تاریخ می‌تواند ایده‌ای پارادوکسیکال باشد. به مثابه یک ایده، نمی‌تواند متحقق باشد، با این حال شرط وجود سوژه است. سوژه تنها به میانجی تاریخ (به مثابه یک ایده مطلق) است که ایده مطلق دیگر، یعنی «من» را برمی‌سازد که در حال اندیشیدن به خود است. بی‌نهایت لایه از بازاندیشی من به خود، تنها به میانجی این ایده مطلق، یعنی «من» است که امکان تحقق پیدا می‌کند و این ایده نیز به نوبه، ایده «تاریخ» سوژه را برمی‌سازد. تاریخ از آن جهت پارادوکسیکال است که هم به مثابه یک مطلق شرط تحقق وجود سوژه می‌شود، و هم گویی چیزی است که توسط سوژه در حال بازساختن مداوم است. این وضعیت پارادوکسیکال، تنها به کمک یک فرض از سوی «من» قابل حل و فصل است، فرض «پیوستاری من» که در آن «من» در حالی که محصول تاریخ است، خود سازنده آن نیز است. همچنین کمک می‌کند تا آنچه در تاریخ جریان دارد تبدیل به چیزی شود که تاریخ در آن جریان دارد. به این ترتیب تاریخ سوژه تبدیل به خود سوژه می‌شود و یا ایده‌های مطلق «تاریخ» و «من» یگانه می‌شوند.

مقدمه مختصر اما دشوار بالا را از آن جهت آوردم که بگویم فقدان «مردم» در ایران عملا باعث انحلال تاریخ شده است. آحاد ایرانی اکنون در خارج تاریخ زیست می‌کنند و به همین سبب نیز هست که نه از فرض پیوستاری (فرضی که ایجاب سوژه را موجب می‌شود) برخوردارند و نه از حق طبیعی، و به همین سبب به موجودات تصادفی و غیرضرور تبدیل شده‌اند. از سالیان دور، شاید هنگامی که به تازگی موج مهاجرت‌های غیرسیاسی از ایران به نقاط دیگر دنیا شروع شده بود، به این مسئله توجه دادم که آنچه هگل «روح زمانه» می‌خواند در ایران مرده است. فقدان ضرورت، آدمیان را برای کوچ به مناطقی مجبور می‌کند که این حس ضرورت، هرچند دروغین را بازیابند. ایرانیان دور از وطن اکنون در احساس چنین وضعیت دروغینی از ضروری بودگی (به میانجی ملت کشورهای میزبان) برخوردارند.

به گمانم اشتباه رایجی است که تاریخ پادشاهی در ایران را به صده‌های پیش از میلاد بازمی‌گردانیم. اگرچه می‌توان مدعی بود که ساخت قدرت یا رژیم سیاسی نوعی مونارشی پادشاهی بوده است، اما پادشاهی دوره پهلوی که میراث مشروطه است، تفاوت اساسی با بنیاد قدرت سیاسی در پادشاهی‌های قدیم ایران دارد. هنوز دانشی در باره بنیادهای قدرت سیاسی سلسله‌های پادشاهی پیشااسلامی ندارم و در نتیجه گزاره‌های من در این زمینه فاقد دقت خواهد بود، و بنابراین از آن اجتناب می‌کنم. اما می‌توان مدعی شد که ایرانیان بعد از حمله اعراب تا آغاز تاسیس پادشاهی پهلوی هیچگاه «ملت» نبودند. پروژه ساخت ملت از دوره پهلوی اول آغاز شد و این پروژه به نوبه مستلزم تاسیس «دولت مدرن» به مثابه «دیگری» ملت بود. همانگونه که در چندین نوشته پیش هم توضیح دادم، هیچ ملتی بدون دولت امکان تاسیس ندارد. دیالکتیکی که بین ملت و دولت شکل می‌گیرد (مشابه دیالکتیکی که بین «من» و «بیرون من» شکل می‌گیرد) شرط ضرور تاسیس هر دو است. دولت مدرن نیز علاوه بر فرم خارجی او که دستگاه بوروکراتیک برای انتقال اقتدار سیاسی به حوزه‌های سرزمینی است، در ذات خود نیازمند بازشناسی این اقتدار از طرف دیگری خود، یعنی ملت است. هیچک از دوسوی این دیالکتیک وجود خارجی ندارند و تنها در خود این دیالکتیک است که متحقق می‌شوند.

