بخش هفتم
لطفعلی راجی
هامبورگ، تابستان ۲۰۲۴
تقدیم به خوانندگان و صاحب نظران آزادی خواه، عدالت جو ، صلحجو و در تلاش برای رفع تبعیض
حواس و زبان: بیانمندی
در بخشهای پیش به چندین موضوع و بحث توجه کردیم و تا حدی مشروح توضیح داده شد که چگونه کنش ها و واکنشهای زبانی ای همچون سوال/پرسش و جواب/پاسخ با روی آورندگی از قوه فعال به فعل و کنش و واکنش ارتباطی-اجتماعی در بافتاری بلقوه قابل تشخیص و تفکیک با شاخصهای گوناگون بلقوه قابل تفکیک و تشخیص تبدیل می شوند و اینکه در این روند که آغاز و انجامی دارد حواس همواره کارکردهایی اولیه و ضروری دارند. در روند شکلگیری نمونه های انضمامی این دو مجموعه کنش و واکنش زبانی شروع این روند روی آورندگی و انجام این روند بیان سوال/پرسش و جواب/پاسخ است. در این بخش در ادامه به موضوع پیچیده و گسترده ی حواس می پردازیم و تا حد ممکن کاربردی بگونه ای متمرکز نتایج مستدل و معقول و سنجیده را بکار می گیریم.
در بخشهای پیشین چندین پرسش مطرح شدند که به برخی از آنها مجدد توجه می کنیم تا بلکه برایشان پاسخهای مستدل و با پشتوانه ی علوم روانشناسی و زیست شناسی حواس قابل مطرح کردن شود.
برای اینکه روند باز این پژوهش فلسفی با بکار گیری روشهای تحلیل زبان روزمره و پدیدار شناسی بگونه ای سنجیده به پیش رود و با قابلیتها ی آکادمیک و فرهنگی نگارنده نیزدرتوازن بماند، از وارد شدن مشروح در جزئیات تخصصی علومی همچون روانشناسی و زیست شناسی حواس خود داری می شود. زیر عنوان مفهوم بیانمندی از جمله چگونگی کارکردهای حواس در روند شکلگیری و بیان سوال/پرسش و جواب/پاسخ بررسی می شود و آنهم بدانگونه که بررسی و بحث در نثری تحلیلی و با استدلال منطقی و فلسفی با روشهای تحلیل زبان روزمره و پدیدار شناسی و سنجشی انتقادی و آپورتیک و طرح راه حل، ممکن و میسر شود.
زیر عنوان مفهومهای مشابه دیگری با مفهوم بیانمندی چندین موضوع و بحث لحاظ می شود که با مفهوم و بحث بیانمندی، آنطور که نگارنده در نظر دارد، فرقهایی دارند. برگردان فارسی مفاهیم:
Expressivität
و
Ausdrückbarkeit
به معادلهای فارسی که بیانگربودن وقابلیت بیان می توانند باشند، می تواند در صورت سهل انگاری وبی دقتی به فرقهایی که با بحث و بررسی پیامد دارد، باعث اشتباه شود . شاید بهتر این باشد که برای مطالبی که منظور نظر نگارنده هستند و با نظرات دیگر نویسندگان فرق دارند مفهومی دیگر بکار گرفت که متمایز از مفهوم بیانمندی باشد. اما نگارنده از این صرف نظر می کند و در ادامه مطالب و بحثهای دیگری را مختصر توضیح می دهد که با مطالب مورد نظر نگارنده حداقل در شباهت با واجها ی این اصطلاح لغوی تاحدی مشترک هستند و نوعی همانندی را بگونه ای سطحی و لغوی الغا می کنند. در پیامد اندیشه های متبلور در مفهوم بیانمندی بررسی و بحث می شوند.
زیر عنوان مفهوم بیانگر بودن[۱] در زبانشناسی موضوعی بررسی و پژوهش شده است و می شود که به کلامی مختصر آنرا ابتدا با این مطلب درست می توان خلاصه کرد:
کاربرد و بیان کلمات و جملات زبانها مضاف بر جنبه ی گزاره ای و توصیفی، جنبه ای احساسی و عاطفی نیز دارا هستند.
زیر عنوان اصل قابلیت بیان[۲] در فلسفه، جان سرل موضوعی را بررسی و بحث و مطرح کرده است که به کلامی مختصر آنرا ابتدا با این مطلب درست می توان خلاصه کرد:
هر آنچه که بتوان به آن فکر کرد یا منظور نظر داشت و یا خواست گفتن آنرا داشت را می توان شفاهی و کتبی بیان کرد.
این دو موضوع باهم فرق دارند و اینکه زیر عنوان مفاهیم مشابه فارسی محاوره شوند، همانطور که اشاره شد، می تواند در صورت عدم دقت باعث بد فهمی شود. همانطور که این دو موضوع با هم فرق دارند، آنچه نگارنده ی این سطور زیر عنوان مفهوم بیانمندی در تداوم بررسی و بحث می کند، با آن دو موضوع شناخته شده و بررسی و بحث شده نیز فرقهایی دارد ولی محدود دارای شباهتهایی نیز با آن دو بحث هست. به بیانی موجز بیانگربودن در زبانشناسی و اصل قابلیت بیان در فلسفه، در بحث بیانمندی در این پژوهش می توانند لحاظ شوند و بلقوه در ظرف تئوریک این مفهوم در این پژوهش و اندیشه ی متبلور این مفهوم جایی متناسب بگیرند.
مفهوم بیانمندی آنطور که نگارنده آنرا مد نظر دارد، از لایه هایی گوناگون و پیوسته تشکیل شده است و هر یک از این لایه ها در روند رشد و تکوین تباری و فردی قابلیتهای بکار گیری زبان در توالی هم ودر تدوام در موازات هم ممکن شده اند و می شوند. در توضیح اصطلاح “لایه” و “قابلیت” لازم است که به این توجه کنیم که در روند تکامل زیستی و فرهنگی تباری و همچنین فردی به تدریج قادر شده ایم و می شویم که حواس و زبان را بکار ببریم. جنبه ای استعاری و غلو آمیز در استفاده از این اصطلاحات منظور نظر نیست و تا جایی که ممکن است مصداق زیستی و اجتماعی بکار گیری حواس و زبان در جنبه های عینی و مادی مورد نظر است و البته تبیین و توضیح مشروح این لایه ها و قابلیتها کار دشوار و پیچیده ای است و در توان و دانش یک پژوهشگر نیست. از اینرو در توضیحات پیامد بگونه ای موجز و مختصر و متمرکز روی موضوع اصلی این پژوهش به لایه های قابلیتهای بیانمندی توجه میکنیم.
با مفهوم بیانمندی در لایه ی ابتدایی و اولیه به کارکردها و قابلیتهای حواس برای تکوین، یادگیری، بکارگیری و آموزش زبان که با بیان واجها و کلمات و جملات و فهمیدن بیان واجها و کلمات وجملات زبانی رایج و روزمره ممکن می شود، متوجه می کنیم. این لایه ی اولیه ی مفهوم بیانمندی را لایه ی قابلیتهای حواس می نامیم. لایه ی قابلیتهای حواس بخشی از قابلیتهای اندامی و بدنی هستند.
در توالی آن لایه ی اولیه ی بیانمندی، به لایه ی دومی از بیانمندی متوجه می کنیم که ما انسانها با و از طریق زبان قادر به اندیشیدن و محاسبه کردن و استدلال کردن و باقی کنشها و عملهای زبانی و واکنش ها و عکس العملهای زبانی می شویم که در زبانی طبیعی موجود هستند و یا شکل می گیرند. به بیانی موجز برای تمامی قابلیتهای ادراکی آن لایه ی اولیه ی بیانمندی ضروری است و بدون آن یا اصلا قابلیتهای ادراکی رشد نمی کنند و یا محدود و یا بسیار دشوار با دستگاه های پزشکی ای که جایگزین حواس می شوند. این لایه ی بیانمندی در توالی و همچنین درموازات لایه ی اولیه بیانمندی هم تباری و هم فردی ممکن می شود. این لایه ی مفهوم بیانمندی را لایه ی ادراکی مفهوم بیانمندی می نامیم.
در توالی نیز لایه ای دیگر از مفهوم بیانمندی مد نظر است که با و ازطریق زبان انواع دیدگاههایی که انسانها به خود و همنوعان و دیگر موجودات و طبیعت و و زندگی و جهان دارند، اشکال و فرمهایی بخود می گیرند که پیش مقدمه های آنرا قواعد و روال بیانمندی زبان روزمره و رایج حک می کند و آنرا شکل میدهد. این لایه ی مفهوم بیانمندی را لایه ی فرهنگی مفهوم بیانمندی می نامیم.
در پیوند با این سه لایه ی مبنا و اولیه نیز اولا بیانگر بودن در مباحث زبانشناسی و دوما اصل قابلیت بیان در فلسفه که توسط جان سرل مطرح شده است، جایگاه تئوریک دارند. لازم به توضیح نیست که اندیشه ی متبلور در مفهوم بیانمندی مشابه با تمامی مطالبی که تا حال نگارنده در این پژوهش بررسی و بحث کرده است، رو به آینده دارد و باز است و در روند پیامد این پژوهش در صورت لزوم می تواند مورد تجدید نظر و تدقیق و تکمیل واقع شود. این دو لایه ی مفهوم بیانمندی را به ترتیب لایه ی احساسی و لایه ی کلامی مفهوم بیانمندی می نامیم.
در نمودار زیر با یک جمعبندی به این لایه های گوناگون مفهوم بیانمندی توجه کنیم:
|
لایه های مفهوم بیانمندی |
|
لایه ی قابلیتهای حواس |
|
لایه ی قابلیتهای احساسی |
|
لایه ی قابلیتهای فرهنگی |
|
لایه ی قابلیتهای ادراکی |
|
لایه ی قابلیتهای کلامی |
تمامی این قابلیتها که بلقوه موجود و بر مبنای شاخصهای گوناگون بافتارمندی در درجاتی متفاوت توسط پرسشگر و پاسخگو و در بیانی کلی هر متکلمی بلفعل می شوند، در هم تأثیر و تأثر متقابل دارند. تا حدودی تباری و تا حدودی بیشترفردی در هم تنیده هستند اما در تکوین وتکامل تباری ما انسانها قابلیتهای حواس قدمتی بیشتر دارند و رشد و تکوین زبان نیز در رابطه ای تنگاتنگ با قابلیتهای حواس هستند و بر این مبنا و زمینه نیز به تدریج قابلیتهای ادراکی و باقی قابلیتها شکل گرفته اند و می گیرند. توالی و ترتب تکوین و تکامل و تأثیر و تأثر این قابلیتها را نمی توان به سادگی تشخیص داد و در نمودار فوق نیز ترتیبی زمانی در روند تکامل و فرگشت زبان بگونه ای مستدل و مشروح در این مرحله برای نگارنده بگونه ای مشروح و مستدل قابل مطرح نمودن نیست. کنش و واکنش و عمل و عکس العمل زبانی و از جمله سوال/پرسش و جواب/پاسخ بگونه ای بارز و قابل تشخیص با قابلیتهای حواس و ادراکی و کلامی پیوند دارند. به اشاره ای کوتاه فعلا می توان این اندیشه را مطرح کرد که تمامی مصدرهای زبانهای رایج و طبیعی فرگشت و تکاملی داشته اند که رو به آینده دارد و مشخصا سوال/پرسش و جواب/پاسخ روندی تکاملی در زبانها پشت سر گذاشته اند و احتمالا از مصدرهای امر کردن و امری را اطاعت کردن به تدریج منتج شده و عادی و بومی زبانها شده اند[۳].
