۱. کل پروژه ابن عربی را، فارغ از دستگاه پرشکوه نظری که استنتاجاتی بس ظریف را ممکن می‌کند، می‌توان اینگونه بیان کرد که خداوند، در مکنون‌ترین هویت آن یعنی غیب‌الغیوب، همان آشکارگی محض او در هر امر انضمامی است اگر امر انضمامی را بتوان به وجه توحیدی آنچنان اندیشید که ماسوی را از آن نفی کرد. به عبارت دیگر، امر انضمامی صرفاً یک امر عدمی است که به مثابه یک تهی، یا یک روزنه، مکنونیت امر پنهان را آشکار می‌کند. از سوی دیگر، هر اندیشیدنی که ماسوی را از این آشکارگی نفی نکند، هر نامی که به آن هویتی ایجابی بخشد (ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها انتم و آبائکم)،‌ به یکباره به حضیض شرک سقوط می‌کند. چنین سقوطی به بیان ساده، تبدیل شدن الله، البته در آشکارگی آن، به آنچیزی است که در بیان قرآنی به آن اصنام می‌گویند. چنین مرز نازکی بین شرک و توحید البته امر معلوم و مصرحی در ادبیات دینی است. در چندین نوشته توضیح دادم چرا اسلام سیاسی در طول تاریخ حرکت‌های سیاسی بعد از درگذشت محمد اساساً بنیادی «باطنی» داشته است. در این باره، پیکارهای خوارج به عنوان اولین جنبش اسلام سیاسی دارای اهمیت بازخوانی است و آن‌ها را نمی‌توان صرفاً به قشری‌گری منتسب دانست.

۲. از سوی دیگر، «ایرانیت» و همچنین ایده ایرانشهری صرفاً یک ایدئولوژی ناسیونالیستی در تعبیر مدرن آن نیست. ایران در کل از همان قدسیتی برخوردار است که مثلاً حرم مسجدالحرام برای مسلمین یا اورشلیم برای یهودیان. ایران به مثابه سرزمینی ویژه که مورد توجه ویژه اهورامزدا است در تقابل با انیران قرار می‌گیرد و این تقابل صرفاً موضوعی سرزمینی نیست، بلکه ارتقاء موضوعی سرزمینی به امری قدسی است. ایرانشهر در‌واقع معادل عرش پادشاهی اهورامزدا است، چیزی که می‌توان آن را معادل kingdom of God نامید، نوعی پیکره یا تنواره ملکوت خداوندی. این ویژگی در ارتباط کامل قرار می‌گیرد با آنچه می‌توان آن را در اسطوره آفرینش بندهشنی یافت که در آن جهان به مثابه تنواره صورت مینوی پیشاآفریده، به جهت حضور این صورت مینوی مقدس می‌شود. فارغ از بهمن یا وهومنه با تنواره «گئو» یا گاو به معنی جان، گان یا حیات موجودات زنده، و اشه‌وهیشته با تنواره آتش، امشاسپند مهم دیگر خشتره‌وئیره با تنواره کشورداری یا حکمرانی شهریاری است که رکن اساسی فلسفه سیاسی در دین مزدیسنی است. این ایده خود در تنواره ایران یا ایرانویچ یا همان Airyanem Vaejah اوستایی که مقدس‌ترین مکان آفریده اهورامزداست تحقق می‌یابد و آشکار می‌گردد. احیاء این اندیشه به صورت ظریفی در کل شاهنامه فردوسی یافت می‌شود. به عبارت دیگر، ایرانیت گفتمانی است که تمام تاریخ بیان شده در شاهنامه را متحد می‌کند.

۳. در چندین نوشته به صورت مفصل توضیح دادم که ایده‌های باطنی‌گری در فلسفه سیاسی، در پهنه‌های وسیع جغرافیایی پراکنده بوده، اما درخشان‌ترین آن که آبشخور نظریه امامت شیعی و همچنین اسلام سیاسی سنی نیز هست، نظریه الهیات فرعونی در مصر باستان است که برای چیزی حدود سه هزار سال دوام داشته است و علی‌رغم توسعه آن در سه یا چهار فرم الهیاتی مانند هلیوپولیسی، هرموپولیسی یا ممفیسی، از مضمونی ثابت برخوردار بوده است. در پروژه ابن‌عربی (که از مخالفت کم و بیش آشکار مولوی برخوردار بود که به تأسی از باور شمس در باره ایده قرآنی خلق نشأت می‌گرفت)، هر روایتی که موجب هویتی ایجابی برای آشکارگی غیب‌الغیوب می‌شد (روایتی که صبغه عدمی امر انضمامی را رفع می‌کند) شرک‌آمیز تلقی می‌شود. اما چنین روایتی از اثبات امر انضمامی در آشکارگی امر قدسی، به وفور نزد عرفایی که گرایش‌های سیاسی داشتند (مانند حروفیه و دیگرانی که قبلاً در باره آن‌ها قبلاً نوشتم) یافت می‌شود. نمونه معاصر آن هم جناب خمینی بود که از منظر روایت سنتی اسلامی می‌توانست یک مشرک تمام‌عیار تلقی شود (آنچنان که توسط برخی افراد دارای گرایش‌های اخباری شده است) زیرا الله را به قدرتی فروکاسته بود که آشکارگی آن در قدرت سیاسی اجتماعی، ایجابی تلقی می‌شد. در نوشته‌ای در باره اسم اعظم خداوند در اینباره توضیح دادم و ریشه آن را در یکی از اساطیر مهم مصر باستان پی‌گیری کردم.

۴. به این ترتیب مواجه با وضعیت پیچیده‌ای در ایران شدیم. روایتی از الله که در حال طی قوس نزولی و تبدیل شدن به یک بت یا صنم معمولی است، با ایده ایرانیتی که در طی قوس صعودی و اعتلاء به امری قدسی است. در چنین شرایطی شاهد یک نزاع بین این دو ایده هستیم، نزاعی بین الله آنچنان که مومنان به قدرت سیاسی که آن را مهمترین وجه حضوری یا آشکارگی خداوند در جهان می‌دانند (و در حال تبدیل الله به یک بت هستند)، و ایده ایرانیت که باورمندان به آن، چنین هویتی را مقوم هویت وجودی اقوام ایرانی در چند هزار سال تاریخ خود می‌دانند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)