حواس و زبان

بخش ششم

لطفعلی راجی

هامبورگ، زمستان ۲۰۲۳

تقدیم به خوانندگان و صاحب نظران آزادی خواه، عدالت جو و برابری طلب

با این بخش از پژوهشی در باره ی پرسیدن و پاسخ دادن در ادامه  مجدد به موضوع حواس و ارتباط تنگاتنگی که با زبان دارد توجه می کنیم.  بررسی و پژوهش کنش ها و عمل های زبانی پرسیدن و پاسخ دادن  در نقش و کارکردی که در بافتارهای گوناگون دارند، ملزم میکند که حواس نیز بررسی و توضیح داده شود، اگر چه بررسی و توضیحاتی که در این بخش و بخشهای پیامد در باره حواس و پیوندش با زبان ارائه می شود در مقایسه با کتب تخصصی زیستشناسی و روانشناسی حواس درجه  دقت زیادی ندارد و مشروح نیز نیست.  بررسی و توضیحات این بخش از پژوهش، کارکردی  تضمنی و مشروط دارد  و در راستای پژوهش پرسیدن و پاسخ دادن است. این کارکرد تضمنی و مشروط  همچنین ملزم می کند تا  اصل امتناع اجتماع نقیضین  بگونه ای فلسفی مستدل گردد و  هرگونه شگ گرایی افراطی و خود تنها باوری نقد و  مستدل رد شود. از اینرو نظریات گرگیاس معرفی و بررسی و نقد می شود.

 

   حواس و بکارگیری زبان: تعداد  و دسته بندی حواس و تفکیک دریافت حسی و ادراک حسی

یکی از دلایلی که  در ادامه به بررسی و توضیح حواس  در اینجا پرداخته می شود، این است که هیچگاه پرسش یا سوال و پاسخ  یا جوابی بدون استفاده و بکار گیری حواس قابل اندیشیدن، شنیدن، خواندن، بیان کردن در شکل شفاهی و یا کتبی نیست. شیوه های بیان پرسش یا سوال و پاسخ  یا جواب همواره ضرور می کند که به درجاتی متفاوت  ارگانهای حواس فعال شوند. برای شنیدن درست یک سوال یا جواب بایستی حس شنوایی کارائی  لازمه را داشته باشد، برای بیان شفاهی یا کتبی درست یک پرسش یا پاسخ بایستی حس بینایی و شنوایی و لامسه و قابلیت تکلم  کارائی های لازمه را دارا باشند، برای اندیشیدن یک پرسش و یا پاسخ ابتدا محرکهای حسی  که ماده  و برابر ایستاهای ادراکی لازمه برای اندیشه به یک پرسش و یا جواب هستند، بایستی بگونه ای متناسب و درست  فرآورده فهمیده شده باشند.  هیچ چیزی در ذهن نیست که در حواس نبوده باشد. این مطلب درست رویکرد تجربه گرایی را با التفات کافی به نقش و کارائی های حواس  در حاصل کردن شناخت مشخص می کند. البته این بدین معنی نیست که همواره بگونه ای مستقیم برابرایستا های گوناگون را می بایست ببینیم، بشنویم، لمس کنیم، بچشیم، لمس کنیم و ببوئیم، بلکه دریافتهای حسی گوناگون در شرایط و وضعیتهای مختلف در تصورات و حافظه  بگونه ای غیر مستقیم و یا تغییر یافته  موجود هستند و فرآورده می شوند و بکار گرفته می شوند. گاهی مشابه با  محرکهای حسی و گاهی غیر مشابه و متفاوت. محرکهای حسی نیز ورارسانی می شوند و ارگانهای حسی بگونه ای فعال محرکهای  حواس را متناسب فر آوری می کنند. تجربه گرایی مورد نظر نگارنده به این مطلب درست التفات کافی دارد که قابلیتهای ادراکی گوناگون  مبنایی در قابلیتهای حواس و ارگانهای حواس دارند که بگونه ای مادرزاد تا حدودی نه چندان کم از بدو  شکل گیری زندگی در روند شکلگیری ویادگیری و بکار گیری قابلیتهای ادراکی نقش اساسی داشته اند. اگر چه نمی توان با قاطعیت گفت که غیر ممکن است بدون حواس قابلیتهای ادراکی قابل شکل گیری باشند، اما بسیار بعید است که افرادی که بدلایل معلولیت های اندامی و بدنی از بدو تولد قادر نیستند ببینند، بشنوند، ببویند، بچشند و لمس کنند، اصولا دارای قابلیتهای ادراکی-زبانی بشوند و آنها را نیز بکار ببرند.

با توضیحات و بررسی ای که تا اینجا  در باره ی حواس به آن توجه کردیم، تا حدی بیش از قبل با قابلیتهای حواس و جایگاهی که در حاصل کردن آشنایی و شناخت دارد، آشنا شدیم. در ادامه به زیست شناسی و سپس به روانشناسی حواس  که در  دو قرن اخیر به مراتبی بیشتر و دقیقتر موضوع  تحقیق و پژوهش و آزمایش تجربی بوده اند، می پردازیم.  بررسی و توضیحات پیامد  بدلیل عدم تخصص  نگارنده  در زیست شناسی و روانشناسی حواس اگر چه با امانت و انصاف علمی خواهند بود، اما نمی توان آنها را با مقالات و کتب تخصصی یکسان قلمداد کرد. از برخی آثار چاپی و مجازی برای این بررسی و توضیحات فشرده  در باره ی حواس استفاده می شود که تا آنجا که نگارنده می داند معتبر هستند.

همانطور که در صفحات پیش اشاره ای شد، یکی از پرسشهایی که می توان در باره ی حواس مطرح نمود، مربوط به تعداد آنها می شود. از زمان ارسطو به بعد اصطلاح حواس پنجگانه و تفکیک آنها توسط ارسطو  به پنج حس رایج و معمول شده ولی در دو قرن اخیر این پرسش موضوع بررسی ها و تحقیقات متعددی بوده و در مقایسه نیز حواس  به بیش از پنچ حس تفکیک و دسته بندی شده است. مورد دیگری که در دو قرن اخیر موضوع بحث و پژوهش بوده است مربوط به این می شود که مفاهیم حس،محرک حسی ،ارگان حسی،دریافت حسی، ادراک حسی را چگونه بایستی تا حد ممکن مستدل  و دقیق از هم تفکیک و مشخص نمود. در این باره نیز در قرن اخیر بحث و بررسی و نقد نه چندان کمی صورت گرفته است. لازم به توضیح مشروح نیست که وقتی از حس و حواس صحبت می کنیم بارز و یا ضمنی منظور احساس و احساسات نمی تواند باشد، هر چند که برخی محرکهای حسی و پیامد آن دریافت و ادراک حسی آن محرکهای حسی می تواند موجب احساسی شود.  اگر چه پرواضح است که مفهوم حس و مفهوم احساس دو مقوله ی متفاوت هستند و زیستشناسی و روانشناسی  جداگانه ای هم دارند، اما بیفایده نیست که برای پیشگیری از بدفهمی این مطلب درست در اینجا بارز و مشخص بیان شود.

به اینکه ما انسانها حواس پنجگانه ای داریم اما دقت و درستی این مطلب را بدلیل رایج و عمومی بودنش کمتر کسی موضوعی برای پرسش و بررسی و پژوهش قلمداد می کند، بهتر متوجه می شویم اگر به پرسشهای زیر توجه کنیم:

در اینکه حس چشایی و حس بویایی در هم تداخل و تآثیر دارند کمتر کسی شک میکند و اما آیا این دو حس در واقع یکی نیستند؟ اگر اینطور باشد، پس تعداد حواس کمتر از پنج حس است.

ما گرما یا سرما، رطوبت و خیسی، فشار روی بدن، درد یا حس خارش، وضعیت بدن خودمان را در مکان، طول مدت زمانی،  و یا برخی اعضای داخلی بدن، و یا تنش عضلات خودمان، یا سرعت حرکت مستقیم و یا پیچی را نیز حس و درک میکنیم و معلوم نیست که دقیقا این ادراکهای حسی را چگونه بایستی در تقسیم بندی کلاسیک ارسطویی مبنی بر پنجگانه بودن حواس جای داده و مشخص کنیم، چون ممکن نیست که با قوه های بینایی، شنوایی، بساوایی، چشایی و بویایی برای مثال وضعیت بدن خودمان را در مکان و یا طول مدتی را حسی ادراک کنیم. آیا بیش از پنج حس داریم؟

اگر چه با جرح و تعدیل می توان برای مثال برای برخی از این نمونه ها حس بساوایی  و لامسه را نام برد، اما تکلیف ادراک حسی گذر زمان و یا ادراک حسی برخی اعضای داخلی بدن و یا ادراک حسی وضعیت در یک مکان  چه می شود؟ اینها را با کدام یک از حواس پنجگانه ادراک می کنیم؟. ایرادی دیگر که به این انتقاد بجا می توان گرفت و آنهم در دفاع از تقسیم بندی سنتی ارسطویی می تواند برای مثال این باشد که مدعی شویم که ارسطو مضاف بر حواس پنجگانه، حس ششمی را نیز در نظر گرفته است و تمامی محرکهای حسی مختلف  برشمرده با آن حس درونی ادراک می شوند. این ایراد البته قابل مطرح کردن است، اما نه مستدل است و نه دقیق  و به دانش و اطلاعات موجود نیز مطلبی درست نمی افزاید و فقط برای نجات  نظرات ارسطو با سویه ای جزمی مطرح می شود و التفات و توجه کافی به  پژوهش ها و بررسی های دو قرن اخیر در باره ی حواس و از جمله تفکیک و تشخیص دقیقتر قابلیتهای گوناگون حواس نمی کند.

برای سنجش و پاسخگویی به برخی پرسشها در باره ی تعداد و انواع حواس، درست و مفید این است که ابتدا تلاش کنیم، توضیح دهیم که وقتی از مفهوم “حس” استفاده می کنیم، منظورمان دقیقا چه می تواند  باشد و آیا آن بکار گیری دقیق و درست هست یا نه.

پرسش در اینباره که ما فقط پنج حس داریم و یا اینکه تعداد حواس بیش از تعداد معروف و رایج است، به راحتی قابل پاسخگویی نیست. این پرسش از جمله در مجله ای علمی دراوایل قرن بیست ویکم موضوع بررسی و سنجش بوده است.[۱] پاسخ همانطور که اشاره شد، بیش از هر چیز به این بستگی دارد که مفهوم حس را چگونه تعریف کنیم. اگر آنطور که دائرۃ المعارف بروک هاووس  مفهوم حس را  سهل و ساده ” قابلیت ارگانیسم، محرکهای دنیای بیرونی و یا محرکهای درونی بدن را   ادراک کند.”[۲] تعریف کرده است، درست و دقیق تلقی کنیم، لزومی ندارد که بیش از یک حس حساب کنیم که می تواند مثلا با اصطلاحی دلبخواهی همچون “حس زیستی ارگانیسم” نامگذاری شود.در این تعریف  کلی و نه چندان دقیق البته ناروشن و نامعلوم می ماند که مفهوم ” محرک حسی” را چگونه بایستی توضیح داد. آیا منظور از محرک حسی، تآثیرات انرژی فیزیکی است که روی بدن  تآثیرمی گذارد؟ آیا  منظور از محرکهای حسی  ابژ ه های ویژه و یا امور و وقایع است؟

عموما زیر عنوان “حس”، “ارگان حسی” نیز منظور نظر است و محاوره می شود: برای مثال همچون ارگان حسی شنوایی که گوشها هستند و یا ارگان حسی بینایی که چشمها هستند. این عدم دقت در تفکیک و تشخیص “دریافت حسی” و “ادراک حسی” نیز صدق میکند. عموما وقتی از حس کردن محرکی حسی صحبت میکنیم، برای مثال چشیدن مزه ی یک میوه همچون لیمو ترش که مزه ی ترشی دارد معلوم نیست که آن محرک حسی یا به بیانی راحت تر مزه ی ترش لیمو ترش را دریافت حسی یا ادراک حسی بایستی نامید. البته بحث فقط بر سر استفاده ی بجا  و درست ودقیق مفاهیم نیست، بلکه تفکیک و تشخیص زیست شناسی و روانشناسی این مفاهیم موضوع اصلی است، اما چگونه می خواهیم و می توانیم شناختهای زیست شناختی و روانشناسی را در باره ی این دسته مفاهیم مربوط به حواس مشخص کنیم؟ مگر نه اینکه با زبانی که روزمره و یا تخصصی بکار می بریم و محاوره می کنیم؟ با توجه به این اشارات و پرسشها در باره ی مفهوم حس و بکار گیری مفهوم حس و حواس می توان به سطحی و نادقیق  بودن تقسیم بندی ارسطویی بهتر پی برد چرا که همانطور که در فوق اشاره شد ما محرکهای حسی متعدد و مختلفی را دریافت و ادراک میکنیم که برایشان همچون چشمها و یا گوشها ارگان حسی نداریم. بیان این مطلب البته بدین معنی نیست که بدون بدن و اندام ممکن است که محرکهای حسی  متعدد و مختلفی که به آنها اشاره ای شد دریافت و ادراک شوند.