پیش از آنکه در پیامد به مفاهیم مشابه با مفهوم بیانمندی توجهی متمرکز کنیم و سپس اندیشه ها و تأملات مربوط با مفهوم بیانمندی را بررسی و بحث کنیم، لازم است که از کژفهمی احتمالی ای با اشاره ای ابتدایی پیشگیری شود:
با مفهوم بیانمندی فقط بیان کردن و بیانگری کردن و قابلیت بیان و بیانگر بودن محاوره نمی شود چرا که در این صورت یک طرفه می ماند و فقط فعل و کنش و عمل زبانی فاعل و گوینده و فرستنده و نویسنده و کنشگر را از جمله در سخن گفتن و نوشتن مشخص می کند. شنیدن و خواندن و فهمیدن آنچه بیان می شود نیز توسط شنونده و خواننده که در مقایسه نقشی منفعل دارد در مفهوم بیانمندی در نظر گرفته می شود. بایستی به این مطلب به ظاهر بدیهی توجه کرد که پیش شرطهای ضروری فهمیدن آنچه شفاهی یا کتبی یا تصویری یا صوتی یا رفتاری بیان می شود، بلفعل شدن کنشهای اندامی -زبانی-ادراکی- اجتماعی-ارتباطی بیان کردن است. همانطور که خوانندگان هوشیار متوجه می شوند منظور از مفهوم بیانمندی فقط بیان کردن کلمات و جملات از زبانی روزمره بگونه ای شفاهی و یا کتبی نیست، بلکه تمامی طیف وسیع رسانشی و ارتباطی را در بر می گیرد. دلیل این وسعت بکار گیری مفهوم بیانمندی نیز چیزی غیر از این نیست که گاهی سوال/ پرسش و جواب/پاسخ بدون بکار گیری زبانی روزمره و رایج از جمله بگونه ای اندامی و رفتاری قابل بلفعل شدن است. اما چرا بجای مفهوم بیانمندی از مفهوم بررسی و بحث و پژوهش شده ی ارتباط و رسانش استفاده نکنیم؟ این سوالی است که جواب آن را کوتاه بدینگونه می توان توضیح داد: با مفهوم ارتباط و رسانش به لایه هایی که تفکیک کردیم و برشمردیم نمی توان با تمرکز روی موضوع این پژوهش فلسفی که سوال/پرسش و جواب/پاسخ است بررسی و بحث را به پیش برد چون در صورتی که وارد بحثهای مربوط به مدلهای ارتباط و رسانش شویم می بایست مفاهیم کلیدی و بحثهای گوناگون و نظرات مختلف و گاهی مخالف هم را نیز بررسی و بحث کنیم. مدلهای ارتباط و رسانش متعددی تا حال مطرح شده است اما تا جایی که نگارنده اطلاع دارد در هیچکدام با تمرکز روی سوال/پرسش و واکنش به آنها که جواب/پاسخ است متمرکز بررسی و پژوهش نشده است. همچنین به قابلیتهای حواس و درهمتنیدگی حواس با زبان و روند تکامل و فرگشت حواس و زبان نمی توانیم بگونه ای فلسفی بپردازیم. روند شکلگیری و تکوین آنچه در مدلهای ارتباطی و رسانشی بررسی و بحث شده در این پژو هش پیش رو یکی از موضوعهای بررسی و بحث است و این موضوع در مدلها و تئوری های ارتباطی و رسانشی بررسی و بحث نشده است. از اینرو از مفهوم بیانمندی که توانش لازمه را برای این پژوهش فلسفی دارد استفاده می کنیم. البته محدود و موضعی از مدلهای ارتباطی و رسانش نیز در بررسی و بحث پیامد کاربردی استفاده خواهد شد. در پیامد نگاهی هر چند مختصر می کنیم به مفاهیمی که با مفهوم بیانمندی دارای نقاط اشتراک معدودی هستند ولی با این مفهوم نقاط افتراق بیشتری دارند.
احساس و زبان: بیانگر بودن
همانطور که اشاره ای شد با این مفهوم این موضوع در زبانشناسی بررسی و بحث شده است که بکار گیری کلمات و جملات زبانهای رایج و روزمره مضاف بر کارکردهای گزاره ای و توصیفی و غیره، کارکرد و یا جنبه ای احساسی-عاطفی نیز دارا هستند. این جنبه از زبان با آهنگ کلام که با احساسات بروز می کند و با شنیدن لحن زبان شفاهی قابل فهم و درک است در زبان کتبی با حروف ندا و کلماتی همچون قیدها و صفتها که در محتوای ادراکی و گزاره ای جملات از منظری فرسخت تغییری نمی دهد، قابل خواندن است. برای مثال بیان شفاهی جمله ای عادی و روزمره همچون:
غذا آماده است!
اگر با لحنی شاد بیان شود اگر چه در محتوای ادراکی یا به بیانی دیگر گزاره ی جمله و یا به بیانی دیگر در صدق و کذب آن توفیری ندارد اما تأثیر و کارکرد فراعبارتی و غیر عبارتی جمله را روی مخاطب یا مخاطبین مشخص میکند که برای مثال با بیان همین جمله با لحنی عصبانی فرق دارد. تأثیر متفاوتی که در بیان شفاهی این جمله با لحنی شاد یا با لحنی عصبانی روی مخاطب و یا مخاطبین گذاشته می شود در این امر واقع یا فاکت که غذا آماده است تغییری نمی دهد اما بیان دو گونه احساس منفک است که موجب واکنش های متفاوت می شود چون کارکردهای فراعبارتی و غیر عبارتی متفاوتی دارد.
اگر همین جمله ی شفاهی را برای پی بردن به اینکه آیا غذا آماده است، سوالی بپرسیم و لحن و آهنگ سوال را با احساسی خشم آگین بروز دهیم و سوال کنیم:
غذا آماده است؟!
با جمله ی همین سوال با احساسی که ناشی از تعجب است، فرق دارد و کارکرد و تأثیر فراعبارتی و غیر عبارتی متفاوتی دارد. لازم به توجه است که این سوال روزمره و سوالات مشابه همواره در بافتاری در ارتباط با مخاطب یا مخاطبینی بلفعل می شود و بنا بر احساسی که در آنها بیان می شود واکنشهای متفاوتی نیز از طرف مخاطبین می تواند دریافت کند. اگر نیم نگاهی به مدل ارتباطی و رسانشی فون تون کنیم وآنرا کاربردی بکار ببریم، می توان ازجمله مطالب درست پیامد در باره ی اینگونه سوالها و جوابها که احساسی را در بیان شفاهی بروز می دهند، مطرح کرد. ابتدا فشرده به آن مدل ارتباط توجه کنیم:
هر گونه ارتباط کلامی چه شفاهی و چه کتبی طبق مدل رسانش تون به چهار سطح یا جنبه تفکیک می شود. این چهار سطح یا جنبه در موازات هم بلفعل می شوند و در ارتباط و رسانش بارز یا غیر بارز مطرح می شوند.
جنبه ای که در آن گویند یا نویسنده با بیان شفاهی و یا کتبی کلمات و جملاتی در باره ی خودش نیز مطلبی بیان میکند که می تواند مستقیم و یا غیر مستقیم و تلویحی و ضمنی باشد. این جنبه را سطح خود- بیانی کلام نامیده است.
جنبه ای که در آن گوینده یا نویسنده با بیان شفاهی و یا کتبی کلمات و جملاتی در باره ی موردی انضمامی و مشخص مطلبی بیان میکند. این جنبه را سطح انضمامی یا گزاره ای کلام نامیده است.
جنبه ای که در آن گوینده و نویسنده با بیان شفاهی و یا کتبی کلمات و جملاتی از مخاطب و یا مخاطبین اش خواهش و در خواستی دارد که می تواند مستقیم و بارز باشد و یا غیر مستقیم و غیر بارز و قصد دارد که آنها رفتاری متناسب را بلفعل کنند. این جنبه را سطح درخواستی کلام نامیده است.
جنبه ای که در آن گوینده و یا نویسنده با بیان شفاهی و یا کتبی کلمات و جملاتی با مخاطب و یا مخاطبینی تماس و ارتباطی برقرار میکند و این ارتباط شاخصهای گوناگونی می تواند داشته باشد که از جمله علاقه، اعتماد، عدم علاقه و بی اعتمادی هستند. این جنبه را سطح ارتباطی کلام نامیده است.
بیانمندی احساسات نیز بگونه ای شفاهی با لحن و آهنگ صدای کلمات و جملات همانطور که در مثال فوق توضیح داده شد، به درجاتی متفاوت بر مبنای تحلیل هر نمونه از سوال/پرسش و جواب/پاسخ دارای این چهار سطح و یا جنبه می تواند باشد. وقتی سوالی و یا جوابی برای مثال با احساسی از اطمینان و رضایت خاطر بیان می شود، در باره ی گوینده ی آن سوال یا جواب این مطلب را آشکار می کند که گوینده با سوال و یا جوابی که بیان میکند از جمله خشم و کینه و غرض و خصومتی ندارد و یا طعنه و کنایه ای از سر حسد و یا بخل و بدخواهی نمی زند. احساسی که با طنین و آهنگ لحن سوال/پرسش و جواب/پاسخ بروز داده می شود، تا حدی نمایاننده ی روی آورندگی آن سوال/پرسش و جواب/پاسخ است و به بیانی تساهلی درونیات گوینده را تا حدی آشکار میکند و این جنبه یا سطح را خود-بیانی می توان نامید. در سطح و یا جنبه ی ارتباطی نیز احساسات بیان شده در سوال/پرسش و جواب/پاسخ نمایاننده ی چگونگی کیفیت رابطه ای است که مابین گوینده و شنونده جریان دارد و برقرار است.
لحن سوالی که از سر نیاز باشد با لحن پرسشی که از سر کنجکاوی باشد فرق دارد و البته موضوع و مورد سوالها نیز همواره مورد و موضوعی است که به آن نیاز هست. موضوع و مورد پرسشها از سر کنجکاوی مطرح می شوند و عموما هم عاجل و ضروری و روزمره نیستند بلکه در بافتارهایی تحقیقی و پژوهشی و آموزشی مطرح می شوند. لحن سوالهای شفاهی که از سر نیاز است عموما شتاب دارد و معطوف به رفع فوری نیاز است و احساسی که در اینگونه سوالها عموما بلفعل می شود، احساس ناخوشایند کمبود و کاستی و تنگنا است. در لحن پرسشهای شفاهی اما شتابی در مقایسه مشاهده نمی شود که البته بستگی به نمونه ی پرسشی دارد که از سر کنجکاوی مطرح می شود. اما تا این حد می توان تشخیص داد که لحن و آهنگ احساسی که با بیان شفاهی سوال بروز داده می شود چون از سر نیاز است شتاب و فوریتی دارد و عموما هم صوت آن زیر است اما لحن و آهنگ احساسی که با بیان شفاهی پرسش بروز داده می شود چون از سر کنجکاوی است عموما شتاب و فوریتی ندارد و عموما هم صوت آن بم است. این توضیحات را که کوتاه و فشرده هستند می بایست حداقل با اشاره ای تا حدی تکمیل کرد: گاهی سوالی شفاهی با لحن و آهنگ زیر با شتاب با این قصد بیان می شود تا غیر مستقیم تأثیری روی مخاطب و یا مخاطبین گذارده شود و نیاز در ذهنیت و روحیات شنونده تحریک شود. این در مورد پرسشها نیز از این نظر صدق میکند چون گاهی پرسشی برای رفع و برطرف کردن کنجکاوی پرسشگر مطرح نمی شود بلکه برای ترغیب مخاطب و یا مخاطبین به کنجکاو شدن است. اینگونه سوال/پرسش و یا جواب/پاسخ در سطح ارتباطی و درخواستی با خواست تأثیر گذاری مطرح می شوند و کارکرد فراعبارتی و غیر عبارتی آنها به باقی کارکردها می چربد.
در مدل رسانشی و ارتباطی معروف به مدل رسانش کوه یخ سه لایه ی ناخودآگاه، پیش آگاه و آگاه ذهن را از هم تفکیک میکنند و به این قائل هستند که کلامی که شفاهی و کتبی بیان میشود را اگر مدرج تصور کنیم و در این سه لایه جای دهیم، فقط بیست در صد آنچه بیان می شود آگاهانه بیان می شود و آگاهانه فهمیده می شود. هشتاد درصد مابقی ناخود آگاه و پیش آگاه محاوره می شود. همچون کوه یخی که فقط نوک آن روی آب پیدا است و هشتاد درصد آن زیر آب است و دیده نمی شود. این در مورد سوال/پرسش و جواب/پاسخ نیز به درجاتی متفاوت صدق میکند و بدین شکل که عموما شتاب و فوریتی که سوالها در مقایسه با پرسشها دارند باعث می شود که درجات ناخود آگاه وپیش آگاه آنها بیشتر از درجات ناخود آگاه و پیش آگاه پرسشها باشد. این حدس موجه البته بسته به نمونه ی سوال و پرسش می بایست بررسی و تحلیل و آزمون و مستدل شود و نمی توان حکمی کلی و فراگیر داد و به درستی آن هم باور کرد.
