درک این نوشته علاوه بر بسیاری چیزهای دیگر نیازمند دانستن معنای شطح نیز هست،‌شاید هم نه البته! مسبب آن هم نامه‌ای است که اخیرا در نه گفتن به جنگ محتمل در منطقه منتشر شده و پیامدهایی داشته است (علی‌رغم اینکه نه گفتن به جنگ، یعنی امکان نه به جنگ خود زاییده جنگ است، مشروط به جنگ است، محصول مدنیتی است که جنگ آن را برای بشر ساخته است. سالها پیش در باره اعاده حیثیت از جنگ و نیاز به آن چیزهایی نوشتم) نیازی به گفتن نیست که به اصل موضوع اعتنایی ندارم،‌ بلکه هدف این نوشته توضیح نکته مهمی است که ممکن است برای برخی شطح به نظر آید. داستان مشهوری است که احتمالا همگان شنیده‌اند، اما به سبب اهمیتش آن را ذکر می‌کنم و مهمتراینکه وجه اهمیتش را هم بیان می‌نمایم. تردید ندارم کسی که به وجه اهمیت آن پی‌نبرده باشد، نکته کلیدی در توسعه دانش مدرن را نیز درک نکرده است.

شخصی نزد قاضی به شکایت می‌رود از اینکه پولی را به مشتکی عنه قرض داده و وی پول را پس نداده است. قاضی پس از استماع شکایت (شاید هم سماع)، سرش را به علامت تائید می‌جنباند و می‌گوید راست می‌گویی. مشتکی عنه اینبار علیه شاکی وارد میدان شده، قضیه پول را انکار می‌کند و شاکی را متهم به دروغگویی می‌نماید. قاضی اینبار هم پس از شنیدن سخنان وی، سرش را به علامت تایید می‌جنباند و می‌گوید راست می‌گویی. هنگامی که همه از محکمه بیرون می‌رفتند، منشی قاضی به وی نزدیک می‌شود و می‌گوید، جناب قاضی نمی‌شود که هر دو نفر راست بگویند. قاضی سری به علامت تایید می‌جنباند و می‌گوید تو هم راست می‌گویی!
اما وجه اهمیت داستان. صورت پارادوکسیکال این داستان در واقع ریشه در تنگی و محدودیت نظریه حقیقت دارد، محدودیتی که در «یکتایی» uniqueness آن ریشه دارد، گویی حقیقت (فارغ از هر نظریه معرفت‌شناختی مربوطه) از «وجودی» برخوردار است که چه به تدریج (بنا به نظریه تکاملی یا تطوری معرفت‌شناسانه) و چه بنا به صورت‌های پوزیتیویستی آن، فرم‌های آگاهی را تعین می‌بخشد یا محدود می‌کند (هر تعینی محدودیتی به همراه دارد یا بر اساس یک محدودیت شکل می‌گیرد) این رابطه، یعنی رابطه وجود حقیقت با معرفت‌شناسی مربوط به آن، وجودشناسی معرفت‌شناسانه نام دارد و ناظر به وضعیت انتولوژیکی است که معرفت‌شناسی را می‌زاید (تا یادم نرفته همینجا بگویم که این وضع میراث دگردیسی امر سخت‌جان- می‌توان خواند همیشگی- امر قدسی یا متافیزیکی بازمانده از آموزه‌های مصری در داخل میراث یونانی است)
چنین دریافت‌های ناقصی است که موجب بروز پارادوکس‌هایی مانند داستان بالا می‌شود. حقیقت به وجه تاریخی برساخته می‌شود، اما نه مانند آنچه هگل گمان می‌برد در تلاش برای همسان شدن با ایده متافیزیکی فراتاریخی و داده شده خود (مشکل او و دیگران اینجا بود که وجود و اعتبار آن را مفروض دستگاه فلسفی خود گرفته بودند، حتی بارکلی نیز، اگرچه وی به وجهی خاص، یعنی اعتبار وجود، به وجود امر قدسی یا پروردگار) با الغاء یکتایی حقیقت همچنین با الغاء امر وجود و کاستن (یا ارتقاء) آن به برساخت عقلی محض (عقلی که از وجود عاری است و صرفا در تلاش برای بازشناخت خود، ایده وجود را بر می‌سازد و به همراه برساخت مرگ، خود را ملبس به لباس وجود می‌کند در همان حال خود را می‌میراند تا خود را در این رفت و برگشت بین وجود و عدم بازشناسد) این امکان پدید می‌آید که حقیقت در هر لحظه تاریخی حقیقی باشد (نه با نسبتش با ایده حقیقت فراتاریخی هگلی-بارکلی). همچنین می‌توان گفت که این حقیقت صرفا مشروط به آینده خود، حقیقی است، یا به عبارت دیگر آینده حقیقت است که گذشته خود را می‌سازد یا متعین می‌کند. به این ترتیب حقیقت فقط به واسطه آینده خود، در اکنون تبدیل به حقیقت می‌شود.

