واحه‌ای که بچه هایش را خورد
مهسا معین
#طبس

تونل تاریک ترین جای دنیاست. نوجوانم. بابا می‌پرسد که دوست دارم بروم داخل تونل یا نه؟ معلوم است که دوست دارم. سوار یک واگن تق‌‌ و لق می‌شویم و می‌رویم داخل معدن. جایی است در شمال ایران. کلاه ایمنی‌ای بر سر دارم که برایم بزرگ است و یک لامپ بزرگ‌تر هم رویش وصل شده است. سوار واگن می‌شویم. فلز خشک چرخ، دل ریل را می‌خراشد و واگن با شیب یکنواختی سُر می‌خورد تا به دهانه تونل می‌رسد و بعد ناگهان به عمق زمین بلعیده ‌می‌شود. تاریکی تعریف این لحظه‌ است. من زیر این حجم ظلمت له می‌شوم. غلظت قیرمانندی در چشمهایم می‌نشیند و نور را می‌بلعد. پیرمرد می‌فهمد. می‌گوید: «دختر آقا مهندس! چراغت را روشن کن.» دگمه را می‌زنم. غبار نور روی دیواره تونل می‌پاشد. به سرکارگر که خیره می‌شوم سرش را می‌چرخاند. بابا می‌گوید که سرم را مستقیم نگاه دارم و نور را توی صورت کسی نتابانم. سرم را می‌چرخانم و از وحشت نزدیکی تونل به دیواره‌ی واگن سرگیجه می‌گیرم. نفسم تنگ است: «چقدر اینجا باریکه!» بابا و سرکارگر می‌خندند:‌ «اینجا تونل واگن ‌رو است. از یک جایی تونل فقط آدم رو میشه.» بابا می‌پرسد که می‌توانم جلوتر بروم یا نه. می‌گویم که می‌توانم. بابا اینجاست و من از هیچ چیزی نمی‌ترسم. واگن لخ لخ‌ کنان جلو می‌رود‌: «اینجا زغال نیست؟ همه‌اش که سنگه.» بابا نور روی کلاهش را روی دیوار کناری می‌اندازد: «اینجا خورده شده، ببین رگه تا اینجا هست اما یکهو عمیق میشه و دیگه از تونل سطحی دسترسی نیست و باید رفت پایین.» بعد تعریف می‌کند که این تونل دست سپاه بوده، همه رگه‌های سطحی را خورده‌اند و بعد گذاشته‌اند مزایده برای بخش خصوصی. می‌‌رویم پایین‌تر. نور در این حجم از ظلمت مطلق مثل دانه‌های ریز گردنبند مرواریدی که بندش پاره شده باشد، روی دیوار می‌پاشد و مثل روی زمین موج نمی‌زند. قطره قطره است. ذره ذره. محو تماشای نورم. می‌پرسم: «راست است که قناری دارید این پایین؟» سرکارگر می‌خندد و بابا می‌گوید که نه. متان با دستگاه اندازه‌گیری می‌شود و بوی فاضلاب می‌دهد. اما وقتی بویش را بفهمی دیگر دیر شده و هر لحظه می‌تواند منفجر شود. قلبم تند تند می‌زند. دودکش‌های باریک درازی از زیر زمین به بالا راه باز کرده‌اند تا هوا را به اعماق بکشانند. ریه‌های معدن روی زمین‌اند. یک تونل پایین‌تر که می‌رویم، رگه‌ی سیاه رنگ زغال ناگهان جلوی چشمانم می‌درخشد. نور از روی کلاه ایمنی‌ام سر می‌خورد، می‌رود جلو و با زغال خام مغازله می‌کند. روی پوست لیز و شفاف شاهزاده خانم سیاهی که آنجا بین سنگها غنوده، دست می‌کشم. جنسش با سنگ فرق می‌کند. بابا و سرکارگر حرف می‌زنند و چیزهایی راجع به کیفیت و کُک شو بودن و نبودن می‌گویند که من سر در نمی‌آورم. پیرمرد را پیاده می‌کنیم و برمی‌گردیم بالا.