تفکیک سائقه های هیجانی نیاز و کنجکاوی به ترتیب برای سوال و پرسش را می بایست با توضیحی کوتاه متعادل کرد چرا که در صورت فهم جزمی آن حق مطلب ادا نمی شود: گاهی نیاز و کنجکاوی در هم تداخل دارند و سائقه های هیجانی سوال و یا پرسش می شوند که بسته به نمونه ی سوال و یا پرسش شفاهی می توانند با صدای زیر و یا صدای بم بیان شوند. اگر چه این توضیحات آنقدر مشروح و و دقیق و مستدل نیستند و مبنای آن نیز مشاهده ی روزمره ای است که تجربی نگارنده داشته است اما تا حدی به شناخت بهتر این موضوع کمک میکنند.
در کلمات و جملات کتبی نیز احساسات بروز داده می شوند و عموما نیز با حروف ندا، صفتها و قیدها. برای مثال در جملات روزمره ای همچون:
فوتبالیست پدر سوخته چه گلی زد!
فوتبالیست چه گلی زد!
فوتبالیست گل زد!
امر واقع و یا فاکت گل زدن فوتبالیست همانی است که هست: فوتبالیست گل زد! و صدق و کذب این جمله با کلمات و حروف ” پدر سوخته”، “چه”و “ی” تغییری نمی کند. در مقایسه جمله اول و دوم با جمله ی سوم اما این کلمات و حروف، احساس نویسنده را به خواننده بیان میکند که می تواند حیرت یا تحسین یا بخل باشد. در زبان روزمره فارسی معاصر عموما برای تحسین بازیکنهای فوتبال اینگونه صفتها هم شفاهی و هم کتبی بکار برده می شوند. با این حروف و کلمات اضافه، جمله علاوه بر گزاره ی جمله که قابل آزمون با ارزشهای منطقی صدق یا کذب است، اینگونه جملات با بیان احساس نویسنده و خواننده با قیدها و صفتها و حروف ندا و غیره، کارکردهای فراعبارتی و غیر عبارتی متفاوتی را بروز می دهند که تأثیری دیگر روی مخاطب یا مخاطبین دارد. بیان جمله ی:
فوتبالیست گل زد!
بیان یک امر واقع است که بلفعل شده و قضاوت و ارزشگذاری ای در آن دیده نمی شود، در حالیکه جمله ی:
فوتبالیست چه گلی زد!
بیانگر احساسی همچون اعجاب و تحسین هم هست که تأثیرفراعبارتی و غیر عبارتی دیگری روی خواننده دارد.
اینگونه جملات کتبی در سوالها و پرسشها و جوابها و پاسخها نیز معمول است و به کلامی نه چندان مشروح می توان گفت که استفاده ی بجای حروف و کلماتی که مضاف بر کارکرد گزاره ای جملات سوالها، پرسشها و جوابها و پاسخها هستند، به اینگونه کنشها و واکنشهای زبانی-ارتباطی-اجتماعی جنبه ای سخنورانه می دهد و نوعی فن محسوب می شود.
برای مثال در سوالی روزمره و رایج همچون:
اصلا می توانی آن کتاب را بخوانی؟
در مقایسه با:
می توانی آن کتاب را بخوانی؟
کلمه ی “اصلا” که در گزاره ی این جمله ی سوالی تغییری نمی دهد،احساسی را بیان می کند که حالتی همچون قصد تحقیر مخاطب همراه دارد و تأثیری که روی مخاطب می گذارد با تأثیر این سوال بدون کلمه ی ” اصلا” فرق دارد. در جمله ی سوالی ای که بیانگر نوعی تحقیر است، با سوال تأثیری روی مخاطب گذاشته می شود که می تواند واکنشی تدافعی داشته باشد ولی در سوالی که این احساس بدون کلمه ی اضافه ی ” اصلا” بگونه ای خنثی بیان می شود، واکنش تدافعی نخواهد بود بلکه به احتمال خیلی زیاد رفع کنجکاوی پرسشگر خواهد بود با جوابی همچون:
آره، آن کتاب را می توانم بخوانم. یا: نه، آن کتاب را نمی توانم بخوانم.
اینگونه سوالها و جوابها که با لحن و قصد دیگری سوای رفع نیاز و رفع کنجکاوی بگونه ای شفاهی یا کتبی بیان می شوند، عمومیت دارند و تشخیص درست هر یک نیز با قصدی که بلفعل شده تجربه لازم دارد و اینکه چه تعداد از شاخصهای بافتار اینگونه سوالها و جوابها تشخیص داده شوند. هر چه بیشتر، بهتر می توان قصد و منظور پرسشگر و پاسخگو را که سوای گزاره ی سوال و پرسش و جواب و پاسخ با حروف و کلمات اضافه محاوره می شوند، فهمید. این موضوع که مربوط به آسیب شناسی روابط زبانی و از جمله سوال/پرسش و جواب /پاسخ می شود، بایستی جداگانه بررسی شود و دراینجا فقط به این اشاره ای می شود که وقتی روی آورندگی،قصد و منظور دارای آسیب باشد، محاوره و رابطه ی زبانی ای نیز که برقرار می شود دارای آسیب است و تشخیص روی آورندگی، قصد و منظور بسیار دشوار است و در حیطه ی حدسیات و احتمالات می ماند و رفتار پیامد بلفعل شدن سوال/پرسش جواب/ پاسخ تا حدی بیشتر نشاندهنده ی این است که روی آورندگی، قصد و منظور چگونه بوده است.
حال موضوع مرتبطی با بیانگر بودن بگونه ای فشرده توضیح داده می شود. پرواضح است که زبان شفاهی به زبان کتبی تقدم داشته و دارد. زبان نیز با حرکات اندامی و اشاره ها و در پیامد از جمله ضمایر اشاره به تدریج شکل گرفته است. این مطلب که در درستی آن زیاد جای شک و تردید نیست، در روند شکل گیری آواهای حروف و یا به بیانی دقیقترحروف صدا دار و حروف صامت به احتمال بسیار زیاد بدینگونه تکوین یافته که حروف صدا دار که از نظر صوتی به اصوات طبیعی غیر زبانی اندامی نزدیک تر و مشابه تر هستند، بکار گیری شان برای ارتباط با همنوعان دیگر که در رسته ی انسانهای هابیلیس بوده اند به تدریج با قابلیت راه رفتن روی دو پا و طی کردن مسیری طولانی به بکارگیری حروف صامت منجر شده وتکوین یافته است. دلیل اصلی این روند تکاملی حروف صدا دار و در پیامد حروف صامت را در این فاکت یا امر واقع می توان تشخیص داد که صوتی که با حروف صدا دار مسافتی را می تواند طی کند و شنیده شود در مقایسه با صوت حاصل از حروف صامت کمتر است و مزیت بکار گیری حروف صامت در این بوده است که در مناطق صحرایی با بلفعل کردن آوا هایی که حروف صامت نیز دارا بوده است، بهتر و موثر انسانهای اولیه یا هومو هابیلیس ها در مسافتهای در مقایسه طولانی قادر به ارتباط زبانی شده اند. مزیت حروف صامت به حروف صدا دار در این است که صوت آنها مسافت بیشتری را می تواند طی کند و در فاصله های دورتر قابل شنیدن است. روند تکامل حروف صدا دار برای ارتباط زبانی استفاده و بکار گیری ای است که از اصوات غیر زبانی اندامی در مراحلی از تکامل زبان بلفعل می شده است و با قابلیت راه رفتن روی دوپا و طی مسافتهای طولانی به تدریج حروف صامت در آواها و اصوات برای ارتباط زبانی، بومی و عادی رفتار زبانی تجمعات انسانهای اولیه شده است.در باره ی این موضوع تحقیقاتی انجام شده است که نگارنده بدون اینکه اطلاع دقیقی از منبع و مرجع آن داشته باشد، این مطلب را نقل می کند و ازمنظر منطق تکامل زبان در روندی تدریجی این مطالب معقول و بخردانه هستند و نگارنده نیز در درستی و صحت این شناخت اگر چه تحقیقات مربوطه را دقیق نمی شناسد، تردید و شک زیادی ندارد و از این حرکت می کند که این روند تکامل زبان با واقعیت دوران اولیه ی تباری تکوین و تکامل زبان تطابق دارد. استدلالی که این شناخت را موجه و معتبر می کند، این است که در روند یادگیری و بکار گیری فردی زبان توسط نوزادان و کودکان نیز ابتدا حروف صدا دار بلفعل می شوند و چند ماهی از عمر نوزادان و کودکان بایستی بگذرد تا قادر شوند حروف صامت را بلفعل کنند. همانطور که در رشد جنین انسانها مراحل تکاملی انواع حیوانات به تدریج و پیاپی تکوین می یابد و روندی تدریجی را که مشابه با سیر تکامل جنین حیوانات است طی می کند، مشابه نیزدر یادگیری و بکار گیری زبان روندی تدریجی را نوزادان و کودکان طی می کنند که در تناظر و تشابه زیادی است با روند تاریخی و تباری تکامل زبان. روند یادگیری و بکار گیری فردی زبان نشاندهنده ی روند تباری تکامل زبان است. این استدلال را می توان بیشتر مورد توجه قرار داد و آن را کاربردی بررسی کرد. استفاده ی کاربردی این استدلال در باره ی موضوع اصلی این پژوهش بدینگونه می تواند صورت گیرد که مستدل و موجه تبیین کنیم که چگونه در روند تکامل تباری زبان کنش و واکنش زبانی سوال/پرسش و جواب/پاسخ شکل گرفته اند. برای این هدف بررسی و تحلیل روند یادگیری و بکارگیری زبان و از جمله سوال/پرسش و جواب/پاسخ توسط نوزادان و کودکان می تواند روشنگر باشد.
بیانگر بودن همانطور که توضیح داده شد، بیان ضمنی احساسات بگونه ای شفاهی و یا کتبی است و در این مطلب درست می توان بیشتر دقیق شد و اندیشه کرد که آیا روند تباری تکامل زبان پیش از آنکه مرحله ی ارتباطی بگونه ی اندامی با حرکات اشاره و ضمایر اشاره تکوین یافته باشد، بیان احساسات گوناگونی همچون ترس، خشم، غم، شادی و حیرت وهمچنین درد و لذت نبوده است؟ آیا بیان صوتی و آوایی احساسات مرحله ابتدایی و اولیه ی تکامل تباری زبان بوده است؟ این در مشاهده ی رفتار نوزادان و کودکان قابل تشخیص است که ابتدا آنها احساسات گوناگون را با اصوات و نداها و آواها با حروف صدا دار و بعد از چند ماه با حروف صامت بروز داده و بیان می کنند. در صورتی که استدلال فوق در اینباره که تکوین و تکامل تباری زبان در یادگیری و بکار گیری زبان توسط نوزادان و کودکان معاصر قابل تشخیص است معتبر باشد، این تز که بیان احساسات گوناگون مرحله ی ابتدایی و اولیه ی تباری تکامل زبانهای گوناگون انسانها بوده است نیز موجه و بخردانه است.
بیانگر بودن که شناختی درست و معتبر است ظرفیتی برای استنتاج شناخت بیشتر دارد و آنهم در باره ی روند تدریجی تکامل و تکوین زبان هم بگونه ای تباری و هم بگونه ی فردی در روند یادگیری و بکارگیری زبان. در جملات فوق بگونه ای فشرده توضیحاتی داده شد ولی مفید بررسی و توضیح بیشتر این موضوع است.
اصل قابلیت بیان در فلسفه ی تحلیلی جان روجرز سرل (۱۹۳۲ م.)
