با درودی دیگر به هموطنان عزیز در هرکجای جهان که هستند. امروز میخواهم به یکی از معضلات تاریخی فرهنگی مبتلا به ایرانیان بپردازم که ۲۰۰ سال است مانع از رسیدن ایرانیان به اتحاد و همبستگی و توسعه گردیده است. ویروس فرهنگی فکری ای که بعنوان پایه و مخرج مشترک درمیان همه ایرانیان چه در آپوزیسیون و چه در پوزیسیون باوجود تفاوت های بسیار بسیار عمده ای که بظاهر ممکن است بین نهله های مختلف فکری ایرانیان باشد، است.
به میزان پیشرفت تمدن، ما شاهد شکل گیری عقل گرایی بشر نیز بوده ایم. خرافات همواره برای فاسد کردن و چیره شدن بر عقل، بعلاوه خودکامگی جهت منحط و بی رمق کردن ذهن در زیر بار ترس و بینوایی، میراث دوران کهن و انسان نادان و جامعه بدوی است.
ایندو یعنی خودکامگی و خرافات، همواره جهت در تاریکی، اسارت و بندگی نگهداشتن انسانها یار و یاور یکدیگر بوده اند.

این دو قرنهاست با ابدی جلوه دادن خود، اجازه نداده اند تاریکی از سرزمین ما رخت بربندد. تاایرانیان نتوانند قوه خرد و اندیشه را بکارانداخته و سرنوشت خویش و کشورشان را از چنگان جهل و خودکامگی برهانند و بدست خود بگیرند.
تلاشهای بشریت در سوی دیگر جهان، سرانجام در عصرِ روشنگری که جنبشی فکری و فلسفی در تاریخ فلسفه غرب بود از میانه‌های سدهٔ هفدهم ابتدا در انگلستان و سپس در فرانسه، آغاز شد و تا پایان سدهٔ هجدهم ادامه داشت، ثمر داد و توانست، آتشفشان خردورزی را محقق کند. اینگونه انسان مدرن توانست زنجیرهای اسارت خرافه و خودکامگی را ازهم گسسته و شخص در هئیت جامعه با تکیه بر خرد و اندیشه و شکیبایی و تحملِ دگراندیشان، سرنوشتش را خود بدست بگیرد.

اهداف اصلی متفکران روشنگری، آزادی، پیشرفت، دلیل، مدارا، و پایان دادن به سوء استفاده از کلیسا یا دین و دولت بود.
عصر روشنگری دوران آزاداندیشی است. البته این آزاداندیشی هنوز به معنای تحقق عملی آزادی و کسب حقوق شهروندی نبود، بلکه دوران پاشیدن بذر اندیشه و معرفت و دوران آمادگی برای رهایی خویشتن از طریق معرفت و شناخت بود.

سه اصل بنیادین روشنگری عبارتند از:تساهل، عقل و انسان باوری.
شراره هایی کوچک و مبهم از انفجار عظیم آتشفشان روشنگری اروپا، علیرغم دوری و وجود سدهای مستحکم جهل و خودکامگی دو یار و یاور تاریکی در مقابلش در ایران به میهن ما نیز رسید.
روشندلانی چون میرزا یوسف خان مستشارالدوله ها و میرزا فتحعلی آخوند زاده ها، میرزا ملکم خان ها، از این شراره ها اگر نه مشعل که شمع هایی ساختند ودرکوی و برزن و درپیچ و خم تاریک فکر و اندیشه جهل و استبدادزده ما ایرانیان به گردش در آوردند و جنبش مشروطه را رقم زدند.
از هیچ جنایتی علیه شمع افروزان فروگذار نشد. هرچند شمع افروزان نیز هیچگاه ازپای ننشستند. طی ۲۰۰ سال گذشته نبردی سخت میان جهل و خرافه و خودکامگی از یک سوی و شمع افروزان از سوی دیگر تاکنون لحظه ای متوقف نشده است.
هرگاه که شمع افروزان توانسته اند بدورهم جمع شده و آتشی از شمع هایشان برافروزند و با بازکردن چشم مردم به دجالگری و خرافه بر تاریکی غلبه کنند، زوج “جهل و خودکامگی” به راهکنش ، “رنگ عوض کردن” متوسل شده و توانسته اند خود را از مهلکه نجات دهند.
در این مسیر موثرترین سلاح راهبردی زوج ” خرافه و خودکامگی”

