یک عنصر بومی و وفادار ممکن شد.
در مورد ایران، قاسم سلیمانی با شناخت دقیق از ساختارهای قبیلهای و عشیرهای در کشورهای عربی، وارد تعامل با شیوخ محلی، رهبران مذهبی، و گروههای اجتماعی شد. بهجای تکیه بر سفارتخانه یا ارتش رسمی، نیروی قدس با بهرهگیری از زبان، آداب، و حتی پیوندهای خانوادگی (از جمله ازدواج با زنان محلی)، توانست نوعی «خودیسازی» را در میدان اجرا کند. همزمان، با بهرهگیری از گفتمان ضدآمریکایی و روایت مظلومیت شیعه، یک چارچوب هویتی و ایدئولوژیک منسجم برای کنشگران محلی فراهم شد که در آن آمریکا بهعنوان «دیگری» و دشمن مشترک تصویر میشد.
در واقع، جامعهای که تحت سلطهی نیروی خارجی قرار گرفته، اگر فاقد رابطهای مبتنی بر اعتماد، همزبانی، و شناخت فرهنگی متقابل باشد، بهسرعت به سوی قطبیسازی و مقاومت پیش میرود. در مقابل، اگر نیروهای مداخلهگر قادر باشند همچون بخشی از بافت اجتماعی جامعه میزبان عمل کنند، نه تنها با مقاومت شدید مواجه نمیشوند، بلکه حتی میتوانند به عامل تسهیلگر بازسازی اجتماعی تبدیل شوند. تجربهی سپاه قدس در کشورهای عربی، بهویژه عراق، نشان داد که سخنگفتن به زبان مردم، ازدواج با اعضای جامعه میزبان، و مشارکت در آیینها و مناسک فرهنگی، چگونه میتواند مرز میان «خارجی» و «خودی» را محو کند و از شکلگیری دوگانهی اشغالگر/ملیگرا جلوگیری نماید. در مقابلِ مدل آمریکایی، تجربههای مداخلهی ایران در خاورمیانه و روسیه در چچن و اوکراین، نشان دادند که شناخت عمیق از دینامیسمهای اجتماعی و استفاده از نیروهای نیابتی محلی، میتواند جایگزینی موفق برای اشغال نظامی مستقیم باشد.
در پایان، میتوان از تجربهی این مدلها برای طراحی یک الگوی مؤثرتر از مداخلات نظامی بهره گرفت؛ الگویی که در آن ایالات متحده به جای تکیهی صرف بر نیروهای نظامی خارجی یا دولتی، به پرورش نیروهای بومی از دل همان جامعه هدف بپردازد. این نیروها، که برخاسته از بستر اجتماعی، فرهنگی و هویتی جامعهی میزبان هستند، میتوانند اجرای پروژههای آمریکا را با مشروعیت بیشتر و مقاومت کمتر پیش ببرند. نمونههایی چون تعامل موفق بریتانیا با شیوخ محلی در بصره، یا تجربهی تاریخی لورنس عربستان در جنگ جهانی اول علیه امپراتوری عثمانی، نشان میدهند که استفاده از رهبران بومی و شبکههای اجتماعی محلی، میتواند از شکلگیری شکاف دوقطبی و مقاومت گسترده جلوگیری کند. بهنظر میرسد درک این دینامیسمهای اجتماعی و بهرهبرداری هوشمندانه از آنها، کلید موفقیت در مداخلات آینده باشد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.