اصل قابلیت بیان توسط جان سرل در کتاب کنش های گفتاری بحث و مطرح شده است[۴]. پس زمینه ی فلسفی این موضوع نظریات ویتگنشتاین در کتاب رساله منطقی-فلسفی است. پیش از آنکه این پس زمینه ی فلسفی و این اصل را بررسی نموده و توضیح دهیم و بسنجیم، مفید است که به مفهوم و بحث فلسفی در باره ی روی آورندگی توجهی مجدد کنیم. آنگونه که در بخش مربوط به مفهوم روی آورندگی توضیح داده شد، زبان و یادگیری و بکار گیری زبان همواره روی آورندگی را همچون شرط ضروری مقدم لازم دارد. بدون روی آورندگی نه واجها و کلمات و جملات زبان آموخته و آمخته می شوند و نه می توان آنها را بجا و متناسب بکار برد، شنید یا خواند و فهمید. زبان، تکوین و تکامل تباری زبان و یادگیری و بکار گیری فردی زبان روی آورندگی را همچون کنشی زیستی-حسی-ذهنی ملزم می کند. در این مورد به ظاهر بدیهی نمی توان به اندازه ی کافی توضیح داد که کنش های روی آورندگی پایه ای ترین کنش های زیستی-حسی-ذهنی هستند و زبان بدون کنشهای روی آورندگی نه تباری و نه فردی قابل تکوین و یادگیری و بکار گیری نبوده و نیست. به این مطلب درست که موضوع بحثها و بررسی های نه چندان متعددی بوده است، در نقد نظریات ویتگنشتاین در رساله منطقی-فلسفی و تز هفتمش می بایست توجهی دقیقتر شود تا تز هفتم آن کتاب متناسب و منصفانه نقد شود. طبق نظر ویتگنشتاین در کتاب رساله ی منطقی-فلسفی یا تراکتاتوس فقط جملات علوم تجربی و اخص هستند که می توان آنها را بگونه ای درست بیان کرد و فهمید و در باره ی آنچه نمی توان سخن گفت درآنباره بایستی سکوت کرد. جملات فلسفی نیز خارج از محدود ه ی جملات علوم تجربی و اخص هستند و به نظر ویتگنشتاین در واقع بیهوده و بی معنی هستند. این نظر را ویتگنشتاین در باره ی جملات کتاب رساله منطقی-فسلفی نیز مطرح کرده است:
(…)
۶.۵۳
روش درست فلسفه می بایست در واقع اینطور باشد: هیچ چیزی بیان نشود به غیر از آنچه قابل گفتن است، یعنی جملات علوم طبیعی و تجربی- حیطه ای که در واقع با فلسفه ربطی ندارد- و هنگامی که کسی خواست مطلبی متافیزیکی به زبان آورد، به وی اثبات شود که به برخی از نشانه های جملاتش معنی نداده است. این روش برای دیگران رضایت بخش نیست – آنها احساس نمی کنند که داریم فلسفه آموزش می دهیم– اما این روش تنها روش جدی فلسفه است.
۶.۵۴
جملات من بدینوسیله تبیین میکنند که هر کسی جملات من را بفهمد در آخر آنها را بی معنی تشخیص میدهد، در صورتی که بوسیله این جملات از آنها فراتر رفته باشد.( بایستی این جملات را همچون نردبانی دور بیاندازد وقتی از آن بالا رفته باشد.)
وی باید به این جملات غلبه کند، آنگاه جهان را درست می بیند.
۷
از آنچه نمی توان سخن گفت، در آنباره بایستی سکوت کرد.[۵]
این نظر را ویتگنشتاین تحت تأثیر نظریات و بحثهای دوره ی معاصرش در فیزیک و علوم تجربی مطرح کرده است و نمی توان به نظرگاه تونلی و عصبی و یکجانبه ای که در کتاب رساله منطقی- فلسفی است بی توجهی کرد. زبانی انتزاعی و ایده آل برای شناخت و توضیح دقیق تمامی پدیده های جهان یکی از خواستهایی است که در آن دوره اهمیت زیادی داشته است. توجهی به زبان روزمره و عادی و تساهل و انصافی فلسفی در آن کتاب دیده نمی شود بلکه عصبیتی جریان دارد که همچون یک سمفونی پر شور به تز هفتم ختم می شود:
از آنچه نمی توان سخن گفت، در آنباره بایستی سکوت کرد.
پیامد تأثیری که رساله ی ویتگنشتاین در حلقه ی وین داشته است و تأثیری که کتاب رساله روی اندیشمندان آن حلقه گذاشته است، اثبات پذیری همچون معیار اصلی در فلسفه بحث و مستدل می شود و مرزی کشیده می شود مابین جملات مفهوم و معنی دار و جملات نامفهوم و بی معنی و فقط علوم تجربی و اخص بنا بر نظر اثبات گرایان معنی دار و مفهوم هستند و مابقی جملات بیهوده و بی معنی هستند. این نظرگاه در پیامد توسط پوپر نقد شد . با اصل ابطال پذیری تقابلی با اصل اثبات پذیری اثبات گرایان در فلسفه ی علوم توسط وی مطرح شد که در شکل گیری نظریات سرل نیزغیر مستقیم تأثیر داشت. اما سرل با طرح اصل قابلیت بیان مشخصا در نقد و رد تز هفتم رساله منطقی-فلسفی موضع گیری کرده است و نظری به ابطال پذیری و نظریات پوپر نداشته است.
در نقد منصفانه ی نقل قولی که از ویتگنشتاین آورده شد، هر چند مختصر می توان به چند مطلب التفات و توجه کرد:
یکم. در طول تاریخ فلسفه و علوم، علوم طبیعی و تجربی و اخص از دل اندیشه ی فلسفی شکل گرفته اند و یا در ارتباطی تنگاتنگ با فلسفه بوده اند و تازه در این چند قرن اخیر علومی همچون فیزیک و شیمی و اختر شناسی و غیره تبدیل به رشته هایی منفک از فلسفه گردیده اند. بایستی به این توجه کرد که علوم طبیعی و تجربی و اخص حاصل اندیشه و نقد و سنجش و استدلال فلسفی بوده اند و تازه در این چند قرن اخیر از مشاهده و آزمون تجربی با وسایل و ابزار اندازه گیری و غیره بگونه ای وسیع استفاده شده است و تصویری که ویتگنشتاین از فلسفه القا میکند واقعیتی تاریخی و انضمامی ندارد و یکجانبه است.
دوم. در نگاه تونلی جاری در رساله ی منطقی-فلسفی این باور مستتر است که فقط یک نوع دیدگاه و منظر برای فهم و درک درست جهان و زندگی می تواند وجود داشته باشد. در این باور البته تمامی جملات همه ی زبانها نیز به زعم ویتگنشتاین فقط یک تک فرم منطقی بایستی داشته باشند.
سوم. تز هفتم رساله به تفاوتهای مابین انواع جملات و کلام از جمله کلام الکن، کلام رسا، کلام تحلیلی و کلام مستدل اصلا توجهی ندارد و از واقعیت تاریخ اندیشه ی فلسفی و علمی بدور افتاده است و در یک تعصب شکست باورانه درگیر مانده است.
چهارم. خود ویتگنشتاین پس از گفتگوها و بحثهایی از جمله با اقتصاد دان ایتالیایی – سرافا – در کتاب پژوهشهای فلسفی از نظراتش در رساله منطقی- فلسفی انتقاد می کند و کمابیش مشروح نظرات اصلی طرح شده در آن کتاب را رد میکند.
با این توضیحات که می توانستند مشروح تر باشند، بهتر می توان اصل قابلیت بیان مطرح شده توسط سرل را توضیح داد وآن را فهمید و سنجید.
در کتاب کنشهای گفتاری بخش یکم، سرل اصل قابلیت بیان را مطرح میکند[۶]. اصل قابلیت بیان اهمیت زیادی برای بررسی و بحث سرل در باره ی کنشهای گفتاری دارد که در تداوم بررسی و بحث آستین پیگیری و بسط داده شده است. تمامی استدلال پایه ی تئوری کنشهای گفتاری روی این اصل استوار است و در صورت سطحی نگری می تواند این اصل باعث بدفهمی و اشتباه در درک و فهم تئوری کنشهای گفتاری شود. هر آنچه بتوان آنرا منظور نظر کرد، می توان به زبان آورد. اینطور ابتدا سرل این اصل را توضیح می دهد. برای درک این مطلب مفید است که توجهی مجدد به روی آورندگی همچون پیش شرط اولیه ی یادگیری و بکار گیری زبان کنیم. هر آنچه با کنشهای روی آورندگی بلفعل شده منظور نظر شود قابل بیان است. اینکه هر آنچه منظور نظر شود قابل بیان است اما بدین معنی نیست که همواره بتوان آن را رسا و قابل فهم بیان کرد. یکی از دلایل این عدم قابلیت بیان آنچه منظور نظر شده این است که زبان آموخته و آمخته ای که در اختیار داریم امکان به کلام در آوردن منظور را ندارد. اما در این حالات نیز از نظر منطقی غیر ممکن نیست که به تدریج با آموختن و یا ابداع کلامی متناسب با منظور آنچه منظور نظر داریم را بیان کنیم. با ابداع مفاهیم تازه و یا آموختن زبانی دیگر این امکان را داریم که منظور مان را بیان کنیم و اصولا مانعی منطقی در این شکل که غیر ممکن باشد که منظور نظری را نتوان بیان کرد و بایستی در آنباره سکوت اختیار کرد، موجود نیست. در هر وضعیتی که غیر ممکن باشد منظور نظر را بیان کنیم، در وضعیتی موقتی قرار داریم و نه دائمی: چند سال پیش غیر ممکن بود که منظور نظرمان را بیان کنیم اما در طول این مدت آموخته ایم و به نظری که داشته ایم دقیقتر اندیشیده ایم و از ینرو می توانیم منظورمان را بیان کنیم. تذکری برای یادآوری مفید است که هر آنچه با کنشهای روی آورندگی منظور نظر شود و به مرور در زمانمکانهای های متغیر و گوناگون به آن فکر و اندیشه شود قابل بیان است. ابتدا نه چندان رسا ولی با تمرین و ممارست رسا قابل بیان خواهد شد. اندیشیدن به موضوعی بدین معنی است که آن موضوع را در محور اصلی این فعل – یعنی اندیشیدن – با زبان آموخته و آمخته بیاندیشیم. اندیشیدن بدون بکارگیری زبانی یا زبانهایی آموخته و آمخته ممکن نمی شود . هر آنچه بدان بتوان اندیشید قابل بیان است چون با واجها و کلمات وجملات زبانی آموخته و آمخته که رایج و عمومی و اجتماعی است اندیشیده ایم. در اینکه علتها و دلایل گوناگونی می توانند باعث شوند که از بیان آنچه به آن اندیشیده ایم عاجز باشیم یا خود داری کنیم و یا علتها ودلایل گوناگونی می توانند باعث شوند که نتوانیم به موضوعی بیاندیشیم جای شک و تردید زیادی نیست اما این علتها و دلایل اصل قابلیت بیان را در جنبه ی منطقی ملغی و منتفی نمی کنند. چون علتها و دلایل مانع می توانند برطرف شوند و دوما با تغییر شرایط نامناسب به شرایطی مناسب خودداری از بیان آنچه به آن اندیشیده ایم می تواند دیگر لزومی نداشته باشد. از اصل قابلیت بیان این نتیجه گیری را نمی توان کرد که با بیان منظور تأثیر گذاری دلخواه و قصد شده همواره بلفعل می شود بلکه اصل قابلیت بیان این مطلب درست را توضیح می دهد که هر آنچه به آن روی آوری شود و منظور نظر شود و به آن فکر شود بلقوه قابل بیان شفاهی و کتبی است. و این نیز بدین معنی نیست که آنچه شفاهی یا کتبی بیان می شود، الزاما از طرف دیگران فهمیده می شود. طبق تئوری کنشهای گفتاری برای هر گونه کنش گفتاری ممکن یک اصطلاح و مفهوم بلفعل و بلقوه موجود است. سرل اصل قابلیت بیان را بدینگونه با جایگزینهای فرمال جمله بندی منطقی نشان داده است:
جایگزین برای هر گونه معنی : X
جایگزین برای گوینده یا نویسنده : S
جایگزین یک اصطلاح یا مفهوم: E
جایگزین برای یک نظر: M
جایگزین برای حداقل یک اصطلاح موجود : ∃ E
جایگزین برای هر گاه اگر…. پس آنگاه : →
سرل اصل قابلیت بیان را با زبان فرمال منطقی اینگونه جمله بندی کرده است:
(S) (X) (S منظورش X → M (∃ E) ( E یک اصطلاح مطابق با X))
هر گاه اگر گوینده یا نویسنده ای نظری داشته باشد، قصد بیان منظورش را داشته باشد، قصد بیان مطلبی را داشته باشد پس آنگاه یک اصطلاح یا مفهوم یا جمله بلقوه یا بلفعل موجود است که مطابق با منظورش است و می تواند با آن نظر و منظورش را بیان کند.