    وعده نجات دهنده ای است

که “برخواهد خاست“، “ظهورخواهدکرد” و یا “خواهد آمد” و یک تنه بساط جور و ظلم و استبداد و خودکامگی و جهل را برخواهد چید!!!!!
و اینگونه فرهنگ و منطق منتظرالظهوری وبه بیان آشکارتر و درد آورتر “

    آگاهی نیابتی

” را در اعمال قلب و ضمیرو فکر و اندیشه ما ایرانیان نهادینه کرده اند. که بصورت “ظهور رهبری عقیدتی تاریخی“، یا بصورت “امامی نجات بخش“،یا بصورت “پادشاهی عادل“، و یا بصورت ”تشکیلات فرقه ای آزادیبخش” و حتی ظهور طبقه ای آزادیبخش تجلی یافته است. تا سلطه جهل و خودکامگی را با ساختن ذهنیت “منتظرالظهوری” که انسانها را از بکارگیری خرد و اندیشه وفکر توسط تک تک آنها جهت بدست گرفتن سرنوشت شان بی نیاز کند، تا سلطه تاریکی را بر انسان ایرانی تداوم بخشیده و ابدی و جاوید کنند.
با نگاهی هرچند گذرا به بنیاد و فلسفه فکری همه آپوزیسیون علیرغم اینکه به ظاهر در قطب های مخالف قرار دارند، میتوان بروشنی منطق ومخرج مشترک “منتظرالظهوری” آنها را مشاهده کرد. آنها ضمن جنگ و ستیز با یکدیگر، وانمود میکنند درحال مبارزه جهت تحقق بخشیدن به پایان جهل و خودکامی با سرنگونی حاکمیت کنونی اند، درصورتیکه تفکرشان با تفکر حاکمیتی که مدعی مبارزه با آن هستند مخرج مشترک دارد.

منتظرالظهوری سطلنت طلبان

منطق آشکار و اعلام شده سلطنت طلبی طی دوهزار و پانصد سال با سابقه صدها بار گزیده شدن از این منطق، کماکان منتظر ظهور “پادشاهی مقتدر اما عادل” است.
که قرار است با ظهورش ایران و ایرانی را بار دیگر به دروازه های تمدن برساند. همان ها که یکی از استوره هایشان یعنی رضا شاه در همین مسیر با پایان دادن به مشروطه، با زیر پا گذاشتن قانون اساسی، مجلس و دولت، با منطق
رعیت غلط میکند در کار حکومت دخالت کند” و منطق “دولت یعنی من” حکومت کرد.
فرزندش محمدرضا شاه نیز با وجود اینکه در سوئیس بزرگ شده بود به محض فراهم شدن اولین فرصت و گرم شدن پشتش به آمریکا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و از دور خارج کردن مصدق با شعار “خدا، شاه، میهن” دوباره با متصل نمودن خودش به خدا، دولت و مجلس و قانون اساسی را زیرپا گذاشت و تمامی زمینه های شرکت مردم ایران در سرنوشتشان را نابود کرد.
محمدرضا شاه در اوج توهم و خود شیفتگی و آسمانی دیدن خودش حتی کورش کبیر و موسس اولین دولت و امپراطوری جهان را برای بار دوم درجریان جشنهای ۲۵۰۰ ساله به گور سپرد آنجا که گفت “کورش آسوده بخواب من بیدارم” ودیگر نیازی به کورش بعنوان الگوی جاودان حکومت و عدالت نیست من از این به بعد با شعار “جاوید شاه” الگوی برترم.
محمدرضا شاه اینگونه تلاش کرد ذهنیت و منطق ناجی یک تنه یا همان منطق منتظر الظهوری متعلق به انسانهای ۲۵۰۰ سال قبل را در عصر تمدن بشری دوباره در خودش القاء و جاوید جلوه دهد.
با این وجود نیم قرن بعد از مرگ ذلت بار خودش و دودمانش، هنوز سلطنت طلبهای گرفتاردرذهنیت قرون وسطایی منتظر الظهوری کماکان شعار جاوید شاه میدهند. شاهی که خودش مرده و ولیعهدش انسان بی بوی و خاصیتی است که علیرغم ادعایش هیچ نشانی از یک ناجی یک تنه که منطق منتظر الظهوری نوع سلطنت طلب ها از او انتظار دارند، در خود ندارد.

