در مواجهه با پدیده خشونت آنچه معمولا توجهات را به خود جلب می‌کند جنبه‌های مادی و عینی خشونت مثل جنگ‌، عملیات تروریستی و سرکوب شهروندان معترض است. این تمرکز بر اشکال مستقیم خشونت دور از ذهن و غیرقابل توجیه نیست چون این انواع خشونت معمولا نیازمند چاره‌اندیشی فوری برای نجات جان افراد یا جلوگیری از ایجاد بحران‌های بزرگتر هستند. با این وجود، تجربه تاریخی به ما آموخته است که بی‌اعتنایی به دیگر اشکال خشونت مانند خشونت فرهنگی، روانی، ساختاری، اقتصادی، زیست‌محیطی و غیره نه تنها ‌می‌تواند به اندازه خشونت مستقیم مرگبار باشد بلکه نسل‌های متوالی را تحت تاثیر قرار دهد. علاوه‌ بر این، ساختارهای قدرت برای جلوگیری از پاسخگو شدن یا خود-اتهامی تمایلی به رواج گفتمان عمومی در مورد انواع مختلف خشونت غیرمستقیم یا اقدام علیه آن نداشته‌اند و حتی گاها مانع از توجه جمعی به آن شده‌اند. یک مثال مشخص برای مقاومت قدرت‌های سیاسی در برابر تعاریف جدید از خشونت و توجه عمومی به آن «کنوانسیون پیشگیری و مجازات جنایت نسل‌کشی مصوب ۱۹۴۸» است که قدرت‌های استعماری کوشیدند تا «نسل‌کشی فرهنگی» را از سنجه‌های این کنوانسیون خارج کنند تا ملت‌های خود را در قبال اعمال گذشته خود بخصوص در قاره آفریقا و جنوب و جنوب‌شرقی آسیا پاسخگو نکنند.

با توجه به سلطه‌ رژیم مستقر در ایران بر گفتمان تولید شده پیرامون خشونت، قوانین پیشامدرن و تعابیر ایدئولوژیک و حکومتی از خشونت، شبیه به آنچه علی خامنه‌ای، رهبر جمهور اسلامی، در خطبه نماز جمعه از آن به عنوان «خشونت قانونی» یاد کرد، بار مسئولیت بر دوش ناظران اجتماعی مستقل است که به وارسی بدون سانسور مسئله خشونت در ایران بخصوص اشکال غیرمستقیم آن بپردازند. حقیقت تلخی که راجع به جامعه ایرانی باید پذیرفت این است که حقوق اقلیت‌ها هیچگاه مسئله فرهنگ عمومی و حتی جنبش‌های اجتماعی پیشرو نبوده است، علی‌رغم وجود نمونه‌های الهام‌بخش در دیگر جوامع خاورمیانه. البته این موضوع دلایل مختلف سیاسی، اقتصادی و حتی زیست محیطی دارد که مجال پرداخت به آن در این یادداشت نیست. توجه به اقلیت‌ها از این رو حائز اهمیت است که این گروه‌های هویتی بخصوص بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ همواره در خط مقدم خشونت و آزار بوده‌اند. در این بین جامعه بهائیان ایران دهه‌ها است که هدف اصلی خشونت نظام‌مند مستقیم و غیرمستقیم بوده‌ است.

باور نادرستی که گاها حتی در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور القا می‌شود این است که آزار و اذیت بهائیان در ایران لزوما با شکل‌گیری نظام اسلامی در ایران موضوعیت پیدا می‌کند. اگرچه خشونت علیه هموطنان بهائی بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ بی‌سابقه بوده و در شدیدترین حالت خود قرار داشته است، اسناد تاریخی حاکی از آن هستند که جامعه بهائیت در ایران از همان سال‌های اولیه شکل‌گیری قربانی خشونت مرگبار بوده است که به عنوان مثال می‌توان به پوگروم‌های (حمله دسته‌جمعی خشونت‌بار به یک گروه قومی یا مذهبی) متعدد علیه بهائیان در دوران قاجار که با حمایت دولت مرکزی صورت می‌گرفت اشاره کرد. اگرچه شرایط جامعه بهائی در دوران پهلوی بهبود نسبی پیدا کرد اما باید خاطرنشان کرد که حکومت پهلوی برای جلوگیری از تشدید بیشتر روابط با علمای پر نفوذ شیعه هیچگاه اقدامات واقعی در جهت اعطای حقوق برابر و امنیت اجتماعی به بهائیان انجام نداد. همچنین بخشی از خشونت زبانی کنونی علیه بهائیان در گفتمان رسمی دوران رضاشاه دوم به صورت عرف درآمد. برای نمونه در سندی افشا شده از ساواک که در آن از آیین بهائی به عنوان «مسلک ضاله» نام برده شده پرویز ثابتی تاسیس مرکزی مذهبی برای بهائیان در مشهد را به مصلحت ندانسته اما در همان نامه تاسیس انجمنی ضد بهائی را مجاز می‌داند. سال‌ها قبل‌تر تیمورتاش به عنوان عضوی از هیئت ایرانی در سازمان ملل متحد منکر وجود بهائیان در ایران شده بود و تیمور بختیار، اولین رئیس ساواک، شخصا در تخریب بزرگترین نیایشگاه بهائیان در تهران شرکت کرد.