همانطور که توضیح داده شد از اصل قابلیت بیان نمی توان نتیجه گیری کرد که همیشه این امکان هست که برای بیان منظور،یک اصطلاح موجود باشد یا ممکن است با برساختن یک اصطلاح جدید و بیان شفاهی و یا کتبی آن اصطلاح، تأثیر دلخواه و یا قصد شده روی شنونده و یا خواننده گذارده شود. تفکیکی ضروری لازم است مابین کنش بیانی یک کنش گفتاری و کنش فرا عبارتی یک کنش گفتاری. یا به بیانی ساده : مابین آنچه شفاهی و یا کتبی بیان می شود و قابل شنیدن و خواندن و فهمیدن است و تأثیری که می تواند روی شنونده ویا خواننده بگذارد می بایست تفکیک کرد. از اینکه آنچه می خواهیم بیان کنیم فهمیده نمی شود یا تأثیر دلخواه را نمی گذارد نمی توان این نتیجه گیری را کرد که می بایست از سخن گفتن خودداری و سکوت کنیم. به علتها و دلایلی گوناگون احتمالا سخنی که به زبان می آوریم فهمیده نمی شود و یا تأثیر دلخواه را نمی گذارد و یا پیامدهای ناخوشایند و یا ناگوار دارد و بدین خاطر سکوت میکنیم اما این سکوت نوعی اجبار نیست بلکه اختیاری است.لازم به توجه است که در بافتارهایی حقوقی، سیاسی، پزشکی، نظامی، امنیتی و از این قبیل گاهی برخی موظف به سکوت کردن می شوند اما این نافی درستی منطقی اصل قابلیت بیان نمی شود چون بلقوه امکان بیان سخن هست ولی دلایلی موجه یا غیر موجه باعث سکوت اختیار کردن می شوند زیرا برای مثال در صورت سخن گفتن در مورد مطلبی مجازات می شوند و یا به برخی آسیب وارد می شود و یا به دلایلی دیگر. این نیز لازم به توجه بیشتری است که خودداری از سخن گفتن اگر موجه و معقول باشد نوعی قابلیت است که ارزش زیادی دارد اما این خودداری موجه و معقول نیز از نظر منطقی نافی این نیست که هر آنچه منظور نظر شود بلقوه قابل بیان شفاهی و یا کتبی است، حال اینکه در شرایطی مناسب بیان شود و یا در شرایطی نامناسب بیان نشود. برای توضیحات بیشتر در باره ی خودداری از سخن گفتن در یکی از بخشهای قبلی این پژوهش پیش رو توضیحاتی نسبتا مشروح داده شد که توصیه می شود به آن توجهی مجدد شود.
همانطور که توضیح داده شد اصل قابلیت بیان مطرح شده توسط سرل واکنشی مستقیم به تز هفتم کتاب رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین بوده است و در درستی این اصل نیز جای شک و تردید زیادی نیست. سرل در انتهای این توضیحات ( که نقل به مضمون توسط نگارنده برگردان آزاد شد و در پیامد نیز می شود) می نویسد: با پذیرش فرضیه ی مبنا بودن کنش های گفتاری برای ارتباط و رسانش زبانی – در تفاوت با قائل بودن به اینکه مبنا واجها و کلمات هستند – و اصل قابلیت بیان، به نظر می رسد که یک سری نسبتهای تحلیلی موجود است که با معنی کنشهای گفتاری مرتبط است، و با اینکه گوینده ویا نویسنده با آنچه بیان کرده و میکند چه منظوری داشته و دارد، و با اینکه جمله ای که بیان شده است و می شود چه معنی ای دارد، و با اینکه گوینده یا نویسنده با بلفعل کردن یک کنش گفتاری چه قصدی داشته و دارد و با اینکه شنونده و یا خواننده آنچه بیان شده و می شود را چگونه می فهمد و در سطح تحلیلی عموم و رایج زبان، کدام قواعد برای کلمات و جملات بیان شده تعیین کننده بوده اند وهستند. سرل برخی از این نسبتهای تحلیلی را در چهار بخش بعدی کتاب کنشهای گفتاری بررسی نموده است[۷]. در اینجا از وارد شدن در این بررسی و بحث خودداری می شود چون قصد بررسی و توضیح اصل قابلیت بیان بود تا بتوانیم مابین این اصل و مفهوم بیانمندی تفکیک کنیم.
با این توضیحات که می توانستند مشروح تر باشند با اصل قابلیت بیان تا حدی آشنا شدیم و این آشنایی اگر چه آنقدر زیاد نیست اما از اشتباه گرفتن این اصل با مفهوم بیانمندی پیشگیری می کند و همچنین ادامه مسیر این پژوهش را هموار می کند. در صفحات فوق به مفهوم بیانمندی کوتاه اشاره ای شد و توضیحی کوتاه در این باره داده شد. در پیامد اندیشه ی متبلور در این مفهوم را بررسی و بحث می کنیم.
لایه های بیانمندی
پس از توضیحاتی که در سطور فوق در باره ی مفاهیم مشابه با مفهوم بیانمندی داده شد، در پیامد به لایه های بیانمندی توجهی مجدد می کنیم و آنها را بررسی و بحث می کنیم:
|
لایه های بیانمندی |
|
لایه ی قابلیتهای حواس |
|
لایه ی قابلیتهای احساسی |
|
لایه ی قابلیتهای فرهنگی |
|
لایه ی قابلیتهای ادراکی |
|
لایه ی قابلیتهای کلامی |
پیش از اینکه این لایه ها را که تباری و فردی تکوین و تکامل یافته و می یابند بررسی و بحث کنیم، می بایست به این مطلب به ظاهر بدیهی توجه بیشتری کنیم که تمام این لایه های قابلیتهای بیانمندی فقط وفقط در صورتی بلقوه یا بلفعل امکان تکامل و رشد داشته و دارند که بدنهای ما انسانها موجود باشند. بدن و اندام های ما انسانها در طول تاریخ تکامل و فرگشت تغییراتی کرده است و در طول رشد فردی نیز تغییراتی می کند. از جمله این تغییرات در روند تکامل و رشد تباری و فردی که برای موضوع اصلی این پژوهش مهم است راه رفتن روی دو پا، آزاد شدن دستها و انگشت شصت برای گرفتن و چیدن ، میدان دیدن با چشمها و حرکات دستها و انگشتان، رشد مغز در بخشهای مربوط به بکارگیری و فهمیدن زبان، تکامل تباری و رشد فردی هنجره و تارهای صوتی برای بیان اصوات گوناگون و شنیدن اصوات نداها و واجها و کلمات زبانها هستند.
این اشاره ی کوتاه در اینجا کفایت میکند تا زیر عنوان مفهوم بیانمندی لایه های قابلیتهای بیانمندی را مورد توجه قرار دهیم، اما متداوم بایستی به این متوجه بمانیم که بدون پایه های قابلیتهای بدنی واندامی هیچ یک از این لایه های دیگر قابل تکامل و رشد نبوده اند و نیستند، چرا که حواس ما انسانها قابلیتهایی از اندام و بدن ما هستند.
برای اینکه روند بررسی و توضیحات و تحلیل در پیامد متمرکز و هدفمند هموار شود، مفید است که با یک پرسش پیش برویم و در تداوم پاسخها ی ممکن و لازم، پرسشهایی دیگر طرح کنیم که در مقایسه دقیقتر هستند:
قابلیتهای حواس ما انسانها چگونه تکوین و تکامل یافته اند؟
برای پاسخگویی اولیه به این پرسش از چندین کتاب مرجع در باره ی زیستشناسی و روانشناسی حواس استفاده می شود[۸].
قدمت حواس ما انسانها بسیار بیشتر از زبانهای ما انسانها است و بقولی ما انسانها بسیار بهتر می بوییم تا اینکه بیاندیشیم! بیان این نقل قول به مضمون بدین معنی نیست که به خطاپذیری حواس بی توجهی کنیم و به اشتباه صد در صد به حواسمان اطمینان کنیم. اما در این کلام که در روند اندیشیدن در مقایسه با بوییدن یا چشیدن به مراتبی بیشتر ضعف داریم نمی توان ایراد زیادی گرفت. یکی از دلایل این ضعف نیز پیچیدگی بیشتر زبانها و نمادین بودن زبانها است که همچون جایگزینهایی برای تمامی امور و موارد پدیده ها قابل استفاده و بکار گیری هستند. برای مثال وقتی طعم توت فرنگی را بخواهیم بچشیم فعالیتی زیاد و نمادین و پیچیده ای در مقایسه با اندیشیدن در باره ی چگونگی طعم توت فرنگی و یا روال کشت و برداشت این میوه لزومی ندارد. چشیدن طعم توت فرنگی با دهان و زبان و دستگاه گوارشی در مقایسه با بررسی و تحقیقی که در باره کشت و برداشت توت فرنگی و طعم آن با بکار گیری زبان می کنیم بسیار بیشتر قابل اطمینان است چون در مقایسه راحت است.
در طول تاریخ تکامل جانداران به تدریج ارگانهای حسی تکوین یافته اند و ارگانهای حسی ما انسانها نیز در تداوم این روند بسیار طولانی تکوین یافته اند. برای نمونه تاریخ تکامل حس بینایی با گیاهان اولیه ای که میلیاردها سال پیش وجود داشته اند بتدریج شکل گرفته است. گیاهان اولیه برای نور و تاریکی حساس بوده اند و برای فتوسنتز و سبزینه علاوه بر مواد آلی در خاک و آب به نور احتیاج داشته اند. بدیهی است که گیاهان ارگانهای حسی بینایی همچون چشم ندارند که در آنها تصاویر جهان پیرامونی بازنمایی شود، اما گیاهان می توانند نور را حس کنند و به نور واکنش محدود و آرام با سمت حرکت رشدشان نشان دهند.عموما گیاهان در جهتی که نور آفتاب می تابد رشد میکنند. یکی از شناخته شده ترین تک سلولی ها، اویگلنا[۹] که گیاه میکروسکوپی کوچکی است و به اشتباه در زبان غیر تخصصی “جانورچشمدار” نامیده می شود، تصوری نسبتا واضح از تکامل ابتدایی قوه بینایی بدست میدهد که حدود دو تا سه میلیارد سال کارآئی داشته است و هنوز نیز دارد. اویگلنا تقریبا همه جایش شفاف است اما در وسط بدنش یک لکه ی غیر شفاف دارد که به یک طرف ساختارسلول که به نور حساس است ( این قسمت از سلول لکه ی چشمدار نامیده می شود) سایه می اندازد. این”چشم” ایوگلنا فقط می تواند حس کند که آیا نور یا سایه رویش می افتد. در روند تابش نور این گیاه تک سلولی به جلو حرکت میکند و بدینطریق که سایه ای روی لکه ی قرمز چشم می افتد و بدن این گیاه تک سلولی وضعیتی خاص در قبال نور از خود نشان میدهد. تجزیه تحلیلهای شیمیایی این لکه ی بینایی ابتدایی این تک سلولی نشان داده اند که موادی دارا هستند که در ترکیب و ساخت با سلولهای قوه بینایی چشمهای ما انسانها خویشاوند هستند.