طبس قسمت بزرگی از زندگی ماست. بابا همیشه در ماموریت است، طبس، یزد، کرمان، البرز شرقی، البرز مرکزی. زغال و معدن زغال قسمتی از زندگی ماست. ما عادت داریم که بابا سیاه و خاک‌آلود نیمه‌شب از طبس برگردد در حالی‌ که شب قبلش را بین کارگرها معدن خوابیده و به محض ورود به خانه برود حمام. حس لمس رگه‌ی نرم و براق، جنس نور روی سنگ، اضطراب نرسیدن تونل به زغال، غصه‌ی رسیدن به زغال نامرغوب، به رگه‌ی خورده شده، دلهره‌ی ریزش معدن، کابوس انفجار، و حتی طعم مرگ در معدن زغال برای من غریبه نیست. طبس قسمت بزرگی از زندگی ماست. روزی که عراقی‌ها به تهران موشک می‌زنند هم بابا در ماموریت و در طبس است و مامان نمی‌داند که کجای بیابان و در کدام معدن و پشت کدام صندلی و یا داخل کدام واگن باید دنبالش بگردد پیش از آنکه هروله‌کنان تهران را ترک کنیم. من هنوز بچه‌ام که می‌دانم که زغال طبس اعلاست و طبس بیابان نیست بلکه واحه‌ای است سرسبز. واحه‌ای که در یک لحظه‌ی ابدی از زمان، بی‌رحم و بی‌اعتنا، می‌ایستد، دستهای سیاه معدن‌کاران را در دست می‌گیرد و می‌نشاندشان توی واگن. واگن را هل می‌دهد در دل تاریکی، به عمق جان اعماق و آنجا که رسیدند سنگ و زغال و متان را یکی می‌کند، آتش می‌زند، منهدم می‌سازد و بچه‌هایش را زندان‌ می‌کند بی‌نور، بی‌هوا، بی‌قناری. واحه‌ای که گاهی به جای نان، مرگ هدیه می‌دهد. واحه‌ای که بچه‌هایش را می‌خورد.

روی زمین که می‌رسیم کارگرها چای تعارفمان می‌کنند. زیر ناخن‌هایشان سیاه است. لای چروک های صورتشان سیاه است، روی مژه‌هایشان حتی، غبار زغال سنگ نشسته است. دست سیاه زغالی‌ای را که به سمتم دراز شده نگاه می‌کنم و می‌بینم که نوک انگشتی که ‌‌‌ چای را تعارف می‌کند، لبه‌ی نعلبکی را سیاه کرده است. دلم هم می‌خورد. تشکر می‌کنم که نه! می‌روم می‌نشینم توی ماشین منتظر. بابا بین کارگرها روی یک تخته سنگ نشسته و نزدیک چکمه‌های گلی‌اش یک کتری سیاه شده از دود یک وری روی هیزم قرار گرفته است و آرام قل می‌زند. چای دوم را با یک تکه قند لای دندان‌هایش سر می‌کشد و بلند می‌شود. توی ماشین می‌گوید که خرید این معدن چیزی بجز ضرر نبوده اما از خجالت روی کارگرها نمی‌تواند معدن را ببندد. می‌گوید که به مامان نگویم. مامان خودش بهتر می‌داند که از بابا معدن‌دار عمل نمی‌آید. بابا باید برود ماموریت، کارشناسی‌اش را بکند، بی‌تکلف روی زمین بشنیند و با کارگرها چای با طعم زغال سنگ بنوشد و با قندی که بین دندان‌‌هایش گرفته، کامش را شیرین کند. بعد شب هلاک و خسته به خانه که رسید، حمام کند ، بنشیند پای بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا، نرم نرم شراب دست‌سازش را مزه مزه کند تا ببیند که اینها آخرش کی می‌روند و تا نیمه شب با تحلیل‌های سیاسی بی‌پایانش از آنچه در رادیوها شنیده سرِ ما را ببرد. از بابا معدن‌دار عمل نمی‌آید.

طبس قسمتی از کودکی من است و این روزها که باز طبس بچه‌هایش را خورده است خیلی به این فکر می‌کنم که کجای این شهر شلوغ می‌شود چای با طعم زغال سنگ نوشید، به عشق بابا رفت تا اعماق زمین، و از گوشه چشم غبار چکمه‌اش را پایید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)