از اواسط قرن نوزدهم به بعد در باره ی چگونگی و تعداد حواس و تقسیم بندی آنها دانشمندان و پژوهشگران متعددی شروع به تحقیق و بررسی کردند. یکی از معروف ترین و تآثیر گذارترین آثار در اینباره اثری است از زیستشناسی انگلیسی به نام شرینگتون[۳] از اویل قرن بیستم، که حواس ما انسانها را بر مبنای موقعیت و جهت تاثیرپذیری قسمتهای حساس بدن برای  ادراک محرکهای حسی تفکیک و دسته بندی کرده است. شرینگتون مابین گیرنده های حسی درونی[۴]  که ادراک حسی اعضای داخلی را ممکن می کنند و گیرنده های حسی عمقی[۵] که ادراک موقعیت عضلات، تنش عضلانی، وضعیت بدن، حرکتهای مستقیم و پیچشی بدن را  ممکن می کنند، و گیرنده های حسی بیرونی[۶] که ادراک اطلاعات محیط را ممکن می کنند تفکیک کرده است. گیرنده های حسی بیرونی را شرینگتون به گیرنده های حسی مماسی[۷] همچون حس لامسه، حس چشایی، فشار، تماس پوستی، حرارت و درد، و گیرنده های حسی فاصله دار[۸] همچون حس بینایی، حس شنوایی و حس بویایی تفکیک و دسته بندی کرده است.این تفکیک و دسته بندی را البته می توان تدقیق و تکمیل کرد اما در مقایسه با دسته بندی سنتی ارسطویی که هنوز رایج و عمومی است، شرینگتون دقیقتر و نسبتا کامل تمامی محرکهای حسی را در نظر گرفته است. در صورتی که مبنا را به بیش از موقعیت و جهت تاثیرپذیری قسمتهای حساس بدن برای ادراک محرکهای حسی برای تفکیک و دسته بندی افزایش دهیم و برای مثال مبنای ادراک مدت زمانی محرکهای حسی را نیز اضافه کنیم، می توان دسته بندی  دقیقتری تهیه کرد. در اینجا اما وارد این موضوع نمی شویم و به توضیحات و دسته بندی شرینگتون بسنده می کنیم. برای این بخش از پژوهش کفایت میکند که برای فهم و درک بهتر در بحث و بررسی حواس از اصطلاح  و دسته بندی ارسطویی  حواس پنجگانه فاصله ای انتقادی بگیریم  و به دسته بندی نسبتا معاصر شرینگتون توجه کنیم.

این تفکیک و دسته بندی را با یک نمودار می توان واضح تر کرد:

 گیرنده های حسی بیرونی:

(برای ادراک حسی اطلاعات محیط)

گیرنده های حسی عمقی:

(برای ادراک حسی موقعیت عضلات، تنش عضلانی، وضعیت بدن، حرکتهای مستقیم و پیچشی)

گیرنده های حسی درونی:

(برای ادراک حسی اعضای داخلی بدن)

گیرنده های حسی فاصله دار:

( بینایی، شنوایی، بویایی)

گیرنده های حسی مماسی:

(لامسه،چشایی، ادراک حس فشار، تماس پوستی، حرارت، درد و لذت)

 

       

 

 عموما وقتی در زبان روزمره و رایج در باره ی حواس صحبت می شود، بیشتر در باره ی گیرنده های حسی بیرونی و عمدتا نیز در باره ی گیرنده های حسی فاصله دار که فقط بینایی وشنوایی و بویایی هستند، صحبت می شود.

در تفکیک و تشخیص مفاهیم ” دریافت حسی” و” ادراک حسی” که در زبان فارسی آنچنان رایج از هم تفکیک نمی شوند و توضیحاتی نیز در اینباره تا انجا که نگارنده اطلاع دارد  در اینباره موجود نیست، مفید است که به این مفاهیم در زبانهای دیگر توجه کنیم و بررسی ها و بحثهای مربوطه را هر چند مختصر مورد توجه قرار دهیم.

 در زبان لاتین و انگلیسی و آلمانی این دو روند حسی از هم تفکیک می شوند و برای هر یک نیز برخلاف زبان فارسی واژه های مختص تخصصی بکار برده می شود:

Latein: Sensus/Sensatio – Perzeption

Deutsch: Empfindung- Wahrnehmung

Englisch: Sensatio – Perzeption

فارسی: دریافت حسی – ادراک حسی

این تفکیک اینگونه توضیح داده می شود که روند دریافت حسی محرکهای حسی روندی ابتدایی و غیر بارز است و دریافتهای حسی، ماده ی حسی ادراک حسی محرکهای حسی هستند. در توضیح این تشخیص و تفکیک برخی از پژوهشگران استدلال می کنند که دریافت حسی محرکهای حسی در بخشهای ناآگاه و غیر ارادی و پیش آگاه و پیش ارادی سیستم رویشی عصبی و مغز بگونه ای زیستی بدون فعالیتی آگاهانه و ارادی دریافت می شوند. اما ادراک حسی در بخشهای ادراکی کرتکس مغز بلفعل می شود که در مقایسه آگاهانه و ارادی فعال است. بنا بر این تفکیک و تشخیص، دریافتهای حسی ملات و ماده ی ادراک حسی هستند.  دریافت حسی ساده است و ادراک حسی پیچیده. این تفکیک و تشخیص در غرب قدمتی طولانی دارد و موضوع بحثها ی متعددی بوده است اما اتفاق نظری در این موضوع دیده نمی شود. برخی از روانشناسان و زیست شناسان معاصر این تفکیک و تشخیص را نمی پذیرند. آنها انتقاد می کنند که معیاری نداریم که ساده و پیچیده بودن دریافت حسی و ادراک حسی را  با آن مشخص کنیم و همچنین تشخیص فعالیت سیستم عصبی و مغز در روند دریافت و ادراک محرکهای حسی آنگونه که در این تفکیک تبادر می شود، قابل تشخیص نیست و از اینرو این تفکیک تفکیکی صرفا فلسفی است که دو مفهوم را از هم منفک میکند ولی در زیست شناسی سیستم عصبی و مغز معادل عینی و مشخصی ندارد. بدین دلیل در دهه های اخیر در کتب و مقالات علمی متعددی  برای مجموعه ای نسبتا وسیع از فعل و انفعالات حسی و ادراکی مغز از مفهوم:

Kognition

استفاده می شود.

اگر چه انتقادهای برشمرده به این تفکیک بجا هستند و این تفکیک مفاهیم دریافت حسی و ادراک حسی از هم هنوز پشتوانه ای علمی بر اساس مشاهدات و آزمایشات دقیق در زیست شناسی وروانشناسی حواس ندارد، اما نگارنده  به زبان رایج و عمومی همچون رهنمایی در این بحث نظر دارد چرا که تجربه ملموس روزمره نیز نشان می دهد که برای مثال گاهی می توان آگاهانه و ارادی با حرکت عضلات گردن و  حرکت دادن سر وچشمها برای مثال درختی را نظاره کرد ودید و گاهی ضمنی و پیش آگاهانه می توان همان درخت را در میدان دید داشت. یا برای مثال گاهی می توان قطعه ی موسیقی ای را آگاهانه و ارادی گوش داد و گاهی همان قطعه موسیقی را می توان ضمنی شنید. بر این مبنا ی تجربی می توان گفت که دریافت حسی  با روی آورندگی نیست اما ادراک حسی همیشه با روی آورندگی است. به نظر نگارنده تفکیک دریافت حسی از ادراک  حسی موجه و مفید است هر چند که هنوز  در زیستشناسی حواس نتایج مطلوبی حاصل نشده. اما روند پیشرفتهای علمی رو به آینده دارد و آینده نیز باز است. مضاف بر این، تجربیات روزمره ای که داریم  و در زبان  نیز تا حدی متبلور  و منسجم شده اند را نمی توان فقط به این دلیل منتفی اعلام کرد چون هنوز زیست شناسی حواس  آنها را اثبات نکرده است. این تفکیک فوایدی دارد که به نقاط ضعفی که همراه دارد می چربد.  در کتب درسی دانشگاهی معاصر روانشناسی عموما در اینباره مطلبی مشروح موجود نیست و فقط معدود و محدود اشاراتی به این موضوع می شود. مفهوم دریافت حسی نیز در تفکیک از مفهوم ادراک حسی در کتب درسی معاصر روانشناسی  دیده می شود اما بگونه ای کلی مفهوم ادراک حسی اطلاعات محیط در مغز ارگانیسم  محاوره می شود.

دریافت حسی و ادراک حسی محرکهای حسی گوناگون بوسیله ی سیستمهای گیرنده ی ارگانیسم  انجام می شود. سیستمهای گیرنده ی ما انسانها تفاوتهایی نه چندان کم با سیستمهای گیرنده ی ارگانیسمهای دیگر دارد و آنچه زیر عنوان سیستمهای گیرنده منظور نظر است فقط مختص به ارگانهای حسی همچون چشمها و بینی و گوشها و زبان و پوست و سلولهای این ارگانها نیست. زیر عنوان ارگان حسی عموما مجموعه سلولهای گیرنده حسی  فهمیده می شود که بدون فعلیت و فعال شدن بارز برای مثال صوت یا نور را که محرکهای حسی هستند  به اطلاعاتی از محیط تبدیل میکند، اما زیر عنوان سیستمهای گیرنده، سیستمهای عصبی پیچیده ای فهمیده می شود که بوسیله ی آنها ارگانیسم در پروسه ای فعال اطلاعات را از محیط بیرونی و درونی بدست می آورد. ادراک حسی پروسه ای فعال است که در روند آن فقط ارگانهای حسی دخیل نیستند که  با  آنها انرژی شیمیایی و فیزیکی محیط درونی و بیرونی ارگانیسم  تبدیل به اطلاعات می شود، بلکه همچنین حرکتهای ارگانهایی همچون چشمها ویا گوشهای ارگانیسم نیز مورد نظر است و موجودات زنده ای همچون انسانها بوسیله  حرکت دادن  و جهت دادن آنها برای مثال با حرکت دادن چشمها  بگونه ای دقیق به دیگران و یا به طبیعت نگاه میکنند.