پروژه تاسیس ملت در ایران همانگونه که از سالیان دور نوشتم، با وقوع انقلاب ایران منحل شد. در واقع، انقلاب ایران ادامه وضع طبیعی تاسیس ملت بود زیرا دولت در ایران نتوانست تامین کننده دیالکتیک مورد نیاز با ملت باشد. دولت پادشاهی در اواخر دوره پهلوی از ملت عقب ماند و به این ترتیب از تاریخ خود خارج شد. دولتی که فاقد تاریخ باشد نیز یا ملت را منحل می‌کند، یا موجب انحلال خود می‌شود تا اجازه دهد دولتی نوین تاسیس گردد. دولت پهلوی مسیر دوم را برگزید اما از آنجا که پروژه ساخت ملت در ایران هنوز در مرحله آغازین تاریخی خود بود، نتوانست دولت مدرن دیگری تاسیس کند و داستان بعد از انقلاب از این نقطه آغاز شد.

اما مسئله غامضی در اینجا وجود دارد. اکنون به مرحله‌ای از «تاریخ جهانی» وارد شدیم که در آن هر ملتی فارغ از تاریخ خود، خود را به میانجی آن تاریخ جهانی، آن ایده یا برساختی که بین ملل گوناگون مشترک است، بازمی‌شناسد. این تاریخ جهانی، تاریخ مشترک سوژه‌های مختلف است (احتمالا پهلوی دوم در تاکیدات مکرر خود از دروازه‌های تمدن بزرگ، به صورت مغشوشی به این موضوع توجه داشت اگرچه درک او از بنیادهای تمدنی به گمانم بسیار ابتدایی بود) برخی از اندیشمندان، به این مرحله با عنوان پایان تاریخ نیز اشاره کرده‌اند،‌ زیرا دیالکتیک تاریخ سوژه‌های مختلف خود را در ایده‌ واحدی به نام تاریخ جهانی منحل می‌کند. اما فارغ از این روایت‌ها، آنچه مهم است این موضوع است که به احتمال زیاد، چنین مرحله‌ای «بازگشت‌ناپذیر» است. همانگونه که مثلا تاثیرات اقلیمی در مناطقی از جهان، موجب فرایندهای برگشت‌ناپذیر می‌شود نیز، ماندن در خارج حوزه تاریخ جهانی، فرایندی بازگشت‌ناپذیر برای آحاد ساکن در یک پهنه جغرافیایی است. نمونه‌ای از آن را در همسایگی خود ایران می‌بینیم. قبلا هم در مورد افغانستان، بارها نوشتم. بعد از حضور بیست‌ساله امریکا در این کشور، صرف دو-سه تریلیون دلار برای توسعه سیاسی در آن، کشته شدن سربازان امریکایی زیادی برای ثبات آن، هیچ تغییر معناداری حاصل نشد. در واقع، و همانگونه که بایدن به درستی اشاره کرد که امریکا برای کسانی جنگید که در تاریخ دراز خود هیچگاه «ملت» نبوده‌اند (اشتباه است اگر در اینباره از واژه تاریخ استفاده کنیم)، افراد این کشور عملا فرایند بازگشت‌ناپذیری را آغاز کردند که نهایت آن فقدان تاریخ است، گونه‌های از موجودات زنده که در یخچال بزرگ تاریخ فریز شده‌اند و زندگی دون تاریخ خود را سپری می‌کنند. اکنون تردید کمی دارم که این فرایند برای ایرانیان نیز آغاز شده است. ایرانیان به تدریج از تاریخ جهانی محو می‌شوند و به مثابه گونه‌ای جانداران زنده، در پستوی تاریخ جهانی فسیل خواهند شد و آیندگان صرفا برای کنجکاوی‌های تاریخی خود، این گونه جانداران را مورد مطالعه قرار خواهند داد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)