این قلم تاکنون طنز ننوشته است، و البته ژانر این نوشته را هم نمی‌توان طنز نامید، بلکه بیشتر شبیه آنچیزی است که عموم آن را تئوری توطئه می‌نامند. اما تردید دارم تعداد زیادی به معنی اسمی که تکرارش می‌کنند، اندیشیده باشند، بلکه بر قاعده خصلت عوام آن را طوطی‌وار تکرار می‌کنند. به این سبب از به کاربردن این نام یا برچسب احتراز می‌کنم.

اما بعد،

سینوار ناپدید شده است. وی حدود بیست سالی در زندان اسرائیل بود. در این مدت به تدریج و تحت تاثیر روانشناسان اسرائیلی، به سوی آنان گرایش پیدا کرد. به این ترتیب اسرائیلی‌ها کم کم توانستند او را به عنوان یک مهره مورد اعتماد پرورش دهند. اما برای ساختن یک رهبر سرسخت ضداسرائیلی از او، وی رفتارهایی را در زندان در پیش گرفت تا همه را متقاعد کند که او یک رهبر ضد صهیونی تمام عیار است. او را به غزه بازگرداندند تا عملیاتی علیه اسرائیل راه بیاندازد که در نهایت منجر به نابودی حماس و حزب‌الله شود و توان ایران در منطقه نیز آسیب ببیند. از آنجا که اسرائیل هنوز به سینوار نیاز دارد، او را نگه داشته است!

اما یکی از هواداران محور مقاومت بر این نظر بود که بچه‌گانه است باور کنیم سینوار تحت تاثیر روان‌شناسان اسرائیلی قرار گرفته. او باور داشت در یک توطئه پیچیده از طرف اسرائیلی‌ها، نورون‌های مغزی سینوار دست‌کاری شده و یک چیپ الکترونیکی در مغز او کار گذاشتند تا کنترل ذهن وی را به دست گیرند. نشان هم به آن نشان که ایلان ماسک بعدا در شرکت نورولینک خود از این نوع جراحی رونمایی کرد و آن را عمومی ساخت، یعنی کار گذاشتن یک چیپ الکترونیکی در مغز و به دست گرفتن کنترل ذهن. فقط کافی است به یاد بیاوریم زمانی که سینوار برای درد دندان معمولی خود به بهداری زندان مراجعه می‌کند، آنها از این فرصت استفاده کرده و به او قبولاندند که یک تومور مغزی دارد. به این بهانه وی را مورد جراحی مغز قرار دادند و آن چیپ الکترونیک را در مغز او کار گذاشتند.

اگر فکر می‌کنید دارم پرت و پلا می‌گویم، دروغ چرا؟ تا قبر آ آ‌ آ آ. من با همین چشمام در یکی از مقالات یکی از نشریات معروف چپ خواندم که داروی ضد سرطان (!) سالها پیش کشف شده اما فرمول آن در کشوی اتاق راکفلر (درست نفهمیدم کدام راکفلر) قرار دارد اما وی به جهت به جیب زدن سود شرکت‌های داروسازی از انتشار آن جلوگیری می‌کند!

 

اما اگر از فضای باز-بسته منطقه بیرون بیاییم، حقیقتا چیزی مرا بیشتر به خنده نمی‌اندازد از دم دم زدن‌های حسن خمینی، به ویژه بعد از تعطیلی درس خارج فقه آن غیرفقیه. گویی این میراث‌دار میراث پدربرزگ، نفسی دوباره یافته است. وقتی او را می‌بینم همواره یاد این دیالوگ درخشان از فیلم روز واقعه می‌افتم:

«… بتان جاهلی که اکنون به خاک افتادند؛ و گذرنده‌ای نمی‌گذرد مگر آنکه به آنان پاره سنگی بیافکند. پدرانم متولی معابد بودند، و اکنون من گناه ایشان بازمی‌خرم»

 