منتظرالظهوری فرقه مجاهدین

مجاهدین خلق یا به زبان بروز شده خودشان، (بعد از دجالگری شعبده ای بنام “انقلاب ایدئولژیک در سال ۱۳۶۴ “) گفتند و نوشتند مجاهدین خلق تبدیل به مجاهدین بدون خلق شده اند”، از شگفت انگیز ترین و پر زرق و برق ترین مبلغین منطق جهل و خرافه و خودکامی اند که دجالانه مدعی مبارزه با به اصطلاح جهل و خودکامگی اند.
مجاهدین به رهبری رجوی با شعار”بنام خدا و خلق قهرمان ایران” به میدان فریب مردم آمده بودند و وانمود میکردند که در نقطه مقابل همه خودکامگان تاریخ! با زدودن غبار از رخ دین!!!!، و مبارزه با شاه، دین و شاهی که شهروند ایرانی را چه درقالب خلق و چه در قالب مردم و ملت به هیچ می انگارند، مجاهدین اما جایگاه خلق و مردم و انسانها را در بدست گرفتن سرنوشتشان به عالی ترین درجه در شعار بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران به حد خدا ارتقاء داده اند.

وقتی مجاهدین بسم الله رحمان رحیم شعار یا مطلع هر سخن را برخلاف باور اسلامی و دینی خود طی یک بظاهر تابو شکنی دجالگرانه و عجیب و غریب را با بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران جایگزین میکنند، تلاش میکنند این را بگویند که جایگاه مردم معادل خدا در تفکر مذهبی آنهاست.
اما همین مجاهدی خلق ایران، در اولین فرصت فراهم شده، با از دورخارج شدن همه رقبای سیاسی در میان گروهها و تشکلهای سیاسی در قتل عام های براه افتاده درجریان ترورهای خیابانی و جنگ مسلحانه بعد از سی خرداد ۱۳۶۰ که مسعودرجوی براه انداخت، و خودش به خارج کشور فرار کرد ، آشکارا و در اوج شگفت زدگی همه ایرانیان داخل و خارج کشور، طی فرایند بروز “ماهیت یا ذاتِ منتظر الظهوری طی دجالگری و پشتک واروی بازگشت به اصل خویش، برای همیشه شعار “بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران” را بخاک سپردند. تا رستم دستان یک تنه تاریخ و تاریخسازی بنام مسعودرجوی را از قبرستان جهل و خرافه و از پس پرده دروغ “بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران” را اینبار بنام “رهبر عقیدتی خاص الخاص” بمیدان بیاورند.
مجاهدین در همان سال طی یک رژه مسخره در کوههای کردستان عراق با به نمایش گذاشتن شعار “ایران رجوی، رجوی ایران” برای همیشه با بخاک سپردن شعار بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران جایگزین کردند.
