آیا انتخابات اخیر ریاست جمهوری امریکا و البته همچنین سنا یک شگفتی بزرگ بود؟ چرا هیچیک از نظرسنجی‌ها (با فرض سلامت آماری آن‌ها) نتوانستند تمایلات رای‌دهندگان را منعکس کنند؟

در دور اول ریاست‌جمهوری ترامپ توضیح دادم که چرا آن انتخابات منعکس کننده پشت‌کردن اکثریت رای‌دهندگان به خود «سیاست» بود و نه صرفا سیاستمداران دائمی کوچه پس کوچه‌های واشنگتن و حوالی کاخ سفید. باید توجه داشت که سیاست علاوه بر ابزاری برای عقلانی کردن امر عمومی، اساسا خود به معنی عقلانی شدن امر عمومی است. آیا عقلانی شدن امر عمومی در حوزه‌ای که جامعه امریکا در حال زیست آن است می‌تواند بحران‌های بالفعل و مهمتر از آن بحران‌های در کمین این کشور و همچنین روابط بین‌الملل را حل و فصل نماید؟ بله، عقل توانایی خود را حل و فصل بسیاری از مشکلات در حوزه‌های مختلف به اثبات رسانیده آنچنان که اکنون کمتر کسی به خود جسارت ایراد خدشه یا سوال در برابر اعتبار عقل را می‌دهد و عقل تا حدود زیادی، هویتی خودبنیاد یافته است، همانند خودبنیادی امر مقدس در دوران اسطوره‌ای زیست بشر.

اما کافی است به دوران‌های پس از بحران‌های بزرگ بین‌المللی نگاهی بیندازیم تا متوجه شویم که قربانی اصلی این دوران‌های فترت، در واقع خود عقل بوده است. از دوران باستان، یعنی از مصر باستان و همچنین میانرودان مستنداتی در دست داریم که این دوران‌های فترت که می‌توان آن را دوران تعلیق نیز نامید، زاینده دو فرم متضاد ادبیات بوده است: کمدی، و تراژدی. جالب است که هر دو فرم از این ادبیات در دوره‌های تعلیق تاریخ باستان دیده می‌شود، اگرچه تولید فرم‌های کلاسیک کمدی و همچنین تراژدی نیازمند تولد عقلی بود که خود زاینده فرم بسیار مهم «مقاله‌نویسی» Essay است که در دوره کلاسیک یونان اتفاق افتاد (شاید تنها بتوان حماسه گیلگمش را تا حدود کمی مستثنی دانست و آن هم حتما اسباب و علل خود را داشته است).

به هر روی، پشت‌کردن به سیاست به عنوان پدیداری عقل در حوزه امر عمومی، موضوع جدیدی نیست، و به ویژه در جامعه پیچیده امریکا که از سویی پذیرای لاتینی‌ها و جامعه سیاهانی است که رگه‌های مذهبی قویی دارند (و یا لااقل پیوندهای کمتری با حضور عقل در امر عمومی دارند) و از سوی دیگر در نواحی شرقی و غربی خود پذیرای بخش به شدت پیشرو هستند، تا نواحی مرکزی که بنا به شیوه زیست خود، کمتر پذیرای ارزش‌های لیبرالی افراطی هستند. در چنین وضعیتی، بحران‌های اقتصادی ناشی از همه‌گیری کرونا، جنگ در اروپا، جنگ در خاورمیانه، جنگ تجاری با چین، تهدید بالقوه هند و برزیل و مانند آن، فضایی از تعلیق و بدبینی نسبت به اعتبار عقل در حل و فصل چنین مشکلاتی را سبب شده است. من قبلا در مورد سخنرانی بسیار مهم سارکوزی، رئیس جمهور اسبق فرانسه، کشور مهد دموکراسی، نوشتم که چگونه وی ضمن تحسین نظام‌های تمرکزگرا، به صراحت توانایی نظام‌های غیرمتمرکز در مواجهه با بحران‌های کنونی جهانی را گوشزد کرده بود.

دوره اخیر مبارزات انتخاباتی اما نکته مهمی را روشن کرده است، «مقاومت» جامعه امریکا در برابر گذار تند به سیاست‌های لیبرالی چپ که به درست یا غلط، هریس نماینده آن شمرده می‌شد. جامعه امریکا، یکبار دیگر در دوره ریگان با چنین چرخش‌های تندی به سمت چپ مقابله کرده بود. به گمانم پیروزی ترامپ و همچنین شکست هریس، صرفا پیروزی دو سیاستمدار نبود (ترامپ هیچگاه سیاستمدار در معنای کلاسیک آن نیست) بلکه واکنش جامعه امریکا به محافظه‌کاری معتدلانه و بازگشت به وسط بود و برای این کار ترامپی انتخاب شد که در زمین بازی سیاست، بازی نمی‌کند یا نمی‌تواند که بازی کند. غالب امریکائیان اصلا به ترامپ افتخار نمی‌کنند (و همین امر باعث محافظه‌کاری آنها در بیان صریح تمایلات انتخاباتی‌شان در نظرسنجی‌ها شده بود)،‌ بلکه او را ابزاری برای مهار چپ افراطی در امریکا می‌بینند. امریکا فنلاند و نروژ نیست که از جامعه‌ای یک‌دست دارای تمایلات پیشروانه برخوردار باشد، بلکه جامعه متکثری است که تهدیدات کنونی آن را محافظه‌کارتر کرده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)