در ابتداء یک مقدمه فلسفی و سپس نتیجه آن برای یک امر سیاسی. این مقدمه فلسفی البته بازگویی نوشته‌هایی است که پیش از این نوشتم، اما در صورتی دیگر تکرار می‌کنم. پرسش اصلی در باره «وجود» است که آشناترین صورت آن، وجود اشیاء است و البته مبهم‌ترین (و همچنین بی‌معنی‌ترین آن طبق پارادوکس راسل) وجود «جهان».

برای وقوع یا وجود امر واقع، نیازمند دو امر غیر موجود یا غیرواقع هستیم، ایده و ماده (عدم ضرورت «ماده» برای تعلق معرفت به شئی، به مانند عدم ضرورت ایده «مکان مطلق» در مکانیک نیوتنی برای صوری‌سازی حرکت را مدیون برکلی هستیم). به هر روی، این دیالکتیک بین ایده و ماده است که امر واقع را واقع می‌کند. نه ایده و نه ماده «وجود» ندارند ولی دیالکتیک بین این دو سبب «وجود» امر واقع می‌شود. علاوه بر این، نه ایده و نه ماده ماتقدم بر امر واقع نیستند، آنها صرفا پس از وقوع امر واقع است که تبدیل به ماتقدم می‌شوند و در این فرایند تبدیل به شرط ضرور واقعیت امر واقع می‌شوند. به عبارت دیگر، آنها خود ضرورت خویش را از ضرورت امر واقع ، ضرورتی که آنها خود به امر واقع بخشیده‌اند، کسب می‌کنند. آنها به میانجی ضرورت امر واقع (ضرورتی که خود به آن بخشیده‌اند) خود را ضروری می‌سازند بدون اینکه در این ضروری ساختن خود، خود را به ساحت وجود درآورند. این امر واقع است که «وجود» دارد زیرا به تمامی در ساحت عقل یا امر اندیشیدنی قرار می‌گیرد.
اما خود ایده و ماده دو نهادی هستند که در اثر «جداسازی» نزد عقل پدید می‌آیند، و از سوی دیگر این جداسازی خود موجب نوعی دیالکتیک بین این دو نهاد می‌شود که امر واقع را سبب می‌گردد. به عبارت دیگر دو فرایند متعارض همزمان اتفاق می‌افتد: گرایش به جداسازی و گرایش به همگرایی. این دیالکتیک بین جداسازی و همگرایی در عقل اتفاق می‌افتد اما عقل خود واجد نوعی دیگر از دیالکتیک است، دیالکتیکی که خود با خود برقرار می‌کند، که در آن همزمان خود را از خود جدا می‌کند و هم خود را باخود همسان می‌سازد، و از این طریق است که ضرورت اینهمانی خود را برمی‌سازد. در نتیجه دیالکتیک بین ایده و ماده در عقل در بستر دیالکتیک بزرگتر عقل با خودش به وقوع می‌پیوندد تا بتواند امر واقع را محقق کند.
به لحاظ تاریخی نیز، جهان به مثابه ماده با جهان به مثابه ایده باید وارد دیالکتیکی شود تا اجزاء آنچه جهان می‌نامیم امکان «وجود» پیدا کند (اگرچه جهان خود صرفا به مثابه ایده عاری از وجود است). جهان به مثابه ایده باید از طریق separation از جهان به مثابه ماده جدا شود تا امکان آفرینش پدید آید. آنگاه جهان به مثابه ایده، استعلایی می‌شود تا ایده خدا در عقل نیز قدم به ساحت وجود بگذارد. آنگاه است که عقل سپس این وجود در ساحت عقل را به وجود در ساحت «بیرون» فرامی‌‌افکند. برای این منظور عقل مجبور است «بیرون» از خود را نیز فرض کند یا برسازد تا دیالکتیک بین خود و خود را امکان‌پذیر سازد (و اینکار را از طریق بیرون رفتن از خود در خود به انجام می‌رساند). در نتیجه دیالکتیک جهان به مثابه ماده با جهان به مثابه ایده خود در داخل دیالکتیک بزرگتر عقل با خودش اتفاق می‌افتد، دیالکتیکی که به میانجی برساخت یک چیز «بیرونی» یا همان «بیرون عقل» ممکن می‌شود و به این طریق هم خدا و هم جهان (علی‌رغم اینکه صرفا ایده هستند) پا به ساحت وجود می‌گذارند.

