تجربهام از روزهای تاریک در اصفهان: یادداشتهای یک شاهد
دی ۱۴۰۱، اصفهان، شهری که با تاریخ و فرهنگ غنیاش شناخته میشود، به تماشای درد و رنج مردمش نشسته بود. در دل این شهر باستانی، احساس ناامیدی و یأس را میتوانستم حس کنم؛ ناامیدی از وقوع یک فاجعه دیگر. مرگ مهسا امینی، دختری جوان و معصوم، جرقهای شد تا خیابانها به صحنههای اعتراضی بدل شوند. من، در گوشهای از این شهر، شاهد برگزاری تجمعات و راهپیماییهایی بودم که هر یک فریاد آزادی و عدالت را به گوش جهانیان میرساندند.
در اصفهان، شبها سکوتی سنگین و سرد بر فضا حاکم میشد. سکوتی که انگار قصههای ناتمامی را در خود داشت؛ قصههایی از جوانانی که آرزوهایشان به تاریکی سپرده شده بود. این درد به یاد ما میآورد که تنها چند سال پیش، پرواز شماره ۷۵۲ هواپیمایی بینالمللی اوکراین در آسمان تهران به دست پدافند هوایی سپاه پاسداران ساقط شد و ۱۷۶ انسان بیگناه را به کام مرگ فرستاد. این واقعه، یادآور بیتوجهی حکومت به جان شهروندان و عدم امنیت زندگی در این سرزمین بود.
خیابانها و کوچهها پر شده بودند از صداهای بلند، صدای فریادهایی که در عمق دل شب گم میشدند، ولی هرگز خاموش نمیشدند. این صداها، نه فقط صدای خشم و اعتراض، بلکه صدای زندگی، امید و آرزوی یک فردای روشنتر بودند. من در این روزها، زیر سایههای سنگین و ترسناک حکومت، متوجه شدم که افراد عادی، در کنار هم، چگونه قدرت را به چالش میکشند. من در میان این جمعیتها قرار میگرفتم و با احساس غم و اندوهی عمیق، متوجه شدم که هر یک از این انسانها، داستانی برای گفتن دارند. داستانهایی از ظلم، فقر، و بیعدالتی که گویی سالها در دل این مردم نهفته بود.
به یاد میآورم که هر بار به خیابانها میرفتم، احساس کردم که بخشی از این جمعیت هستم؛ جمعیتی که میخواستند بهصدای خودشان رسمیت ببخشند. در این راستا، نگاهها، لبخندها، و حتی اشکهایشان، همه نشاندهندهای ارادهای قوی و روحی نیرومند بود که نمیتوانست بهراحتی سرکوب شود. هر شعار، هر فریادی، درختی را در دل زمینی خشک میکاشت؛ درختی که روزی به میوهای شیرین و آزاد بدل میشود.
به رغم این همه درد و رنج، در این ایام، در اصفهان و دیگر نقاط ایران، من شاهد نوعی امید و اتحاد بودم که میتوانست هر زنجیری را بشکند. این احساس، در دل من چنان قدرتی به وجود آورد که نمیتوانستم ساکت بمانم. در این روزها، روحیهای جمعی و همبستگی در دل این شهر نهفته بود؛ همبستگیای که میتوانست به نور امیدی برای آینده تبدیل شود.
من از اصفهان، از دل این شبهای تاریک، به سوی آیندهای روشنتر نگاه میکنم. آنجا، در خیابانها، در دل مردم، امیدی وجود دارد که هرگز خاموش نخواهد شد. من، بهعنوان یک شاهد، بر آنچه که دیدم، مینویسم تا تاریخ به یاد آورد که این روزها، روزهای مبارزه برای آزادی، برای عدالت و برای زندگی انسانی بودند. من در کنار این مردم، با قلبی پر از احساسات و آرزوها، میایستم و فریاد میزنم: “ما زندهایم، ما میجنگیم!”
و به یاد میآورم که هر کدام از این فریادها، مانند زخم یادآور پرواز ۷۵۲ بودند؛ زخمی که همچنان بر دل این سرزمین نشسته است و یادآور بیتوجهی حکومت به جان انسانهاست. ما نمیتوانیم فراموش کنیم که در آسمانها، هیچ پروازی بدون نگرانی از تهدید امنیتی، به سوی آزادی نمیرود.
آرش توکلی – اصفهان دی ۱۴۰۱

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.