خط قرمز
 
 
در غاری اسیرم
 
با انگشتانی خون‌بار
 
هر چیز که بر دیوار می‌کشم
 
پاک می‌کنند
 
نئاندرتال‌ها
 
از شعر می‌ترسند
 
 
با چماقی در دست
 
بالای سرت می‌ایستند 
 
می‌نویسی
 
و آنقدر می‌زنند
 
که دفترت کبود می‌شود!
 
زندان لاکان – ۱ مرداد ۱۴۰۳
 
*****
 
 
وینچستر
 
 
پشت این شعرها نخوابیده‌ام
 
کوه و جنگل مرا خوب می‌شناسند
 
به شبنم روی لاله‌ها سوگند
 
یک روز
 
گند همه چیز در خواهد آمد
 
ما آزادی را می‌بینیم
 
حتی اگر کورمان کرده باشند!
 
زندان لاکان – ۱۲ شهریور
 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)