پیش از حدود ششصد میلیون سال اولین جانوران بدون مهره روی زمین به تدریج تکوین و تکامل یافته اند. جانوارن به اصطلاح “بدوی” همچون کرمها و حلزونها دارای سلولهای حساس به تابش نور هستند و اغلب نیز دارای دو عدد چشم که در دو طرف سرهایشان قرار دارند ، و در کله فرو هستند. وقتی در باره ی کله های کرمها صحبت میکنیم، منظور دقیق آن سمتی از بدن کرمها است که درسمت حرکت به جلوی کرمها قرار دارد. اینکه سلولهای حساس به تابش نور در بدن کرمها در کله هایشان فرو هستند نه فقط این مزیت را دارا است که از صدمه دیدن حین حرکت به جلو بهتر حفاظت میشوند بلکه برای کسب اطلاعات محیط زیست نیز کارآمد است: هر چقدر حفره ی بینایی عمق بیشتری داشته باشد، نور بایستی عمودی و مستقیم وارد حفره ی بینایی شود تا به زمین برسد. به بیانی دیگر با این شیوه ی بینایی نه فقط می توان تشحیص داد که آیا نور می تابد یا نمی تابد، بلکه میتوان تشخیص داد که از کدام سمت نور می تابد یا نمی تابد و بدین طریق می توان حرکت در محیط را نیز تشخیص داد چون یک منبع متحرک تابش نور در حفره ی بینایی سایه هایی متحرکی ایجاد میکند و بدینطریق که سلولهای حساس به تابش نور موجود در حفره ی بینایی پیاپی هم تحریک می شوند.
در روندی با میلیونها سال به تدریج چشمهای جانورانی که بدنی پییچیده تر از جانوران بدوی داشته اند، تکوین یافته است: حفره ی بینایی در سمت بیرونی مدام تنگ تر شده تا “سوراخهای چشمها” یا به بیانی دیگر مردمک چشم بوجود آید. محیط درونی چشمها متداوم و به تدریج فرمی کروی تر شده است. اینگونه فرمی – مردمک چشم – به مراتب امکان بینایی بیشتری از حفره ی بینایی دارا است: سوراخ بینایی یا مردمک چشم اشعه های نور را جمع می کند و این اشعه های نور مطابق با محیط بیرون سوراخ بینایی اگر چه برعکس، در درون سوراخ بینایی بازنمایی می شوند. به بیانی دیگر: در این مرحله ی تکامل قوه بینایی و چشمها جهان بیرونی جانوارن در درون جانوارن منعکس می شود!
اما در اینباره که چگونه سلولهای حساس به تابش نور در تداوم تکامل یافته اند هنوز دانشی حاصل نشده است، برای مثال هنوز نمی دانیم که آیا جانوارن دارای سوراخ بینایی می توانسته اند رنگها را تشخیص دهند یا اینکه فقط یک رنگ را و یا اینکه تا حدی محدود رنگها را تشخیص می داده اند. همچنین نمی دانیم که آیا سلولها ی بدن جانوارن بدوی همگی یکسان به نور حساس بوده اند و یا مثل انسانها متفاوت و بدین شکل که برای دیدن تیره گی و روشنایی بین سلولها ی حساس به نور و تاریکی فرقی هست. در چشمهای ما انسانها دو نوع مختلف سلول بینایی موجود است: سلولهایی که به روشنایی حساس هستند و سلولهایی که به تاریکی حساس هستند.
در تداوم روند تکامل چشمهای جانوران ضعف دیگری در قوه بینایی برطرف شده است که مردمک ثابت و بدون حرکت چشمها بوده است: یک بازنمایی کمابیش دقیق در حفره ی بینایی ممکن می شود اگر مردمک تنگ باشد و از طرفی دیگر برای این امکان نور زیادی لازم است و بدین خاطر نور زیادی وارد سوراخ بینایی می شود. راه حلی که روند تدریجی تکامل میسر کرده است، بهبود دو مورد متفاوت در سوراخ بینایی بوده است: اولا مردمک آنگونه به تدریج تغییر کرده است که قابل تحرک شود و دوما جلوی سوراخ بینایی با یک عدسی بسته شده است. تا چه حدی تز دیتفورت ( زیستشناس ۱٩۷۶) که بسته شدن چشمها با عدسی در درجه اول برای حفاظت مردمک چشمها بوده است، صدق میکند قابل سنجش و آزمون نیست اما تا این حد می توان بدرستی تشخیص داد که چشمهایی با مردمک متحرک و قابل بسته شدن با یک عدسی و پلک روی عدسی به مراتب امکان گزینشهایی بیشتربرای حس کردن روشنایی و تاریکی و رنگها و محیط را میسر کرده است. مردمک متغیر می تواند روشنایی و دقت دید بیشتری را در بازنمایی تنظیم کند و عدسی و درون چشم با پلک محافظت می شود و عدسی با نقطه ی دید متغیر، روشنایی و وضوح بازنمایی را بیشتر میکند. علاوه بر این می تواند دقت بازنمایی در وابستگی به دوری و نزدیکی فاصله ی جانوران به برابرایستاهای محیط زیستشان را برای دیدن افزایش دهد. در این مرحله ی تکامل قوه بینایی و آناتومی چشمها به مرحله ی تکامل تمامی جانوران مهره دار می رسیم که با تفاوتهایی با قوه بینایی و آناتومی چشمهای ما انسانهای معاصر تطابق دارد. اما انواع متفاوت قوه بینایی و چشمهای جانوارن نشان می دهند که قوه بینایی و چشمهای ما انسانها در مقایسه با قوه بینایی و چشمهای برخی جانوران به هیچ وجه پیشرفته و تکامل یافته نیستند. برای مثال ماهی آنابلبس میکرولپسیس چشمهایی پیچیده تر و قوه بینایی کارآمد تری دارد که هم برای دیدن در سطح آب و هم برای دیدن در آب قابلیت دارد. اما اندازه ی چشمهای پستانداران نخستین پایه[۱۰] در تناسب با اندازه ی بدنشان بسیار بزرگ است و این اندازه از سویی ممکن می کند که نور بیشتری وارد چشمها شود و از سویی تعداد سلولهای حساس به روشنایی و تاریکی بیشتری دارا باشد، و اندازه ی یک ارگان زیستی تا حدی محدود به عملکردهای آن ارگان ارتباط دارد وقابلیت آن را نشان می دهد. اینکه آیا جانورانی که حدود شصت میلیون سال پیش می زیسته اند آناتومی و قابلیتهای قوه بینایی و چشمهایی داشته اند که مثل ما انسانهای معاصر بوده است بسیار بعید است و روندی حدود سی میلیون سال دیگر تکامل ضروری بوده است تا سیستم عصبی ای تکوین یابد که پروسه هایی پیچیده همچون تخمین مسافت و تشخیص برابرایستاها ی محیط زیست را میسر و ممکن کند.
پرسش مهم دیگری را هر چند کوتاه مفید است که در نظر بگیریم و آن نیز مربوط به تعداد و جا و مکان چشمهای جانوارن و انسانها می شود: به این بایستی اشاره کرد که تعداد زیادی از بی مهرگان چندین ارگان بینایی روی کله شان دارند. برخی دیگر از بی مهرگان بیش از دو عدد ارگان بینایی داشته اند و دارند که روی بدنشان در جاههای مختلف بوده اند و هستند. اما اصولا مهره داران دو عدد چشم روی کله شان دارند که در دو طرف کله شان و در موازات هم هستند. پرندگان و ماهی ها اغلب دو عدد چشم دارند و در دو سمت متفاوت می توانند نگاه کنند. چشمهای ما انسانها فقط در یک سمت می توانند نگاه کنند، واین بدین معنی است که میدان دید هر دو چشمها همدیگر را می پوشانند. میدان دید چشمهای پستانداران با میدان دید کمابیش افقی،در یافت و ادراک اطلاعات محیط زیست را در سطوح افقی ممکن می کنند و این نیز بدین دلیل است که پستانداران اغلب روی سطوح افقی زمین حرکت می کنند. همپوشانی میدان دید پستانداران نخستین پایه بزرگتر از باقی انواع جانوران است.( کامپل ٩۷۴ ۱) . از این فاکت یا امر واقع می توان استنتاج کرد که پستاندارن نخستین پایه بهتر از چشمهای جانوارن دیگر قابلیت دید سه بعدی دارند و همچنین تخمین مسافت را بهتر می توانند با دیدن انجام دهند. دقت دید مکان سه بعدی مزیتهای متعددی برای جانورانی دارد که روی درختها بالا می روند و از شاخه ای به شاخه ای دیگر می جهند و برابر ایستاهای گوناگون محیط زیستشان را می خواهند تشخیص دهند.
در ادامه هر چند مختصر به تکامل قوه شنوایی و گوشها توجه می کنیم. درحالیکه شروع تباری تکامل قوه بینایی و چشمها عملا با شروع تکامل گیاهان تلاقی میکند، شروع تکامل قوه شنوایی و گوشهای ماقبل گوشهای ما انسانها ابتدا با بوجود آمدن حیوانات شروع شده است. برای گیاهان یک ارگان حسی که قادر باشد حرکت نوسان هوا را تشخیص دهد، آنچنان فایده ای ندارد. در پژوهشهای فسیلهای باقی مانده ی ماهی ها ی حدود پانصد میلیون سال پیش، گوشهای درونی یافت شده است که پیشقراول گوشهای پستانداران نخستین پایه و در پیامد ما انسانها بوده است: دوعدد مجاری نیم دایره ای[۱۱] (که برای حفظ تعادل کارآمد بوده اند و هستند) و اندام خط جانبی[۱۲] که در زمان معاصر نیز ماهی ها برای شنیدن دارا هستند: سلولهای حساس به صوت در بادکنک شناوری. بادکنک شناوری یا بادکنک ماهی، اندامی پر از گاز داخل بدن است که به قابلیت بسیاری از ماهیان استخوانی و نه ماهیان غضروفی در کنترل شناور بودنشان کمک میکند. این اندام به ماهی های استخوانی کمک میکند بدون اتلاف انرژی برای شنا، در عمقی که هستند باقی بمانند. علاوه بر این، بادکنک شناوری، به عنوان یک محفظه ی تشدیدگر یا به بیانی دیگر رزونانسی، برای تولید یا دریافت صوت عمل میکند. بادکنک شناوری از نظر تکاملی هم ساخت با شش در دیگر جانوارن است. چارلز داروین در کتاب ” منشاء انواع” به این موضوع اشاره میکند و استدلال می کند که ریه موجود در مهره داران هوازی از بادکنک شناوری ماهی ها منشاء گرفته است. پس از آنکه اولین گیاهان آبزی حدود چهارصد و بیست میلیون سال پیش به ساحلها و کرانه های مناطق خشک زمین پیشرفت و به اصطلاح کوچی تدریجی کردند، پیامد این مرحله ی تکامل حدود شصت میلیون سال بعد اولین جانوارن مهره دار آبزی این روال را پیگیری کردند و به مناطق خشک زمین آمدند. گذر و ترک زیست درآب به سوی زیست در خشکی زمین چالشهای تکاملی متعددی برای استخوانبندی، ششها، سیستم بینایی و شنوایی جانوران همراه داشته است. برای قوه شنوایی تغییر و گذر از زیست در آب به خشکی دشواری بیشتری داشته است چون گوش درونی پر از مایع است و برای هدایت صوت در آب مشکل سازگار نمودن صوت با مایع گوش درونی پیش نمی آید ( صوت در آب با سرعتی حدود پنج برابر بیشتر از صوت در هوا منتقل می شود.) اما مشکل عدم سازگاری صوت با مایع درونی گوش در هوا پیش می آید. روند تکامل تدریجی راه حلی را ممکن کرده است تا این مشکل حل و برطرف شود و این راه حل شکلگیری گوش میانی بوده است که دارای یک پرده ی گوش و استخوانچه های گوش ( استخوان چکشی، استخوان سندانی و استخوان رکابی) بوده است. بوسیله ی پرده ی گوش و استخوانچه های گوش میانی فشار ناشی از ارتعاش صوت در هوا با مایع درونی گوش بگونه ای متناسب و متعادل تغییر داده و سازگار می شود.