با توجه به آنچه در  جملات پیش بیان شد، می توان تا حدی مستدل گفت که تعداد ودسته بندی نسبتا معاصر حواس توسط شرینگتون در مقایسه با تفکیک و دسته بندی ارسطویی به دقت بیشتری در این بحث کمک می کند. در تفکیک دریافت حسی از ادراک حسی نیز که در تاریخ فلسفه قدمتی بیشتر دارد و در زبان روزمره نیز بکار گرفته می شود چون مبنایی در تجربه روزمره و معمولی دارد، مفید بکار گیری این تفکیک است اگر چه هنوز در زیستشناسی و روانشناسی حواس اتقاق نظری موجود نیست.

حواس و بکارگیری زبان: نقد و رد شکگرایی افراطی و خود تنها باوری

در مبحث مربوط به چیستی و چگونگی زبان و تعاریفی که تا حال در فلسفه و علوم وابسته در غرب از  زبان شده است، بدون اینکه فعلا وارد این مبحث شویم به این  مجدد متوجه می کنیم که حواس  و شکلگیری و تکوین، یادگیری تباری و فردی، بکار گیری و آموزش زبان در هم تنیده هستند. به عبارتی دیگر برای ابداع برابرایستاهای زبانی، بکار گیری آنها، یادگیری آنها و همچنین آموزش آنها ضرورتا بایستی از حواس استفاده کنیم و انواع مختلف حواس بشری را فعال کنیم. برای شنیدن، بیان کردن، فهمیدن، خواندن، نوشتن اجزایی از زبانهای طبیعی  و همچنین زبانهای مصنوعی ضرورتا بایستی حواس متناسب و کارآمد در فواصلی سکون و حرکت  داشته باشند. اگر زبان را طبق تعاریف موجودی که شده یک ارگانیسم قلمداد کنیم، یا یک ارگان، یا یک ابزار، یا یک سیستم، یا یک عملکرد، نمی توانیم به  این موضوع به ظاهر پیش پا افتاده بی التفاتی وبی توجهی کنیم که هر گونه تعریفی از زبان هم بخواهیم برسازیم، می بایست به نقش و جایگاه و کارکردهای حواس به مثابه شروط امکان ابداع، بکارگیری، یادگیری و آموزش زبان بررسیم. برای درک درست و توضیح دقیق آنچه ماهیت زبان است، می بایست زیستشناسی  حواس انسانها  را همچون پیش شرط زیستشناختی تکوین و یادگیری و بکارگیری زبان شناخت و آن هم به مراتبی بسیار بیشتر از آنچه در فلسفه معمول بوده است.

برای اینکه پیوند و در همتنیده گی حواس و زبان  در این پژوهش با دقتی بیشتر بگونه ای مشروح بحث و بررسی و تحلیل شود، مفید است که  در پیامد از تاریخ  باستان فلسفه ی غرب به اندیشمند و سخنوری توجه کنیم که در تقابل با مکتب الئایی پارمنیدس و زنون به ارتباط زبان و سخنوری و حواس درآن دوران باستان توجه نموده و اندیشیده است و نظریات پارمنیدس و شاگردانش را نیز به چالش کشیده است.

پیش از آنکه به نظریات گرگیاس توجه کنیم لازم است  با توضیحاتی کوتاه که سهل و ممتنع هستند و در تطابق با عقل سلیم هستند ابتدا مقدماتی را آماده کنیم که به درک و فهم بهتر بحث و بررسی و تحلیل پیامد کمک میکند:

 ترکیببندی ” هدفهای بکار گیری حواس” تا حدی تصنعی و چند پهلوست اما بدون اندیشه این ترکیببندی انتخاب نشده و در پیامد با توضیحاتی آنرا روشن و واضح می کنیم. وقتی بپرسیم با چه هدفی یا اهدافی از حواسمان استفاده می کنیم و آنها را بکار می بریم؟ در ابتدا به این نکته ی نه چندان کم اهمیت  متوجه می شویم که  دلیل یا دلایلی موجود است که بدان خاطر  آگاهانه و ارادی نگاه می کنیم، می شنویم، لمس می کنیم، می بوییم و می چشیم.  در اینجا منظور نظر نه فقط دریافت حسی بلکه ادراک حسی است که همواره با روی آورندگی و ارادی و آگاهانه است. از کسی اگر بپرسیم که با چه هدفی موسیقی گوش می دهد یا  خوراکی را حین طبخ می چشد، عموما جوابهایی عادی و روزمره از این قبیل دریافت خواهیم کرد:

به موسیقی گوش می دهم تا از شنیدن موسیقی خوشحال شوم.

خوراک را می چشم تا ادویه خوراک را به اندازه اضافه کنم و برای مثال از شوری و یا بی نمکی غذا پیشگیری کنم و از خوردن غذای خوشمزه سیر شوم و لذت ببرم.

بجای استفاده از مفاهیم “هدف” و “دلیل” البته می توان سوال کرد که به چه خاطر کسی موسیقی گوش  میکند و یا به چه خاطر خوراک را  حین طبخ می چشد.  این تفاوتی است که در جای خود بایستی به آن  توجه کرد ولی دراینگونه حالات سوالهایی که در باره ی بکار گیری ارادی و آگاهانه ی حواس از دیگری می پرسیم، برای پی بردن به رابطه ای است که مابین فعال کردن آگاهانه و ارادی حواس معطوف به برابرایستایی برقرار است که مادی و عینی است. این رابطه مابین ادراک حسی و برابرایستا های مادی و عینی با سیستمهای گیرنده ی حسی اندام وبدن از سویی و از سوی دیگر انرژی شیمیایی یا فیزیکی محرکهای حسی برابرایستاهای مادی و عینی برقرار می شود و همواره نیز ادراک حسی  با روی آورندگی، ارادی و آگاهانه است. بدون روی آورندگی و یا ناآگاهانه و غیر ارادی یا پیش آگاهانه و پیش ارادی ادراک حسی تجربه نمی شود بلکه محرکهای حسی فقط موجب دریافت حسی می شوند.

پرسشهایی همچون : آیا محیط و افراد و جهانی که با حواسمان ادراک می کنیم، واقعیتی دارند؟ آیا هر آنچه دریافت و ادراک حسی می کنیم فقط وهم و رویا و سراب هستند؟ آیا محیط و افراد و جهانی که دریافت و ادراک حسی میکنیم اصلا وجود دارند؟ آیا تمامی آنچه دریافت و ادراک حسی می کنیم فقط در روند دریافت و ادراک حسی وجود دارند و اگر پدیده های گوناگون را دریافت و ادراک حسی نکنیم، وجود و هستی ای هم ندارند؟  آیا هستی پدیده های گوناگون همان دریافت و ادراک حسی آنها است و سوای این هستی ندارند؟ (عقیده ای که جرج بارکلی داشته است.) و پرسشهایی از این قبیل  یا مشابه این پرسشها در فلسفه عمومی هستند و برخی افراد حداقل کوتاه مدت به آنها و پاسخهای ممکن شان فکر  کرده اند و در باره این گونه پرسشها و پاسخهای ممکن اندیشیده و با دیگران صحبت کرده اند.

برای پاسخگویی معقول و مستدل به اینگونه پرسشها که سویه ای شکگرایانه و سویه ای خود تنها باورانه یا سولیپسیستی دارند، می بایست به  پیوند و درهم تنیده گی یادگیری و بکار گیری زبان، قابلیت تکلم و گویایی با حواس و اجتماعی بودن یادگیری و بکار گیری زبان التفات کافی کرد.

اینگونه پرسشها بدون یادگیری زبان ممکن نشده اند و هر پرسشی از هر نوعی در فضای اجتماعی زبانی روزمره مخاطب یا مخاطبینی را مستقیم یا غیر مستقیم خطاب می کند. برای یادگیری و بکار گیری جملات پرسشی چنین سالها در محیطی اجتماعی – فرهنگی  می بایست آموخت و با بکارگیری زبان برای اندیشیدن و پرسیدن آمخته شد. این آموختن و آمخته شده با زبانی روزمره برای طرح چنین پرسشهایی بدون شنیدن و فهمیدن، گفتن و خواندن و نوشتن که همگی از جمله با بکارگیری حواس ممکن می شوند،  درروابط اجتماعی واقعی و عینی و مادی قابل طرح کردن نمی بودند.  بدون کآرایی  های حواس برابرایستاهای زبانی / کلمات و جملات و اصطلاحات و مفاهیم/  و واجها و حروف آنها در فرم شفاهی و کتبی اصلا وارد حیطه ی ذهن وموضوع اندیشه  و پرسش نمی شدند. شکگرای افراطی و خود تنها باوری که اینگونه پرسشهایی را با پاسخهایی در تآئید و اثبات موضع شک گرایانه و خود تنها باورانه اش بخواهد مستدل کند نا گزیر مرتکب تناقض در کلام  و تناقض در رفتار می شود و از اینرو اینگونه پرسشها را فقط در انگیزه ای برای  جدل و هیجانات ناشی از نارضایتی از شرایط زیست و زندگی بایستی جستجو کرد. به عبارتی دیگر پرسشهایی چنین در لباس پرسشهایی فلسفی-علمی خاستگاهی عاطفی و روانشناختی دارند و پاسخگویی به آنها لاجرم پرسشگر اینگونه پرسشها را به مبحث مربوط به درستی و یا نادرستی اصل امتناع اجتماع نقیضین سوق می دهد.  پرسشگر شک گرای افراطی و خود تنها باوری که چنین پرسشهایی طرح میکنند، علاوه بر اینکه زبانی روزمره را در روابط واقعی اجتماعی عینی و مادی  و فرهنگی توسط دیگران در طول سالها آموخته اند  و با آن زبان آمخته شده اند،  با طرح اینگونه پرسشها پاسخهایی از دیگران که واقعی وعینی و مادی هستند و قابلیت پاسخگویی  را نیز بلقوه وبلفعل دارند، درخواست میکنند. از اینرو شک گرای افراطی و همچنین خود تنها باور با طرح اینگونه پرسشها با کنشهای ارتباطی-اجتماعی بلفعل شده ی اینگونه پرسشها یکبار در بیان کلام متناقض عمل می کنند و یکبار در رفتار ارتباطی-اجتماعی مرتکب تناقض می شوند.