دانش مدرن ریشه در امر واقع دارد اما نه به معنی آنی که تاکنون مراد می‌شده است. دانش در ذات خود پارادوکسیکال است و این از واقع‌نمایی است زیرا نمایش امر واقع در یک دستگاه واقع‌نما همواره پارادوکسیکال است. همه پارادوکس‌ها در امر واقع، در پراتیک نابود می‌شوند و سپس در هر بازنمایش علمی خود را ظاهر می‌سازند.

بلبل برای آواز خواندن منتظر نظریه حقیقت نمی‌ماند، رود برای جاری شدن نیز. پراتیک، هر پارادکسی را می‌میراند، پارادوکسی که در هر واقع‌نمایی مبتنی بر نظریه حقیقت دوباره سر بر می‌آورد. تنها آنچه از پارادوکس عاری است، حقیقی است. به قول نصرت رحمانی، قفل یعنی که کلیدی هم هست، قفل یعنی که کلید! قفل صورت بازنمایی شده از کلید است، قفل و کلید تنها در بازنمایی آنها در آگاهی وضع پارادوکسیکال می‌گیرند.

آنچه من را وادار به نوشتن این وجیزه کرد، نامه چندین صد امضایی نه به جنگ برخی افراد مشهور و غیر مشهور است. برخی به نقد آن برخاستند و دعوا اقامه کردند و شکایت نزد قاضی حقیقت بردند، قاضی حقیقتی که خود از حقیقت عاری است. من قبلا هم از سالیان دور در مورد بحث همیشگی شرکت و تحریم انتخابات در اینباره نوشتم. این موضوعات و بسیار موضوعات اجتماعی دیگر، مقولاتی نیستند که به محک نظریه حقیقت درآیند و از زاویه راستی و ناراستی نقد شوند. از منظر نظریه حقیقت، همه راست می‌گویند، حتی منشی قاضی نیز! موضوع به زبان ساده این است، تعدادی ایده‌ای را در میان نهادند که تبدیل به امری واقع در قالب بیانیه شد. این جمع به تدریج بزرگتر شد. حقیقت این است، این حقیقت است، این پراتیک است و هر پراتیکی حقیقت است نه بازنمایی یک حقیقت. این حقیقت است اگر آینده این حقیقت در اکنون او را متولد کرده باشد. از سوی دیگر، برخی از در مخالفت در آمده‌اند. آنها نیز حقیقت‌اند به شرطی که خود را به جریانی اجتماعی تبدیل کنند. حقیقت، تبدیل ایده آنها به جریانی اجتماعی است. حقیقت، نسبت یک ایده با راستی فراتاریخی نیست، امری است که خود، خود را می‌زایاند، آینده‌ای است که گذشته را متحقق می‌کند، نه گذشته‌ای که آینده را متولد نماید. نه حقیقت، نه اخلاق و نه وجود، مقولاتی معناپذیر در جامعه نیستند، آنها بیش از آن متصلب‌اند که در دیالکتیک پیچیده‌ای که جامعه با خود ایجاد می‌کند، دیالکتیکی که به قول گورویچ خود در بستر یک دیالکتیک فراتر می‌تواند متحقق می‌شود، بتوانند قرار گیرند. در جامعه فقط پراتیک حقیقی است، شدن حقیقی است. نیازی برای مدلل کردن آن البته نیست، همینکه همین نوشته‌ای که در حال خواندن آنید عاری از هر حقیقتی است، خود مدعای خود را مسجل می‌کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)