اولین خزندگان که حدود سیصد و پنجاه میلیون سال پیش هم در آب و هم در خشکی می زیسته اند، دارای گوش میانی و گوش درونی بوده اند اما گوش بیرونی نداشته اند. این آناتومی گوش خزندگان باقی مانده اما زمانی که در روند تکامل در طی حدود پنجاه میلیون سال پرندگان اولیه از سویی و از سویی دیگر پستانداران تدریجی تکوین و تکامل یافتند، تغییرات زیادی در ساختار گوش میانی و گوش درونی شکل گرفت و همچنین گوش بیرونی پستاندران با لاله گوش که قابل دیدن و عموما قابل حرکت دادن است و شنیدن در سمتهای مختلف را بسیار آسان می کند، تکوین یافت. مهمتر از قابل دید شدن گوش بیرونی، تغییرات غشای بازیلار حساس به صوت در گوش درونی بوده است. این غشای حساس به صوت در گوش پستانداران بلندتر و نازک تر از غشای بازیلار گوش پرندگان و خزندگان است. بزرگ شدن این غشاء در گوش دورنی مزیتهایی برای شنوایی و تحلیل ظرایف صوتی دارد: ترکیب اصوات و فرق مابین گوش سمت راست و سمت چپ بهتر می توانند تشخیص داده شوند. علاوه بر این در گوشهای پستانداران این غشاء سفت تر استحکام دارند از غشاء گوش درونی پرندگان و یا خرندگان و این پیامدش این است که اصوات زیر با امواج کوتاهشان بسیار بهتر قابل شنیدن و تشخیص می شوند از اصوات بم.( مقایسه کنید: فلایشر۱٩۸۴).
اولین پستاندارن بسیار کوچکتر از اکثر خزندگان بوده اند اما زمانی که دایناسورهای خزنده حدود صد میلیون سال پیش منقرض شدند، پستاندارن بزرگتر و متنوع تر شدند. برای مثال در روند تکاملی حدود هفتاد میلیون سال پیش خفاشها و دلفین ها با سیستم شنوایی فوق صوت برای جهت یابی تکوین یافت. و همزمان نهنگهای آبی رنگ با سیستم شنوایی و ارتباطی اصوات بم عمقی تکوین یافتند. این نمونه هایی از سیستمهای گوناگون حس شنوایی جانوران است که در اینجا فقط به آنها اشاره می شود. پستاندارن نخستین پایه ی ماقبل انسانها در مقایسه سیستم شنوایی قوی و کارآمدی نداشتند ولی در عوض سیستم بینایی و چشمهایی کارآمد داشتند.
در طول مدتی که جانوران ماقبل انسانها از چهارپایان به دو پایان و راه رفتن روی دو پا تکامل یافتند، فرم عمومی کله ی چهارپایان که کشیده است به فرمی مسطح تکوین یافت و این جای بیشتری برای مغز و گوش میانی ایجاد کرد واین فرم کله ستون فقرات عمودی و قابلیت حرکت دادن کله به بالا و پایین را ممکن کرد. فضای گوش میانی در دوران یخبندان منبسط شده است و این انبساط گوش میانی که حدود دو میلیون سال پیش بوده، فرم گوش میانی است که ما انسانهای معاصر نیز دارا هستیم.
در ادامه هر چند مختصر و فشرده به روند تکامل اعصاب حس بینایی و حس شنوایی توجه میکنیم. لازم به توجه است که در این نوشتارفقط دو حس بینایی و شنوایی بررسی می شوند و این بررسی و توضیحات نیز به مراتبی بیشتر می توانستند مشروح و دقیق باشند اما به همین حد از توضیحات نگارنده کفایت میکند. یکی از دلایل این بسنده کردن به توضیحات مختصر و فشرده نیز این است که توضیحات در باره ی زیستشناسی و روانشناسی حواس در این پژوهش کاربردی است وبرای پژوهش موضوع اصلی این نوشتارهاست که تا حال مجازی منتشر شده اند. بررسی و توضیحات مشروح در باره ی قابلیتهای حواس پژوهشی جداگانه لازم دارد.
چون سیستم اعصاب بدنهای جانوران در مقایسه با استخوانهای بدن جانوران و از جمله استخوانچه های گوش دوامی پایدار ندارد، امکانات بسیار کمی موجود است تا شناختهایی در باره ی تکامل تباری سیستمهای اعصاب جانوران میسر شود. راه حلهایی که برای شناخت علمی تبارهای سیستم اعصاب جانوران بکار برده می شود، یکی این است که بین جانوران گوناگون تکامل یافته تر مقایسه کنند و راه دیگرنیز این است که بین مراحل رشد فردی سیستم اعصاب جانوران گوناگون مقایسه کنند. در مقایسه ی جانوران تکامل یافته تر با هم این شناخت حاصل شده است که در روند تکامل سیستم عصبی قوه بینایی بزرگ تر شده است. همچنین تشخیص داده شده است که جانوران در مقایسه بدوی تری همچون قورباغه ها سلولهای عصبی متراکمی در شبکیه ی چشمهایشان دارند که محرکهای الکتریکی را فقط هنگامی منتقل میکنند که محرکهای بینایی ویژه ای پدیدار شوند، برای مثال مرزهای دید دقیق مابین تاریکی و روشنایی، حرکتها، گوشه ها یا تغییر درجات روشنایی. اینگونه قابلیت استخراج ویژه گی های گوناگون در بینایی بسیاری از جانوران تکامل یافته تر نیز موجود است، اما نه در بینایی تمامی جانوران و بدین دلیل نمی توان این شناخت را به تبار تمامی جانوران تعمیم داد. آنچه می توان بدرستی تشخیص داد این است که جانوران در روند رشد فردی بایستی محرکهایی مناسب دریافت و ادراک کنند تا قادر شوند استخراج ویژه گی های حسی را بیاموزند. اصطلاح تخصصی “استخراج ویژه گی ها[۱۳]” به زبان ساده و روزمره بدین معنی است که از محرکهای معلوم و مشخص حسی، ویژه گی های نامعلوم و نامشخص نتیجه گیری می شود. روشنی و تاریکی یک برابر ایستا همچون یک بخش از محیط زیست هر یک معلوم و مشخص است اما مرز مابین روشنی و تاریکی همان برابر ایستا و محیط پیرامونی اش در مقایسه نامعلوم است و با استخراج ویژه گی مرز مابین روشنایی و تاریکی تشخیص داده می شود. برای مثال مرز مابین بدن یک طعمه برای قورباغه و محیط پیرامونی همان طعمه یک ویژه گی متفاوت از روشنایی و تاریکی آن طعمه و محیط پیرامونی است که با حس بینایی قورباغه استخراج شده و تشخیص داده می شود.
ساختار اعصاب بینایی پایه ی تمامی جانوران دارای گیرنده های حساس به نور روی شبکیه ی است که در دورن چشمهایشان است و با تابش نور برانگیزش یا به بیانی دیگر تکان الکتریکی به سلولهای اعصاب منتقل می کنند. این سلولهای اعصاب بینایی بیشترین اطلاعات را از گیرنده های حساس به نور جمعبندی میکنند و آنها را به تارهای اعصاب بینایی منتقل میکنند. در این جمعبندی مقداری از اطلاعات از دست می رود که البته در بینایی جانوارن تکامل یافته تر در پروسه هایی ویژه جبران می شود: روی شبکیه ی چشمهای پستانداران نخستین پایه گیرنده های حساس به روشنایی و تاریکی متفاوتی موجود است که سه نوع متفاوت هستند. از سویی برای حس کردن و تشخیص شدت نور کم گیرنده های مخصوصی(سلولهای میله ای یا استوانه ای یا استوانه ها[۱۴] که برای حس کردن روشنایی و تاریکی و نور کم هستند) موجود است و از سویی برای حس کردن و تشخیص رنگها گیرنده های مخصوصی موجود است( سلولهای مخروطی یا مخروط ها[۱۵] که برای حس کردن رنگها و جزئیات اجسام هستند) و روی شبکیه ی چشمان پستاندارن نخستین پایه یک لکه ی زرد مرکزی موجود است که روی آن بسیاری از گیرنده های حساس به رنگها قرار دارند. لکه ی زرد بخشی از شبکیه است که بیشترین حساسیت به نور را دارد و موجب دید مستقیم و واضح می شود. لکه ی زرد یا ماکولا[۱۶] شکلی بیضوی و حاوی رنگدانه های زرد و در نزدیکی مرکز شبکیه است. گودی مرکزی یا فووآ[۱۷] که بیشترین تراکم یاخته های مخروطی چشم را داراست در لکه ی زرد قرار دارد. یاخته های مخروطی گونه ای از یاخته های گیرنده ی نور هستند که به مغز توانایی دیدن رنگها و جزئیات ظریف اشیاء را می دهند و بیشتر در نور قوی تحریک می شوند. بخش لکه ی زرد که در انتهای چشم و در راستای مردمک قرار دارد در دقت و تیزبینی چشم نقش دارد. قطر لکه ی زرد چشمهای ما انسانها حدود ۲ میلی متر است. قابلیت دیدن رنگها ، آنگونه قابلیت بینایی است که ما و بسیاری از جانداران را قادر می کند، امواج الکترومغناطیسی متفاوت طیف نور را تفکیک کنیم. این قابلیت در تمامی حیات جاندارن دیگر نیر به درجاتی موجود است. طیف دریافت حسی و تفکیک شده ی امواج الکترومغناطیسی نور در قابلیت بینایی جانداران گوناگون متفاوت است. برای اینکه سیستم بینایی جاندارانی امواج الکترومغناطیسی نور به شکل رنگها را تفکیک کنند حداقل دو نوع مختلف گیرنده های حساس به نور لازم دارند که سلولهای استوانه ای و یا میله ای و سلولهای مخروطی هستند.َامواج الکترومغناطیسی ای که توسط ما انسانها قابل دریافت حسی و ادراک حسی هستند و بینایی ما را مشخص میکنند، مابین ۳٩٠ تا ۷۶٠ نانومتر هستند. جانوران دیگر قادر هستند امواج کوتاه درمحدوده ی ماورای بنفش و یا امواج بلند مادون قرمز را ببینند.