 حواس و بکارگیری زبان: آکسیوم امتناع تناقض و برهان فلسفی اثبات آن  

بیفایده نیست که هر چند کوتاه و فشرده به بحث مربوط به آکسیوم امتناع اجتماع نقیضین بعنوان مبدأ تمامی اصول و مبدأ همه ی اولیات توجهی مجدد و متمرکز کنیم:

اصل امتناع اجتماع نقیضین و یا به عبارتی دیگر آکسیوم عدم امکان تناقض که آن را می توان به زبان روزمره اینگونه بیان کرد:  ممکن نیست که  چیزی هم باشد و هم نباشد، است. در این بحث که در فلسفه منطق از یونان باستان تا زمان معاصر جریان داشته و دارد، دو جبهه را می توان تشخیص داد که یکی مدافعین درستی این آکسیوم و دیگری منتقدین این آکسیوم بوده اند. این آکسیوم در تمامی بخشهای علوم و همچنین زندگی روزمره نقشی پایه و اساسی ایفا میکند و یکی از مبانی اصلی و اولیه ی یادگیری زبان است که در اوان کودکی آموخته و آمخته میشود. در این بحث بگونه ای مشروح وارد نمی شوم و به دو مورد به ظاهر کم اهمیت ولی اساسی، کوتاه میپردازم. مورد اول مربوط به جنبه ها یا به بیانی دیگر قیدهای متفاوت میشود و مورد دوم به یادگیری و بکار گیری زبان مربوط می شود. آیا ممکن است چیزی هم باشد وهم نباشد؟ طرح این سوال در روال زبان روزمره ایرادهایی زیاد دارد که یکی از آنها عدم توجه دقیق به جنبه ها و وجوه و یا به عبارتی دیگر قیدها ی متفاوت چیزها و پدیده ها است. ایراد دیگر این سوال در روال زبان روزمره عدم التفات و توجه دقیق به قواعد زبانها و رفتار زبانی به مثابه قواعد روابط و رفتارهای اجتماعی است. اصل امتناع اجتماع نقیضین را ارسطو با چند جمله بندی متفاوت  در برخی آثارش از جمله در کتاب متافیزیک عنوان کرده بود و یان ووکاسیویچ[۹] ، منطقدان لهستانی این جمله بندی های متفاوت را در اواسط قرن بیستم میلادی مشروح بررسی و بحث کرده است. ارسطو اصل امتناع اجتماع نقیضین را غیر مستقیم اثبات کرده بود و آنهم بدینگونه که از منتقد و منکر این آکسیوم درخواست می شود چیزی بگوید و همینکه چیزی بیان کند ناگزیر بایستی به این اذعان کند که نقض آنچه بیان کرده است  انکار درستی آکسیوم تناقض را منتفی می کند. مثالی که ارسطو از آن استفاده میکند تا شیوه ی استدلالش را بیان کند اینگونه است: اگر نافی و منکر آکسیوم تناقض بگوید ” انسان” وقتی این کلمه را به زبان می آورد لابد معنایی از آن در نظر دارد و چیزی میگوید و با این گفتن این نکته را بیان میکند که “انسان بودن” چیز معینی است که  در عین حال و همزمان  ” انسان نبودن” نیست و بنابراین آنچه “انسان” است “نا انسان” نیست و بدین ترتیب درستی اصل امتناع تناقض را قبول میکند.   یان ووکاسیویچ انتقادی به این شیوه ی استدلال و برهان غیر مستقیم ارسطو وارد کرده است که بجا ست: با این استدلال و اثبات غیر مستقیم آنچه مبرهن می شود آکسیوم تناقض نیست بلکه آکسیوم نفی در نفی است. وارد این بحث مشروح در این نوشتار نمی شویم.  جمله بندی دقیقی ازاصل امتناع تناقض اگر بخواهیم عنوان کنیم بایستی چند مورد به ظاهر پیش پا افتاده ولی اساسی را وارد جمله بندی فوق از زبان روزمره کرده و آنها را با دقت رعایت کنیم و آن نیز جنبه ها و یا به عبارتی دیگر قیدهای ممکن یک چیز یا پدیده هستند که ممکن نیست به تمامی و کامل همزمان باشند و نباشند ولی ممکن است که بودن یا نبودن یک چیز واحد در برخی جنبه ها و یا به عبارتی دیگر قیدها شباهت زیاد ویا به عبارتی دیگر نقاط مشترک داشته باشند و در برخی جنبه ها و یا قیدها تفاوت زیاد و یا به عبارتی دیگر نقاط افتراق داشته باشند ولی در هر واحد از جنبه ها و یا به عبارتی دیگر هر واحد از قیدها در آن واحد ممکن نیست که یک ویژگی واحد و یا چند ویژگی آن چیز واحد در آن واحد  هم باشند و هم نباشند. لازم به توجه و التفات بیشتر است که در جمله بندی هایی که ارسطو برای این آکسیوم کرده است چند جا به ضرورت در نظر گرفتن جنبه ها و قیدهای متعدد اشاراتی کرده است.  یکی از جمله بندی های اصلی آکسیوم امتناع اجتماع نقیضین توسط ارسطو اینگونه است:

“ممکن نیست که محمولی واحد در آن واحد به موضوعی واحد از جهت واحد متعلق باشد و متعلق نباشد.”

و به این جمله نیز اضافه میکند:

 “البته همه ی قیدهایی را هم که برای رفع اشکالهای منطقی لازم باشد می توان به آن افزود.”

در یادگیری زبان یکی از شروط اصلی و اولیه تمیزگذاری مابین  آنچیزی است که هست و موجود است از آنچیزی که در دسترس نیست و موجود نیست. به عبارتی دیگر تمیز و تفکیک مشخص آنچه هست از آنچه نیست. برای مثال نوزادان مابین حضور مادرشان و عدم حضور مادرشان تفکیک میکنند و یا دیدن یک اسباب بازی را از ندیدن همان اسباب بازی تفکیک میکنند. تفکیک و تمیز گذاری مابین داشتن و نداشتن، خواستن و نخواستن، دیدن و ندیدن، خوردن و نخوردن، آشامیدن و نیآشامیدن و الی آخر از ابتدایی ترین و اساسی ترین مراحل رشد و یادگیری زبان و قابلیتهای اندامی و اجتماعی و ادراکی هستند. یادگیری زبان و تمامی آموختن و آمخته شدن با قواعد یک زبان طبیعی و قواعد روابط اجتماعی و روزمره بر مبنای این آکسیوم شکل میگیرند. ارسطو بدرستی این آکسیوم را استوارترین اصل از همه ی اصول قلمداد کرده است. در دهه های اخیر با وجود تمامی انتقادی که به عدم امکان اثبات مستقیم این آکسیوم شده است، در پژوهش آموختن و آموزش زبان نیز به پایه ای بودن آن بیشتر توجه شده است و با تحقیقات و پژوهشهای تجربی یادگیری و آموزش زبان صدق و درستی این آکسیوم مستدل تر شده است. عدم امکان اثبات مستقیم این آکسیوم را می توان با کمی دقت درک کرد چون مبنای اصلی اثبات مستقیم این آکسیوم نیز مشروط به بکار گیری همین آکسیوم می ماند. راه درست، اثبات عدم امکان نادرستی این آکسیوم است و یا به عبارتی دیگر اثبات اینکه به هیچ وجه ممکن نیست که آکسیوم امتناع  اجتماع نقیضین نادرست باشد. در اینجا توجهی مجدد به آنچه ارسطو در اینباره در کتاب چهارم یا گاما،  فصل سوم و چهارم متافیزیک[۱۰]  که اولیات[۱۱] و اصل امتناع تناقض را بررسی کرده است، تا حدی بیشتر به فهم ودرک درست این موضوع کمک می کند:

(…) و یقینی ترین مبادی همه چیز مبدایی است که در باره ی آن خطا و اشتباه ممکن نیست، زیرا چنین مبدایی اولا باید شناخته شده تر  از همه ی مبادی دیگر باشد (…) در ثانی باید نامشروط باشد زیرا مبدایی که هر که بخواهد چیزی را بشناسد باید از قبل آن را شناخته باشد، معلق از مبدایی دیگر نمی تواند بود، و چیزی را که شناختنش برای شناختن هر چیزی ضروری است، هر کسی باید پیش از هر بررسی خاصی دارا باشد. در اینکه چنین مبدایی باید استوارترین و یقینی ترین مبادی باشد تردید نیست، و اکنون می گوییم که این مبدأ کدام است:

“ممکن نیست که محمولی واحد در آن واحد به موضوعی واحد از جهت واحد متعلق باشد و متعلق نباشد.

البته همه ی قیدهایی را هم که برای رفع اشکالهای منطقی لازم باشد می توان به آن افزود.”

در زبان روزمره و بافتار های غیر تخصصی که موضوع منطق است، عموما چهار حالت تقابل منطقی با هم اشتباه گرفته می شوند  و باعث این می شوند که این انگاره ی غلط تقویت شود که گویا هر مورد  وموضوع و هر پدیده ای که با مورد و موضوع و پدیده ای دیگر تقابل منطقی دارد، در تناسب تناقض قرار دارد و متناقض است و یا عامیانه تر چون اصل امتناع نقیضین مستقیم قابل اثبات نیست، بنابراین نادرست است.

در بحث مربوط به آکسیوم امتناع تناقض عدم دقت و توجه کافی به تفاوتها ی قیدها وجنبه های متفاوت دلیل اصلی این باور نادرست می شود که انگار آکسیوم امتناع تناقض معتبر و درست نیست. می توان به این مطلب درست متوجه کرد که منکر این اصل لزومی ندارد که  حتما چیزی به زبان بیاورد و کافی است که در یک زمان و مکان مشخص پیش خودش به چیزی معین، مثلا کفشهایی که به پا دارد یا صندلی ای که روی آن نشسته است فکر کند. ممکن نیست که در روند فکر کردنش در آن باره که مدتی قابل اندازه گیری دارد روی صندلی ای نشسته باشد و همزمان ننشسته باشد یا کفشهایی به پا داشته باشد و همزمان کفشهایی به پا نداشته باشد. این استدلال بر مبنای جریان روند اندیشیدن که دارای مدت قابل اندازه گیری ست طرح شده است. کلمات و جملاتی که منکر آکسیوم امتناع تناقض با آنها فکر میکند همزمان در آن واحد در تمامی جنبه ها و قیدها و ویژگی ها و کاربردها اندیشیده نشده اند و روندی متوالی و مدت دار دارند و از اینرو  ممکن نیست که در آن واحد هر یک از واحدها ی کلمات هم بکار برده شده باشند و هم بکار برده نشده باشند و بنابراین آکسیوم امتناع تناقض درست است. به این مطلب درست نیز می توان بیشتر توجه و دقت کرد که اثبات عدم امکان مطلبی یا پدیده ای که برخی برای احتمال و امکان آن گمانه زنی کرده اند و یا می کنند در مباحث و روشهای علوم تجربی و آزمایشگاهی معاصر نیز روش برهان و استدلال معتبر و بخردانه ای قلمداد میشود.

همانطور که اشاره شد هر گونه تقابل منطقی[۱۲]،  یک تناقض نیست و بایستی تفکیک کرد. از دیدگاه و منظر منطق کلاسیک یک تقابل منطقی می تواند چهار حالت داشته باشد. به این چهار حالت تقابل منطقی  توجه کنیم که می توان آنها را با  چهار نوع حکم مشخص کرد، که کلی ایجابی، کلی سلبی، جزئی ایجابی و جزئی سلبی هستند:

حالت اول : تقابل منطقی تضاد[۱۳].

در این حالت تقابل منطقی احکام کلی ایجابی و کلی سلبی همچون: همه ی الف ب است. با همه ی الف ب نیست. در حالت تقابل منطقی تضاد قرار دارند.  در اینگونه احکام متضاد ممکن نیست که هر دو حکم ارزش منطقی صدق داشته باشند، اما ممکن است هر دو حکم ارزش منطقی کذب داشته باشند. به بیانی دیگر در تضاد، دو گزاره  بیان می شوند که هر دو نمی توانند همزمان درست باشند. برای مثال: آن ماشین همزمان خراب و سالم است. یا: آن سفر چند هفته ای همزمان آسان و دشوار است.

حالت دوم: تقابل منطقی تناقض[۱۴].

در این حالت تقابل منطقی احکام کلی ایجابی و جزئی  سلبی همچون: همه ی الف ب است. با برخی الف ب نیست. در تناقض است. و در احکام جزئی سلبی و جزئی ایجابی همچون: برخی الف ب نیست. با برخی الف ب است. در حالت تقابل منطقی  تناقض  قرار دارند. در اینگونه احکام متناقض یک حکم نفی حکم دیگر است. به بیانی دیگر در تناقض، دو گزاره بیان می شوند که حداقل یکی از آنها نادرست است. برای مثال: آن محصول کشاورزی گران است و گران نیست. یا: آن تلویزیون  خراب است و خراب نیست.

