پدیده اسلام‌گرایی محصول طبیعی فراگیری مدرنیته در سرزمین‌های اسلامی بود و تا حدودی می‌توان نقطه کانونی آن را در مصر سده هجده و نوزده دانست، به ویژه با پروژه‌های انقلابی محمدعلی و پسرانش که حتی اقتدار امپراطوری عثمانی (که خود پاره‌ای از آن بود)‌ را تحت‌الشعاع قرار داده بود، اگرچه در آن زمان عثمانی عملا دوره سراشیب خود را سپری می‌کرد. اما الغاء خلافت در ترکیه بعد از جنگ اول، اندیشمندان مسلمان را در برابر سوالات جدی قرار داده بود. عدم وجود خلیفه مسلمین یک مفهوم اساسی داشت، به محاق رفتن ایده امت اسلامی. ایده امت اسلامی رکن رکین هرگونه برداشت اجتماعی (و نه الزاما سیاسی) از اسلام است. در غیاب امت اسلامی، فریضه‌ای مانند حج و همچنین جهاد عملا معنای عام و پذیرفته شده خود را از دست می‌دهد و اسلام علی‌رغم ایده بنیان‌گذار اولیه آن، شکلی محلی پیدا می‌کند. به این سبب بود که واکنش گسترده‌ای در جهان اسلام بعد از الغاء خلافت در عثمانی پدید آمد. موضوع اما این بود که ترکیه امروزی دیگر نمی‌توانست بار سنگین و کمرشکنی مانند مسئولیت خلافت اسلامی را تقبل کند. از سوی دیگر، بر اساس حدیثی که فرق مختلف از خاصه و عامه از پیامبر مسلمین نقل کرده‌اند، مسلمانی که مرگ را درک کند و امام عصر خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهلی مرده است. این حدیث که آشکارا نشان دهنده بنیان اجتماعی اسلام و نقطه کانونی تمایز عصر اسلام با عصر جاهلی است، عملا روحیه‌ای را تشویق می‌کند که در آن جماعت مسلمین در امت واحده اسلامی با مرکزیت امام یا خلیفه مسلمین گرد هم می‌آیند.

اما اسلامگرایی در منطقه خاورمیانه و حتی جهان اسلام در سده بیستم عملا تحت‌الشعاع گرایش چپ قرار داشت. این گرایش در سرزمین‌های جنوبی و شرقی اسلام در آسیا البته کم‌رنگتر بود. در ایران علی‌رغم حمایت‌های همسایه شمالی، چپ‌ها هیچگاه نتوانستند جای پای محکمی در سیاست داشته باشند. از یک‌سو، روحانیت شیعی مقتدر وجود داشت که در کنار آن کم و بیش روشن‌اندیشان دینی وجود داشتند که با ایدئولوژی چپ مبارزه می‌کردند، و از سوی دیگر نظام سیاسی مقتدر به چپ‌ها اجازه قدرت‌گیری سیاسی را نمی‌داد. به این سبب، ایده‌های چپ صرفا به عنوان ایده‌های «منتشر» در ذهن برخی متولیان امر سیاسی و حتی دربار، و همچنین روشنفکران و نویسندگان باقی ماند بدون اینکه بتواند از انسجام لازم برای مشارکت در سیاست برخوردار باشد. در این وضعیت،‌ آموزه‌های بنیادگرایی اسلامی نیز نتوانستد رشد کنند و فقط در داخل اقلیتی از جریان روحانیت باقی ماند. در کشورهای عربی اما، به ویژه با قدرت یافتن حزب بعث، و همچنین اید‌ه‌ی ناسیونالیزم عربی ناصری و مبارزه او با اخوان مسلمین، بنیادگریان اسلامی فرصت عرض اندام کمتری به دست آورده بودند.

