یک یا شاید دو روز بعد از حمله ناموفق ایران در آوریل امسال به اسرائیل طی یک نوشته کوتاه اشاره کردم چرا این حمله نقطه عطفی در دکترین سیاست خارجی و همچنین سیاست داخلی ایران خواهد بود. ضمن مقایسه این حمله با ناتوانی رقت‌انگیز سپاه پاسداران در اواخر دوره جنگ ایران و عراق، که عملا رهبری جنگ و رهبری سیاست داخلی را هم به دست گرفته بود، توضیح دادم که خامنه‌ای حتما از فرماندهان عالی سپاه پرسش خواهد کرد که صرف بیش از هزار میلیارد دلار و سوزاندن فرصت‌های بی‌نظیر توسعه اقتصادی و اجتماعی ایران و صرف عملا تمام منابع کشور برای ساخت چند موشک و پهباد، چه دستاوردی داشته اگر از میان سیصد و اندی موشک و پرتابه، کمتر از دودرصد آنها توانستد به آسمان اسرائیل برسند؟ این پرسش همانی بود که خمینی را در آخرین سال حیات خود با چالش مواجه کرده بود و عملا شعار جنگ جنگ او را بی‌معنی کرده بود. در همین دوره زمانی، کشورهای منطقه و فرامنطقه مانند هند و برزیل وتایوان و کره و ترکیه با سرعت تمام در حال استفاده از موقعیت‌هایی بودند که نظم جدید اقتصادی بین‌المللی در اختیار آنها قرار داده بود. سازمان تجارت جهانی، صندوق بین‌المللی پول و دیگر نهادهای بین‌المللی در نظم جدید تلاش داشتند تا تولید ثروت را در بخش بیشتری از جهان رشد دهند و اقتصاد را بالای سر روابط سیاسی بین‌المللی بنشانند و نابرابری و شکاف بین شمال و جنوب را ترمیم کنند. این دقیقا همان زمانی بود که ایران در حال گسترش دکترین جنگ نامتقارن، مبارزه با نظم جهانی و رفع فتنه از «عالم» بود (تردید کمی دارم که خمینی با احساس دوگانه حسادت و شیفتگی نسبت به پیامبر مسلمین و اینکه چرا مقام معنوی او باید کمتر از پیامبر باشد، «عالم» را در شعار رفع فتنه خود، هم عالم علوی می‌دید و هم عالم سفلی و به عبارت بهتر عالم کون. او این داستان‌سرایی‌های خود را از باورهای عرفانی‌اش که مثلا پیامبر مظهر اسم الله است و مقام محمدیه مظهر جامع اسماء الهیه و مقدم بر فیض مقدس گرفته بود و با این عنوان که ولایت فقیه شعبه‌ای از ولایت محمدیه است، «مقام» خود را مقدم بر عالم کونیه قرار داده بود.)

به هر روی، راهی را که خمینی رفته بود، خامنه‌ای با شرایط ویژه‌ای ادامه داد. این شرایط ویژه ناشی از موقعیت او نزد اکثریت نیروهای انقلابی آن زمان بود. آگاهان می‌دانند مشروعیت و اعتبار او در بین این نیروها در آن زمان تا چه میزان اندک بود و نیروهای رزمنده عملا اعتنایی به او نمی‌کردند و فرماندهان نیز وی را داخل در تصمیمات مهم نظامی خود نمی‌ساختند. این شرایط ویژه در طول تمام دوره رهبری او حتی تاکنون نیز ادامه یافت. او برای بقاء ناچار بود توازنی بین نیروهای دور و بر خود ایجاد کند، توازنی که اندک اندک به صورت مقابله پنهانی بر سر منافع درآمد، توازنی که بر اساس تعارض منافع شکل گرفته بود. بی‌راه نیست اگر بگوئیم خامنه‌ای که خود را در نقطه برآیند و کور این تعارضات جا داده، بیشترین خطر را از جانب این توازن شکننده در میان اطرافیان خود می‌بیند. با شکست نظامی ایران در ماه آوریل، شکل دینامیکی این توازن نیز دچار تغییر شد، از یک سو احساس خطر ناشی از شکست، نوعی همگرایی را در داخل هسته قدرت ایجاد کرد، و از سوی دیگر نیروی واگرایی را در داخل آن تشدید نمود. این واگرایی به ویژه از آن جهت بود که منابعی مانند قدرت و همچنین ثروت عمومی در حال تحلیل رفتن‌اند و نظام نمی‌تواند با ظرفیت مناسبی این منابع را برای حامیان خود فراهم کند. با تحلیل رفتن منابع قدرت و ثروت، نظام در حال تناول از گوشت خود شد و این موضوع فرایند واگرایی را در داخل نظام سیاسی تشدید کرد، فرایندی که نشت آن داخل نظم سیاسی، یعنی سیستم متشکل از توده و نظام، ویرانگر خواهد بود.