به گمانم یکی از پروژه‌های جذاب، تحقیق در زمینه «ذهن‌های اسطوره‌ای» در دنیای مدرن است، ذهن‌هایی که هنوز بر اساس مکانیزم تشکیل باور و ایمان به آن کار می‌کند. البته در برخی از نوشته‌های پیشین نشان دادم چگونه یکی از سخت‌جان‌ترین این باورها، یعنی باور به حقیقت که میراث آن پیر آتنی است، خود را به هزار گونه لطایف‌الحیل در دل دانش مدرن حفظ کرده است. بگذریم. ذهن‌های اسطوره‌ای بر اساس شباهت، همجواری و نوعی ویژه از «حضور» یا مقارنت عمل می‌کند که بنیاد آن بر الغای فاصله بین دال و مدلول، و دریافت حضور مدلول در دال است. قبلا در نوشته‌های متعددی این موضوع را توضیح دادم. برخی از پژوهشگران بزرگ اسطوره‌شناسی البته مرتکب این شبهه شدند که گمان کردند مکانیزم ذهن اسطوره‌ای و ذهن منطقی تقریبا یکسان است، یعنی هر دو بر اساس زنجیره علت و معلولی عمل می‌کند، با این تفاوت که در ذهن اسطوره‌ای این زنجیره در مواقعی به علل مختلف (که اختلاف معرکه آرا را می‌سازد) دچار اختلال می‌شود. یک نمونه از آن لغزش‌ها یا چنان که نزد زبان‌شناسان معروف است، بازی‌های زبانی است که می‌تواند موجب ظهور نوعی خاص از اسطوره و باور به آن شود. موضوع البته در اینجا خلط و آمیزش دو مقوله متفاوت است. هم ذهن منطقی و هم ذهن اسطوره‌ای البته از یک توپولوژی زنجیره‌ای یا دنباله‌ای پیروی می‌کنند. در منطق این زنجیره، اثبات proof نامیده می‌شود. در دنباله منطقی، گذاز از یک حلقه به حلقه دیگر با توسل به آنچه قواعد استنتاج منطقی نامیده می‌شود، ممکن می‌گردد. اگرچه این فرم یا توپولوژی زنجیره‌ای در باور اسطوره‌ای هم کم و بیش برقرار است (و البته در مواردی هم می‌شکند، مانند آنچه به در الهیات مصری می‌بینیم که پسر یا هوروس در واقع پدر مادر خود یعنی آسمان Nut است)، اما تفاوت آن با دنباله منطقی همان است که گفته شد، یعنی واسط‌های گذار در اینجا همجواری، شباهت و نوعی «حضور» است. (باید توجه کنیم که همسانی توپولوژیک این دو مکانیزم ذهنی، گذار از اندیشه اسطوره‌ای به منطقی را در یونان ممکن کرده است) به همین سبب است که در اندیشه دینی، به ویژه نزد اسلامگرایان متصلب‌المغز، استدلال به شیوه تشبیه چنین پرکاربرد است. علی‌رغم قول مشهور اول من قاس شیطان، بنیاد اقناع واعظان رسمی دینی بر استفاده گسترده از تشبیه و قیاس قرار دارد. کافی است دو چیزی شبیه هم باشند تا مشمول حکمی یکسان گردند، کافی است دو رویداد نوعی مقارنت زمانی، مکانی یا مفهومی داشته باشند، تا با یکدیگر مرتبط فرض شوند، کافی است دو مقوله نوعی تقارب یا همپوشانی بخشی داشته باشند، تا همسان فرض شوند. این نطفه و زادگاه باور‌های اسطوره‌ای است.

اما در اینجا دو نکته دیگر هم وجود دارد. یکی از آن مربوط است به خود این زنجیره اسطوره‌ای و ایمانی. ممکن است در داخل این زنجیره، لوپ‌ها و حلقه‌هایی تشکیل گردد که شکل گرفتن آنها بر اساس معیار مجاورت، شباهت و مقارنت معتبر فرض شود. چنین فرم‌هایی از رنجیره‌ باورهای اسطوره‌ای درک منطقی آنها را برای پژوهشگران به طرز غریبی دشوار می‌کند.