تفکیک طیف امواج الکترومغناطیسی نور با چشمها و رنگها
اینکه آیا رنگها عاری از اینکه جاندارانی با قوه ی بینایی موجود باشند، وجود دارند یا نه، پرسشی دیرین در فلسفه و علوم زیستشناسی و غیره بوده است و در اینجا هر چند مختصر بیفایده نیست که به این پرسش و پاسخی فشرده توجه کنیم. ابتدا بایستی به این مورد درست توجه کنیم که این پرسش از وضعیتی پرسا می شود که ما راهی به شناخت آن نداریم. نمی توانیم از بیولوژی و زیست خودمان آنگونه فاصله بگیریم که بدور از هر گونه حیات انسانها جهان را بشناسیم. این مورد درست اما بدین معنی نیست که هیچگونه امکان منطقی برای پاسخگویی به این پرسش را نداشته باشیم. قادریم از نوع خودمان فاصله بگیریم و از منظرهای دیگر جهان را بکاویم. این قابلیت فاصله گیری البته نسبی است و همچنین بر اساس استنتاج قیاسی است. چون فیزیولوژی و زیست اندامی ما در تأثیر و تأثر و روابط تنگاتنگی با محیط زیست و جهان شکل گرفته است در روند تکامل بینایی و حواس دیگر تفکیک تفاوتهای فیزیکی نور و یا صوت و محرکهای دیگر می بایست بگونه ای قابل تفکیک و تشخیص می شدند و رنگها شاخصهایی هستند برای تفکیک و تشخیص طول موجهای متفاوت نور که سوای قوه بینایی رنگی ندارند و با قوه بینایی و آناتومی قوه بینایی جانوران برای هدف تشخیص بهتر محیط زیست در روند تکامل اندامهای حسی متوازن و متناسب با طیف نور و تفکیک امواج متفاوت این طیف، رنگها به جهان پیرامون با تکامل اندامی جانوارن و ما انسانها به بیانی تساهلی توسط سیستم عصبی مغز برساخته شده اند. رنگها توسط اعصاب بینایی چشمها بوجود می آیند. سه نوع سلول مخروطی متفاوت برای رنگهای آبی، قرمز و زرد امواج الکترومغناطیسی قابل حس و دید را به کانالهای متخالف تولید رنگها منتقل و ورارسانی میکنند و در مرحله ی بعدی این داده های ورارسانده شده بگونه ای متناسب دستگاه عصبی بینایی فر آورده و دگرگون می شوند و در مرحله ی بعدی با فهمیدن و بکار گیری زبان رنگها قابل تشخیص و مشخص نمودن می شوند. لازم به تذکر است که تعدادی معدود از رنگها را ما انسانها با بکار گیری زبان مشخص می کنیم که در مقایسه با تنوع زیاد رنگها بسیار محدود است. رنگها دریافتهای حسی ای هستند که توسط سیستم بینایی و مغز برساخته میشوند. رنگها با امواج الکترومغناطیسی متفاوت طیف نور یکسان نیستند. جهان و محیط زیست را بایستی برای حفظ و تداوم بقاء تا حد ممکن درست تجزیه تحلیل کرد و تفاوتها و شباهتها را درست تفکیک کرد و تشخیص داد و ازینرو نبوغ طبیعی روند تکامل اندام جانوران و انسانها بدین خاطر ایجاد سلولهایی گوناگون حساس به تفاوتهای امواج طیف نور به شکل رنگها بوده است تا طیف نور که امواج متفاوتی دارد از هم قابل تفکیک و تشخیص شود. رنگها در سیستم عصبی مغز جاندارن بوجود می آیند تا امواج متفاوت طیف نور قابل تفکیک و تشخیص شوند. رنگها نوعی دریافت حسی هستند که برای تفکیک سطوح مختلف برابرایستهای مادی و عینی مختلف کارآمد هستند. منظور از نوعی دریافت حسی البته بدین معنی است که مابه ازای این دریافت حسی عینی و مادی است که طول موجهای بدون رنگ و متفاوت طیف نور هستند که روی سطوح برابرایستاهای گوناگون مادی و عینی تابیده و جذب و منعکس می شوند. می توان در انتقاد این توضیحات در باره ی رنگها البته گفت که برای مثال دیدن سراب در کویر نیز نوعی دریافت حسی است ولی مابه ازایی مادی و عینی ندارد و بدین دلیل رنگها نمی توانند فقط نوعی دریافت حسی باشند! این انتقاد به این مورد درست بی التفاتی می کند که برخی دریافتهای حسی البته به خطا می روند و اصولا قابلیتهای حواس گاهی کارکردی درست ندارند و از جمله دیدن سراب در کویر یا منطقه ای خشک و آفتابی دریافت و ادراک حسی درستی نیست. برخی دریافتها و ادراکات حسی درست هستند و برخی دریافتها و ادراکات حسی نادرست هستند. چون دیدن سراب در کویر نوعی دریافت و ادراک حسی اشتباهی است نمی توان مدعی شد که تمامی دریافتها و ادراکات حسی اشتباه هستند و از اینرو به این تعریف که رنگها نوعی دریافت و ادراک حسی هستند، انتقادی بجا و معقول وارد نمی شود و این ایراد منتفی است. البته بایستی اذعان کرد که این تعریف از رنگها به مراتبی بسیار بیشتر بایستی بررسی و پژوهیده شود ولی در این حد که به پرسش دیرین در فلسفه در باره ی وجود یا عدم وجود عینی و مادی رنگها پاسخی داده شود، این تعریف کفایت میکند و این فی الواقع کم و ناچیز نیست و به دانش ما می افزاید. لازم به توضیحی مختصر است که تمامی محرکهای حسی مابه ازای مادی و عینی دارند اما این بدین معنی نیست که محرکهای حسی یک به یک با دریافت و ادراک حسی مطابقت میکنند. محرکهای حسی توسط ارگانهای حسی و سیستم عصبی مغز جاندارن پرورده و ورارسانی می شوند و تغییری متناسب با نیازها و منافع زیست و اندام جاندارن گوناگون می یابند. سیستم عصبی و مغز و ارگانهای حسی جانداران و ما انسانها فعال محرکهای حسی گوناگون را متناسب با نیازها ی جانداران و ما انسانها تغییر می دهند و نمی توان بدرستی گفت که از جمله طیف نور بدون تغییر در روند ورارسانی حس می شود بلکه به شکل رنگها تغییرداده می شود تا دریافت و ادراک حسی شود. (برای این توضیحات از سخنرانی آموزش دانشگاهی کارل گگنفورتنر، روانشناس و زیستشناس حواس استفاده شده است که بیش از بیست سال درباره ی چیستی و چگونگی رنگها تحقیق کرده است.).
در پیامد توجهی دقیقتر به روند ورارسانی خواهیم کرد. اما پیش ازاینکه وارد توضیحات و بررسی این روند زیستی-اندامی حواس شویم، بی فایده نیست که توجهی هر چند کوتاه به روند تکامل اعصاب شنوایی کنیم و آنرا فشرده توضیح دهیم.لازم به توضیح مشروح نیست که بدلیل اینکه برای پژوهش پرسیدن و پاسخ دادن نیاز به بررسی و توضیح مشروح قوه چشایی، قوه لامسه و قوه بویایی و غیره نیست و یا اگر تا حدی هست، آنقدر در مقایسه با دیدن و شنیدن ضرورتی ندارد، از وارد شدن در بررسی و توضح آن قابلیتهای حواس صرف نظر می شود. علاوه براین بررسی و توضیحات در باره ی قوه بینایی و قوه شنوایی کاربردی و از اینرو مختصر و فشرده می ماند. خوانندگان و صاحب نظرانی که علاقه دارند می توانند به کتب و مقالات گوناگونی در باره ی زیست شناسی و روانشناسی حواس مراجعه کنند.
حال توجهی متمرکز و فشرده به روند تکامل اعصاب شنوایی می کنیم. در تقابل با تکامل سیستم بینایی، سیستم شنوایی ما انسانها در مقایسه با پستانداران نخستین پایه تغییری بسیار جزئی کرده است. بیش از همه ماهیچه های گوشها و لاله گوشها تکامل یافته اند: پستانداران نخستین پایه تکامل یافته تر گوشهایشان را به اختیار خودشان کمتر می توانند حرکت دهند اما این ضعف با قابل چرخاندن شدن گردن و سر تا حدودی جبران شده است. در تقابل با این درجات کم تکامل قوه شنوایی در این جنبه ی مقایسه، قابلیت تفکیک و تمیزگذاری اصوات قوه شنوایی پستانداران نخستین پایه تکامل یافته تر و ما انسانها بهتر شده است که دلایل زیستشناختی این پیشرفت در روند تکامل قوه شنوایی نیز بزرگتر شدن غشاء یا پرده بازیلار[۱۸] است که در ارگان کورتی یا ارگان مارپیچی گوش داخلی قرار دارد و قابلیت تشخیص فرکانسهای مختلف ارتعاشات صوتی را دارا است و همچنین بزرگتر شدن بخشهایی از مغز که به قوه شنوایی مربوط می شوند. این قابلیت بهتر تفکیک اصوات در درجه ی اول در ارتباط و رسانش کلامی کارآمد است و همچنین در تحلیل و تشخیص زمان و مکان ارتعاشات صوتی در محیط زیست و در ارتباط با همنوعان و حیوانات دیگر. در حالیکه حیوانات بدوی با بخشهای کمی درمغز برای قابلیت شنوایی که برای شنیدن شدت و حدت آهنگ اصوات و تغییر آنها مناسب است، زیست میکنند، حیوانات تکامل یافته تربا بخشهای مغزی بزرگتر برای قابلیت شنوایی مضافا قادر هستند محل شکلگیری اصوات،مدت امتداد اصوات و کاراکتر آهنگ اصوات را نیز بشنوند و تشخیص دهند. این قابلیتها ی شنوایی ضروری هستند تا علاوه بر اینکه تشخیص داده شود که اصلا چیزی صدایی دارد و در جایی است، نوع اصوات و منشاء اصوات تشخیص داده شوند. علاوه بر این اینگونه قابلیتهای شنوایی مزیتی برای ارتباط و رسانش آوایی و کلامی است.
تا حدودی به پرسش:
قابلیتهای حواس ما انسانها چگونه تکوین و تکامل یافته اند؟
پاسخی داده شد و اگر چه مختصر و فشرده با روند تکامل حواس آشنا شدیم که البته به حس بینایی و حس شنوایی محدود ماند.
برای زبان شفاهی و از جمله سوال/پرسش و جواب/پاسخ شفاهی شنیدن وحس شنوایی ضروری است و برای خواندن و نوشتن زبان کتبی و از جمله سوال/پرسش و جواب /پاسخ کتبی، دیدن و حس بینایی ضروری است. لازم به توضیح مشروح نیست که ناشنوایان برای جبران کردن از دیدن و حس بینایی برای زبان اشاره ی ناشنوایان استفاده می کنند و همینطور نابینایان از حس شنوایی و حس لامسه برای بکار گیری زبان استفاده می کنند. تا حدودی نه چندان کم حسهای متفاوت می توانند ضعفها و قابلیتهای کم یکدیگر را جبران کنند.
با مفهوم بیانمندی همانطور که در فوق توضیح داده شد لایه هایی گوناگون و پیوسته در نظر گرفته شده و این لایه ها عینی – مادی، بیولوژیکی -زیستی، و اجتماعی-فرهنگی هستند. ترکیببندی “لایه های قابلیتهای بیانمندی” در این مرحله اگر چه به اندازه ی کافی واضح و دقیق نیست اما همچون یک مفهوم فلسفی توانش و گنجایش این را دارد که اندیشیده شود تا بگونه ای کارآمد بتوان مجموعه ها ی کنشهای زبانی پرسیدن و پاسخ دادن را در تداوم پژوهید.
ادامه دارد.
[1] Expressivität
[2] Prinzip er Ausdrückbarkeit
[3] حدسی که دیوید لوئیس در کتاب “قراردادها” مطرح کرده است:
David Lewis: Convention. A Philosophical Study 1969. Deutsche Übersetzung: Konventionen. Eine sprachphilosophische Abhandlung. W DE G.1975. Berlin
این کتاب یکی از آثار تآثیر گذار در فلسفه تحلیل زبان از قرن بیستم است که آموزنده و خواندنی است. حدسی که لویس در باره تکوین و تکامل مصدر سوال کردن و پرسیدن زده است و در آن کتاب بسیار ضمنی لویس به آن اشاره کرده است قابل تعمیم به تمامی مصدرهای زبان است چرا که زبان روزمره ی معاصری که ما استفاده میکنیم روند تکاملی تدریجی را در طول هزاران سال پشت سر گذاشته است و البته روندی رو به آینده دارد و باز است.
[۴] Searle, John R. : Speech Acts. Cambridge University 1969. Deutsche Übersetzung: Sprechakte. Suhrkamp Taschenbuch Wissenschaft 458. Erste Auflage 1983. Teil I. Die Theorie der Sprechakte. 1.5 Das Prinzip der Ausdrückbarkeit. S. 34-38.
(…)
۶.۵۳ Die richtige Methode der Philosophie wäre eigentlich die: Nichts zu sagen, als was sich sagen läßt, also Sätze der Naturwissenschaft – also etwas, was mit Philosophie nichts zu tun hat – , und dann immer, wenn ein anderer etwas Metaphysisches sagen wollte, ihm nachweisen, dass er gewissen Zeichen in seinen Sätzen keine Bedeutung gegeben hat. Diese Methode wäre für den anderen unbefriedigend – er hätte nicht das Gefühl, dass wir ihn Philosophie lehrten – aber sie wäre die einzig richtige.
6.54 Meine Sätze erläutern dadurch, dass se der, welcher mich versteht, am Ende als unsinnig erkennt, wenn er durch sie – auf ihnen – über sie hinausgestiegen ist. (Er muss sozusagen die Leiter wegwerfen, nachdem er auf ihr hinaufgestiegen ist.)
Er muss diese Sätze überwinden, dann sieht er die Welt richtig.
7 Wovon man nicht sprechen kann, darüber muss man schweigen.
Aus: Tractatus logico- philosophicus.
[7] مقایسه کنید با همان کتاب :
S.37
[8] Hajos, Anton: Einführung in die Wahrnehmungspsychologie. WGB. Darmstadt. 1991.
Guski, Rainer: Wahrnehmung. Eine Einführung in die Psychologie der menschlichen Informationsaufnahme. Grundriss der Psychologie. Band 7. W. Kolhammer- Vwerlag. 2.Auflage. Stuttgart. 2000.
Goldstein,e. Bruce: Wahrnehmungspsychologie. Der Grundkurs. Deutsche Ausgabe hrg. Von Karl R. Gegenfurther. 9.auflage. Springer- Verlag. Heidelberg.2015.
[9] Euglena
[10] Primatenauge
[11] Ductus semicirculares; Bogengänge
[12] Seitenlinienorgan; Lateral Line Organ
[13]Merkmalextraktion
[14] Stäbchen
[15] Zapfen
[16] Macula
[17] Fovea
[18] Basilarmembran

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.