اکنون به نکته‌ای می‌رسیم که شمای آشنایی دارد. ادعا می‌شود که یهود، تا پیش از تاسیس دولت یهودی اسرائیل، ملتی بی‌سرزمین بوده است. نکته من در اینجاست. ملتی بدون سرزمین، بی‌معنی است یهود در دنیای مدرن، تا پیش از تاسیس کشور اسرائیل، ملت نبوده است. آنها موجودات غیرضرور و تصادفی بودند و در نتیجه کشتار جمعی آنان، هلوکاست، وجدانی را متاثر نکرد. در دنیایی که خدایی نیست تا آحاد و افراد به میانجی او ضروری شوند، وقوع پدیده‌هایی مانند هلوکاست «طبیعی» است. هلوکاست صرفا و پس از تاسیس دولت یهود بود که تبدیل به فاجعه انسانی شد. تبدیل شدن این واقعه تاریخی که می‌توانست برای همیشه معمولی باقی بماند، به یک فاجعه انسانی، صرفا پس از تاسیس دولت یهود صورت گرفته است. به عبارت دیگر، این تاسیس دولت یهود بود که آن واقعه تاریخی را تبدیل به یک حقیقت فرازمانی کرد. این حقیقت اکنون نه صرفا به عنوان یک حقیقت مستحدثه بلکه یک حقیقت ازلی و ابدی، مانند هر حقیقت دیگری تصور می‌شود. چنین مفهومی البته برای اذهان خوگرفته با منطق علی (causal) ناآشناست که چگونه یک واقعه مستحدث می‌تواند بر وضعیت پیش از حدوث خود موثر باشد، در حالیکه منطقی از این دست برای اذهان اسطوره‌ای چندان ناآشنا نبوده است (قبلا در باره آن در باورهای الهیاتی مصر باستان نوشتم). به هر روی، این همان مکانیزمی است که عقل نیز (البته با فریب خود) از آن استفاده می‌کند. مسلما در غیاب عقل، جهانی وجود نخواهد داشت. اما عقل با فریب خود، جهان را مستقل از خود دارای وجود می‌کند. به این ترتیب با رفع خود (که اینهمان مرگ خود نیز هست) می‌تواند پیوستاری جهان را حتی در غیاب خود نیز ممکن کند.
در مقام مقایسه، ایرانیان اکنون ملت نیستند، و اگرچه دارای سرزمین‌اند، اما فاقد دولتند. همانگونه که قبلا هم بارها توضیح دادم، دولت به مثابه «دیگری» ملت، شرط ضرور وجود یک ملت نیز هست و اساسا تاسیس یک ملت بدون تاسیس دولت به مثابه دیگری او، دیگری که خود را به میانجی و واسطه آن درک می‌کند، به خود می‌اندیشد و با دیگری‌سازی دولت، خود را صاحب وجود می‌کند، غیر ممکن است. در نتیجه ایرانیان اکنون موجوداتی غیرضرور و تصادفی‌اند. در غیاب دولت، خدا نیز آنها را از یاد برده و آنها حتی به میانجی خدا نیز نمی‌توانند ضروری شوند. با این وجود، حتی با تبدیل شدن به موجوداتی تصادفی و غیرضرور، کشتار جمعی ایرانیان اکنون فقط از آنجهت غیرممکن است که این امر وجدان غربیان را آزرده می‌سازد. از آنجهت که غربیان انسان‌هایی ضروری‌اند، و از آنجا که آنها ما را به عنوان موجوداتی انسانی درک می‌کنند، ما نیز به واسطه آنها، به واسطه اندیشیه شدن توسط آنها، ضروری می‌شویم و کشتار جمعی ما غیرممکن.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)