حالت سوم: تقابل منطقی داخل در تحت تضاد[۱۵].

در این حالت تقابل منطقی احکام  جزئی ایجابی  و جزئی سلبی همچون: برخی الف ب است. با برخی الف ب نیست. در حالت تقابل منطقی داخل در تحت تضاد قرار  دارند. در اینگونه احکام ممکن نیست که هر دو حکم ارزش منطقی کذب داشته باشند اما ممکن است که هر دو حکم ارزش منطقی صدق  داشته باشد. به بیانی دیگر در داخل در تحت تضاد، دو گزاره بیان می شوند که هر دو می توانند همزمان درست باشند، اما نمی توانند همزمان نادرست باشند. برای مثال: این غذا می تواند همزمان ترش و شیرین باشد. یا: آن راه می تواند همزمان دور و نزدیک باشد.

حالت چهارم: تقابل منطقی تداخل محاطی[۱۶].

در این حالت تقابل منطقی احکام کلی ایجابی و جزئی ایجابی همچون: همه ی الف ب است. و برخی الف ب است. تداخلی محاطی برقرار است. و همچنین مابین احکام کلی سلبی و جزئی سلبی همچون: همه ی الف ب نیست. و برخی الف ب نیست.  در اینگونه احکام از صدق حکم کلی صدق حکم جزئی منتج می شود. اگر حکمی جزئی ارزش منطقی کذب داشته باشد، کذب حکم کلی منتج می شود. از کذب حکم کلی، کذب حکم جزئی منتج نمی شود و از صدق حکم جزئی، صدق حکم کلی منتج نمی شود. به بیانی دیگر در تداخل محاطی دو گزاره بیان می شوند که اگر گزاره ی اعلی درست باشد، گزاره ی پائینی هم باید درست باشد. برای مثال: همه ی دانشجویان می توانند به علوم علاقه مند باشند. یا: اگر همه ی پرندگان پرواز میکنند، قناری ها هم پرواز می کنند.

خلط و اشتباه گرفتن این چهار حالت تقابل منطقی باهم دلیل اصلی این  تصور غلط شده اند که گویا ممکن است که چیزی در آن واحد در قید و جنبه ی واحد بگونه ای همزمان باشد و نباشد. این انتقاد بجا و درست در مورد هراکلیت و پیروانش در این موضع گیری نیز صدق میکند، چرا که تمامی مثالهایی که هراکلیت و پیروانش برای رد و انکار اصل امتناع تناقض آورده اند و می آورند در کاربرد فرسخت منطقی موضوعی متضاد است یا موضوعی داخل در تحت تضاد.هراکلیت معتقد بود که همه چیز در تغییری متدوام است و پدیده ای ثابت وجود ندارد و این نظر در انکار و رد نظرات پارمنیدس و مکتبش در یونان باستان مطرح شده بود. هراکلیت به این باور داشت که تضادها در هستی کارکردی پایه ای دارند و دلیل  اصلی تغییر و تحول در طبیعت و هستی نیز تضادها ی مابین پدیده ها  هستند. هراکلیت نظری مشخص در باره ی اصل امتناع تناقض نداشته است و به آن نیز همچون ارسطو توجهی نکرده است و آنرا بررسی و غیر مستقیم مبرهن نکرده است.

با توجه به این توضیحات کوتاه در باره ی در همتنید گی حواس و اندام و زبان و روابط اجتماعی و بررسی فشرده و مبرهن نمودن اصل امتناع تناقض، می توان بدرستی گفت که شکگرای افراطی و همچنین خود تنها باور در بیراهه ها و بن بستهای شبه فلسفی سرگردان هستند و راه درست مقابله با اینگونه افراد نیز جدل و بحث نیست بلکه نوعی از فلسفه –درمانی است که مبنای آن نیز چیزی سوای قواعد و عادتهای زندگی اجتماعی عادی و روزمره و رفتار زبانی معمولی بر اساس عقل سلیم نمی تواند باشد.احتمال دارد که منتقدی با رویکردی شکگرایانه ایراد بگیرد، که شکی که در کنش زبانی پرسیدن در باره ی وجود واقعی هستی و جهان مطرح کرده است، در کاربرد فرسخت منطقی متناقض نیست و فقط نوعی تضاد است! یا اینکه بگوید از اینکه  تناقضی در بیان پرسشهایش با آنچه زیر سوال برده  وجود دارد، لزوما قابل استتنتاج نیست که هستی وجودی واقعی دارد و وهم و سراب نیست چرا که صرف بیان کلام و پرسشی متناقض بدانگونه وجود واقعی هستی را اثبات نمی کند! به این ایرادها البته می توان افزود و مواضع شکگرایان افراطی و خود تنها باوران را تقویت و چاق کرد، اما هر چقدر هم که اینگونه مواضع شبه فلسفی و نادرست تقویت و چاق شوند، رد وابطال و نقد آنها با التفات و توجه درست به کلمات و جملات و قواعد زبانی که آموخته اند و بکار برده اند و ارتباط تنگاتنگ بکار گیری زبان با حواسشان و روابط اجتماعی که داشته اند و دارند و اصولی تر  رفع روزمره ی نیازهای زیستی زنده ماندنشان و زندگی شان همچون تنفس کردن، نوشیدن، خوردن، خوابیدن وغیره، اساسی تر ابطال و نادرستی مواضعشان را اثبات میکند، چرا که رفع موفق نیازهای زیستی روزمره شان ضرورتا مشروط کرده که اکسیژن و نوشیدنی و خوراکی و جای گرمی برای خوابیدن وجود داشته باشد.

   حواس و بکار گیری زبان: ملاحضاتی در باره ی  نظرات گرگیاس اهل لئونتینوی ( ۴۹۰- ۳۹۶ ق.م.)

“در همان مناسبتی  تأثیرات سخن روی وضع روح و روان قرار دارد که  مناسبت تأثیرات دارو روی طبیعت بدن  قراردارد.  یعنی همانطور که داروها هر یک، یک نوع مایع را از بدن بیرون می رانند و تا حدی بیماری ها را درمان می کنند و گاهی نیز به زندگی پایان می دهند، همانطور هم کلمات گاهی غم، گاهی شادی، گاهی ترس ایجاد می کنند، و برخی کلمات به شنوندگان امیدواری و اطمینان می دهند و برخی روح و روان را  با مجاب کردن بد مسموم و افسون می کنند.” [۱۷]

با این نقل قول از گرگیاس که از گزارشهای آثارش باقی مانده و در سنت سخنوری و سوفیستی یونان باستان جای دارد به چند مورد می توان  مجدد متوجه کرد که در راستای این پژوهش هستند و ارزش این را دارند که با بررسی آثار باقی مانده از گرگیاس، کاربردی مماس و استفاده شوند. مورد اول در این نقل قول مقایسه ی سخن با دارو است که هر دو به شکلی متفاوت روی روحیه و ذهن تأثیر می توانند بگذارند. با این  مقایسه به این توجه می کنیم که کلمات و جملات  مادیت و عینیتی دارند و بکار گیری آنها نوعی کنش و عمل است که چگونگی و چرایی و چونی و چیستی و موقع و مخاطبین آن را در صورت امکان همچون یک پزشک درمانگر در تجویز دارو می بایست در نظر گرفت.  به بیانی دیگر و متمرکز روی موضوع اصلی این پژوهش  می توان گفت که  مفید است همواره تا حد ممکن   شاخصهای متفاوت بافتارمندی پرسش و پاسخ در نظر گرفته شود. مورد دوم مسوولیتی است که سخنور مشابه با پزشک دارد چرا که سخنش مشابه با دارو می تواند آنچنان مؤثر واقع شود که دارو مؤثر واقع میشود. فرق کلمات و جملات و داروها البته پر واضح است و نیازی به استدلال برای توضیح فرقهای مابین کلمات و دارو نیست. اگر دارو به مثابه علت تغییر روحیه و ذهن و بنیه کارکردهایی دارد، کلمات و جملات به مثابه دلیل تغییر روحیه و ذهنیت و بنیه می توانند کارآیی هایی داشته باشند. تفکیکی مابین علت و دلیل که روند و پیامدهایی متفاوت دارند با توجه مجدد به توضیحاتی که در بخش یکم این پژوهش داده شد، مفید است. این تفکیک بدین دلیل لازم است چون در چگونگی تأثیر داروی پزشک نمی توان دخل و تصرفی کرد اما در تأثیر کلمات جملات به مثابه دلیل تغییر روحیه و بنیه و ذهنیت می توان با نقد و موضع گیری تأثیر گذاشت و آن را یا به کلی بی اثر کرد ویا تأثیر آنها را خفیف و ضعیف کرد. در این مقایسه ی گرگیاس نمی توان بیش از حد متعادل تحلیل عقلانی بکار برد چون غلوی که در آن است فقط تا حدی امکان و احتمالی را بیان می کند. سخن هر کسی هر جایی و هر موقعی و در خطاب به هر کسی هیچگاه نمی تواند تأثیری همچون دارو داشته باشد. اما چون گرگیاس در همکاری ای که با برادر پزشک ش داشته است و برای قانع کردن بیماران برای معالجه  از فن سخنوری اش استفاده کرده است، این مقایسه را بدین گونه غلو آمیز طرح کرده است و البته نمی توان بدرستی گفت که این مقایسه به کلی بیجا و نادرست است. بدون غلو می توان مجدد به دو موردی که اشاره شد التفات کافی کرد:

تأثیر فرا عبارتی کلمات و جملات و از جمله پرسش و پاسخ.

مسوولیتی که پرسشگر و پاسخگو می بایست مشابه با یک پزشک درمانگر در بکارگیری پرسش و پاسخ از خود نشان دهند.

توجه والتفات و رعایت این دو مورد  بدین معنی نیست که همواره و در هر شرایطی از طرف هر کسی در خطاب به دیگران و دیگری پرسش و یا پاسخ تأثیری فراعبارتی و کار آمد دارد و همچنین مسوولیتی که در جمله بندی فوق مورد نظر است وابسته به رل و نقش و منصب  و موقعیت اجتماعی و حرفه ای پرسشگر و پاسخگو است و نمی توان بدرستی و معقول مدعی شد که پرسش و پاسخ هر کسی در هر موقعیتی  دارای مسوولیتی  همچون مسوولیت یک پزشک درمانگر است. نبایستی بگونه ای فراگیر و مطلق اندیشانه بدون تساهلی انسانی جمله بندی و اندیشه ی متبلور در آن را فهم و درک کرد، و الا درگیر نوعی تعصب و افراط و وسواس خواهیم شد که مضر و تضعیف کننده است.

مورد سومی که در نقل قول فوق از گرگیاس متمرکز روی موضوع اصلی این پژوهش ارزش توجهی متمرکز دارد مربوط به آسیب شناسی کنشهای زبانی ارتباطی-اجتماعی سوال/پرسش و جواب/پاسخ می شود: هر گونه سوال و پرسشی و هر گونه جواب و پاسخی  نمی تواند مفید و معقول قلمداد شود بلکه وابسته به قصد و هدفی که از سوال/پرسش و جواب/پاسخ داریم و اینکه آنرا در چه شرایط و موقعی در ارتباط با چه کسانی  بلفعل کنیم، می توانند همچون  دارو و مرهم و یا سمی  مضر و افسون زا تأثیری فراعبارتی روی روحیه و ذهنیت و بنیه ی مخاطب و و یا مخاطبین بگذارند. لازم به توجه است که اکثر سوالها و پرسشها و جوابها و پاسخها نه تأثیری فراعبارتی همچون دارو و مرهم و نه همچون سمی افسون زا  دارند بلکه عادی و روزمره مواردی را که مبهم و ناروشن و نا معلوم هستند در مناسبات و روابط معمولی روزمره ی زندگی واضح و روشن و معلوم می کنند. اضطرار و غلوی که در کلام گرگیاس بعنوان سخنوری ماهر بیان شده را نمی توان در هر گونه بافتاری و در هر نوع رابطه ای درست داوری کرد. اما با این وجود در این غلو مشابه با غلو در باره ی مطالب دیگری که گرگیاس بیان کرده است تا حدی محدود و مشروط حرفی درست ومعقول موجود است که می توان از آن آموخت.