تا منطق منتظرالظهوری یا منطق ناجی یک تنه آنها در جایگزین کردن مسعودرجوی هم با خلق و هم با خدا و هم با طبقه کارگر و هم طبقه مستضعف نمود و ظهور یابد.
مجاهدین در این نمایش قرون وسطی ای از تفکرشان، همه پرده های دجالگری ارتقاء مردم به جایگاه خدا را کنار زده هم خلق- مردم و هم خدا را به زباله دان تاریخ سازمانی سپردند.
دراین شعار نه تنها اثری از مردم و خلق نبود، بلکه بدتر و ضد انسانی تر از امثال خلف خود رضا شاه و محمد رضا که میگفتند “دولت یعنی من“، مسعود رجوی خود را معادل خدا، معادل ایران و ناجی ایران قرار داد.
دجالگری و منطق منتظر الظهوری مسعودرجوی به اینها نیز بسنده نکرد. بعد از آشکار شدن ناکارآمدی توان سرنگونی یک شبه رژیم توسط این ناجی یک تنه و رسوایی های اخلاقی اش در فرانسه و عالم گیر شدن گزارشات زندان و شکنجه و ترور مخالفین در داخل کشور و اعضایش دردرون تشکیلات و خیانت های این “ناجی دجال” به کشوردر همکاری با صدام حسین در کشتار ایرانیان چه در شهرها و چه در مرزهای کشور درجریان جنگ ایران وعراق و تنفر مردم از مجاهدین و بخصوص از شعار “ایران رجوی رجوی ایران” طی چهل سال گذشته را دید.
اینبار مسعودرجوی و رهبران مجاهدین به شرم آورترین و عقب مانده ترین و دجالانه ترین راهکنش جهل و خرافه و فریب مردم با ریشه مذهبی یعنی غیبت صغرا و کبرای (مسعودرجوی) پناه برده اند.
مسعود رجوی در سال ۱۳۶۷ بعد از شکست فاجعه بار در عملیات جنایتکارانه فروغ جاویدان با کشتار ۵۰هزار تن در سمت رژیم و ۱۴۰۰کشته در سمت اعضای نگون بخت مجاهدین، و بازگشت مجدد به دامن صدام حسین، ضمن امام زمان خواندن خودش در عراق به پیروانشان در درون تشکیلات طی دهها سال مغز شویی اینگونه القاء کرده و میکند که خدا هیچگاه زمین را بدون حجت نمیگذارد و من همان حجت خدا بر روی زمین هستم. ایشان بعد از فرار دومش از عراق بعد از اشغال آن کشور توسط آمریکا از انظار نیز مخفی شد و غیبت گزید.
از این روی دستورالعمل تشکیلاتی “فکر کردن ممنوع است و هرچه این حجت خدا بر روی زمین فرمود بدون چون و چرا فقط مجازید اجرا کنید” این ذهنیت را القاء میکنند که بزودی امام زمان مسعودرجوی از غیبت خارج شده و ظهور خواهد کرد! و یک تنه بعد از سرنگون کردن رژیم جمهوری اسلامی، اسکتبار جهانی را صدبار بهتر و قویتر و وحشیانه تر از بن لادن نابود کرده و جامعه بی طبقه توحیدی را برقرار خواهد نمود.