با فروپاشی بلوک چپ و ضربه قاطعی که کلا ایدئولوژی چپ دیده بود و عملا قافیه را در مبارزه طولانی‌مدت خود به سیستم بازار آزاد که خود را نماینده نظام لیبرال و آزادی‌های فردی معرفی می‌کرد، باخته بود، خلاء قدرتی پدید آمد که اجازه داد نیروهای بنیادگرای اسلامی خود را برای در دست گرفتن قدرت سیاسی سازماندهی کنند. حضور امریکا در عراق و سیاست‌های کودکانه آن در منطقه نیز عملا کمک شایانی بود که از آسمان برایشان نازل شده بود. اما این حضور معنی ویژه دیگری نیز داشت. از سالیان دور بنیادگرایان اسلامی (و همچنین گرایشات کمتر رادیکال اسلامی)، به درستی تشخیص داده بودند که دانش مدرن و کلا بنیادهای مدرنیته، بنیان آموزه‌های اسلامی را مورد تهدید قرار داده است. آنها اما چنین جسارتی نداشتند تا آن را با صدای بلند اعلان کنند. در عوض نقطه کانونی دشمنی خود را بر مظاهر آن، مانند «دول غربی» و البته در راس آن امریکا قرار داده بودند. منازعه اعراب و اسرائیل هم مستمسک دیگری بود تا دشمنی با حضور مدرنیته در کشورهای اسلامی را در پناه دشمنی با اسرائیل و پیوند اسرائیل با تمدن غرب گره بزنند. به این ترتیب حضور اسرائیل در منطقه عملا به نمادی به حضور کشورهای غربی در منطقه تعبیر می‌شد، در حالیکه منطق اصلی پشت آن، حضور مدرنیته در کشورهای اسلامی بود که در غیاب خلیفه مسلمین بی‌پناه‌تر از هر زمان دیگری بودند. اما این هنوز همه ماجرا نبود. حضور امریکا در افغانستان و عراق این پروژه را تکمیل کرد. بنیادگرایان اسلامی اکنون شکل ماری را در دست داشتند که با نشان دادن آن به هر فرد عامی مسلمی، می‌توانستند او را قانع کنند که کیان اسلام با تهاجم دول غربی مواجه شده و آنها پروژه جنگ جدید صلیبی را آغاز کرده‌اند. اما سازماندهی و تامین مالی، ایدئولوژیک و لجستیک مبارزه مسلمین علیه غرب، نیازمند حمایت از طرف یک دولت مستقر و دارای توان مالی و ایدئولوژیک گسترده هم بود. دست بر قضاء، شرایط فراهم بود، حاکمیتی در ایران بر سر کار بود که در اثر شرایط ویژه‌ای که از سالیان دور در باره آن نوشتم، آماده ایفای نقشی بود که علی‌الاصول باید بر عهده خلیفه مسلمین بوده باشد.

ایران که خود را در قامت ام‌القرای اسلامی می‌دید، دست به سازماندهی مسلمانانی زد که در غیاب ایدئولوژی چپ، بازگشت به آموزه‌های سلف صالح را نجات‌بخش می‌دیدند. ایران توانست این سازماندهی را با گسترش ایده عمق استراتژیک یا راهبردی که پردازش شده نظامی از ایده ام‌القراء بود، تقویت نماید. در نتیجه سه ایده همزمان ام‌القراء، عمق استراتژیک و نبرد نامتقارن تبدیل به سه‌گانه محوری سیاست خارجی نظام اسلامی در ایران شد. از آنجا که ام‌القرا‌ء ایدئولوژیک مسلمین نیاز به صیانت و حفاظت دارد، عمق راهبردی علاوه بر تهدید منافع غرب در منطقه، نقش خاکریز و سپر بلای این مرکز اصلی فرماندهی را هم بر عهده دارد.

با گسترش حوزه نفوذ و تعمیق عمق راهبردی، نظام ایران بیش از گذشته مجبور شد تمام منابع اقتصادی و همچنین ظرفیت سیاسی خود را در خدمت این نیروها قرار دهد، مشابه وضعیتی که برادر بزرگتر در دوره جنگ سرد دچار آن شده بود. با ادامه این وضعیت تمام ظرفیت سیاسی و منابع مالی و اقتصادی ایران تحت فشار حداکثری قرار گرفت و از سوی دیگر، به زعم زمامداران ایران، تهاجم دیگری نیز از سوی غرب جریان داشت، و آن تهاجم ایدئولوژیک غرب بود که باعث تحلیل رفتن ظرفیت‌های ایدئولوژیک و اسلامی نظام ایران شده بود. وقتی روز واقعه با حمله هفتم اکتبر حماس آغاز شد، ایران خود را در وضعیت بسیار بغرنجی دید. منابع این کشور کاملا تحلیل رفته بود، حتی منابع مالی لازم برای آماده‌سازی شلیک چند موشک به خاک اسرائیل را هم نداشت. نیروهای نیابتی او هم تحت آتشباری شدید اسرائیل قرار داشتند و ایران امکان فعال‌سازی نیروهای خود، شاید به جز انصارالله یمن را از دست داده بود. حزب‌الله هم تحت فشار ایران و انتظار حماس، مجبور شد سیاست کجدار و مریز را پیش گیرد، غافل از اینکه چنین سیاستی در روز واقعه جوابگو نیست و به همین سبب مجبور شد ضربات هولناکی را متحمل شود، حتی بیش از جنگ سی و سه روزه ۲۰۰۶.