همانطور که تأثیر فراعبارتی کلمات و جملات و از جمله پرسش و پاسخ با و از طریق حواس قابل بیان و قابل فهم و درک و به بیانی دیگر تأثیر گذاری و تأثیر پذیری است، بگونه ای متباین  نیزمسوولیتی که پرسشگر و پاسخگو مفید است از خود نشان دهند با و بوسیله ی حواس شان در روابط ارتباطی-اجتماعی متبلور می شود و  قابل سنجش است و در خلاء و بدون پیامدهای مرتبط با حواس مخاطب و مخاطبین قابل توضیح نیست. آسیب شناسی پرسشگری و پاسخگویی نیز در ارتباطی تنگاتنگ با حواس پرسشگر و پاسخگو در روابط ارتباطی-اجتماعی قابل نقد و سنجش و پدافند است و بدون بکار گیری و فعالیت حواس قابل فهم و توضیح نیست و این به نظر در مورد اکثر کنش های زبانی و کنش های غیر زبانی و همچنین اعمال زبانی و عکس العملهای زبانی صدق میکند. 

         حواس و بکار گیری زبان: ملاحضاتی در باره ی  نظرات گرگیاس 

      همانطور که توضیح داده شد، در مکتب الئایی پارمنیدس و مکتب افلاطونی یونان باستان قابلیتهای حواس برای حاصل نمودن آشنایی و شناخت انکار می شد.  اگر چه تاریخ تقویمی تواتر فیلسوفان یونان باستان در همان دوران دلیل نقد و انتقاد مستقیم نمی تواند باشد اما گرگیاس یکی از سوفیستها  و سخنورانی بود که در تقابل با مکتب الئایی ملسیوس و پارمنیدس و شاگردانی نظیر زنون موضع گیری هایی تأثیر گذار داشته است و می توان گفت که بدون موضع گیری های گرگیاس مسیر تاریخ فلسفه در غرب در پیامد دوارن باستان یونان  بگونه ای دیگر تا زمان معاصر شکل می گرفت. چگونه؟ پرسشی است که پاسخگویی آن حداقل تا این حد ممکن است که بگوییم: بدون موضع گیری های دیالکتیکی گرگیاس سنت مکتب الئایی و در پیامد مکتب افلاطونی بدون نقد و بررسی فلاسفه ی دیگری نظیر ارسطو و اپیکور تداوم می گرفت و بیشتر تثبیت می شد و سنت تجربه گرایی و آمپریسم  و پراگماتیسم در فلسفه و علوم وابسته رشدی چنان نمی کرد. سوفیستها در ازای کارمزد فن سخنوری آموزش می دادند و از این طریق امرار معاش و کسب و کار می کردند. سوفیستها یی نظیر گرگیاس را در دهه های اخیر در غرب برخی از فیلسوفان و اندیشمندان  کشورهای غربی همچون آلمان، فرانسه و انگلیس با روشنگران صده های شانزده و هفده و هجده در اروپا مقایسه کرده اند. دلایل متفاوتی برای این تشخیص تا حال مطرح شده که به برخی از آنها اجمالی می توان اشاره کرد. یکی از این دلایل شیوه ی آموزشی بوده است که در مقایسه با مکتب الئایی و مکتب افلاطونی دموکراتیک بوده است و خواست اصلی نیز در آن  کمک به  قشرها و افرادی بوده که در مقایسه با توانگران، فرودست بوده اند. دلیل دیگر مخالفتی ست که اکثر سوفیستها و از جمله گرگیاس  با باور پارمنیدسی به ثابت  و مطلق بودن هستی و انکار گذشته، حال و آینده  که از نظر سیاسی محافظه کارانه و ارتجاعی  بوده است ،می کرده اند. دلیل دیگر نیز این بوده که رویکرد سوفیستها در باره ی حاصل کردن و آموزش شناخت فلسفی بدون در نظر گرفتن مناسبات اقتدار سیاسی و ثروت نبوده است.

در اینجا به  گزارش اثری از گرگیاس با ترجمه ی آزاد و تلخیص توسط نگارنده توجهی متمرکز می کنیم که در آن گرگیاس با استدلالهایی دیالکتیکی رویکرد و نظرات مکتب الئایی را به چالش کشانده و طرفداران آن نظرات را به تناقض گویی و محمل گویی درگیر کرده است.گزارش آن اثر فلسفی که زیر عنوان ” در باره ی نیستنده و یا درباره طبیعت” به آلمانی ترجمه شده از باقی نوشته های فلسفی و سخنوری گرگیاس بیشتر در تاریخ فلسفه مورد توجه قرار گرفته وتأثیر بیشتری هم روی فیلسوفان پیامد  گذاشته است.

  ملسیوس و پارمنیدس و شاگردانی نظیر زنون منکر حرکت و گذر زمان می شدند و به ثابت بودن هستی اعتقاد داشتند. این نظر در تخالف بود با تجربه معمولی حواس و عقل سلیم. گرگیاس برای رد و ابطال  اعتقادات مکتب الئایی و در گیر کردن طرفداران آن  اعتقادات، آنها را به تناقض گویی هایی درگیر می کند که  نتیجه گیری های منطقی آن سه تز معروف گرگیاس است که ابتدا به اجمال با ترجمه ی آزاد به آنها توجه می کنیم و سپس روند استدلال گرگیاس را درآن اثر کوتاه توضیح می دهیم:

تز اول گرگیاس:  چیزی هستی و وجود ندارد.

تز دوم گرگیاس: اگر هم چیزی هستی و وجود داشته باشد، قابل شناخت نیست.

تز سوم گرگیاس: اگر هم چیزی باشد و قابل شناخت هم باشد، قابل بیان وتوضیح به دیگران نیست.

گرگیاس اینگونه با جمع بندی استدلال می کند که  ادعاهایی که تا حال شده اند و در باره ی شناخت درست هستی و هستنده ها بوده اند همگی با هم در تناقض هستند: برخی مدعی هستند که هستی واحد است و کثیر نیست، برخی مدعی هستند که هستی کثیر است و یکی نیست، برخی مدعی هستند که هستی شده است و برخی مدعی هستند که هستی ثابت است و تکوینی نداشته است. با در نظر گرفتن این تناقضها گرگیاس در مخالفت نتیجه گیری می کند که هیچ چیزی هستی ندارد. گرگیاس استدلالش را بدین گونه توضیح می دهد که ضرورتا اگر چیزی هستی داشته باشد، نمی تواند هم واحد باشد و هم کثیر و همچنین نمی تواند هم شده باشد و هم نشده باشد: بنابراین اصلا چیزی نمی تواند وجود و هستی داشته باشد،  چون اگر چیزی باشد، می بایست یکی از این حالات بدیل هم باشد. اینکه اصلا چیزی هستی و وجود ندارد را اینگونه گرگیاس استدلال می کند که نه هستی واحد و ثابت است و نه هستی شده  و کثیر است و آنهم در رد نظرات دو موضع گیری متناقض و نتیجه گیری میکند که نه  هستنده وهستی وجود دارد  و نه نیستنده و نیستی چون اگر نیستنده نیستنده باشد، ممکن نیست که نیستنده کمتراز هستنده باشد. زیرا اگر هم نیستنده نباشنده باشد و هم هستنده باشنده باشد، به هیچ گونه ای ممکن نیست که اصلا چیزی باشد. اما اگر با این وجود نیستی باشد  پس هستی به مثابه وضع مخالف نیستی نیز نیست. چون اگر نیستی باشد، ضرورتا هستی هم نیست. بنابراین در همین روال استدلال طرفین مخالف هم گرگیاس نتیجه گیری میکند که چیزی هستی ندارد اگر بودن و نبودن همسان و اینهمان باشند. گرگیاس در روال پیامد استدلاش در پاسخ به اینکه  پس چرا نه هستی و نه نیستی وجود دارد، اینگونه استدلال می کند که هر دو وضع و حالت و نه یکی از آنها  غیر ممکن است که امر واقع باشد، زیرا نبودن کمتر از بودن نیست اگر نیستی و نبودن چیزی باشد. در همین روال دیالکتیکی استدلال گرگیاس نتیجه گیری می کند که اگر چیزی باشد، نمی تواند شده باشد و یا نشده باشد، بنابراین چیزی وجود و هستی ندارد و همچنین اگر چیزی وجود داشته باشد نمی تواند واحد و یا کثیر باشد و بنابراین چیزی وجود ندارد. نه اگر شده باشد و یا نشده باشد و نه اگر واحد باشد و یا کثیر باشد، و نه اگر حرکت داشته باشد یا  اگرثابت باشد.

برای  مستدل کردن تز دومش  که اگر هم چیزی وجود داشته باشد، قابل شناخت نیست، گرگیاس اینگونه استدلال می کند: هر چیزی که اصلا قابل شناخت باشد، بایستی در حیطه ی ذهن آگاه باشد، و اگر نیستنده ها باشند، غیر ممکن است که در حیطه ی ذهن آگاه باشند و بنابراین اگر هم چیزی وجود داشته باشد، قابل شناخت نیست. و اگر اینطور باشد،هیچ کسی نمی تواند یک اشتباه را تشخیص دهد  و بیان کند، حتی اگر ادعا کند که ارابه ها روی دریا در حال مسابقه هستند، چرا که اینها ممکن است باشند. همچنین هر چیزی که دیده و شنیده می شود، بدینطریق دیده و شنیده می شود که در ذهن آگاه وارد شود، اما اگر نه بدینطریق که چیزی هستنده باشد، پس دقیقا به همان شکل که چیزی می بینیم، می تواند هیچ چیزی نباشد حتی اگر دیده شود یا نباشد  و به آن فکر کنیم. یعنی همان طور که افراد زیادی  یک چیز مشخص را بتوانند ببینند، یا بتوانند به آن چیز مشخص فکر هم بکنند، همانطور هم می تواند آن چیز مشخص اصلا موجود نباشد و معلوم هم نیست که چیزهای واقعی و حقیقی کدام هستند. بنابراین اگر هم چیزی وجود داشته باشد، برای ما در هر حال غیر قابل شناخت است.

در باره ی تز سوم گرگیاس ابتدا این پرسشها را مطرح میکند که اگر چیزی وجود داشته باشد و قابل شناخت هم باشد، چگونه می توان آن را برای دیگران توضیح داد؟ چگونه می بایست آنچه دیده می شود را با سخن به دیگران توضیح داد؟ چگونه می بایست آنچه شنونده ی مخاطب سخن نمی بیند را با سخن توضیح داد و بیان کرد تا برایش قابل فهم و درک شود، درحالیکه آن را نمی بیند؟ به نظر گرگیاس اموری غیر ممکن چرا که همانگونه که با دیدن، اصوات سخن فهمیده نمی شوند، همانطور هم  با قوه شنوایی و شنیدن رنگها دیده نمی شوند بلکه فقط اصوات کلام و سخن شنیده می شوند، و آنکه می گوید، فقط  سخن می گوید و نه یک رنگ را و یا یک چیز را آنطور که واقعا هست بیان می کند تا برای دیگران آنطور که آنها واقعا هستند قابل فهم و درک باشد. کلام و سخن اصواتی هستند که می گوییم و می شنویم  و صوتی هستند در حالیکه اشیاء و رنگها و بوها و غیره صوتی نیستند و تطابقی با اصوات کلام و سخن ندارند.

