اگر به گستره جغرافیایی جهان در سده کنونی نگاهی بیندازیم و همبندی کشورهای جهان آزاد که خوب یا بد، پرچمدار تمدن جهانی در نیم-هزاره کنونی هستند را مطالعه کنیم،‌ متوجه دینامیکی خواهیم شد که موتور پویایی درونی این تمدن را شکل می‌دهد. تحلیل فلسفی این پویایی درونی که همبستگی ذاتی با دینامیک عقل دارد را قبلا بارها مورد بررسی قرار دادم، و توضیح دادم که تاریخ عقل، یعنی بازشناسی عقل خود را در صورت‌هایی که خود تولید می‌کند، اعم از دانش مدرن و هنر مدرن (آنچنان که با ژانر نوشتاری «مقاله» Essay، تراژدی، کمدی و نمایش در یونان آغاز شد)، همان تاریخ تمدنی جهان جدید است که سپس‌تر خود را در منازعات و درگیری‌های سیاسی کلان بازتاب می‌دهد، تا عقل صورت‌هایی از خود را بمیراند به این پاداش که صورت‌های نویی از خود برسازد تا در صورت‌های جدید دوباره خود را بازشناسد. این نوشته اما کمتر به تحلیل پیچیده فلسفی استوار است و صرفا ناظر بر تحولات سیاسی کنونی است.

تقریبا مقارن فروپاشی بلوک شرق (می‌توانید بخوانید مرگ صورتی از عقل که خود را در آن بازمی‌شناخت)، نظریات گوناگونی برای پیش‌بینی آرایش‌های جدید در حوزه روابط بین‌الملل پیشنهاد شد (می‌توانید بخوانید تلاش عقل برای ایجاد صورت‌های نویی از خود). این پیشنهادات را می‌توان در سه لایه مورد ارزیابی قرار داد. مهمترین هرکدام از این نظریات که مورد توجه جدی قرار گرفتند از این قرارند: ۱- در لایه نظریه سیاسی، می‌توان به نظریه تشدید همگرایی‌های منطقه‌ای، ایجاد بازارهای مالی مشترک و پیمان‌های منطقه‌ای اشاره کرد. این نظریه توجه داشت که دوران دوقطبی پیشین به دوره چند قطبی گذار خواهد کرد و در دوره جدید، پیمان‌های منطقه‌ای جای قطب‌های پیشین را خواهند گرفت. در طی این دوره گذار و استقرار نظم جدید در حوزه روابط بین‌الملل نیز شاهد تنش‌های منطقه‌ای خواهیم بود اما در نهایت چنین تنش‌هایی به سمت همگرایی میل خواهند کرد. ۲) در سطح نظریه‌پردازی سیاسی، هانتینگتون پیش‌بینی کرد که اتحاد‌های جدید،‌اتحادهای منطقه‌ای نخواهد بود زیرا بستری ایدئولوژیک برای آن وجود ندارد بلکه چنین اتحادهایی در حوزه‌های تمدنی روی خوهند داد. این پیش‌بینی عمدتا بر چنین فرض‌ی استوار بود که نوعی خودآگاهی تمدنی شکل خواهد گرفت که خودآگاهی ملی را تحت‌الشعاع قرار خواهد دارد (اگرچه آن را ملغی نمی‌کند) این خودآگاهی تمدنی، خصلت هویت‌بخشی دارد و در نتیجه افراد داخل هر حوزه تمدنی خود را به میانجی این خودآگاهی بازخواهند شناخت. نتیجه مستقیم چنین نطریه‌ای نیز این بود که از این پس شاهد تنش‌هایی در مرزهای تمدنی خواهیم بود و نه الزاما مرزهای جغرافیایی (با این توجه که این دو در همه جا یکسان نیستند) این نظریه نیز در ضمن پاسخ‌دهنده این پرسش بود که موتور پویایی یا دینامیک صورت‌های تمدنی زین پس چه خواهد بود. ۳) و آخرین نظریه در سطح فلسفه سیاسی، نظریه پایان تاریخ و آخرین انسان فوکویاما بود که تا حدود بسیاری بر قرائت کوژو از هگل مبتنی است و در بسیاری از فرازهای مقاله و سپس کتابش در این مورد، نقل قول‌های مستقیم از هگل و نظریه هگل در باره پایان تاریخ، پایان عقل در بازشناسی خود در صورت فلسفی آن،‌ به روشنی دیده می‌شود (هگل بر این باور بود که فلسفه او صورت نهایی فلسفی آنچیزی است که عقل خود را به میانجی آن بازمی‌شناسد). این سه پیشنهاد در واقع در سه سطح مختلف قرار داشتند و نباید آنها را بدون چنین ملاحظه‌ای با یکدیگر مقایسه کرد (به گمانم ارزیابی هانتینگتون در مقایسه نظریه فوکویاما با نظریه خود او در باره برخورد تمدنی، از چنین ملاحظه‌ای عاری است و در نتیجه از دقت لازم برخوردار نیست)

