
سالها گذشته است و من خاطره روشنی از هاله لاجوردی ندارم. یا بهتر است بگویم که خاطرهای شخصی از او ندارم. اما یادم مانده که دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران همراه با بسیاری از اساتید و برخی از دانشجویانش، دیگر با او خوب نبودند. سالهای ریاستجمهوری احمدینژاد بود و اتحاد دروغینی بین جریانات مختلف سیاسی در دانشکده پیش آمده بود، یا شاید واقعی. هرچه بود دوام زیادی نداشت. پیامدهای ۸۸ قبل از ۸۸ آغاز شده بودند. ۸۸ تکلیف را یکسره کرد. هاله (با احترام، دیگر از ذکر فامیلیاش میگذرم.) عجیب راه میرفت، عجیب نگاه میکرد و عجیب حرف میزد. بعضی از دانشجویان علیه او نامهای نوشته و امضا کرده بودند. میگفتند سر کلاس پرخاش میکند، به بعضی از دانشجویان کلاسش نمره نداده است و… بهتدریج ایماژی که از او برای دانشجویان دیگر ساخته شد، این بود که او غیرعادی است، به معنایی منفی غیرعادی است. میگفتند بدون دلیل با بعضیها خوب است و با بعضیها بد. وقتی درس «فلسفه علوم اجتماعی» را با او برداشتم، ازآنجاکه من هم خودم را فردی عادی نمیدیدم، میترسیدم سر کلاس به محض برخورد با اولین پرخاش او تند تند جواب بدهم و در نتیجه از کلاس اخراج شوم، اما باید اعتراف کنم برچسب غیرعادی و متفاوت درباره او، جذابیت زیادی برای من داشت. دوست داشتم که جزو دانشجویانی نباشم که به آنها پرخاش میکند. هاله در آن روزها هنوز آنقدر تنها و آسیبپذیر نبود. یا تصور میکرد که تنها و آسیبپذیرنیست، چون در آن اولین روز درس، اعتمادبهنفس و تمرکز بالایی در تدریس نشان داد. تصاویر مات و شطرنجی آن اولین کلاس را به یاد دارم. من با این تصور که او پرخاشگرانه رفتار خواهد کرد، به سر کلاس رفتم. اما او پرخاشگر نبود. با من نبود و با سایر دانشجویان آن کلاس هم نبود. چشمهای خیرهای داشت، به تو زل میزد و میخواست که نظرت را درباره موضوع بحث بگویی. همانطور که یک دوست دیگر نوشته است، اصرار زیاد داشت که نظر بدهی، که از قول خودت حرف بزنی، یا زمانی که از قول متفکرین و فیلسوفان علوم اجتماعی حرف میزنی، نامشان را ذکر نکنی. نمیخواهم بگویم ادعای دانشجویان دیگر درباره رفتار پرخاشگرانه او غلط بود، اما نمیتوان گفت ویژگی او بود. هیچکس به جز برخی از دانشجوها در دورهای خاص، علیه او چیزی نگفتند یا ننوشتند. بدون آنکه بخواهم درباره او افسانهسرایی کنم- چرا که برخورد زیادی هم با او نداشتم- میتوانم بگویم که او غیرعادی بود، مانند اساتید دیگر نبود. عریان و بیپرده و گاهی احساسی رفتار میکرد و در قید و بند تعارفات نبود. اصلا نبود. در سالهای آخر، برچسب غیرعادی بودن درباره او داشت به دیوانگی تبدیل میشد. میگفتند او دیوانه است. یک بار در همان روزهایی که احتمالا برای هاله روزهای پرفشار و سختی بود، جلسهای عمومی در سالن سمینار طبقه چهارم دانشکده تشکیل شد که بسیاری از اساتید و دانشجوها در آن حضور داشتند. سالن پر بود. هاله هم آمده بود. وسط سالن پشت میزگرد بزرگ نشسته بود. تمام اساتید رشته علوم ارتباطات اجتماعی هم آمده بودند و به نوبت سخنرانی میکردند. من انتهای سالن و کنار در نشسته بودم. هاله حتی سرش را بالا نمیبرد که به اساتید نگاه کند. تمام مدت سرش را پایین گرفته و خیاری را که پوست گرفته بود، به دستش میمالید. همین حالت او گویی مدرکی دیگر دال بر دیوانگیاش بود. بعضی از دانشجویان در گوش هم زمزمه میکردند. هاله را به همدیگر نشان میدادند و میخندیدند.
۸۸ خاطرات دانشجویی روزهای قبل از آن را به شهاب زیبای گریزپایی در آسمان مهگرفته تبدیل کرد. این تنها هاله لاجوردی نبود که از یادها رفت. بسیاری از دانشجوهای آن دوران، بعدها در پستوی تنهایی خود، خود را فراموششده بازیافتند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.