با این توضیحات اجمالی در باره ی مستدل نمودن سه تز معروف توسط گرگیاس که نوعی شک گرایی افراطی را می نمایانند و برای به چالش کشاندن نظریات رایج دوران یونان باستان مطرح شده اند، البته قصد و هدف تائید ضمنی  درستی آن سه تز  و استدلال های گرگیاس نیست، بلکه متوجه نمودن به این مطلب است که در تاریخ اندیشه ی فلسفی از یونان باستان به بعد طرح و بیان تزهایی شکگرایانه نظیر تزهای رادیکال گرگیاس قابلیتهای اندیشه ی فلسفی انتقادی و مستدل نمودن آنچه ادعا می شود روندی را طی نموده که در مسیر آن تجربه گرایی به مرور قابل رشد و شکلگیری شده است و چون موضوع این پژوهش در چنین سنت و با چنین رویکردی انجام می شود، توجهی متمرکز به برخی  پرسشها واستدلالهای گرگیاس بی فایده نیست. لازم به توضیح مختصر است که نادرستی تزهای گرگیاس را از جمله با این دلیل واضح و روشن می توان اثبات کرد که به کاربرد اصل امتناع تناقض در استدلالها توسط گرگیاس التفات کنیم و بپرسیم چگونه می توان این اصل را پذیرفت و آن را بکار برد و همزمان مدعی شد که چیزی وجود وهستی ندارد یا چیزی قابل شناخت نیست و یا شناخت قابل توضیح وبیان نیست. اما قصد و هدف گرگیاس با تزهایش به چالش کشاندن نظریاتی همچون نظرات پارمنیدس و زنون است و آنهم بدین طریق که اگر حرکت و گذر زمان واقعیتی ندارند و نظریات جبهه ی مخالف هم درست باشد، نتیجه گیری ها به تناقضگویی و هیچ انگاری می انجامد.  در ادامه نظریات دیگر گرگیاس را با توضیحاتی مختصر مورد توجه قرار می دهیم و به چند مطلب آموزنده دیگر که به زبان مربوط می شوند، می پردازیم.

      حواس و زبان: ملاحضاتی در باره ی نظریات گرگیاس

گرگیاس یکی از سخنوران دوران یونان باستان است که به در همتنیده گی زبان و حواس توجه کرده است و مختصر و جزئی به این مطلب درست اشاراتی کرده است. مطلب دیگری که گرگیاس به آن متوجه بوده است و به آن اشاراتی داشته است، این است که کاربرد زبان و سخن به عمل اجتماعی و سیاسی و غیره مقدم است. مطلب دیگرمربوط به این می شود که ما انسانها در فضای زبان محصور هستیم و نمی توان به بیرون و یا پشت این حصار رفت. با فاصله ی تاریخی زیادی که با اندک آثار گرگیاس داریم و همچنین استفاده ای که از آن آثار اندک در تاریخ فلسفه ی پیامد بدون ارجاع به گرگیاس شده است، مطالب درستی که به آنها در جملات فوق اشاره کردیم، البته جزو شناختهای پذیرفته شده هستند و به اصطلاح تازه و جدید نیستند.

کمتر کسی به این می تواند شک کند و یا انکار کند که سخن و کلام شفاهی و کتبی را با ارگانهای اندامی و حواس قادر می شویم فعال و بلفعل کنیم. کمتر کسی به این شک می کند و یا انکار می کند که کلام و صحبت و مشورت و گفتگوی شفاهی و کتبی به عمل و کنش اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و غیره تقدم دارد و همیشه ابتدا کلام و سخن و گفتگو در بافتاری کمابیش قابل تشخیص در روابطی اجتماعی با  شاخصهای متفاوت بافتارمندی بایستی بلفعل شود تا برای مثال تصمیمی حقوقی یا قانونی یا سیاسی یا تجاری یا اقتصادی و غیره  عملی شود. همچنین کمتر کسی به این شک می کند و یا انکار می کند که ممکن نیست از قواعد و مناسباتی که با زبان میسر شده اند و می شوند به کلی بیرون رود و آن قواعد و مناسبات را به کلی نادیده بگیرد چون در این صورت بقای زیستی و اجتماعی خودش به خطر می افتد و یا خدشه دار می شود و یا در رتق و فتق امور و برآوردن خواسته هایش در بافتارهای گوناگون زندگی اجتماعی موفق نمی شود.  گرگیاس به این نیز اشاره می کند که همواره در مقابل رویکرد و نظر و مناسبات متخالف و نامناسب می توان کلام و سخن بکار گرفت و به اصطلاح در تقابل با لوگوس ناموافق لوگوس مخالف اندیشید و آنرا  بعنوان کنش و عمل زبانی بلفعل کرد. البته لازم به توضیح است که برای گرگیاس سخن فلسفی مستدل آنگونه که برای مثال برای افلاطون و ارسطو اهمیت دارد، اهمیتی نداشته است و صدق نیز برای گرگیاس با توجه به کارکردهای فراعبارتی زبان ارجحیتی ندارد. برای گرگیاس  بیان نظر و عقیده ای[۱۸] که تأثیر گذار باشد حتی اگر صدق نکند و نادرست باشد، اهمیت دارد و صدق و حقیقت، کلام و عقیده را فقط تزئین می کند و آنچنان در بیان نظر و عقیده اهمیتی ندارد. در تقابل با اسطوره و عقیده و سخن ناموافق می توان اسطوره و عقیده و سخن مخالف مطرح کرد و در این روند برای گرگیاس مجاب کردن و نظر و عقیده ی خود را به کرسی نشاندن ارجح است و اهمیت دارد و نه صدق و حقیقت کلام و سخن و نظر و عقیده.

در ادامه با نقل قولهایی ازگزارش آثار معدود گرگیاس به مطالبی که در فوق مختصر اشاره شد،  توجهی دقیقتر می کنیم و در حد امکان انتقادی آنها را بررسی می کنیم.

برای گرگیاس زبان جایگاهی ویژه داشته است و آنرا  به مثابه ارگان پراکسیس ارزیابی می کرده است. مضاف بر این آنطور که مترجم و مفسر آلمانی آثار گرگیاس  توضیح داده است، گرگیاس برای  بکار گیری و فهم و درک زبان که از جمله با گفتن و شنیدن و فعال نمودن ارگانهای اندامی و بدنی لازمه ممکن می شود، به حسی خاص از حواس برای زبان قائل بوده است. آنچه برای گرگیاس سخن است، به هیچ وجه به اصوات  کلمات سخن  درجنبه ی حسی و معانی کلمات سخن  در جنبه ی محتوای اندیشه تفکیک نمی شود. با ناباوری خواننده در گزارش نوشته ی فلسفی گرگیاس ” درباره ی نیستنده و یا در باره ی  طبیعت” می خواند: “در اصل کسی که سخن می گوید،  نه اصوات نا مفهوم می گوید ونه رنگ!.” از این جمله و برخی جملات دیگر و البته رویکرد اصلی گرگیاس، مترجم ومفسر آلمانی نتیجه گیری می کند که گرگیاس همانطور که برای دیدن و یا شنیدن، حس بینایی وحس شنوایی را در نظر دارد، به همانگونه نیز برای سخن حسی خاص قائل بوده است[۱۹]. این تفسیر تا حدی قابل مستدل کردن است اگر به این  مطلب به ظاهر پیش پا افتاده توجه کنیم که بیان و درک و فهم سخن در جنبه ی اصوات کلمات سخن و در جنبه ی معانی  کلمات سخن ضرورتا بیش از تولید و مصرف اصوات نامفهوم و دیدن رنگها یا اشیاء لازم دارد و از اینرو می بایست حسی جداگانه نیز برای یادگیری و بکارگیری زبان و بویژه سخن موجود باشد. اگر هم با این تفسیر مفسر آلمانی موافق نباشیم، همانطور که نگارنده ی این سطور با آن موافق نیست، نمی توان به این بی توجهی کرد که گرگیاس به در همتنیده گی زبان و حواس  توجه داشته است و به آن اشاراتی کرده است. همچنین در روند پژوهشهای این دو قرن اخیر  در زیستشناسی  مغزمعلوم شده است که بخشهای ورنیکه و بروکا در مغز برای فهمیدن و بکارگیری زبان کارکردهای اصلی و اساسی دارند و آنچه گرگیاس و همچنین مفسر آثار گرگیاس به گونه ای شهودی گمانه زنی کرده اند و می کنند آنقدر هم پر بیراه نیست. اما لازم به توجه است که آن بخش ورنیکه[۲۰] و بخش بروکا[۲۱] در مغز را نمی توان یک به یک نوعی از حواس قلمداد کرد.  اما تا اینجا  می توان گفت که نظر گرگیاس در اینباره که  یادگیری و بکار گیری زبان  مشروط به کارآئی بخش یا بخشهایی  از اندام ما انسانها است و همانطور که کارآئی بخش ورنیکه  مغزبرای فهمیدن زبان ضروری و کارآئی بخش بروکای مغز برای بکار گیری  زبان ضروری است، و نمی توان گفت که هر گونه صوت و هرگونه علامتی فهمیدن و تولید کردن  جزئی از زبانی رایج است و برای فهمیدن و بکار گیری زبان بایستی علاوه بر بخشهای نامبرده مغز برای مثال حواسی همچون شنوائی و بینایی درکارکردهای لازمه ی سیستم عصبی  مغز با آن دو بخش مغز  بگونه ای سالم مرتبط باشند.

هر وقت خواست یا مطالبه ای در روند شکل گیری وارد شود که مقدمات آن نیز از جمله روی آورندگی و انگیزه  و توجه و آگاهی هستند، زبان بلفعل می شود تا تصمیمی گرفته شود و در پروسه ای به کنش و عمل اندامی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و غیره تبدیل شود. در آغازِ عمل و پراکسیس همواره زبان بلفعل می شود. این شناخت درست که زبان به عمل تقدم دارد اما نبایستی باعث این تصور اشتباه شود که بلفعل کردن زبان کنش و عمل نیست. در تفکیک کنش و عمل زبانی و کنش و عمل غیر زبانی درجاتی را بایستی در نظر داشت و به این مطلب به ظاهر بدیهی نیز توجه کرد که اگر برای بیل زدن  زمین یک باغ که عملی غیر زبانی است ماهیچه های بدن بایستی فعال شوند، برای گفتن یک شعر هم بایستی ماهیچه های بدن فعال شوند. ماهیچه ها و عضلاتی که دستها و کمر و پاها دارند در باغبانی فعال می شوند و ماهیچه و عضلات فک و زبان بزرگ و کوچک برای شعر گفتن فعال می شوند.  گرگیاس درنوشته ای می نویسد: ” پیش از اعمالی که قصد شده اند، همیشه ضرورتا سخن امر واقع می شود.”[۲۲]  گرگیاس تفکیکی مابین عمل زبانی و عمل غیر زبانی نکرده است و در این نقل قول نیز مطلب مایه دار  این است که عموما سخن مقدم به هر گونه  کنش وعملی است، اگر چه  لازم به توجه است که سخن گفتن نیز خود یک کنش و عمل زبانی است.