با این همه، بزرگترین موهبتی که جامعه بهائیان ایران در دوران پهلوی از آن برخوردار شد این بود که هزینه‌ی اجتماعی ارتکاب خشونت علیه بهائیان بالاتر رفت. با توجه به نفرت پراکنی روزانه علمای با نفوذ شیعه، نجس دانستن بهائیان توسط آنها و افسانه‌سازی با هدف جریحه‌دار کردن احساسات عمومی علیه بهائیان مانند ایجاد دولت پنهان توسط بهائیان یا برگزاری مراسم جشن کشتن کودک مسلمان در شب عاشورا به دست بهائیان (نقل قول از علی‌اکبر مسعودی خمینی)، جامعه ایران به شدت مستعد «خشونت مناسکی» علیه بهائیان بود، چیزی شبیه به لینچ شدن سیاه‌ پوستان توسط سفید پوستان در آمریکا، که با مدرنیزاسیون قوانین و روابط شهری در دوران پهلوی این اتفاق نیفتاد. تفاوت بزرگی که وضعیت بهائیان در ایران امروز با وضعیت آنها در ایران قاجاری و پهلوی دارد این است که تجربه تصدیع جامعه بهائیان در ایران امروز را دیگر نمی‌توان صرفا به تضییع حقوق یا خشونت علیه اقلیتی مذهبی تقلیل داد. اگرچه وضعیت اقلیت‌ها در سیستم جمهوری اسلامی عموما دردناک است، هیچ اقلیتی در ایران به اندازه جامعه بهائیان با پدیده‌ی «امنیتی سازی» و خشونت غیرمستقیم مواجه نشده است. برای روشن‌تر شدن موضوع، این نوع  از خشونت اعمال شده علیه بهائیان را می‌توان از منظر مفهوم «کشتار نشانه‌ای» مورد بررسی قرار داد. کشتار نشانه‌ای (semiocide) مفهومی در علم نشانه‌شناسی است که به معنای نابودسازی نشانه‌های دارای اهمیت فرهنگی (روایت‌ها، متون و اماکن مذهبی، آرامگاه‌ها ،سنن و غیره) از طریق خشونت مادی و غیرمادی که منجر به تخریب هویت یک فرد یا گروه می‌شود است.

 

روند کشتار نشانه‌ای بهائیان در ایران را از سه مکانیزم زیر می‌توان دید:

 

          کشتار نشانه‌ای معرفت‌شناختی (اپیستمولوژیک) که در طی آن قدرت مسلط، اقلیت را به حاشیه سپهر فرهنگی و نشانه‌ای فضای تحت سیطره خود می‌برد و گروه اقلیتی را از فرآیند معناسازی و حفظ معنا محروم می‌کند. این مکانیزم با کنترل فرآیندهای تولید دانش انجام می‌شود و در آن «دانشِ دیگری» و «دانش در مورد دیگری» تحت نفوذ قدرت مسلط قرار می‌گیرند. بازوی اصلی جمهوری اسلامی در این نوع از کشتار نشانه‌ای موسسات به اصطلاح بهائی پژوهی وابسته به حکومت و همینطور محروم کردن شهروندان بهائی از تحصیلات عالیه در ایران است تا جامعه بهائیت را خالی از افراد توانمند برای تولید دانش و استمرار فرآیند معناسازی کند.

