تصویر: دو فریدا 1939، اثر فریدا کالو
زندگی در دنیای مدرن،‌ در دنیای شتاب زده ای که‌ اهستگی در آن گناهی نابخشودنی است با طلب هرچه بیشتر و مداوم هر آن چه که نداریم همراه است. حسرت به نداشته های گذشته و آرزوی داشتن چیزهایی که فکر می کنیم لیاقت اش را داریم و می ترسیم از این که هرگز به دست اش نیاوریم چنان قدرتمند است که دستاوردها، احساس ها و توانایی های لحظه ی حاضر به فراموشی سپرده می شود و در میان هیاهوی ذهنی ما در تخیلات گذشته و آینده دست کم گرفته می شود.

انسان در حالی در هر لحظه تخیلات ایدئولوژیک خود را به واقعیت بیولوژیک خود ترجیح می دهد، که از ناتوانی بازگشت به گذشته و نبودن هیچ گونه ضمانت برای دست یافتن به آینده ی خیالی اش مطمئن است (به نقل از فکوهی، کارگاه انسان شناسی هنر، 29 آذر 1392). این قدرت شگفت انگیز انسان در نادیده گرفتن مهم ترین چیزهای زندگی اش تا حدودی تحسین برانگیز و البته غم انگیز است.

قدرت تخیل انسان واقعیت لحظه ی زیسته را ناب ترین نوع آن نمی پندارد و همواره به دنبال تصور کردن موقعیتی بهتر است. این تصویر بهینه در اشکال و سنخ های هنری، باورهای استعلایی – اساطیری و اندیشه های فرجام شناختی جوامع مختلف قابل ردیابی و شناسایی است اما تنها بازنمودی جمعی نیست بلکه تجربه ی فردی و احساسی هر روزه است.

لحظاتی از زندگی وجود دارند که این وضعیت خیالی برای مدتی خاموش می شود. در این لحظات هبوط انسان به لحظه باز می گردد، پا روی زمین می نهد و به خاطر می آورد که آن چه اهمیت دارد زندگی کردن در همین لحظه است و اساسا زندگی جز این چیزی نیست. به خود یادآوری می کند که حسرت گذشته و آرزوهای آینده دردی از او دوا نمی کنند.

مرگ یکی از عزیزان، شنیدن اخبار مرگ های دسته جمعی به خصوص اگر نزدیک به فرد باشند (مانند این که در شهر بغل دست شهر شما زلزله شود و شما لرزش زمین را احساس کنید ولی آسیبی نبینید و بعدها به گوشتان برسد که در شهر کناری بسیاری در اثر همان زلزله زیر آوار جان باخته اند)، ابتلا به بیماری و تجربه ی درد ناشی از آن مثل تکان هایی ناگهانی است که برای مدت زمانی موقت سبب هبوط مان از عالم تخیلات آرمانی می شوند.

مرگ عزیزمان به خاطرمان می آورد که ما هم مردنی هستیم، حقیقتی که اگر انکارش نکنیم دست کم از یاداوری اش هم تا حد ممکن پرهیز می کنیم. فجایعی مانند کشتارهای ناشی از جنگ یا بلایای طبیعی، به خصوص اگر بیخ گوش ما رخ دهند ما را منقلب می کنند چون سردی مرگ را در کنار خود احساس می کنیم. همین بلاها اگر در برزیل باشند کمتر ما را با این احساس «از بیخ گوشمان گذشت» مواجه می کنند تا این که در یک شهر در فاصله ی چند کیلومتری مان. فاصله ی جغرافیایی و احساس نزدیکی بدنی برای ما کاملا قابل ادراک است و به یادمان می آورد که بدن هایمان با یک لایه پوست آسیب پذیر پوشیده شده است که با فشار کوچکی گشوده می شود و زندگی به سرخی خون از آن بیرون می زند.

درد و بیماری نیز این چنین است. یک سرماخوردگی ساده هم می تواند به ما یادآوری کند که چقدر طبیعی هستیم. در اوج درد به موعظه دست می بریم و به دیگران می گوییم که هیچ چیز مثل سلامتی نیست. به خود وعده می دهیم که ازین به بعد سلامتی را در اولویت قرار خواهیم داد. وعده هایی که عموما عمرشان بیش از یک هفته از زمان بهبودی مان نیست. با دور شدن وعده های جوانمرگ شده بار دیگر تخیلات و آرمان پروری ها آغاز می شود و سیگاری که قرار بود به نفع سلامتی جسمانی کنار گذاشته شود بار دیگر برای حفظ ژست روشنفکرمآبانه به گوشه ی لب برمی گردد.

اگر درد توانایی ایجاد حالت گذرای هبوط از آرمان پروری اتوپیایی را دارد می توانیم ادعا کنیم که کسانی که تجربه ی گسترده تری از درد دارند ادراک طبیعی تر و یا واقعی تری از زندگی دارند؟ یا این که دست کم بیش از دیگران در لحظه زندگی می کنند یا اگر به شکل عامیانه بگوییم قدر لحظه را می دانند؟

اگر این فرضیه ای درست باشد، آیا می توانیم ادعا کنیم که گروه هایی از اجتماع که تجربه ی مداومی از درد دارند، مانند افراد دارای بیماری های مزمن و زنان به دلیل داشتن تجربه ی مداوم از درد جسمانی که در چرخه های وقت به وقت تکرار می شود و درد ناشی از زایمان و سایر کارکردهای طبیعی بدنی، وضعیت یاد شده را به نسبت بیش از گروه های دیگری مانند افراد سالم یا  مردان تجربه می کنند؟

لادن رهبری

rahbari.umz@gmail.com

http://anthropology.ir/node/20283

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)