اما اگر برگردیم به تحولات جاری در خاورمیانه، می‌توانیم توجه کنیم که این منطقه آبستن چه گونه تحولاتی در راستای تطور عقل جهانی یا صورتی جدید از تمدن جهانی است (پهلوی دوم به خطا گمان می‌کرد با مدرنیزاسیون جامعه، می‌تواند دینامیک درونی عقل را برای همسازی هر چه زودتر حوزه تمدنی ایران با آن عقل جهانی- به تعبیر او، دروازه تمدنی بزرگ- تسریع کند) عقل در خاورمیانه پایبند قیود اجتماعی است، ساختارهایی مانند قبیله و عشیره که درک «حقیقت» را از خود- مشروط می‌کند و در نتیجه تلاش عقل برای بازشناختن خود در صورت کنونی تمدن جهانی با خونریزی شدید همراه خواهد بود. در دوره معاصر، تنش‌ها از دوره پهلوی دوم آغاز شد و به انقلاب سال ۵۷ انجامید. قبلا در نوشته‌هایی به علل وقوع آن (به تعبیر دقیقتر، چرایی همگرایی دینامیک تغییر اجتماعی در صورتی مشابه انقلاب ۵۷) پرداختم. چنین واقعه‌ای در ایران گسل‌های اجتماعی در کل منطقه خاورمیانه را فعال کرد و زنجیره‌ای از اتفاقات سیاسی را باعث شد، گسل‌هایی که بین ساخت قدرت سیاسی (یا فرم قدرت سیاسی) با ساختار اجتماعی، نظام‌ها و سامانه‌های ارزشی و هنجاری در این جوامع وجود دارد و همچنین الزاماتی که ساخت قدرت سیاسی برای تامین پروسه تولید ثروت اجتماعی ملزم به اتخاذ آنها است. در چنین دینامیک پرتنشی بود که در هر سرزمینی که قدرت مرکزی تضعیف می‌شد، تنش‌های سیاسی بالا می‌گرفت و معمولا با خونریزی شدید همراه بود.

آنچه اهمیت این منطقه پرتنش را بیشتر می‌کند،‌ سوای از اهمیت آن برای تامین انرژی و همچنین خطوط مواصلاتی بین شرق و غرب، حضور پررنگ دینی جهانی است که به معنی دقیق کلمه جهانی است، یعنی خواستار گسترش خود بر تمام سرزمین‌های مسکون، برانداختن مرزهای جغرافیایی و الغاء هر تمدنی است که منشاء آن انسان است. اسلام اگرچه عملا فاقد هرگونه نظامی برای تولید ثروت،‌ افزایش بهروزی آدمیان و دستورالعملی برای تامین خیر عمومی یا صلح جهانی است، خواستار توسعه و گسترش خود حتی بر خصوصی‌ترین وجوه زندگی آدمیان نیز هست. ارکان این دین، در وجه اجتماعی آن، کاملا معطوف بر برقراری حکمرانی ملکوتی Divine kingdom است که صبغه‌ای آخرالزمانی دارد. این تنش بین صورت کنونی تمدن جهانی و آموزه‌های اسلامی در منطقه خاورمیانه، موتور اصلی دینامیکی است که خود را به صورت تنش‌های سیاسی و همچنین اجتماعی نشان می‌دهد، و در نتیجه برای پیش‌بینی صورت‌های آتی این تنش، توجه به فرم‌های دینامیک مزبور و مطالعه آنها ضروری است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)