اگرچه مبنای تحلیل‌های من از وضعیت سیاسی ایران (نظم سیاسی و همچنین نظام سیاسی) از سالیان دور بر تحلیل مکانیزم‌ها و نه تحلیل انگیزه‌های افراد بوده، اما نکته‌ای را می‌توان در باره مقاومت شخص خامنه‌ای در برای ساخت سلاح هسته‌ای عنوان کرد. به سادگی مقاومت رهبر نظام اسلامی در برابر خواست برخی برای تولید سلاح هسته‌ای یک سبب مشخص دارد: ساخت سلاح هسته‌ای سبب تضعیف قدرت ایدئولوژیک محور مقاومت خواهد شد. راهبرد اصلی خامنه‌ای در دوره رهبری خود در آنچه خود «رهبری انقلاب اسلامی» می‌نامد، توسعه غرب‌ستیزی بر مبنای قدرت اسلام سیاسی در بسیج توده‌های مذهبی کشورهای مسلمان بوده است، آنچه من از حدود سی سالی پیش در باره آن نوشتم که با زوال منابع سنتی قدرت، جهانی‌سازی انقلاب به مثابه منبع قدرت جایگزین در دستور کار نظام اسلامی قرار خواهد گرفت. از سوی دیگر، رفتن به سمت ساخت سلاح هسته‌ای یک پیام مشخص دارد: توان اسلام سیاسی برای بسیج توده‌ها (که مبنای دینی هم دارد، زیرا به گونه‌ای به اراده الهی به پیروزی توده‌های مسلمان پیوند خورده) یا تضعیف شده، و یا اینکه از ابتداء کافی نبوده است، و در نتیجه نیاز به توسعه سلاح غیرمتعارف برای بازدارندگی به جای قدرت ایمان الهی و امید به پیروزی آن، ضروری است. چنین امری عملا تمام تبلیغات اسلام سیاسی چهار دهه اخیر را تضعیف می‌کند (اگرچه یکسره آن را باطل نمی‌سازد) و در نتیجه خود باعث تردید بیشتر در قلوب جوانان مسلمان منطقه خواهد شد.

مقاومت خامنه‌ای در برابر مذاکره با امریکا نیز از همین سرچشمه آب می‌خورد. در واقع جنگی که بین اسلام و اراده الهی از یکسو، و تمدن غرب از سوی دیگر در جریان است، امکان هرگونه مذاکره را منتفی می‌کند. در واقع، هدف مذاکره دست‌یافتن به زمینه‌های مشترک بین دو طرف است، اما بین ایمان الهی و وعده پیروزی مستضعفین جهان، و اراده شیطانی تمدن غرب چه زمینه‌های مشترکی ممکن است وجود داشته باشد؟ هیچ. به همین سبب است که حتی اجازه مذاکره به دولت از سوی خامنه‌ای همواره با اکراه صورت گرفته و خامنه‌ای به مثابه رهبر انقلاب و نه رئیس دولت، همواره فاصله خود را با جریان مذاکره حفظ کرده است تا باعث تخریب عمق استراتژیک نظام نگردد و باعث ناامیدی جوانان مسلمان منطقه نشود. (به باور آنان، هنوز تا حصول شرایطی شبیه صلح حدبیه راه درازی مانده است).

از سوی دیگر، اگر «رژیم» (به معنی سیستم سیاسی آنچنان که سی سال پیش توضیح دادم) به سبب بقای خود به نتیجه ساخت تسلیحات هسته‌ای برسد، آنگاه به آسانی تصمیم خامنه‌ای برای عدم ساخت این سلاح کن لم یکن خواهد شد، همانگونه که در انتخابات دوم خرداد ۷۶ شاهد بودیم که چگونه رژیم سیاسی، تصمیم خامنه‌ای را برای ریاست جمهوری جناب ناطق بی‌اثر کرد تا اجازه دهد نظم سیاسی (و نه نظام سیاسی)، انتخاب خود برای جناب خاتمی را عملی کند. من دو سه سال پیش نوشتم که ایران عملا از مرحله غیر قابل بازگشت هسته‌ای در وجه سیاسی آن عبور کرده است و قدرتی قادر نیست تا آن را بازگرداند. اکنون وضعیت به گونه‌ای پیش می‌رود که نظام سیاسی باید تصمیم نهایی خود را در زمینه ساخت تسلیحات هسته‌ای اتخاذ کند.