در مورد مطلب آموزنده ی دیگری که گرگیاس به آن اشاراتی داشته است و مربوط به این می شود که ما انسانها در فضای زبان محصور هستیم[۲۳] می توان به این متوجه کرد که این اندیشه در تاریخ فلسفه ی غرب توسط اندیشمندانی دیگر نیز بیان شده است و در درستی آن نیز نمی توان بگونه ای معقول و مستدل شک کرد. این محصور بودن و ماندن در فضای زبان به بیانی تساهلی  این حقیقت را بیان می کند که ما انسانها موجوداتی اجتماعی هستیم و با زاده شدن در جامعه ای که قابلیتهای بکار گیری زبان را دارند رشد می کنیم. این روند همواره نسل به نسل تداوم دارد و نسل نو در فضای زبانی نسلهای گذشته اش راه می افتد و رشد می کند و از جمله اندیشیدن و پرسیدن و استدلال کردن و تحلیل کردن را می آموزد. مطلب دیگری که توجه به آن مفید است، این است که زبانهای انسانها همچون یک سیستم انتزاعی متشکله از حروف الفبا و علامتها و کلمات و جملات توانشی  است فرهنگی و تا حدی مستقل از بودن و یا نبودن یک  یا چند اجتماع و جامعه و کنشهای افراد آن جامعه است. شاهد این مطلب درست نیز این است که تعدادی نه چندان کم زبان به اصطلاح مرده  و شناخته شده بدون اینکه اجتماع و جامعه ای که آنرا بکار می برده، هنوز موجود است و موضوع های تحقیقات و پژوهشهای زبانشناسی و باستان شناسی است. زبانهای متفاوت انسانها در طول تاریخ همچون  حصارها و خانه ها و شهرهایی زیست و زندگی انسانها را سامان داده اند و در مقایسه با طول عمر نسلهای انسانها نیز دوامی  بیشتر دارند چون مستقل از آنها می توانند بمانند و دوام آورند. تشبیه گرگیاسی زبان به حصار و در پیامد تشبیه زبان به خانه ی هستی توسط هایدگر و تشبیه زبان به یک شهر توسط ویتگنشتاین اما فقط به جنبه ای از واقعیت زبانها متوجه می کند و با انتقادی می توان گفت که واقعیت زبانها را با تشبیهی معمارگونه نمی توان بررسی و تحلیل و درک و فهم کرد هر چند که جنبه عمارتگونه ای که زبان دارد غیر قابل انکار است. زبان انسانها جنبه هایی بیش از یک یا دو جنبه و یا بُعد دارد چون  ما انسانها نیز ساحتهایی متفاوت و جنبه های گوناگون داریم. فقط محض اشاره ای کوتاه به جنبه ای دیگر از واقعیت زبانها، بایستی به این اشاره کنیم که زبان همچون عضوی از اعضای زیستی و  اجتماعی و فرهنگی انسانها است که  بُعد زیستشناختی آن کمتر مورد توجه قرار گرفته است. زبان و یادگیری و بکار گیری زبان در روند تکوین و تکامل زیستی و اندامی و اجتماعی و فرهنگی انسانها بگونه ای تنگاتنگ با حواس و احساسات و ذهن و رفتار ادغام انسانها شده است و فرو کاست آن به یک ابزار و یا یک عمارت حق مطلب را ادا نمی کند.

 هدف اصلی گرگیاس که در سیاست دوران خودش نیز دخالت داشته است و بعنوان سخنوری که مناسبات اقتدار و ثروت و سیاست  دورانش را می شناخته است، این بوده است که تمامی پراکسیس و رفتار انسانی را روی کاربرد و بکارگیری متناسب و کارآمد زبان متمرکز کند و آنرا فرآورد و بعنوان یک ارگان تاثیر گذاری عمومی  بسازد[۲۴].

با این توضیحات تا حدی با نظرات گرگیاس آشنا شدیم و به مطالبی نیز که آموزنده هستند توجه کردیم، اما نمی توان بدون اینکه به رویکرد و شیوه ی سخنوری سوفیستها و گرگیاس انتقادی بجا شود، این توضیحات را دراینجا پایان داد. در اینکه کلام و سخن کارکردی فرا عبارتی و غیر عبارتی دارد که با آن می توان روی اذهان و رفتار مخاطبین تأثیر گذاشت، جای شک و تردید نیست، اما فروکاست تمامی کارکردهای دیگر کلام و سخن به این قصد و هدف که به هر قیمتی  و با هر وسیله ای روی مخاطبین تأثیرگذاری شود و آنهم بدون اینکه به درستی و صدق کلام و سخن التفات و توجه شود، رویکرد و شیوه ای مضر و کوته بینانه است و همواره نیز تأثیر گذاری ای که با کلام و سخن نادرست روی مخاطبین گذاشته می شود، کوتاه مدت است و دوامی پایا نمی تواند داشته باشد. مضاف براین در بکار گیری این شیوه ی نادرست و غلط  مدام و پیاپی بایستی با غلو و توهم سازی و دروغ و فریب تأثیری که قصد شده  و یا گذاشته شده را تحکیم کرد.سیاقی مضر و تخریبی که دیر یا زود آشکار و شفاف می شود. از اینروانتقادی که به گرگیاس و باقی سوفیستها و سخنوران مطرح شده ، این است که ارجحیتی برای شناخت با کیفیت یقینی و مبرهن کردن آن بدانگونه که افلاطون  و ارسطو قائل بودند، قائل نشده اند و نمی شوند و صدق و حقیقت را نیز فقط بعنوان زینت[۲۵] کلام و سخن قلمداد کرده اند و می کنند. ولی در فلسفه و علوم وابسته صدق تحلیلی و صدق منطقی و همچنین درستی آنچه بگونه ای تجربی آزمون و مستدل شده محوری و ارجح است و مبنای رشد و توسعه و رفاه و صلح و رهنمای روند رشد فرهنگهای مختلف بشری بوده است و خواهد بود. آن سخن و کلامی که  از صدق و حقیقت و درستی سخن و کلام بخاطر تأثیر فرا عبارتی و غیر عبارتی روی مخاطبین بگذرد و آن را فدای تأثیر گذاری  صرف کند در بیراهه ای  به سوی سراب بیان می شود و در دراز مدت مفید واقع نمی شود.

ادامه دارد.

 

زیرنویس ها:

 

[1] Stoffregen, T. A. & Bardy, B.G.: On specification and the senses. Behavioral and Brain Sciences. 2000. Vgl.: Guski, Rainer: Wahrnehmung. 2.Auflage. Grundriss der Psychologie Band 7. Köln. 2000. S. 7- 10.

[2] Brockhaus-Enzyklopädie. 1993.

[3]  Sherrington, C.S.: The integrative action oft he nervous system. Boston: Cambridge University Press. 1906.

[4]  Interozeptoren

[5] Properiozeptoren

[6] Extrozeptoren

[7] Kontaktrezeptoren

[8] Distanzrezeptoren

[9] Jan Łukasiewicz: Über den Satz des Widerspruchs bei Aristoteles. Polnisch: O zasadzie sprzeczności u Arystotelesa. Studyum krytyczne. Akademia Umiejętności. Fundusz Wydawniczy im. W. Osławskiego, Krakau 1910, (Neuausgabe. Tekst przejrzał, przedmowa̧ i przypisami opatrzył Jan Woleński. Państwowe Wydawnictwo Naukowe, Warschau 1987

[10] ص.    ۱۴۴ – ۱۳٠        ارسطو: مابعدالطبیعه (متافیزیک). ترجمه ی محمد حسن لطفی تبریزی. ناشر: طرح نو. چاپ سوم ۱۳۸٩

برای اطلاعات دقیقتر و بیشتر در باره ی نظریات و استدلالها و برهان غیر مستقیم ارسطو از جمله به منابع زیر نیز می توان ارجاع داد:

Metaphysik X7,1057a35f.

II Analytik I 2,72a11-14

Peri hermeneias 6, 17a33f.

[11] Axiom

[12] Logische Opposition

[13] Konträr

[14] Kontradiktion

[15] Subkonträr

[16] Subaltern

[17] τὸν αὐτὸν δὲ λόγον ἔχει ἥ τε τοῦ λόγου δύναμις πρὸς τὴν τῆς ψυχῆς τάξιν ἥ τε τῶν φαρμάκων τάξις πρὸς τὴν τῶν σωμάτων φύσιν. ὥσπερ γὰρ τῶν φαρμάκων ἄλλους ἄλλα χυμοὺς ἐκ τοῦ σώματος ἐξάγει, καὶ τὰ μὲν νόσου τὰ δὲ βίου παύει, οὕτω καὶ τῶν λόγων οἱ μὲν ἐλύπησαν, οἱ δὲ ἔτερψαν, οἱ δὲ ἐφόβησαν, οἱ δὲ εἰς θάρσος κατέστησαν τοὺς ἀκούοντας, οἱ δὲ πειθοῖ τινι κακῇ τὴν ψυχὴν ἐφαρμάκευσαν καὶ ἐξεγοήτευσαν.

Im selben Verhältnis steht die Wirkung der Rede zur Befindlichkeit der Seele, wie die Befindlichkeit der Medikamente zur Natur des Körpers. Wie nämlich von den Medikamenten jedes andere Säfte aus dem Körper austreibt und teils die Krankheit, teils das Leben beendet, so bewirken die Worte teils Trauer, teils Freude, teils Angst; die einen geben den Hörern Zuversicht, andere vergiften und bezaubern die Seele mit schlechter Überredung.

برگردان آزاد  از نگارنده با مقایسه ی:

Gorgias von Leontinoi: Reden, Fragmente und Testimonien. Griechisch-Deutsch.  Felix Meiner Verlag. Philosohpische Bibliothek Band 404. 1989 Hamburg. Hrsg. mit Übersetzung und Kommentar von Thomas Buchheim.  Lobpreis  der Helena. Fragment 11. S. 10-11

[18] Doxa

[19] مقایسه کنید با:

Gorgias von Leontinoi: Reden, Fragmente und Testimonien. Griechisch-Deutsch. Kommentar: Thomas Buchheim. 2. Gorgias` sinnliches Verhältnis zur Sprache. S. XI-XVI.

[20] Wernicke Areal

[21] Broca Areal

[22] همان کتاب:

Fragment 11 a. Erhaltene Reden.

[23] مقایسه کنید:

 Gorgias von Leontinoi: Reden, Fragmente, Testimonien. Einleitung. S.XXII- XXIII. Und: Fragment 11.

[24] مقایسه کنید:

Gorgias von Leontinoi: Reden, Fragmente, Testimonien. Einleitung. 5. Die Sprache als Organ für die Praxis. S.XXV-XXXI

[25] Κόσμος , Kosmos. Zier

این لغت هم به معنی نظم و هم به معنی زینت در زبان یونانی باستان بکار برده می شده است. گرگیاس با این لغت به شاخص بارز کیفی سخن  وکلام نظر داشته است که سخن و کلام را با ارزش می کند. مترجم و مفسر آثار باقی مانده ی گرگیاس به  زبان آلمانی  به این اشاره دارد که این لغت جنبه ای از مفهوم فضیلت یا:

ἀρετή , Arete

را دارا می باشد. گرگیاس در قطعه ای از آثارش می نویسد:

زینت، برای یک شهرگروه مردان متحد است، برای بدن زیبایی است، برای ذهن دانایی است، برای یک چیز قابلیت آن چیز است، برای سخن حقیقت است. متضاد با اینها اما  غیر زینت است.  مرد و زن و سخن و عمل که ارزش دارند را بایستی ستود و آنچه ارزشی ندارد را بایستی نکوهید.  با همین مقیاس، گمراهی و نادانی است اگر از آنچه قابل ستودن است ایراد گرفته شود و آنچه  قابل نکوهش است، ستوده شود.

برگردان آزاد از همان کتاب:

 Erhaltene  Reden: Lobpreis der Helena. Fragment 11.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)