نکته دیگر که البته با فرم‌های استدلال منطقی مشابه است، مربوط است به نوعی پذیرش یا باور که در هر دو نوع باورهای منطقی و اسطوره‌ای مشترک است. در منطق و همچنین ریاضیات (به ویژه مکتب منطقیون ریاضیات) فرم‌های استدلال، در نهایت روشنی قرار دارد: ساختمانی بر مفروضات اولیه شکل می‌گیرد که عقل بر اساس قواعد استنتاج، میزان بیشماری از قضایا (گزاره‌های درست، اما درست فقط در آن ساختمان) را برمی‌سازد. اگر از تفاوت گزاره‌های تالیفی و تحلیل پیشینی صرف‌نظر کنیم، به نظر می‌رسد ریاضیات صرفا گونه ویژه‌ای از انبساط عقل است که از معدود مفروضات اولیه (که خود نیز آنها را بنا می‌نهد) شکل می‌گیرد. در نتیجه با صرف نظر کردن از تفاوت بین گزاره‌های پیشینی، چنین انبساطی را می‌توان نوعی توتولوژی منطقی دانست (لایبنیتز باور داشت جهان صرفا یک انبساط توتولوژیک است)

در علم غیرریاضیاتی این فرایند پیچیده‌تر و مبهم‌تر است. هر نظریه، هر ایده و هر مفهوم در علم غیرریاضیاتی دارای یک «معنی» است. (جناب فون نویمان باور داشت که ریاضیات از هر «معنی» عاری است). اما «معنی»‌در اینجا به چه معنی است؟! معنی هر مفهوم، ایده و یا هر نظریه دقیقا مرتبط به جایگاه آن در سیستم یا شبکه‌ای از ایده‌ها، مفاهیم و نظریه‌های دیگر است و اینکه خلق هر ایده جدید در این سیتسم از مفاهیم چگونه باعث بازآرایی جدید در داخل این شبکه و سیستم از مفاهیم و نظریه‌ها می‌شود. به همانگونه که معنی عدد ۲ صرفا مرتبط به جایگاه آن در سیستم اعداد است، معنی یک ایده نیز صرفا در ارتباط سیستمی آن با مفاهیم دیگر تعیین می‌شود. این سیستم از مفاهیم همان نقشی را بازی می‌کند که یک ساختمان ریاضیاتی برای یک قضیه بازی می‌کند.

ذهن اسطوره‌ای نیز از این جهت با دانش مدرن مشترک است. باورهای اسطوره‌ای خود را در سیستمی از باورهای بزرگتر قرار می‌دهند و اعتبار نهایی آنها در این زمینه مشخص می‌شوند. به عنوان مثال، اگر جامعه‌ای در جنگ شکست بخورد، به جهت حضور بیواسطه خدای آنها در جامعه، به این معنی است که خدای آنان شکست خورده و در نتیجه رتبه آن خدا در سیستم عمومی خدایان و باورهای اسطوره‌ای مرتبط نزول می‌کند. اینکه مثلا Amon در سلسله خدایان مصر از دوره هجدهم پادشاهی ارتقاء یافت و تقریبا بزرگترین خدا در کنار رع و اتوم و هوروس شد، مربوط به تسلط ساکنان شهر تبس در ناحیه جنوبی مصر، یعنی مصر علیا بر تمام سرزمین مصر بوده است. اما برخلاف اندیشه مدرن که تغییر پارادایم در آن مبتنی بر توسعه درونی عقل منطقی و اعتبار مشاهدات تجربی است (البته خود این مشاهدات تجربی چیزی جز توسعه عقل و فریب دادن خودش نیست)، تغییر ذهن‌های اسطوره‌ای ممکن است پیچیده‌تر و طولانی‌تر باشد که از مکانیزم‌های دیگری پیروی می‌کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)