منتظرالظهوری چپ ایران
مارکسیست های وطنی نیز طی سالیان تا زمان فروپاشی شوروی سابق، و زنده بودن مائو چین، در تعطیلی فکر و اندیشه خود منطق منتظرالظهوری را با کپی برداری قالبی از ناجیان یک تنه مارکسیستی در دیگر کشورها و بدون تفکر و اندیشیدن و در نظر گرفتن فجایعی که الگوی کپی شده کشورهای مادر بوجود آورده ، را برای نجات میهن اعمال میکردند. این رویکرد علیرغم شعارهای علم بنیان بودن فلسفه مارکسیسم است.
بعد از شکست اجرای الگوهای کپی برداری شده در زمان شاه و در زمان جمهوری اسلامی مارکسیست های ایرانی که بطور مطلق بلحاظ هرگونه فکر و اندیشه نو برای ایران و ایرانی معاصر به محاق رفته اند، حرفی جز متوصل شدن به شعار مندرس ظهور ”دیکتاتوری طبقه پرولتاریا” به حاشیه باریکی در جامعه سیاسی ایران خزیده اند. تا کی کارگران قیام و ظهور کنند و ساختن جامعه آرمانی خود را بدست این در کمین قدرت نشسته گان بعنوان بانیان آگاهی کارگران در قالب احزاب به اصطلاح پرولتری بسپارند.
کارگرانی که نه آنگونه که فلاسفه تئوری مارکسیسم، رهاییشان از جهل و خودکامگی را خردورزی و اندیشیدن تک تک آنها تحت نام “آگاهی طبقاتی” جهت بدست گرفتن سرنوشت خویش تئوریزه کرده اند، بلکه آگاهی طبقاتی نیابتی را در قالب “حزب پیشاهنگ و در اساس دیکتاتوری و خودکامگی عده ای انگشت شمار روشنفکر و حتی تک افرادی همچون استالین، مائو، و…” ریخته و خلاصه کرده اند، که برخواهند خاست و جهان و بشریت را نجات خواهند داد.
آنچه از بدو ظهور این تفکر تا کنون در شوروی و چین مائو و دیگر کشورهای اروپای شرقی شاهد بوده ایم، ظهور این طبقه همچون دجالان شاهی و خلقی و شیخی چیزی نبوده جز کنار زدن طبقه کارگر و بدست گرفتن قدرت و سرنوشت کارگران توسط عده ای روشنفکرنمای حزبی، که جدای از قتلعام ها و کشتارهای غیر قابل وصف و به فقر و فلاکت رساندن کارگران حتی تعین نوع لباس پوشیدن کارگران را هم از آنها گرفتند نبوده است. روزالوکزامبورگ متفکر و منتقد مارکسیسم این آگاهی طبقاتی نیابتی را بدرستی حتی در زمان حضور لنین نیز به نقد کشیده است. که نیازی به شرح و بسط آن نمی بینم.

فصل مشترک منتظرالظهوری ها، شکست پشت شکست پروژه فرارسیدن نجات دهنده آرمانی آنها و تداوم خرافه و خودکامگی بوده است. چه زمانیکه ظهور کرده اند همچون پادشاهان به اصطلاح ناجی و یا احزاب طبقه کارگر ناجی که با ظهورشان تبدیل به خودکامه ای بدتر از خودکامگان قبلی شده اند و چه آنجا که همچون دجال معاصر مسعود رجوی چند سالی است در عصر آگاهی غیبت گزیده و هنوز ظهور نکرده اند، و یا آنها که در قالب نایبان امامان معصوم جهل و خوکامگی را تداوم می بخشند.
فریب و دجالگریی بنام منتظر الظهوری از هر نوع آن که باشد در تمامی طول تاریخ سد مستحکمی بوده وهستند در مقابل خروج انسان چه درقالب زنان، مردان، و یا کارگران و زحمتکشان و حتی بردگان… از تاریکی جهل و خرافه و خودکامگی و ظهور انسان خردمند. انسان خردمندی که، به دجالگریِ، سپردن افسار رهایی بشر به “نایب ان بشر” پایان داده و سرنوشت خویش با بکارگیری خردورزی و اندیشه بدست میگیرد.
از این روست که می گوئیم، ایرانی معاصر بعد از هزاران سال حضور در تمدن بشری، باید از این عقب ماندگی و سراشیب سقوط فکری، فرهنگی، سیاسی اجتماعی جهل و خودکامگی تحت نام های فریبنده ای چون شاه مقتدر ناجی، رهبرعقیدتی ناجی، طبقه انقلابی ناجی، نایب امامِ معصوم ناجی، که ریشه در تفکر انسان دوران تاریک عصرحجری دارد رها گردد تا بتواند با برسمیت شناختن کرامت و جایگاه انسانیش با تکیه به علم و خردورزی، اخلاق، عدالت اجتماعی سرنوشتش را در آزادی و برابری با عقل جمعی در ابعاد میلیونی بدست خود بگیرد تا جامعه ای انسان محور عاری از هرگونه ستم و استثمار بنا کند.

داود باقروند ارشد
۱۴۰۳

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)