#فریدون‌تنکابنی

#یادداشتهای‌شهر‌شلوغ

مهسا معین

کتابخانه زیر پله مخصوص کتابهای جیبی، ممنوعه، سکسی، و یا صرفا کهنه و بد ظاهری است که جایی در کتابخانه چوب گردویی خوش‌منظر اتاق مهمان‌سرا ندارند. اینجا گنج من نهفته است و من مثل ماری روی آن چنبره زده‌ام. چراغ‌قوه در دست دارم و  روی شکم خوابیده‌ام و از جواد فاضل و ر-اعتمادی تا سارتر و و دوبوار و ساگان را با هم می‌بلعم. مامان روحش خبر ندارد و بابا خیلی اهمیت نمی‌دهد که من مناسب سنم کتاب می‌خوانم یا نه.

کتابخانه که نه، اینجا در واقع یک جور انباری کوچک است که زیر سه پله‌ای قرار دارد که سالن را به اتاق خوابها وصل می‌کند. سقفش آنقدر کوتاه است که فقط می‌توانم درازکش کتاب بخوانم. من اینجا با چراغ قوه‌ام دراز کشیده‌ام که رمز کنجدی ورود به تمام قلعه‌های مخفی دنیا است و از اخبار جنگ، نکبت، سیاهی، و اعدام‌هایی که حرف هر روز بزرگترهاست، در امانم.

یکی از همین روزهاست که دفترچه خاطرات مامان و نامه‌های عاشقانه بابا را کشف می‌کنم و با شیطان صفتی کنجکاوانه‌ی دختر بچه‌ی تازه نوجوانی همه را می‌خوانم. بعد تا چند هفته، شبها پیش از خواب صلوات می‌فرستم شاید که خداوند گناهان مرا ببخشد و پیش از آنکه از عفو‌ گناهانم اطمینان پیدا کنم، باز به زیر پله خزیده‌ام و در حال کشف و شهودم. روزها روزهایی است که بابا به دلایل مختلف و نگرانی‌های جدید و قدیمی، هر چند روز به کتابخانه مخفی سر می‌زند و هر بار یک تعداد از کتابها را برای خمیر شدن یا دفن شدن جدا می‌کند. باید عجله کنم وگرنه دفعه بعدی که اینجا می‌آیم ممکن است کتابم را نیابم. روزها، روزهای تاریک دهه شصت است.

فریدون تنکابنی را اما آنجا پیدا نمی‌کنم. همراه سه کتاب دیگر در یک کیسه‌ی نایلونی و در کمد لباسهای مادرم است. کتابها نو هستند و تازه چاپ شده‌اند. چاپ چندم یادم نیست اما جلد نو و تمیز و طرح ساده‌ی بی‌مانند و ظریف روی آن مرا از خود بیخود می‌کند. به مامان چیزی نمی‌گویم. یادداشتهای شهر شلوغ را برمی‌دارم و بین کتابهایم زیر پله‌ پنهان می‌کنم. 

هر چهار کتاب را همان روزها خواندم. مامان بعدها گفت که کتابها را خریده  بوده که هدیه بدهد. اسم سه تای دیگر را یادم نیست اما تاثیری که یادداشتهای شهر شلوغ تنکابنی روی من داشته کماکان سهمناک است. نثر ساده‌ی مستقیم باورپذیرش، رئالیسم اجتماعی عریانش با حاج‌آقاها و حاج‌خانم‌های در ظاهر موجه گناهکارش، روسپی‌هایش با امیدهای ناامید شده، گناه، فقر، کثافت، تن‌فروشی، و بچه‌کشی‌اش، همه و همه آنقدر قابل لمس است که انگار در قاب یک سینمای نوآر به سینمای رئال ایتالیا نگاه ‌کنی. بی‌شعار، بی پرده، بی‌قضاوت، بی‌هیاهو. 

در هشتاد و هفت سالگی در یک آسایشگاه در کشور آلمان درگذشت. جایی که در چهل سال گذشته به تبعیدی خودخواسته تن داده بود. 

زندگی‌اش می‌توانست یک داستان از داستانهای شهر شلوغ باشد.  

خداحافظ #فریدون‌تنکابنی

https://t.me/storiesofahappysysyphus

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)