در چنین وضعیت خطیری است که ادامه حملات اسرائیل واجد معنای مهمی می‌شود. ایران عملا توانی برای پاسخگویی نظامی ندارد، نه توان نظامی و نه مالی و نه اراده سیاسی آن، و همچنین نه توانی برای معامله سیاسی با دنیا برای عبور از این بحران. هرگونه معامله سیاسی با دنیا در این موقعیت ایران را در موضع سوءظن از سوی نیروهای ایدئولوژیک خود در منطقه قرار می‌دهد. آنها به این باور می‌رسند که مورد وجه‌المصالحه از طرف ایران قرار گرفتند و نقش گوشت دم توپ را برای ایران بازی کرده‌اند. این فضا برای سیاست خارجی ایران کشنده خواهد بود و عملا دست ایران را برای گرفتن امتیاز و چانه‌زنی سیاسی نیز خالی خواهد کرد. در نتیجه نه می‌تواند در این شرایط که تمام نیروهای نیابتی ایران در منطقه زیر ضربات خورد کننده نظامی اسرائیل قرار دارند، خود را به غرب نزدیک کند، و نه توان آن را دارد که از این نیروها حمایت نظامی و حتی سیاسی به عمل آورد. در چنین وضعی است که پزشکیان (که خود هم نمی‌داند چگونه رئیس جمهور شده!) و مراقب او یعنی ظریف، به عنوان نهاد دولت، مسئول پیش‌برد سیاست نزدیکی به غرب شده‌اند و خامنه‌ای و بخشی از بدنه غیردولتی (در این میان باز شدن نطق حسن خمینی و برخی امامان جمعه جالب توجه است)، مسئول حمایت از نیروهای نیابتی. آیا نظام ایران توانایی پیش‌برد این سیاست دوگانه و پارادوکسیال را دارد؟ نظام سیاسی روحانیون، حکومت خود را همواره در شرایط متعارض و پارادوکسیکال پیش برده‌اند و فراتر از آن، اصلا نقش روحانیت شیعی در زندگی دو سده اخیر ایران و جای دادن خود در قلب فرایند سکیولار شدن جامعه و سیاست در ایران همواره پارادوکسیال بوده است. به این تعبیر آنها می‌دانند چگونه در نواحی مرزی زندگی سیاسی و اجتماعی به حیات خود ادامه دهند، حتی اگر رسما از قدرت سیاسی حذف شوند. آنها در نواحی و مناطقی از حوزه زیست فرهنگی و اجتماعی قادر به ادامه حیات هستند که کمتر برای دیگران قابل تصور است. اما نظام سیاسی ایران که به ویژه در عمر سی ساله اخیر خود، همواره خود را در متن سیاست منطقه‌ای و حتی بین‌المللی می‌خواست، فراموش کرده چگونه در مواقع لازم خود را از متن به حاشیه منتقل کند. هر استراتژیست آگاهی که پا در معرکه می‌گذارد باید پلانی برای عقب‌نشینی و رفتن به حاشیه هم داشته باشد، چیزی که در دفترچه راهنمای سیاست‌مداران نظام اسلامی دیده نمی‌شود. به هر روی، چالشی که اکنون نظام ایران با آن مواجه است، نیازمند گرفتن تصمیمات دشوار و رادیکال است و نمی‌توان مارجینالی از آن عبور کرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)