          نسل‌کشی فرهنگی که به معنای نابودی آن دسته از ساختارها و نسانه‌های فرهنگی است که به یک گروه احساس کلیت، حیات جمعی و انسجام اجتماعی می‌دهند. این به معنای تلاش پاکسازی یک گروه اجتماعی از طریق محوسازی عناصر فرهنگی آن گروه است. نسل‌کشی فرهنگی بهائیان بعد از انقلاب ۵۷ تنها به غیرقانونی اعلام کردن تمامی مراسمات، مناسک و تشکل‌های فرهنگی بهائیان ختم نشده است و با تخریب نیایشگاه‌های بهائیان، مانند خانه باب در شیراز، و احداث مسجد به جای آن و تخریب تقریبا تمامی آرامگاه‌های بهائی در شهرهای مختلف ایران ادامه پیدا کرده است. تخریب چنین اماکنی صرفا در جهت جلوگیری از گردهمایی یک گروه اقلیتی که منجر به حفظ و انتقال خاطرات جمعی می‌شود نیست بلکه با هدف گسست چنین گروهی از هر نشانه‌ تاریخی (مانند مزار گذشتگان) است، گویی که چنین گروهی هیچ حضور تاریخی در این قلمرو نداشته است.

          آلایش نشانه‌ای که به معنای وارد کردن عمدی معانی منفی یا گمراه‌کننده به نشانه‌ها، نمادها یا داستان‌های یک گروه خاص است. این مکانیزم لزوما با دروغ‌پردازی یا پروپاگاندا یکی نیست و هدف از این کار تغییر در درک این نشانه‌ها در میان افراد خود آن جامعه اقلیت و خارج از آن است، به‌طوری که این نشانه‌ها به دلالت‌های منفی (ضد میهنی، جنسی و غیره) و نمادهای سوءظن آلوده شوند. اصلی‌ترین متد در این نوع از کشتار نشانه‌ای بسترزدایی از متون آیینی و تاریخی بهائیت و آغشته کردن آن به معانی حساسیت‌زا در فرهنگ عمومی ایرانیان مانند استعمار، ملی‌گرایی و مسائل جنسی بوده است. این کار در سطحی پایین‌تر با نمادهای مقدس بهائیان مانند ستاره ۹ پر و ۵ پر و الحاق آنها به فراماسونری و نفوذ انگلیس در ایران و شیطان‌پرستی نیز انجام شده است.

توجه به جنبه‌های نشانه‌شناختی خشونت علیه اقلیت‌ها از بسیاری از موارد خشونت مستقیم علیه آنها هم رمزگشایی می‌کند. بسیاری از بهائیانی که توسط شهروندان و نه دستگاه‌های حکومتی آسیب دیده یا به قتل رسیده‌اند قربانی اسطوره‌سازی های گفتمان مسلط بوده‌اند.‌ اسطوره‌سازی منجر به شیءانگاری قربانی می‌شود بطوریکه هویت قربانی تبدیل به یک نشانه فرهنگی ناهمگن می‌شود که باید تصفیه شود همانطور که قاتلین فرهنگ امیری شهروند بهائی ساکن یزد اظهار کردند که هدف آنها فقط کشتن یک بهائی بود و مهم نبود چه کسی باشد.

اما چاره چیست و چگونه می‌توان با خشونت نشانه‌ای مقابله کرد؟ بعد از جنگ‌جهانی دوم، اولین قدم فرهنگی در جوامع پیشرفته‌تر جهت اعطای حقوق برابر به اقلیت‌ها و خشونت‌زدایی، روند اسطوره‌زدایی از هویت اقلیت‌ها توسط فعالین و ناظرین اجتماعی بود. اسطوره‌زدایی می‌تواند ابزار قدرتمندی برای بازپس‌گیری هویت‌های سرکوب شده و به چالش کشیدن روایت‌های بی‌اساس که به منظور مشروعیت‌بخشی به سرکوب قدرت‌های مسلط ساخته شده‌اند باشد. به این دلیل است که نباید صرفا به شرح مصیبت اقلیت‌ها در ایران اکتفا کرد بلکه باید قدمی در جهت رهایی اقلیت‌ها از حاشیه‌نشینی تاریخی در سپهر فرهنگی ایران برداشت و به چنین گروه‌هایی کمک کرد که کنترل روایت‌هایشان را به دست گیرند. بدون پذیرش و برابری همه اقشار رویای ایران آزاد تنها یک‌ رویا باقی خواهد ماند.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)