آیا ایدئولوژی بنیادگرایی اسلامی در مراحل پایانی خود است؟ البته خیر. فروپاشی آموزه‌های اسلام رادیکال نیازمند تحقق شرایط متعدد دیگری است. از یاد نبریم که فروپاشی ایدئولوژی چپ صرفا به معنی فروپاشی نظام کمونیستی در شوروی و اروپا نبود. موفقیت مطلق نظام سرمایه‌داری در تولید ثروت، و همچنین در تولید تکنولوژی (و نه الزاما دانش جدید)، در رفاه عمومی، در تامین آزادی‌های فردی و بسیاری مسایل دیگر، ایدئولوژی چپ را در وضعیت تهدید قرار داده بود. موفقیت برنامه‌های نئولیبرالیستی ریگان و تاچر، حرفی برای گفتن از سوی نظام کمونیستی شوروی و عمق راهبردی آن در اروپا و امریکای جنوبی باقی نگذاشته بود. نماد موفقیت تکنولوژیک غرب در برابر نظام کمونیستی هم پروژه پرسروصدای جنگ ستارگان ریگان بود که در صدد تقویت پوروپاگاندای امکان نصب سیستم‌های هدف‌گیری لیزری مستقر در فضا برای تهدید هرگونه حملات هسته‌ای علیه غرب بود. شوروی عملا در برابر این آس تکنولوژیک غرب هم حرفی برای گفتن نداشت. این وضعیت اما با واقعه تصادفی دیگری بغرنج‌تر شد. ماتئوس روست آلمانی با هواپیمای کوچک خود در سال ۱۹۸۷ از هلسنکی پرواز کرد و در عین ناباوری و بدون ردیابی دفاع هوایی مسکو که ادعا می‌شد در جهان یگانه است، در میدان سرخ بر زمین نشست. این واقعه، جهان را شگفت زده کرد و عملا نشان داد ادعا یا بلوف‌های نظام سیاسی شوروی در باره توانایی‌های نظامی خود می‌تواند چه اندازه گمراه کننده باشد. البته روست اعلان کرد که این پرواز فقط بنا به ملاحظات صلح‌طلبانه بوده است و هدف دیگری نداشته است،‌ اما این ادعا نیز اصل موضوع، یعنی تزلزل نظامی شوروری را تغییر نمی‌داد. در مقام مقایسه، اثر این واقعه را می‌توان همانند انفجار پیجرها و دستگاه‌های بی‌سیم و هک سیستم‌های باسیم و آنالوگ حزب‌الله از طرف اسرائیل دانست. گفتنی است که تمام نظام‌های مبتنی بر پروپاگاندای سیاسی از این وضع آسیب می‌بینند که کسی، حتی کودکی اعلان کند که پادشاه لخت است.

چنین شرایطی اکنون برای فروپاشی ایدئولوژی بنیادگرایی اسلامی وجود ندارد، زیرا بیش از همه، آلترناتیوی برای آن موجود نیست. اگرچه برنامه‌های توسعه اقتصادی کشورهای حاشیه خلیج فارس و به ویژه عربستان سعودی می‌تواند آغاز راهی باشد که به این هدف منجر شود، اما این برنامه توسعه باید همراه با اتخاذ برخی سیاستهای منطقه‌ای نیز باشد. مسئولیت‌پذیری بیشتر عربستان و همچنین مصر و امارات در قبال مسایل جاری منطقه از ملزومات چنین امری است، که خود به نوبه نیازمند اعتماد بیشتر امریکا به نظام‌های سیاسی این کشورها، مشارکت دادن بیشتر آنها در فرایند تصمیم‌های کلان و درازمدت منطقه است، که در ضمن باید همراه باشد با اتخاذ سیاست‌های گام به گام و تدریجی نوعی ویژه از آزادی‌های سیاسی، مانند آنچه مثلا در کویت برقرار شده است. در این مسیر باید از هرگونه افراط در دادن آزادی‌های سیاسی پرهیز شود. سیاست منطقه‌ای دیگر که مانند سم مهلک برای نظام ایران است، پیش بردن پروژه همگرایی منطقه‌ای بین اعراب و اسرائیل و پیمان صلح ابراهیم است. این پیمان ایران را عملا از بخش مهمی از عمق راهبردی خود محروم می‌سازد و در مثل به خشکاندن مردابی می‌ماند که میکروب‌های بنیادگرایی اسلامی در آن پرورش می‌یابند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)