اما نکته در همین‌جا قرار دارد. یکپارچه دیدن نیروهای نظامی سپاه پاسداران که پایه اصلی قدرت سیاسی و نظامی در ایران است و توانسته تا حدود بسیاری روحانیت را از سپهر قدرت سیاسی عقب براند، نیز یک خطای آشکار است. قبلا نوشتم که رژیم سیاسی یک گزینه بسیار محتمل در دوره پساخامنه‌ای دارد و آن سناریوی چینی‌سازی نظام سیاسی است، وضعیتی که کمترین تعارض را در داخل نظم سیاسی ایجاد می‌کند، و سوای آن می‌تواند دو گفتمان متعارض دولت انقباضی و حکومت ایدئولوژیک انبساطی را در یک سیستم سیاسی یکپارچه نماید. صد البته، معنی چنین حرفی این نیست که نیروهای سپاه پاسداران در اجرای چنین پروژه‌ای موفق خواهند بود، اما چنین گزینه‌ای یکی از گزینه‌های محتمل است. البته فهمیدن چرایی این سناریو نیاز به تحلیل‌هایی از زاویه متفاوت دارد که در نوشته‌های من توضیح داده شده است. اگر دینامیک قدرت در ایران به سمت بالا آوردن نیروهایی حرکت کند که خواستار چینی‌سازی رژیم سیاسی در ایران است، آنگاه پروژه هسته‌ای ایران می‌تواند فریز شود، بازی با ابزار ایدئولوژیک متوقف شود، و درهای اقتصاد ایران بر روی غرب گشوده گردد. چنین وضعیتی اصلا به معنی سقوط نظام سیاسی ایران نیست. بد نیست کمی در مورد آنچه دیگران سقوط نظام سیاسی ایران می‌نامند نیز توضیح دهم. نظام سیاسی ایران عملا ساقط شده است و چیزی را که ساقط است نمی‌توان ساقط کرد. این نظام از آنجهت ساقط است که امکان سیاست ورزی ندارد. هرگونه سیاست‌ورزی روی دو پایه قرار دارد، یک هویت که خود را در دو ساحت متجلی می‌کند: «دولت» و «مردم». دولت دیگری مردم است و مردم دیگری دولت. دیگری بودن هریک برای دیگری، کمک می‌کند تا آن دیگری به خود «آگاه» گردد و در این آگاهی است که خود را به ساحت وجود در می‌آورد و همچنین پیوستاری خود را تثبیت کند. به عبار دیگر، دولت سیاسی صرفا به میانجی مردم است که به خود آگاه می‌گردد و امکان سیاست‌ورزی پیدا می‌کند، و از سوی دیگر، مردم صرفا به میانجی دیگری خود، یعنی دولت سیاسی است که به خود به مثابه مردم آگاه می‌گردد، خود را به ساحت وجود در می‌آورد و برای خود «حق» را تثبیت می‌کند، حقی که معمول است آن را با عبارت مبهم «حقوق طبیعی» بنامند. به این ترتیب، در غیاب مردم که اکنون با آن مواجه هستیم، دولت نیز، دولتی ساقط شده است زیرا امکان سیاست‌ورزی ندارد. حدود پنج سالی پیش نوشتم چرا سیاست‌ورزی در ایران تبدیل به امری اسطوره‌ای شده است (اسطوره‌ای در معنای فلسفی آن) و در چنین شرایطی است که نه دولت ملی در ایران امکان وجود دارد و نه مردم.

در چنین شرایطی از تلاشی و نابودی منابع سنتی قدرت سیاسی است که خامنه‌ای (به معنی نظام سیاسی و نه شخص او) از سالیان دور دکترین جهانی‌سازی انقلاب را در پیش گرفت و آن را در استراتژی توسعه عمق استراتژیک متحقق کرد. هرگونه مذاکره با امریکا و یا ساخت سلاح هسته‌ای می‌تواند به معنی ترک برداشتن دیوار قدرت عمق استراتژیک نظام اسلامی باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)